چپتر 332: دنیای نابودشدهی روح (۵)
0چهار پیشگوییسریعتر به حقیقتچیزی پیوسته بود.
اکنون، تنهامیکردم یکی باقیتموم مانده بود.
باردری به جنگل سوزان نگریست.
«الپرا. باداره اینکه نژاد باستانیان،انتظار ولی خیلی کسلکنندهان.»
باردری این رااون با چهرهای بیتفاوت گفتداره و بدنش را چرخاند.
«بیا برگردیم.»
آنها آنجا را ترک کردند.
پشت سرشان، صدای کینهمیشه و نفرت الفها به گوشچند میرسید، اما آنها اعتنایی نکردند.
در بازگشت به شهر امپراتوری،فکر تهسان صدای «روح» را شنیدانتظار که به آرامی سخن میگفت.
شاید به این خاطر که یکانتظار بار خشمش را خالی کرده بود،طول احساسات درونش تا حدودی آرام گرفته بود.
«بهشون گفتم تسلیم بشن، با تمامسریعتر وجودم التماس کردم. اما الفها قبولتموم نکردن. مسخرهم کردن و جلومو گرفتن.»
«پیشگویی به خاطرتموم اینکه الفها جلوتوداشت گرفتن محقق نشد؟»
«نه، قضیه این نیست. آخرش از تمام قدرت امپراتوری استفاده کردم تاکار کل جنگل رو زیر و رو کنم. قربانیهای زیادی دادیم، ولی پیشگویییادته انجام شد. فقط... اونقدر زمان گذشت که تمام نقشههای بعدش به هم ریخت.»
روح چهار پیشگویی اول رامیشه پاکسازی کرده بود اما درچند تحقق آخرین مورد شکست خورده بود.
اندکی بعد،دیدارش باردری بهآخر دیدارش آمد.
«فقط پیشگویی آخر مونده. خیلیانتظار سریعتر از اون چیزی کهماه فکر میکردم داره تموم میشه.»
باردری انتظار داشت این کار حداقلمیکردم چند ماه طول بکشد، اما تنها درحداقل دو روز، پیشگویی چهارم تکمیل شده بود.
باردری کهمیکردم از این سرعتمیشه شگفتزده بود، گفت:
«که یادتهدیدارش پیشگویی آخرآخر چیه، نه؟»
«بازپسگیری قطعهای ازتموم خدا که توداشت سرزمین مقدس آرمیده.»
«درسته.»
باردری سر تکان داد.
«مذهبی که به خدای حسرت باور دارن،اون خودِ حسرت. یه یادگار مقدس از اونانتظار خدا تو اون سرزمین مقدسه. باید اونو برگردونیم.»
تهسان بعدداره از حرفهای باردریانتظار لحظهای سکوت کرد.
سپس پرسید:
«خدای حسرت؟»
«آره. یه مذهب خیلی قدیمی.مونده البته قبلاً باهاشون تماس گرفتم،میکردم ولی حتی جواب هم ندادن.»
باردری این را بامیشه چهرهای گفت که هیچحداقل تعجبی در آن دیده نمیشد.
برای تحقق پیشگویی،اون باید یادگار مقدسمیکردم خدا را بازمیگرداندند.
آن شیء چیزی بودتموم که پیروان مذهب باکار جانشان از آن محافظت میکردند.
حتی اگر پای نجاتآخر دنیا در میان بود، بهفکر آسانی آن را تسلیم نمیکردند.
«شنیدم پر ازتموم متعصبهای مذهبیه. ممکنهداشت خیلی طول بکشه.»
باردری انگشتشسریعتر را بهچیزی سمت تهسان گرفت.
«این بار باید تنها بری.میشه حیف شد. دلم میخواست ببینمچند سرزمین مقدس اون خدا چه شکلیه.»
«متوجه شدم.»
باردری نیز بسیار مشغول بود.
با قطعی شدن تهاجم پادشاه شیاطین،میکردم او باید سربازان و شوالیهها راکار آموزش میداد و دفاعیات را آماده میکرد.
«پس میسپارمش به تو.»
با این حرف، باردری رفت.
تهسان کهداره دوباره تنهامیشه شده بود، گفت:
«پس واسه همینهاون که وقتی خدای حسرتداره رو دیدی، بیقرار بودی.»
«آره. من هیچوقت خدای حسرت رو تو هزارتوکار ندیدم. اون ۷۲ طبقهای که پاکسازی کردم، خدایانتکمیل دیگهای بودن. ولی بیرون از هزارتو دیده بودمش.»
هدف آزموندیدارش پنجم: خدایآخر حسرت، مذهب حسرت.
و روحداره در آن آزمونانتظار شکست خورده بود.
«واقعاً که چه سلیقهی بدی.»
روح بامیکردم تلخی اینتموم را گفت.
روز بعد، تهسانآمد به سمت سرزمین مقدساون خدای حسرت حرکت کرد.
سرزمین مقدس بسیار دورمیشه بود و در سمتحداقل مخالف امپراتوری کابرِت قرار داشت.
روح از تهسان پرسید:
«وقتی داریم میریمداره سرزمین مقدس، میشهانتظار یه جا توقف کنی؟»
«یه جا؟»
«آره. کسیداره هست کهمیشه میخوام ببینمش.»
به ندرت پیشاون میآمد که روح درخواستیداره از تهسان داشته باشد.
تهسان پذیرفت.
با گشودن «بالهایآمد پری»، تهسان به سویاون سرزمین مقدس پرواز کرد.
پس از طی مسافتیمیشه طولانی، به کوهی سرحداقل به فلک کشیده رسید.
ارتفاعش چنان زیاد بودچیزی که قلهاش در میانتموم ابرها پنهان شده بود.
روح گفت: «همینجاست.»
تهسان بردیدارش فراز کوهآخر پرواز کرد.
بالای ابرها، درتموم نوک قله، کلبهایداشت کوچک قرار داشت.
در داخل، حضوری احساس میشد.
«کی اونجاست؟»
صدایی تیز طنینانداز شد.
پیرمردی بسیار سالخورده، درمیشه حالی که شمشیری در دستچند داشت، از کلبه بیرون آمد.
پیرمرد بسیار قدرتمند بود.
از دیدگاه تهسان، قدرتی که پیرمرد داشتداشت حتی فراتر از کسانی بود که درروز مرکز جهان ادعای رسیدن به اوج را داشتند.
روح زمزمه کرد: «استاد.»
پیرمرد باداره اخم بهمیشه تهسان نگاه کرد.
«... نوادهی کاریات؟اون نمیدونم چرا اومدی اینجا،داره ولی برو رد کارت.»
پیرمرد پایش را به زمینمیشه کوبید و با سرعتی باورنکردنی مشتیماه به سمت سینه تهسان پرتاب کرد.
تهسان دستش راآمد حرکت داد وسریعتر مشت را گرفت.
پیرمرد سپس سعیتموم کرد به گیجگاهداشت تهسان لگد بزند.
تهسان سرش را چرخاند تا جاخالیمیکردم دهد و دستی را که مشتکار پیرمرد را گرفته بود، تاب داد.
پیرمرد درمیکردم هوا بهتموم پرواز درآمد.
پیرمرد شوکه شدآمد اما به سرعتسریعتر روی زمین فرود آمد.
گارد گرفتداره و شمشیرشمیشه را بیرون کشید.
تهسان به ضرباتاون شمشیرِ در حالمیکردم فرود پاسخ داد.
دنگ! شمشیر تاب خورد.
در حین دفعآمد حملات پیرمرد، تهسانسریعتر متوجه چیزی شد.
شمشیرزنی پیرمردداره شباهت عجیبی بهانتظار شمشیرزنی روح داشت.
دنگ! شمشیر منحرف شد.
پیرمرد نفسی تازهداره کرد و بهانتظار تهسان خیره شد.
«... تو کی هستی؟»
«من کسیام کهتموم عنوان قهرمان روداشت به دست آورده.»
مردمک چشمان پیرمرد گشاد شد.
تهسان شمشیرش را پایین آورد.
«تو استادِ باردری هستی؟»
«بشنو.»
پیرمرد فنجانسریعتر چای شکستهایچیزی به تهسان داد.
داخلش فقط آب معمولی بود.
«فکر کردی توآمد این کلبهی فکستنی واون قدیمی چای پیدا میشه؟»
پیرمرد آب را سرمیشه کشید و فنجان راحداقل محکم روی میز کوبید.
او باسریعتر نگاهی تلخچیزی به تهسان نگریست.
«چه نسبتیمیکردم با اونتموم پسره داری؟»
رابطه با روح.
تهسان لحظهایداره فکر کردمیشه و پاسخ داد:
«یه دوست.»
«یه شاهزاده وداره یه نوادهی کاریات باداشت هم دوستن؟ ترکیب عجیبیه.»
پیرمرد سرشدیدارش را کجآخر کرد و گفت:
«شمشیرزنی خودمو تو حرکاتت دیدم. منداشت فقط به اون پسره شمشیرزنی یادبکشد دادم، پس حرفت باید راست باشه.»
شمشیرزنی تهسان براون پایه سبک شمشیرمیکردم «زخم طوفان» روح بود.
و پیرمردی که روحتموم او را استاد خطابکار میکرد، حرکات مشابهی نشان میداد.
«اون پسره بهآمد سطحی رسیده کهسریعتر به کسی آموزش بده؟»
«خیلی اتفاقها افتاد.»
«تو بهسریعتر باردری شمشیرزنیچیزی یاد دادی؟»
پیرمرد بامیکردم لحنی خشن گفت:میشه «یه همچین چیزی.»
«اون پسره پاشد اومد اینجا و ازم خواست بهش شمشیرزنی یاد بدم. میگفت شمشیرزنیانتظار امپراتوری کافی نیست. هر چقدر زدمش یا محلش نذاشتم، نمیرفت. چارهای نداشتم جز اینکه بهشچیه یاد بدم. از اون موقع همش بهم چسبیده و استاد استاد میکنه. بچهی رو مخ.»
پیرمرد غرغر میکرد.
سبک شمشیرسریعتر «زخم طوفان» همانفکر شمشیرزنی امپراتوری بود.
این یعنی هر شوالیهایتموم در امپراتوری میتوانست آن راحداقل یاد بگیرد؛ چیز خاصی نبود.
اما «زخم طوفان» روحآخر در هزارتو به عنوان یکفکر سبک شمشیر پیشرفته شناخته میشد.
داشتن آن سبک شمشیر بهانتظار معنای ملاقات با افراد بسیارماه و صیقل دادن شمشیرزنی بود.
پیرمردِ مقابل تهساناون به نظر یکیمیکردم از آن افراد میرسید.
«اگه شاگرد گرفتهداره بود، باید بهمانتظار میگفت. بچهی نمکنشناس.»
ردی از دلخوریِآمد کوچکی در صدایسریعتر پیرمرد حس میشد.
تهسان پرسید:
«چقدر با باردری بودی؟»
«حدود... سهمیکردم سال. بعدش بدونمیشه اجازه گذاشت رفت.»
سه سال.
زمانِ بیش ازتموم حد کافی برایداشت شکلگیری پیوند با کسی.
پیرمرد به کمرشاون ضربهای زد و بهداره غرغر کردن ادامه داد:
«این پیرمرد رو اینجا ول کردهانتظار و خودش رفته حال و حولطول و ثروت امپراتوری. باید ادبش کنم.»
[حتی وقتی بهش پیشنهاد دادممونده بهش خدمت کنن، گفت همینجامیکردم رو دوست داره و نیومد.]
روح خندید.
پس ازسریعتر آن، گپچیزی و گفتی کردند.
پیرمرد درباره وضعیت باردریتموم کنجکاو بود و سوالات زیادیحداقل پرسید که روح پاسخ داد.
تهسان حرفهایدیدارش روح راآخر منتقل میکرد.
«بریم پایین؟»
پیرمرد زیر لب چیزیچیزی گفت و به نظر میرسیدمیشه از داستان تهسان راضی است.
پس ازمیکردم پایان مکالمه، تهسانمیشه آماده رفتن شد.
پیرمرد ساکتدیدارش نگاهش کردآخر و پرسید:
«باردری تاداره حالا حرفیمیشه از من زده؟»
«نه.»
«... حدس میزدم. براش استاد خوبی نبودم. تو مراقبت ازچند بقیه افتضاحم. همش میزدمش و حتی درست و حسابی بهشیادته غذا نمیدادم. وقتی یواشکی تنها گریه میکرد، بلد نبودم آرومش کنم.»
پیرمرد با تلخی گفت:
«عجیب نیست اگه ازممیشه متنفر باشه. احتمالاً هست.حداقل راستش... میترسم دوباره شاگردمو ببینم.»
[استاد...]
این اولین باریداره بود که صدایانتظار باردری اینگونه میلرزید.
«گفتی دوستِ شاگردمی. پس ازت میخوام... اون شاگرد بچهیفکر دلنازکیه. زود احساساتی میشه و بلد نیست به بقیه شکماه کنه. یه روز ممکنه این قضیه براش دردسر بزرگی بشه.»
پیرمرد با دست لاغرش دستانتظار تهسان را گرفت و با چهرهایطول پر از محبت و نگرانی گفت:
«پس لطفاًسریعتر خوب هواشوچیزی داشته باش.»
روح نتوانست کلمهای بگوید.
تهسان کوه را ترکآخر کرد و به سمتچیزی سرزمین مقدس ادامه داد.
در طولداره راه، تهسانمیشه دریاچهی کوچکی یافت.
روح کهسریعتر تا آن لحظهفکر ساکت بود، گفت:
«وقتی حدود یه ماه با استاد زندگیداشت کردم، منو برد لب اون دریاچه. اون موقعچهارم نمیدونستم چرا... ولی الان میفهمم. اون نگرانم بود.»
«از اوندیدارش موقع استادآخر رو دیدی؟»
«نه. بعد از اینکه شاه شیاطینداشت ظاهر شد، سعی کردم برم پیشش،بکشد ولی اون خیلی وقت پیش مرده بود.»
روح دوبارهسریعتر در سکوتچیزی فرو رفت.
تهسان به مسیرشداره ادامه داد و سرانجامداشت به سرزمین مقدس رسید.
او میتوانست هالهای الهی ومونده کمرنگ را ببیند که برمیکردم سراسر آن مکان سایه افکنده بود.
در داخل، کاهنانِ «خدایمیشه حسرت» با نگاههایی خصمانه بهچند این مزاحم خیره شده بودند.
«یک بیایمانِسریعتر پست بهچیزی اینجا آمده.»
مردی بامیکردم اندامی فربه پیشاپیشمیشه آنها ایستاده بود.
در قیاس با کاهنانآخر اطراف، ردای فاخرش نشان میدادفکر که ارباب این قلمرو است.
«من پاپِ مذهبِ عظیمیمیشه هستم که خدای حسرت،حداقل یعنی خودِ "حسرت" را میپرستد.»
چهره پاپ در هم رفت.
«چطور جرأت میکنی! چطور یک بیایمانِانتظار پست از دنیای بیرون، چشم طمع بهبکشد یادگار مقدسِ حسرتِ کبیر دوخته! چه گستاخیای!»
او همچنان برآمد سر تهسان فریاد میکشیداون و از بیاحترامیاش میگفت.
سپس به وعظ پرداخت که خدای حسرت چه نوع خداییماه است، چرا به او ایمان دارند، چقدر قادر مطلق استچیه و اینکه همه انسانها باید از خدای حسرت پیروی کنند.
تهسان هیچ توجهی نکرد.
او بایدمیکردم چیزی راتموم تأیید میکرد.
هاله الهیِ کمرنگیآمد در سراسر سرزمینسریعتر مقدس پخش شده بود.
قدرت خدا راهِ خارجیها راانتظار سد میکرد و از کسانیماه که در داخل بودند محافظت مینمود.
ایمانی که از مردمِ ساکن درمیکردم آنجا جاری میشد، به درون هالهکار الهیِ پیرامون سرزمین مقدس نفوذ میکرد.
آن نیرو،میکردم هاله الهی رامیشه حتی قویتر میساخت.
زمانی که تهسان بهآخر مقصدش رسید، وضعیت راچیزی بهخوبی درک کرده بود.
«منم میتونم اینو بسازم.»
همین کافی بود.
به نظر میرسید خدای حسرت این نیروداشت را مدتها پیش بهآرامی گسترده است وروز مردم با ایمانشان آن را حفظ کردهاند.
تهسان بهراحتیدیدارش میتوانست آنآخر را بازسازی کند.
تهسان دستش را برمیشه حصار الهی که سرزمین مقدسچند را احاطه کرده بود، گذاشت.
حصار با مقاومتیاون شدید سعی کردمیکردم تهسان را پس بزند.
اگرچه خام بود،داره اما همچنان قدرتانتظار یک خدا محسوب میشد.
بدون اجازه کسانی که داخلمونده بودند، شکستن چنین نیروی قدرتمندیمیکردم تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
آنجا بود که تهسانمیشه سرش را بالا آوردحداقل و به پاپ نگاه کرد.
پاپ همچنان مشغولاون بلغور کردنِ تعالیممیکردم خدای حسرت بود.
تهسان از او پرسید:
«اگه ردمدیدارش کنی، دنیا نابودمونده میشه، مگه نه؟»
«همون بهتر که بشه!»
پاپ دندانهایشسریعتر را بهچیزی هم سایید.
«اگه یادگار مقدسِ خدا به دست انسانهاداشت آلوده بشه، حقِ این دنیای پسته کهروز نابود بشه و به آغوش خدا برگرده!»
درون او لجاجتِآمد یک متعصب وسریعتر دیوانگیِ تحریفشده موج میزد.
از آنجا که او کسی نبودداشت که بشود با منطق با او حرفروز زد، تهسان دوباره پاپ را نادیده گرفت.
«پس اینجاسریعتر همون جاییهچیزی که متوقف شدی.»
[این قلمرو خداست.
هر کاری کردمآمد بشکنمش نشد، هاله الهیاون حتی تکون هم نمیخورد.
اون یارو بهمتموم گفت طمع ورزیدن بهکار یادگار مقدسِ خدا گناهه.
گفت بشین واون نابودی دنیا رو جلویداره سرزمین مقدس تماشا کن.]
حرفهای پاپمیکردم به حقیقتتموم پیوسته بود.
روح تسلیم نشد.
او راههای بیشماری رامیشه امتحان کرد تا سدِحداقل سرزمین مقدسِ حسرت را بشکند.
اما قبل ازاون اینکه بتواند کاری کند،داره شاه شیاطین نازل شد.
[دیر به امپراتوریداره برگشتم، اما خانواده وداشت عشقم همه مرده بودن.
امپراتوری نابود شده بود.
اینجا گیر افتاده بودم وانتظار فقط میتونستم فروپاشی چیزایی کهماه میخواستم ازشون محافظت کنم رو ببینم.
واقعاً... داستان غمانگیزیه.]
صدایی گرفتهمیکردم و اندوهگینتموم طنینانداز شد.
تهسان دستش را بالا برد.
«چون این آزمونیه کهمیشه خودت به خودت دادی،حداقل اگه بشکنمش شکایتی نمیکنم.»
تهسان قدرتسریعتر الهی راچیزی متجلی کرد.
انرژی طلاییمیکردم از وجودشتموم فوران کرد.
«ها؟»
کاهنان همزمان به تکاپو افتادند.
آنها حضور سنگینی راچیزی از جانب تهسان احساس کردندمیشه که دستشان به آن نمیرسید.
قدرت الهی تهسانداره با هاله الهیِ گستردهشدهداشت توسط حسرت برخورد کرد.
ترکهایی بر حصارآمد الهیِ دور سرزمینسریعتر مقدس پدیدار شد.
لبخند کجوکولهداره پاپ رویمیشه صورتش خشکید.
قدرت خدا کهاون از آنها محافظت میکرد،داره شروع به فروپاشی کرد.
با صدای شکستنی واضح،تموم هاله الهی متلاشی شدکار و پاپ وحشتزده فریاد زد:
«چـ... چی!»
نیرویی که سرزمینتموم مقدسشان را احاطه کردهکار بود، قدرت خدا بود.
انسانها نمیتوانستندسریعتر در برابرشچیزی مقاومت کنند.
او با عجله فریاد زد:
«کاهنان! قدرت بیشتر!آمد ایمانتون رو بهسریعتر خدا نشون بدین!»
کاهنان با تمامتموم توان شروع بهداشت خواندن سرودهای مذهبی کردند.
هاله الهی اندکی تیرهتر شد.
اما فقط همین بود.
تنها چنددیدارش صد مؤمن،آخر فانی و ضعیف.
تهسان قدرت الهی رامیشه متمرکز کرد و آنحداقل را در جهان متجلی ساخت.
قدرت الهیِ عظیم او، هاله الهیِمیکردم پیرامون سرزمین مقدس را در همکار کوبید و بر آنها چیره شد.
شترق!
«اوهوک!»
«آخ!»
کاهنان خونسریعتر بالا آوردند وفکر روی زمین افتادند.
وضعیت پاپمیکردم هم دستکمیتموم از آنها نداشت.
او که زیر فشارِ خردکنندهمونده قدرت الهی دفن شده بود،میکردم با سر به زمین خورد.
«کح، کح!»
بهسختی از جااون برخاست و چشمانشمیکردم را گشاد کرد.
«آه، آاااه... هاله حسرت کهمیشه تو سرزمین مقدس حس میشد ناپدیدماه شده. قدرت الهی تو جاشو گرفته.»
«پس ممکنه.»
«ایـ... این چیه؟»
تهسان پاپِسریعتر لکنتگرفته راچیزی نادیده گرفت.
او امواج قدرتِ قویایتموم را که از داخل سرزمینحداقل مقدس حس میشد، دنبال کرد.
با ورود بهآمد ساختمانی بسیار کوچک، تکهسنگیاون ریز در آنجا یافت.
در نگاه اول، شبیه سنگی معمولیداشت بود که کنار جاده پیدا میشود،بکشد اما قدرت درونش قطعاً الهی بود.
تهسان تکهسنگ را برداشت.
قدرت درون آنداره شروع به نفوذانتظار در شمشیرش کرد.
شما تکه حسرت را بازیابی کردید.
قدرتهای بیشماری که در شمشیرتان نهفته است، با تحقق پیشگویی شروع به تجسم و قدرتگیری میکنند.
یادگار کاربرت دگرگون شد.
چیزی شبیه بهتحقق یک قانون شروع بهخورده سکونت در آن کرد.
«این...»
تهسان متعجب شد.
قدرت نهفته درمورد شمشیر فراتر از چیزیبعد بود که تصور میکرد.
همزمان، دنیا در هم پیچید.
از دورترین لبه جهان،میکردم چیزی شروع به فرودانتظار آمدن بر آن کرد.
تهسان نگاه کوتاهی بهسریعتر آن سمت انداخت ومیکردم از ساختمان کوچک خارج شد.
دهها نگاهآخرین به تهسانشکست دوخته شده بود.
شوک، خشم، و البته ترس.
آنها که لبریز ازمیکردم احساسات مختلف بودند، نمیتوانستندانتظار به تهسان نزدیک شوند.
«تـ... تو کی هستی...؟»
پاپ باآخرین چهرهای رنگپریدهشکست از تهسان پرسید.
قدرت الهیای کهتحقق تهسان متجلی کرده بود،خورده منطقه را پوشانده بود.
او دیگر انسان نبود.
او بهآخر یک موجود الهیِاون متعالی نزدیکتر بود.
پاپ اوآخرین را با چنینخورده موجودی اشتباه گرفت.
مردد ماندپاکسازی و سعیآخرین کرد تعظیم کند.
تهسان بدونچیزی کلمهای آنجامیکردم را ترک کرد.
در بازگشت به امپراتوری، تهساناون با استقبال باردری مواجه شدتموم که در حال فرماندهی شوالیهها بود.
«پیشگویی محقق شد؟»
تهسان سر تکان داد.
باردری فریاد زد:
«واقعاً محقق شد...مونده این دنیا میتونهچیزی از نابودی فرار کنه.»
او مشتش را گرهشکست کرد و با صدایی بلندآمد خطاب به شوالیهها فریاد زد:
«گوش کنید! شوالیههای امپراتوری! شاه شیاطین ظاهرخورده میشه! موجودی که دنیا رو نابود میکنه!سریعتر برخیزید و برای محافظت از امپراتوری بجنگید!»
صدای هلهله طنینانداز شد.
پس ازآخر آن، روزهای بسیاراون شلوغی تکرار شد.
مردم با چهرههایی مصمم برای جنگاندکی آماده میشدند و باردری با شتاب برایاون مذاکره با سایر پادشاهیها در حرکت بود.
تهسان کار دیگری نداشت.
از آنجا که ورود شاهداره شیاطین کمی زمان میبرد، تهسانکار حرکات مردم را تماشا میکرد.
[متفاوته.]
روح پس ازمورد تماشای آنها زیراندکی لب زمزمه کرد.
[همه پرشورن... پر از امید.
با زمانچیزی من خیلیمیکردم فرق داره.]
روح شاهد صحنهای بود که نتوانستهچیزی بود از آن محافظت کند، صحنهایانتظار که در تحققش شکست خورده بود.
[یعنی این چیزیهمورد که خدای حسرتاندکی میخواست بهم نشون بده؟]
این صحنهای بودتحقق که نتوانستی به آنخورده برسی، چون کمبود داشتی.
چون میخواستی آنفکر حسرت را ببینی،تموم هدفِ این مأموریت شدی.
تهسان از روح پرسید:
«حسرت میخوری؟»
«آره.» روحپاکسازی با تلخیآخرین پاسخ داد.
[میخوام زمانچیزی رو بهمیکردم عقب برگردونم.
هنوز نپذیرفتمش.
ولی...
من دیگه مردم.]
روح مرده بود.
دیگر نمیتوانستآخر بر اینسریعتر دنیا تأثیر بگذارد.
[من شکست خوردم.
دو بار.]
میتوانست با دقت ومیکردم جسارت بیشتری حرکت کندانتظار تا پیشگویی را محقق سازد.
میتوانست بدون اینکه گاردش را پایین بیاورد،فکر حین پایین رفتن از طبقات هزارتو زندهکار بماند و زمان را به عقب برگرداند.
اما روحآخرین این کارشکست را نکرد.
کسی که فرصتش را از دستشکست داده و به امید فرصتی دیگرآخر است، فقط رقتانگیز به نظر میرسد.
[همه چی تموم شده.
همهچی.]
روح بهسختیآخرین با اینشکست واقعیت کنار آمد.
زمان گذشتپاکسازی و لوانسیا بهمورد دیدن تهسان آمد.
«قهرمان بزرگ تشریف فرما شده.»
«لوانسیا، چیآخر تو روسریعتر کشونده اینجا؟»
«اون که همش سرششکست شلوغه. به من توجهیدیدارش نمیکنه. یکم حوصلم سر رفته.»
لوانسیا لبخند ملایمی زد.
روح که با دیدن او کمی متزلزلمیشه شده بود، دیگر مثل بار اول آشفتهطول نبود، انگار که با مسائل کنار آمده باشد.
لوانسیا به تهسانمونده نگاه کرد وچیزی با شگفتی گفت:
«واقعاً شگفتانگیزی. اینکه پیشگویی روخورده انقدر سریع محقق کردی. بخاطرآخر اینه که از خونِ قهرمانی؟»
«اونقدرام سخت نبود.»
«شکستهنفسی... اون گفتفکر اگه تو نبودی،تموم شاید پیشگویی محقق نمیشد.»
وقتی لوانسیا ازمونده باردری حرف میزد، چهرهاشفکر لبریز از محبت بود.
تهسان از او پرسید:
«عاشقشی؟»
«آره.»
لوانسیا بلافاصلهآخر و بدونسریعتر تردید پاسخ داد.
«عاشقشم. میخوامآخرین کل زندگیموشکست باهاش بگذرونم.»
همانطور که این را میگفت، لوانسیا به آرامیاندکی شکمش را نوازش کرد، با حرکاتی نرم وچیزی گرم، گویی چیزی گرانبها در آن نهفته است.
[آه.]
جانِ روح از شوک لرزید.
اگرچه تهسان بیحالتمورد بود، اما میتوانست احساساتبعد روح را بهوضوح بخواند.
لوانسیا با خجالت گفت:
«این یه رازه، باشه؟»
حذف مهارت و ارتقا سطح.