---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 332: دنیای نابودشده‌ی روح (۵) • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 332: دنیای نابودشده‌ی روح (۵)

0

چهار پیشگویی‌چیزی​ به حقیقت‌می‌کردم​ پیوسته بود.

اکنون، تنها‌آخرین​ یکی باقی‌شکست​ مانده بود.

باردری به جنگل سوزان نگریست.

«الپرا. با‌خورده​ اینکه نژاد باستانی‌ان،‌دیدارش​ ولی خیلی کسل‌کننده‌ان.»

باردری این را‌فکر​ با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت‌میشه​ و بدنش را چرخاند.

«بیا برگردیم.»

آن‌ها آنجا را ترک کردند.

پشت سرشان، صدای کینه‌بعد​ و نفرت الف‌ها به گوش‌سریع‌تر​ می‌رسید، اما آن‌ها اعتنایی نکردند.

در بازگشت به شهر امپراتوری،‌داره​ ته‌سان صدای «روح» را شنید‌کار​ که به آرامی سخن می‌گفت.

شاید به این خاطر که یک‌اندکی​ بار خشمش را خالی کرده بود،‌سریع‌تر​ احساسات درونش تا حدودی آرام گرفته بود.

«بهشون گفتم تسلیم بشن، با تمام‌سریع‌تر​ وجودم التماس کردم. اما الف‌ها قبول‌تموم​ نکردن. مسخره‌م کردن و جلومو گرفتن.»

«پیشگویی به خاطر‌اندکی​ اینکه الف‌ها جلوتو‌آمد​ گرفتن محقق نشد؟»

«نه، قضیه این نیست. آخرش از تمام قدرت امپراتوری استفاده کردم تا‌چند​ کل جنگل رو زیر و رو کنم. قربانی‌های زیادی دادیم، ولی پیشگویی‌بازپس‌گیری​ انجام شد. فقط... اون‌قدر زمان گذشت که تمام نقشه‌های بعدش به هم ریخت.»

روح چهار پیشگویی اول را‌خورده​ پاکسازی کرده بود اما در‌آخر​ تحقق آخرین مورد شکست خورده بود.

اندکی بعد،‌دیدارش​ باردری به‌آخر​ دیدارش آمد.

«فقط پیشگویی آخر مونده. خیلی‌دیدارش​ سریع‌تر از اون چیزی که‌اون​ فکر می‌کردم داره تموم میشه.»

باردری انتظار داشت این کار حداقل‌تموم​ چند ماه طول بکشد، اما تنها در‌ماه​ دو روز، پیشگویی چهارم تکمیل شده بود.

باردری که‌آخرین​ از این سرعت‌خورده​ شگفت‌زده بود، گفت:

«که یادته‌دیدارش​ پیشگویی آخر‌آخر​ چیه، نه؟»

«بازپس‌گیری قطعه‌ای از‌اندکی​ خدا که تو‌آمد​ سرزمین مقدس آرمیده.»

«درسته.»

باردری سر تکان داد.

«مذهبی که به خدای حسرت باور دارن،‌اون​ خودِ حسرت. یه یادگار مقدس از اون‌انتظار​ خدا تو اون سرزمین مقدسه. باید اونو برگردونیم.»

ته‌سان بعد‌خورده​ از حرف‌های باردری‌دیدارش​ لحظه‌ای سکوت کرد.

سپس پرسید:

«خدای حسرت؟»

«آره. یه مذهب خیلی قدیمی.‌مونده​ البته قبلاً باهاشون تماس گرفتم،‌می‌کردم​ ولی حتی جواب هم ندادن.»

باردری این را با‌بعد​ چهره‌ای گفت که هیچ‌مونده​ تعجبی در آن دیده نمی‌شد.

برای تحقق پیشگویی،‌فکر​ باید یادگار مقدس‌تموم​ خدا را بازمی‌گرداندند.

آن شیء چیزی بود‌شکست​ که پیروان مذهب با‌دیدارش​ جانشان از آن محافظت می‌کردند.

حتی اگر پای نجات‌آخر​ دنیا در میان بود، به‌فکر​ آسانی آن را تسلیم نمی‌کردند.

«شنیدم پر از‌اندکی​ متعصب‌های مذهبیه. ممکنه‌آمد​ خیلی طول بکشه.»

باردری انگشتش‌چیزی​ را به‌می‌کردم​ سمت ته‌سان گرفت.

«این بار باید تنها بری.‌خورده​ حیف شد. دلم می‌خواست ببینم‌آخر​ سرزمین مقدس اون خدا چه شکلیه.»

«متوجه شدم.»

باردری نیز بسیار مشغول بود.

با قطعی شدن تهاجم پادشاه شیاطین،‌تموم​ او باید سربازان و شوالیه‌ها را‌چند​ آموزش می‌داد و دفاعیات را آماده می‌کرد.

«پس می‌سپارمش به تو.»

با این حرف، باردری رفت.

ته‌سان که‌خورده​ دوباره تنها‌بعد​ شده بود، گفت:

«پس واسه همینه‌فکر​ که وقتی خدای حسرت‌میشه​ رو دیدی، بی‌قرار بودی.»

«آره. من هیچ‌وقت خدای حسرت رو تو هزارتو‌دیدارش​ ندیدم. اون ۷۲ طبقه‌ای که پاکسازی کردم، خدایان‌می‌کردم​ دیگه‌ای بودن. ولی بیرون از هزارتو دیده بودمش.»

هدف آزمون‌دیدارش​ پنجم: خدای‌آخر​ حسرت، مذهب حسرت.

و روح‌خورده​ در آن آزمون‌دیدارش​ شکست خورده بود.

«واقعاً که چه سلیقه‌ی بدی.»

روح با‌آخرین​ تلخی این‌شکست​ را گفت.

روز بعد، ته‌سان‌آمد​ به سمت سرزمین مقدس‌اون​ خدای حسرت حرکت کرد.

سرزمین مقدس بسیار دور‌بعد​ بود و در سمت‌مونده​ مخالف امپراتوری کابرِت قرار داشت.

روح از ته‌سان پرسید:

«وقتی داریم می‌ریم‌مورد​ سرزمین مقدس، میشه‌اندکی​ یه جا توقف کنی؟»

«یه جا؟»

«آره. کسی‌خورده​ هست که‌بعد​ می‌خوام ببینمش.»

به ندرت پیش‌فکر​ می‌آمد که روح درخواستی‌میشه​ از ته‌سان داشته باشد.

ته‌سان پذیرفت.

با گشودن «بال‌های‌آمد​ پری»، ته‌سان به سوی‌اون​ سرزمین مقدس پرواز کرد.

پس از طی مسافتی‌بعد​ طولانی، به کوهی سر‌مونده​ به فلک کشیده رسید.

ارتفاعش چنان زیاد بود‌می‌کردم​ که قله‌اش در میان‌انتظار​ ابرها پنهان شده بود.

روح گفت: «همین‌جاست.»

ته‌سان بر‌دیدارش​ فراز کوه‌آخر​ پرواز کرد.

بالای ابرها، در‌اندکی​ نوک قله، کلبه‌ای‌آمد​ کوچک قرار داشت.

در داخل، حضوری احساس می‌شد.

«کی اونجاست؟»

صدایی تیز طنین‌انداز شد.

پیرمردی بسیار سالخورده، در‌بعد​ حالی که شمشیری در دست‌سریع‌تر​ داشت، از کلبه بیرون آمد.

پیرمرد بسیار قدرتمند بود.

از دیدگاه ته‌سان، قدرتی که پیرمرد داشت‌بعد​ حتی فراتر از کسانی بود که در‌چیزی​ مرکز جهان ادعای رسیدن به اوج را داشتند.

روح زمزمه کرد: «استاد.»

پیرمرد با‌خورده​ اخم به‌بعد​ ته‌سان نگاه کرد.

«... نواده‌ی کاریات؟‌فکر​ نمی‌دونم چرا اومدی اینجا،‌میشه​ ولی برو رد کارت.»

پیرمرد پایش را به زمین‌خورده​ کوبید و با سرعتی باورنکردنی مشتی‌مونده​ به سمت سینه ته‌سان پرتاب کرد.

ته‌سان دستش را‌آمد​ حرکت داد و‌سریع‌تر​ مشت را گرفت.

پیرمرد سپس سعی‌اندکی​ کرد به گیجگاه‌آمد​ ته‌سان لگد بزند.

ته‌سان سرش را چرخاند تا جاخالی‌تموم​ دهد و دستی را که مشت‌چند​ پیرمرد را گرفته بود، تاب داد.

پیرمرد در‌آخرین​ هوا به‌شکست​ پرواز درآمد.

پیرمرد شوکه شد‌آمد​ اما به سرعت‌سریع‌تر​ روی زمین فرود آمد.

گارد گرفت‌خورده​ و شمشیرش‌بعد​ را بیرون کشید.

ته‌سان به ضربات‌فکر​ شمشیرِ در حال‌تموم​ فرود پاسخ داد.

دنگ! شمشیر تاب خورد.

در حین دفع‌آمد​ حملات پیرمرد، ته‌سان‌سریع‌تر​ متوجه چیزی شد.

شمشیرزنی پیرمرد‌خورده​ شباهت عجیبی به‌دیدارش​ شمشیرزنی روح داشت.

دنگ! شمشیر منحرف شد.

پیرمرد نفسی تازه‌مورد​ کرد و به‌اندکی​ ته‌سان خیره شد.

«... تو کی هستی؟»

«من کسی‌ام که‌اندکی​ عنوان قهرمان رو‌آمد​ به دست آورده.»

مردمک چشمان پیرمرد گشاد شد.

ته‌سان شمشیرش را پایین آورد.

«تو استادِ باردری هستی؟»

«بشنو.»

پیرمرد فنجان‌چیزی​ چای شکسته‌ای‌می‌کردم​ به ته‌سان داد.

داخلش فقط آب معمولی بود.

«فکر کردی تو‌آمد​ این کلبه‌ی فکستنی و‌اون​ قدیمی چای پیدا میشه؟»

پیرمرد آب را سر‌بعد​ کشید و فنجان را‌مونده​ محکم روی میز کوبید.

او با‌چیزی​ نگاهی تلخ‌می‌کردم​ به ته‌سان نگریست.

«چه نسبتی‌آخرین​ با اون‌شکست​ پسره داری؟»

رابطه با روح.

ته‌سان لحظه‌ای‌خورده​ فکر کرد‌بعد​ و پاسخ داد:

«یه دوست.»

«یه شاهزاده و‌مورد​ یه نواده‌ی کاریات با‌بعد​ هم دوستن؟ ترکیب عجیبیه.»

پیرمرد سرش‌دیدارش​ را کج‌آخر​ کرد و گفت:

«شمشیرزنی خودمو تو حرکاتت دیدم. من‌آمد​ فقط به اون پسره شمشیرزنی یاد‌فکر​ دادم، پس حرفت باید راست باشه.»

شمشیرزنی ته‌سان بر‌فکر​ پایه سبک شمشیر‌تموم​ «زخم طوفان» روح بود.

و پیرمردی که روح‌شکست​ او را استاد خطاب‌دیدارش​ می‌کرد، حرکات مشابهی نشان می‌داد.

«اون پسره به‌آمد​ سطحی رسیده که‌سریع‌تر​ به کسی آموزش بده؟»

«خیلی اتفاق‌ها افتاد.»

«تو به‌چیزی​ باردری شمشیرزنی‌می‌کردم​ یاد دادی؟»

پیرمرد با‌آخرین​ لحنی خشن گفت:‌خورده​ «یه همچین چیزی.»

«اون پسره پاشد اومد اینجا و ازم خواست بهش شمشیرزنی یاد بدم. می‌گفت شمشیرزنی‌انتظار​ امپراتوری کافی نیست. هر چقدر زدمش یا محلش نذاشتم، نمی‌رفت. چاره‌ای نداشتم جز اینکه بهش‌چیه​ یاد بدم. از اون موقع همش بهم چسبیده و استاد استاد می‌کنه. بچه‌ی رو مخ.»

پیرمرد غرغر می‌کرد.

سبک شمشیر‌چیزی​ «زخم طوفان» همان‌داره​ شمشیرزنی امپراتوری بود.

این یعنی هر شوالیه‌ای‌شکست​ در امپراتوری می‌توانست آن را‌آمد​ یاد بگیرد؛ چیز خاصی نبود.

اما «زخم طوفان» روح‌آخر​ در هزارتو به عنوان یک‌فکر​ سبک شمشیر پیشرفته شناخته می‌شد.

داشتن آن سبک شمشیر به‌دیدارش​ معنای ملاقات با افراد بسیار‌اون​ و صیقل دادن شمشیرزنی بود.

پیرمردِ مقابل ته‌سان‌فکر​ به نظر یکی‌تموم​ از آن افراد می‌رسید.

«اگه شاگرد گرفته‌مورد​ بود، باید بهم‌اندکی​ می‌گفت. بچه‌ی نمک‌نشناس.»

ردی از دلخوریِ‌آمد​ کوچکی در صدای‌سریع‌تر​ پیرمرد حس می‌شد.

ته‌سان پرسید:

«چقدر با باردری بودی؟»

«حدود... سه‌آخرین​ سال. بعدش بدون‌خورده​ اجازه گذاشت رفت.»

سه سال.

زمانِ بیش از‌اندکی​ حد کافی برای‌آمد​ شکل‌گیری پیوند با کسی.

پیرمرد به کمرش‌فکر​ ضربه‌ای زد و به‌میشه​ غرغر کردن ادامه داد:

«این پیرمرد رو اینجا ول کرده‌اندکی​ و خودش رفته حال و حول‌سریع‌تر​ و ثروت امپراتوری. باید ادبش کنم.»

[حتی وقتی بهش پیشنهاد دادم‌مونده​ بهش خدمت کنن، گفت همین‌جا‌می‌کردم​ رو دوست داره و نیومد.]

روح خندید.

پس از‌چیزی​ آن، گپ‌می‌کردم​ و گفتی کردند.

پیرمرد درباره وضعیت باردری‌شکست​ کنجکاو بود و سوالات زیادی‌آمد​ پرسید که روح پاسخ داد.

ته‌سان حرف‌های‌دیدارش​ روح را‌آخر​ منتقل می‌کرد.

«بریم پایین؟»

پیرمرد زیر لب چیزی‌می‌کردم​ گفت و به نظر می‌رسید‌داشت​ از داستان ته‌سان راضی است.

پس از‌آخرین​ پایان مکالمه، ته‌سان‌خورده​ آماده رفتن شد.

پیرمرد ساکت‌دیدارش​ نگاهش کرد‌آخر​ و پرسید:

«باردری تا‌خورده​ حالا حرفی‌بعد​ از من زده؟»

«نه.»

«... حدس می‌زدم. براش استاد خوبی نبودم. تو مراقبت از‌آخر​ بقیه افتضاحم. همش می‌زدمش و حتی درست و حسابی بهش‌انتظار​ غذا نمی‌دادم. وقتی یواشکی تنها گریه می‌کرد، بلد نبودم آرومش کنم.»

پیرمرد با تلخی گفت:

«عجیب نیست اگه ازم‌بعد​ متنفر باشه. احتمالاً هست.‌مونده​ راستش... می‌ترسم دوباره شاگردمو ببینم.»

[استاد...]

این اولین باری‌مورد​ بود که صدای‌اندکی​ باردری این‌گونه می‌لرزید.

«گفتی دوستِ شاگردمی. پس ازت می‌خوام... اون شاگرد بچه‌ی‌فکر​ دل‌نازکیه. زود احساساتی میشه و بلد نیست به بقیه شک‌ماه​ کنه. یه روز ممکنه این قضیه براش دردسر بزرگی بشه.»

پیرمرد با دست لاغرش دست‌دیدارش​ ته‌سان را گرفت و با چهره‌ای‌چیزی​ پر از محبت و نگرانی گفت:

«پس لطفاً‌چیزی​ خوب هواشو‌می‌کردم​ داشته باش.»

روح نتوانست کلمه‌ای بگوید.

ته‌سان کوه را ترک‌آخر​ کرد و به سمت‌چیزی​ سرزمین مقدس ادامه داد.

در طول‌خورده​ راه، ته‌سان‌بعد​ دریاچه‌ی کوچکی یافت.

روح که‌چیزی​ تا آن لحظه‌داره​ ساکت بود، گفت:

«وقتی حدود یه ماه با استاد زندگی‌بعد​ کردم، منو برد لب اون دریاچه. اون موقع‌فکر​ نمی‌دونستم چرا... ولی الان می‌فهمم. اون نگرانم بود.»

«از اون‌دیدارش​ موقع استاد‌آخر​ رو دیدی؟»

«نه. بعد از اینکه شاه شیاطین‌آمد​ ظاهر شد، سعی کردم برم پیشش،‌فکر​ ولی اون خیلی وقت پیش مرده بود.»

روح دوباره‌چیزی​ در سکوت‌می‌کردم​ فرو رفت.

ته‌سان به مسیرش‌مورد​ ادامه داد و سرانجام‌بعد​ به سرزمین مقدس رسید.

او می‌توانست هاله‌ای الهی و‌مونده​ کم‌رنگ را ببیند که بر‌می‌کردم​ سراسر آن مکان سایه افکنده بود.

در داخل، کاهنانِ «خدای‌بعد​ حسرت» با نگاه‌هایی خصمانه به‌سریع‌تر​ این مزاحم خیره شده بودند.

«یک بی‌ایمانِ‌چیزی​ پست به‌می‌کردم​ اینجا آمده.»

مردی با‌آخرین​ اندامی فربه پیشاپیش‌خورده​ آن‌ها ایستاده بود.

در قیاس با کاهنان‌آخر​ اطراف، ردای فاخرش نشان می‌داد‌فکر​ که ارباب این قلمرو است.

«من پاپِ مذهبِ عظیمی‌بعد​ هستم که خدای حسرت،‌مونده​ یعنی خودِ "حسرت" را می‌پرستد.»

چهره پاپ در هم رفت.

«چطور جرأت می‌کنی! چطور یک بی‌ایمانِ‌اندکی​ پست از دنیای بیرون، چشم طمع به‌اون​ یادگار مقدسِ حسرتِ کبیر دوخته! چه گستاخی‌ای!»

او همچنان بر‌آمد​ سر ته‌سان فریاد می‌کشید‌اون​ و از بی‌احترامی‌اش می‌گفت.

سپس به وعظ پرداخت که خدای حسرت چه نوع خدایی‌اون​ است، چرا به او ایمان دارند، چقدر قادر مطلق است‌حداقل​ و اینکه همه انسان‌ها باید از خدای حسرت پیروی کنند.

ته‌سان هیچ توجهی نکرد.

او باید‌آخرین​ چیزی را‌شکست​ تأیید می‌کرد.

هاله الهیِ کم‌رنگی‌آمد​ در سراسر سرزمین‌سریع‌تر​ مقدس پخش شده بود.

قدرت خدا راهِ خارجی‌ها را‌دیدارش​ سد می‌کرد و از کسانی‌اون​ که در داخل بودند محافظت می‌نمود.

ایمانی که از مردمِ ساکن در‌تموم​ آنجا جاری می‌شد، به درون هاله‌چند​ الهیِ پیرامون سرزمین مقدس نفوذ می‌کرد.

آن نیرو،‌آخرین​ هاله الهی را‌خورده​ حتی قوی‌تر می‌ساخت.

زمانی که ته‌سان به‌آخر​ مقصدش رسید، وضعیت را‌چیزی​ به‌خوبی درک کرده بود.

«منم می‌تونم اینو بسازم.»

همین کافی بود.

به نظر می‌رسید خدای حسرت این نیرو‌بعد​ را مدت‌ها پیش به‌آرامی گسترده است و‌چیزی​ مردم با ایمانشان آن را حفظ کرده‌اند.

ته‌سان به‌راحتی‌دیدارش​ می‌توانست آن‌آخر​ را بازسازی کند.

ته‌سان دستش را بر‌بعد​ حصار الهی که سرزمین مقدس‌سریع‌تر​ را احاطه کرده بود، گذاشت.

حصار با مقاومتی‌فکر​ شدید سعی کرد‌تموم​ ته‌سان را پس بزند.

اگرچه خام بود،‌مورد​ اما همچنان قدرت‌اندکی​ یک خدا محسوب می‌شد.

بدون اجازه کسانی که داخل‌مونده​ بودند، شکستن چنین نیروی قدرتمندی‌می‌کردم​ تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید.

آنجا بود که ته‌سان‌بعد​ سرش را بالا آورد‌مونده​ و به پاپ نگاه کرد.

پاپ همچنان مشغول‌فکر​ بلغور کردنِ تعالیم‌تموم​ خدای حسرت بود.

ته‌سان از او پرسید:

«اگه ردم‌دیدارش​ کنی، دنیا نابود‌مونده​ میشه، مگه نه؟»

«همون بهتر که بشه!»

پاپ دندان‌هایش‌چیزی​ را به‌می‌کردم​ هم سایید.

«اگه یادگار مقدسِ خدا به دست انسان‌ها‌بعد​ آلوده بشه، حقِ این دنیای پسته که‌چیزی​ نابود بشه و به آغوش خدا برگرده!»

درون او لجاجتِ‌آمد​ یک متعصب و‌سریع‌تر​ دیوانگیِ تحریف‌شده موج می‌زد.

از آنجا که او کسی نبود‌آمد​ که بشود با منطق با او حرف‌می‌کردم​ زد، ته‌سان دوباره پاپ را نادیده گرفت.

«پس اینجا‌چیزی​ همون جاییه‌می‌کردم​ که متوقف شدی.»

[این قلمرو خداست.

هر کاری کردم‌آمد​ بشکنمش نشد، هاله الهی‌اون​ حتی تکون هم نمی‌خورد.

اون یارو بهم‌اندکی​ گفت طمع ورزیدن به‌آخر​ یادگار مقدسِ خدا گناهه.

گفت بشین و‌فکر​ نابودی دنیا رو جلوی‌میشه​ سرزمین مقدس تماشا کن.]

حرف‌های پاپ‌آخرین​ به حقیقت‌شکست​ پیوسته بود.

روح تسلیم نشد.

او راه‌های بی‌شماری را‌بعد​ امتحان کرد تا سدِ‌مونده​ سرزمین مقدسِ حسرت را بشکند.

اما قبل از‌فکر​ اینکه بتواند کاری کند،‌میشه​ شاه شیاطین نازل شد.

[دیر به امپراتوری‌مورد​ برگشتم، اما خانواده و‌بعد​ عشقم همه مرده بودن.

امپراتوری نابود شده بود.

اینجا گیر افتاده بودم و‌دیدارش​ فقط می‌تونستم فروپاشی چیزایی که‌اون​ می‌خواستم ازشون محافظت کنم رو ببینم.

واقعاً... داستان غم‌انگیزیه.]

صدایی گرفته‌آخرین​ و اندوهگین‌شکست​ طنین‌انداز شد.

ته‌سان دستش را بالا برد.

«چون این آزمونیه که‌بعد​ خودت به خودت دادی،‌مونده​ اگه بشکنمش شکایتی نمی‌کنم.»

ته‌سان قدرت‌چیزی​ الهی را‌می‌کردم​ متجلی کرد.

انرژی طلایی‌آخرین​ از وجودش‌شکست​ فوران کرد.

«ها؟»

کاهنان هم‌زمان به تکاپو افتادند.

آن‌ها حضور سنگینی را‌می‌کردم​ از جانب ته‌سان احساس کردند‌داشت​ که دستشان به آن نمی‌رسید.

قدرت الهی ته‌سان‌مورد​ با هاله الهیِ گسترده‌شده‌بعد​ توسط حسرت برخورد کرد.

ترک‌هایی بر حصار‌آمد​ الهیِ دور سرزمین‌سریع‌تر​ مقدس پدیدار شد.

لبخند کج‌وکوله‌خورده​ پاپ روی‌بعد​ صورتش خشکید.

قدرت خدا که‌فکر​ از آن‌ها محافظت می‌کرد،‌میشه​ شروع به فروپاشی کرد.

با صدای شکستنی واضح،‌شکست​ هاله الهی متلاشی شد‌دیدارش​ و پاپ وحشت‌زده فریاد زد:

«چـ... چی!»

نیرویی که سرزمین‌اندکی​ مقدسشان را احاطه کرده‌آخر​ بود، قدرت خدا بود.

انسان‌ها نمی‌توانستند‌چیزی​ در برابرش‌می‌کردم​ مقاومت کنند.

او با عجله فریاد زد:

«کاهنان! قدرت بیشتر!‌آمد​ ایمانتون رو به‌سریع‌تر​ خدا نشون بدین!»

کاهنان با تمام‌اندکی​ توان شروع به‌آمد​ خواندن سرودهای مذهبی کردند.

هاله الهی اندکی تیره‌تر شد.

اما فقط همین بود.

تنها چند‌دیدارش​ صد مؤمن،‌آخر​ فانی و ضعیف.

ته‌سان قدرت الهی را‌بعد​ متمرکز کرد و آن‌مونده​ را در جهان متجلی ساخت.

قدرت الهیِ عظیم او، هاله الهیِ‌تموم​ پیرامون سرزمین مقدس را در هم‌چند​ کوبید و بر آن‌ها چیره شد.

شترق!

«اوهوک!»

«آخ!»

کاهنان خون‌چیزی​ بالا آوردند و‌داره​ روی زمین افتادند.

وضعیت پاپ‌آخرین​ هم دست‌کمی‌شکست​ از آن‌ها نداشت.

او که زیر فشارِ خردکننده‌مونده​ قدرت الهی دفن شده بود،‌می‌کردم​ با سر به زمین خورد.

«کح، کح!»

به‌سختی از جا‌فکر​ برخاست و چشمانش‌تموم​ را گشاد کرد.

«آه، آاااه... هاله حسرت که‌خورده​ تو سرزمین مقدس حس می‌شد ناپدید‌مونده​ شده. قدرت الهی تو جاشو گرفته.»

«پس ممکنه.»

«ایـ... این چیه؟»

ته‌سان پاپِ‌چیزی​ لکنت‌گرفته را‌می‌کردم​ نادیده گرفت.

او امواج قدرتِ قوی‌ای‌شکست​ را که از داخل سرزمین‌آمد​ مقدس حس می‌شد، دنبال کرد.

با ورود به‌آمد​ ساختمانی بسیار کوچک، تکه‌سنگی‌اون​ ریز در آنجا یافت.

در نگاه اول، شبیه سنگی معمولی‌آمد​ بود که کنار جاده پیدا می‌شود،‌فکر​ اما قدرت درونش قطعاً الهی بود.

ته‌سان تکه‌سنگ را برداشت.

قدرت درون آن‌مورد​ شروع به نفوذ‌اندکی​ در شمشیرش کرد.

شما تکه حسرت را بازیابی کردید.

قدرت‌های بی‌شماری که در شمشیرتان نهفته است، با تحقق پیشگویی شروع به تجسم و قدرت‌گیری می‌کنند.

یادگار کاربرت دگرگون شد.

چیزی شبیه به‌کار​ یک قانون شروع به‌طول​ سکونت در آن کرد.

«این...»

ته‌سان متعجب شد.

قدرت نهفته در‌پاکسازی​ شمشیر فراتر از چیزی‌شکست​ بود که تصور می‌کرد.

هم‌زمان، دنیا در هم پیچید.

از دورترین لبه جهان،‌کار​ چیزی شروع به فرود‌طول​ آمدن بر آن کرد.

ته‌سان نگاه کوتاهی به‌چند​ آن سمت انداخت و‌روز​ از ساختمان کوچک خارج شد.

ده‌ها نگاه‌اول​ به ته‌سان‌تحقق​ دوخته شده بود.

شوک، خشم، و البته ترس.

آن‌ها که لبریز از‌کار​ احساسات مختلف بودند، نمی‌توانستند‌طول​ به ته‌سان نزدیک شوند.

«تـ... تو کی هستی...؟»

پاپ با‌اول​ چهره‌ای رنگ‌پریده‌تحقق​ از ته‌سان پرسید.

قدرت الهی‌ای که‌کار​ ته‌سان متجلی کرده بود،‌طول​ منطقه را پوشانده بود.

او دیگر انسان نبود.

او به‌کار​ یک موجود الهیِ‌ماه​ متعالی نزدیک‌تر بود.

پاپ او‌اول​ را با چنین‌آخرین​ موجودی اشتباه گرفت.

مردد ماند‌داشت​ و سعی‌حداقل​ کرد تعظیم کند.

ته‌سان بدون‌انتظار​ کلمه‌ای آنجا‌کار​ را ترک کرد.

در بازگشت به امپراتوری، ته‌سان‌ماه​ با استقبال باردری مواجه شد‌تکمیل​ که در حال فرماندهی شوالیه‌ها بود.

«پیشگویی محقق شد؟»

ته‌سان سر تکان داد.

باردری فریاد زد:

«واقعاً محقق شد...‌حداقل​ این دنیا می‌تونه‌طول​ از نابودی فرار کنه.»

او مشتش را گره‌تحقق​ کرد و با صدایی بلند‌اندکی​ خطاب به شوالیه‌ها فریاد زد:

«گوش کنید! شوالیه‌های امپراتوری! شاه شیاطین ظاهر‌طول​ میشه! موجودی که دنیا رو نابود می‌کنه!‌شگفت‌زده​ برخیزید و برای محافظت از امپراتوری بجنگید!»

صدای هلهله طنین‌انداز شد.

پس از‌کار​ آن، روزهای بسیار‌ماه​ شلوغی تکرار شد.

مردم با چهره‌هایی مصمم برای جنگ‌مورد​ آماده می‌شدند و باردری با شتاب برای‌آخر​ مذاکره با سایر پادشاهی‌ها در حرکت بود.

ته‌سان کار دیگری نداشت.

از آنجا که ورود شاه‌حداقل​ شیاطین کمی زمان می‌برد، ته‌سان‌روز​ حرکات مردم را تماشا می‌کرد.

[متفاوته.]

روح پس از‌پاکسازی​ تماشای آن‌ها زیر‌مورد​ لب زمزمه کرد.

[همه پرشورن... پر از امید.

با زمان‌انتظار​ من خیلی‌کار​ فرق داره.]

روح شاهد صحنه‌ای بود که نتوانسته‌طول​ بود از آن محافظت کند، صحنه‌ای‌سرعت​ که در تحققش شکست خورده بود.

[یعنی این چیزیه‌پاکسازی​ که خدای حسرت‌مورد​ می‌خواست بهم نشون بده؟]

این صحنه‌ای بود‌کار​ که نتوانستی به آن‌طول​ برسی، چون کمبود داشتی.

چون می‌خواستی آن‌داشت​ حسرت را ببینی،‌چند​ هدفِ این مأموریت شدی.

ته‌سان از روح پرسید:

«حسرت می‌خوری؟»

«آره.» روح‌داشت​ با تلخی‌حداقل​ پاسخ داد.

[می‌خوام زمان‌انتظار​ رو به‌کار​ عقب برگردونم.

هنوز نپذیرفتمش.

ولی...

من دیگه مردم.]

روح مرده بود.

دیگر نمی‌توانست‌کار​ بر این‌چند​ دنیا تأثیر بگذارد.

[من شکست خوردم.

دو بار.]

می‌توانست با دقت و‌کار​ جسارت بیشتری حرکت کند‌طول​ تا پیشگویی را محقق سازد.

می‌توانست بدون اینکه گاردش را پایین بیاورد،‌بکشد​ حین پایین رفتن از طبقات هزارتو زنده‌یادته​ بماند و زمان را به عقب برگرداند.

اما روح‌اول​ این کار‌تحقق​ را نکرد.

کسی که فرصتش را از دست‌ماه​ داده و به امید فرصتی دیگر‌شده​ است، فقط رقت‌انگیز به نظر می‌رسد.

[همه چی تموم شده.

همه‌چی.]

روح به‌سختی‌اول​ با این‌تحقق​ واقعیت کنار آمد.

زمان گذشت‌داشت​ و لوانسیا به‌چند​ دیدن ته‌سان آمد.

«قهرمان بزرگ تشریف فرما شده.»

«لوانسیا، چی‌کار​ تو رو‌چند​ کشونده اینجا؟»

«اون که همش سرش‌تحقق​ شلوغه. به من توجهی‌خورده​ نمی‌کنه. یکم حوصلم سر رفته.»

لوانسیا لبخند ملایمی زد.

روح که با دیدن او کمی متزلزل‌ماه​ شده بود، دیگر مثل بار اول آشفته‌سرعت​ نبود، انگار که با مسائل کنار آمده باشد.

لوانسیا به ته‌سان‌حداقل​ نگاه کرد و‌طول​ با شگفتی گفت:

«واقعاً شگفت‌انگیزی. اینکه پیشگویی رو‌آخرین​ انقدر سریع محقق کردی. بخاطر‌بعد​ اینه که از خونِ قهرمانی؟»

«اونقدرام سخت نبود.»

«شکسته‌نفسی... اون گفت‌داشت​ اگه تو نبودی،‌چند​ شاید پیشگویی محقق نمی‌شد.»

وقتی لوانسیا از‌حداقل​ باردری حرف می‌زد، چهره‌اش‌بکشد​ لبریز از محبت بود.

ته‌سان از او پرسید:

«عاشقشی؟»

«آره.»

لوانسیا بلافاصله‌کار​ و بدون‌چند​ تردید پاسخ داد.

«عاشقشم. می‌خوام‌اول​ کل زندگیمو‌تحقق​ باهاش بگذرونم.»

همان‌طور که این را می‌گفت، لوانسیا به آرامی‌بکشد​ شکمش را نوازش کرد، با حرکاتی نرم و‌چیه​ گرم، گویی چیزی گران‌بها در آن نهفته است.

[آه.]

جانِ روح از شوک لرزید.

اگرچه ته‌سان بی‌حالت‌پاکسازی​ بود، اما می‌توانست احساسات‌شکست​ روح را به‌وضوح بخواند.

لوانسیا با خجالت گفت:

«این یه رازه، باشه؟»

حذف مهارت و ارتقا سطح.

ناولها | novelha.net