چپتر 535: تالار خدایان (۴)
0«چی؟»
«راکیراتاس، منظورت چیه؟»
متعالیها آثاریاحساساتشان از سردرگمیمحبت نشان دادند.
راکیراتاس پاسخی بهداشته آنها نداد، بلکهمتعالیهای خطاب به تهسان گفت:
«حالا چی صدات کنم؟داشته اینکه بهت بگم متعالی یادرشا روح الهی، یه جورایی ناجوره.»
تهسان لحظهای اندیشید.
آیا اکنوناحساساتشان ارباب مرز بودبرایشان یا جوینده حقیقت؟
پس ازمرگش لحظهای تأمل،باشند تهسان گفت:
«میتونی جوینده صدام کنی.»
این نام، تهی وهزارتو بیپیرایه بود و هیچ لقبشیفتهی دهانپرکنی به آن نچسبیده بود.
با این حال، تهسان به طوردشوار غریزی حس میکرد که این ناممقابل بیش از «ارباب مرز» برازندهی اوست.
«جوینده، ها؟ اسم خوبیه.»
«راکیراتاس، باید توضیح بدی.»
جادوگر با چهرهای کههزارتو نشان از گیجی داشت،ماریا او را بازخواست کرد.
راکیراتاس سرش را تکان داد.
«داستانسرایی لازممرگش نیست. من ازشمقابل یه آزمون میگیرم.»
«چرا تو؟آرزوی اونم بینداشته این همه نفر؟»
«چون هیچکدومتون صلاحیتشو ندارین.»
راکیراتاس با خونسردی سخن میگفت.
«من نسبت بهش حسننیت دارم،مقابل ولی مثل شماها دلبستگی ندارم.خواهان قصد کشتنش رو هم ندارم.»
هیچ متعالیای حرفشمرگش را به چالشمقابل نکشید؛ زیرا حقیقت داشت.
در میان خدایان هزارتو،هزارتو از جمله خدای شیطانی وشیفتهی ماریا، آنها شیفتهی تهسان بودند.
آنها نسبت به اومحبت حسننیت داشتند و میخواستندآرزوی چیزهای زیادی به او ببخشند.
احساساتشان درمرگش مرز علاقهباشند و محبت بود.
برایشان دشوار بودمرگش که حقیقتاً آرزویمقابل مرگش را داشته باشند.
در مقابل، متعالیهای خصم، از جمله درشا، بهماریا هر قیمتی خواهان مرگ تهسان بودند، حتی اگراحساساتشان به معنای زیر پا گذاشتن خط قرمزها بود.
«پس ادعا میکنی که بیطرفی؟»
«فکر نکنممرگش لازم باشه خودممقابل اینو توضیح بدم.»
کلماتش آرام اما غیرقابلانکار بود.
راکیراتاس به جادوگر نگاه کرد.
«قویها لایق آزمونهایی هستن که با قدرتشون بخونه.آرزوی اونا با اون آزمونها یاد میگیرن و میرنقیمتی جلو. مگه اصلاً واسه همین نیومدیم تو هزارتو؟»
«... درسته.»
جادوگر به آرامی تأیید کرد.
هزارتو برای چه ساخته شده بود؟ برایشیطانی اینکه کسانی که توانایی دارند، جانشان رازیادی به خطر بیندازند تا خود را اثبات کنند.
«برای اثبات الانش، حریفای معمولی به کارحقیقتاً نمیان. فقط کسایی که به تعالی رسیدنخصم میتونن محک بزننش. یعنی من حریفش میشم.»
«هوم.»
«شکی نیست که لازمه.»
«نباید مشکلی باشه.»
«درسته.»
آنها هم نیاز داشتندباشند بفهمند تهسان به چهدرشا چیزی دست یافته است.
اگر راکیراتاس میتوانست این راباشند از طریق آزمون تأیید کند،قیمتی برای آنها هم راضیکننده بود.
«خب، مهم اینهخدایان که خودش قبولخدای کنه یا نه.»
راکیراتاس بااحساساتشان لبخندی عجیبمحبت به تهسان نگریست.
آن لبخندمرگش سرشار ازباشند اطمینان بود.
«چیکار میکنی، جوینده؟»
تهسان سر تکان داد.
«خیلی خب.»
«خوبه.»
راکیراتاس ازمیان پاسخ تهسانهزارتو راضی بود.
دستانی به هم کوبید.
«پس قضیه حله. بیاید این جلسه مسخره رو تمومقیمتی کنیم. از اونجایی که خیلی از متعالیها باید ببیننشادعا و قبولش کنن، ازتون میخوام اون بخش رو مدیریت کنین.»
با این کلمات، راکیراتاس طوریباشند آنجا را ترک کرد که انگارخواهان دیگر دلیلی برای ماندن وجود نداشت.
متعالیها متزلزلمیان و گیجهزارتو شده بودند.
حتی آنها، موجوداتی از قلمروهای برتردشوار که قدرتی کیهانی و تقریباً مطلقمقابل داشتند، رفتار راکیراتاس را بسیار نگرانکننده مییافتند.
خدای شیطانیمرگش از تهسانباشند پرسید: «روبیراهی؟»
تهسان با آرامش پاسخ داد:
«فکر کردممیان حداقل یههزارتو بار لازمه.»
او باید باعلاقه تمام توان میجنگیددشوار تا خود را بشناسد.
اما تامرگش الان، حریفباشند مناسبی وجود نداشت.
او سعی کرده بود با مانترا روبرومتعالیهای شود، اما مانترا بسیار ضعیفتر بود؛ لایق آنمعنای نبود که تمام قدرت تهسان را بیرون بکشد.
اما راکیراتاس حریف مناسبی بود.
یک متعالی که بر دو مفهومدشوار تسلط داشت؛ در تمام کیهان بهمقابل ندرت میشد همتایی برابر با او یافت.
اگر راکیراتاس موافقداشته بود، دلیلی برایمتعالیهای رد کردن وجود نداشت.
این به معنای ریسکداشته کردن جانش بود، اما ایندرشا همیشه بخشی از ماجرا بود.
تهسان نگاهش را چرخاند.
«فکر کنم کافی باشه.»
در انتهای نگاهش درشا ایستادهمقابل بود، تقریباً نمایندهی تمام متعالیهاییخواهان که با تهسان دشمنی داشتند.
درشا اخمآرزوی کرد وداشته به او نگریست.
«هوم.»
با اینکه ناراضی بود،محبت چیزی نگفت و چرخیدآرزوی تا تالار را ترک کند.
برخی ازمرگش متعالیها نیز بهمقابل دنبال او رفتند.
«فکر میکنی چقدر طول بکشه؟»
جادوگر که هنوز گیجهزارتو بود اما به سرعتماریا فکر میکرد، پاسخ داد:
«سادهست؛ ساختن یه قلمرو که دو تا متعالی بتوننمرگش توش بجنگن. راکیراتاس خودش جای نگرانی داره، ولی قدرتمرگ و رتبه تو هم نامعلومه. احتمالاً یه هفتهای کار میبره.»
«یه هفته، ها؟»
زمان مناسبی بود.
«میتونی یهمیان فضای خصوصیهزارتو درست کنی؟»
«فضای خصوصی؟»
«برای تست کردن.»
برای اینکه ببیند چگونه قدرتشباشند را کنترل کند و چهقیمتی چیزی در زیر آن نهفته است.
جادوگر آهیمیان کشید، اما چشمانشجمله زود آرام گرفت.
«خب... باشه. بدک نیست. یهبرایشان فضا با اندازه مناسب میسازم.داشته هر کی بیکار باشه کمک میکنه.»
«هوم.»
«این نگرانم میکنه...مرگش راکیراتاس، نکنه یهو قاتیمتعالیهای کنه و بخواد بکشتش؟»
خدای شیطانی باخدایان حالتی مبهم زیرخدای لب زمزمه کرد.
اما هیچکساحساساتشان با اینمحبت ایده مخالفت نکرد.
با توافقی ضمنی،داشته مقدمات دوئل تهسانمتعالیهای و راکیراتاس فراهم شد.
تهسان درون فضای سفید بود.
«جاداره.»
یک فضایاحساساتشان بسته، بیکران وبرایشان تا ابد گسترده.
تهسان بهمرگش آرامی پایش رامقابل بر زمین کوبید.
گرچه حرکتآرزوی کوچک بود، اماباشند ضربه چنین نبود.
کووووونگ!
نیروی فیزیکی ازعلاقه طریق سکو دردشوار سرتاسر فضا پخش شد.
قدرتی که میتوانست به سادگیمقابل بنیان یک سیاره را درخواهان هم بشکند و متلاشی کند.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
فضای سفید،میان ضربه تهسانهزارتو را تماماً بلعید.
«محکمه.»
این فضا توسط قدرت ترکیبی بسیاریمتعالیهای از متعالیها، از جمله جادوگر، خدای شیطانیاگر و ماریا برای تهسان ساخته شده بود.
بسیار مستحکم بود.
احتمالاً حتی قدرتخدایان الهی را همخدای بدون مشکل تحمل میکرد.
لازم نبوداحساساتشان جلوی قدرتشمحبت را بگیرد.
تهسان میتوانستمرگش اینجا تمام توانشمقابل را بیرون بریزد.
«یه هفته اینجا آزمایش میکنم.»
«راکیراتاس... ها؟»
باردری نالید.
خدای مبارزه و مرگ.
یکی از قویترینمرگش متعالیهایی که دومقابل مفهوم را کنترل میکند.
تهسان داشت آماده میشدهزارتو تا با تمام وجودماریا در برابر چنین موجودی بجنگد.
«مطمئنی از پسش برمیای؟»
«من سهمرگش تا مفهوم رومقابل کنترل میکنم. نمیبازم.»
سلطه روحکُش.
مرز.
نیروی فیزیکی.
او اکنونمرگش سه قدرتباشند متعالی داشت.
با احتساب آنهایی که ازباشند طریق کشتن روح به دستقیمتی آورده بود، حتی بیشتر هم داشت.
دلیلی نداشتمیان که در برابرجمله راکیراتاس کم بیاورد.
باردری متوجه شد: «راست میگی.»
حالا، گفتن اینکهداشته تهسان در سطح راکیراتاسخصم است، حرف بیراهی نبود.
«ولی بازم... همش یادم میره.»
او به طرزخدایان وحشتناکی قوی شدهخدای بود، خیلی سریع.
قبل از اینکه به درونبرایشان خود نفوذ کند، تهسان قویداشته بود اما محدودیتهای مشخصی داشت.
او نمیتوانست به متعالیهایی کهمقابل خدایان خالص یا مفاهیم مستحکمخواهان را کنترل میکردند، صدمهای بزند.
اما پس از نبرد باباشند غاصب و وقفِ کاملِ خود،قیمتی به شکلی سرسامآور قوی شده بود.
«این درست نیست.»
تهسان فکراحساساتشان باردری رامحبت رد کرد.
این رشد ناگهانی نبود.
او صرفاً بهمرگش جایی رسیده بودمقابل که قرار بود برسد.
«البته، شانسمونمیان خیلی همهزارتو خوب نیست.»
او تازه قدرتش را بهبرایشان دست آورده بود و زمان زیادیباشند از رسیدنش به رتبه بالا نمیگذشت.
در مقایسه، راکیراتاس یک متعالی کهنمتعالیهای بود که حتی از جنگهای میان خدایاناگر قدیم جان سالم به در برده بود.
تهسان اکنون درک میکردداشته که نحوه مدیریت قدرت، مهمتردرشا از صرفاً داشتنِ آن است.
این تعیینکنندهی حدِخدایان قدرتی بود که یکشیطانی نفر میتوانست آزاد کند.
راکیراتاس میتوانستاحساساتشان مفاهیمش رامحبت بینقص کنترل کند.
«پس بایدمرگش سعی کنم کنترلممقابل رو کامل کنم.»
نوری خاکستریآرزوی از تهسانداشته ساطع شد.
او قصد داشت جانوریهزارتو را که درونش خفتهماریا بود، بار دیگر بیرون بکشد.
در جای دیگر، نمیتوانست کنترلشبرایشان کند یا تأثیرش را پیشبینیداشته نماید، اما اینجا ممکن بود.
غرررر.
درون قلمروآرزوی سفید، جانورداشته خاکستری پدیدار شد.
قدرت فوران کرد، غرشهزارتو طنینانداز شد و قلمروماریا را با ناآرامی لرزاند.
«صبر کن.»
تهسان اخم کرد.
سعی کرد کنترلشمرگش کند، اما خیلیمقابل دیر شده بود.
جانور، سرمست از شادیِهزارتو وحشیانه، رها شد و خودشیفتهی را به جهان نشان داد.
کووووونگ!
شکافی در قلمرو مطلقباشند که توسط بسیاری از متعالیهاقیمتی ساخته شده بود، گسترش یافت.
تهسان درآرزوی برابر سرزمینیداشته وسیع ایستاده بود.
زمینی عظیم که تاهزارتو فراسوی افق کشیده شدهماریا بود، پهناور و بیانتها.
زمین را لمسعلاقه کرد و نیرویدشوار عظیمی را حس کرد.
«خیلی سفته.»
«من و تومرگش میتونیم اینجا بامقابل خیال راحت وحشیبازی دربیاریم.»
در برابرمیان تهسان، راکیراتاسهزارتو ایستاده بود.
با موهای قهوهای و لباسهایی که حالتی بدویآرزوی و وحشی داشتند؛ چهرهاش کمی کسل به نظرقیمتی میرسید اما به وضوح روی تهسان متمرکز بود.
اندازهاش تفاوتمرگش چندانی باباشند تهسان نداشت.
خدای مبارزهآرزوی و مرگ —باشند فرم حقیقی راکیراتاس.
«خوبه.»
راکیراتاس در حالی کهمحبت قلمرو را برانداز میکرد،آرزوی با رضایت لبخند زد.
«همین خوبه. شایدم کافیباشند نیست؟ هر چی نباشه،درشا یه بار زدی شکوندیش.»
«قصدشو نداشتم.»
قلمرو سفید یک بارهزارتو پیش از این بهماریا دست تهسان شکسته بود.
متعالیها آن را وصله پینه کردند، اماحقیقتاً اینکه تهسان توانسته بود فضای مفهومی لایهلایهخصم را در هم بشکند، مسئلهی مهمی بود.
«قدرت معمولی نباید بتونهباشند همچین کاری کنه... کنجکاوم بدونمقیمتی از چه روشی استفاده کردی.»