چپتر 277: آملیا آیرین (۱)
0تهسان لب به سخن گشود:
«بهزودی میفهمی.»
«... درسته. بهزودی میفهمم.»
آملیا احساساتش را کنترل کرد.
روح که انگارقضاوت کنجکاو شده بود، بهالکی سمت او پرواز کرد.
[جالبه.
قویه، اما...مأموریتی حس مصنوعیوقتی بودن داره.
انگار قدرتیهبازگشت که ساختههاله شده، نه؟]
«تو...؟»
مردمکهای آملیانسخه با دیدننمیتونی روح لرزید.
«تو چرا اینجایی؟»
[ها؟ منو میشناسی؟]
«مگه قرارهاله نبود توی طبقهطرز ۱۰ تموم بشه؟»
به نظرهمونجا میرسید آملیاچهره روح را میشناسد.
و با دیدن اینکه روحبرسی تمام این مدت کنار تهسانتمومش مانده، آشکارا دستپاچه شده بود.
تهسان باسرگرمکنندهست دیدن واکنشش،الهی موضوع را دریافت.
آملیا هماون از روح مأموریتینمیتونی دریافت کرده بود.
وقتی بهمأموریتی آن فکروقتی میکرد، منطقی بود.
روح کسی مثل آملیا راالهی که استعدادش حتی توسط یکتحت خدا تایید شده بود، نادیده نمیگرفت.
حتماً حداقلهاله یک مأموریت بهطرز او داده بود.
اما اینکه راهشان در طبقه ۱۰طغیان جدا شده بود، یعنی آملیا مأموریتیاطرافش فراتر از آن دریافت نکرده بود.
مشخصاً، مأموریت شکست دادنچهره اوگر حکیم، جمعآوری اطلاعاتاحساسی و مخالفت با رهبری راهنما.
روح نیز انگار متوجهالهی این موضوع شد واینطوری با لحنی کنجکاو گفت:
[اوه-هو.
یه حدساییبازگشت میزدم، ولیهاله این خیلی جالبه.
منِِ توی دنیایالهی تو، توی طبقهباورنکردنیای ۱۰ ازت جدا شد...]
[فکر کنم دلیلشو میدونم.]
روح نیشخندی زد.
[اون نسخه از منوقتی حتماً قضاوت کرده کهکسی تو نمیتونی به رهبری برسی.
پس برایبازگشت اینکه الکی نمیری،الهی همونجا تمومش کرده.]
«تو...»
چهره آملیا در هم رفت.
روح بیتوجه بههاله طغیان احساسی او،طرز به سمت تهسان بازگشت.
[این سرگرمکنندهست.
هاله الهیبازگشت اطرافش بههاله طرز باورنکردنیای قویه.
پس اینطوریهاله تحت فشارشاطرافش گذاشته، ها؟]
اگرچه روح ادعا میکرد آملیا ناتوانبیتوجه از رسیدن به مقام رهبری تشخیصالهی داده شده، اما احتمالاً قضیه این نبود.
آملیا استعداد کافیقضاوت برای رسیدن بهبرای لایههای عمیقتر را داشت.
در عوض، محتملتر بود که روح با آگاهی ازتحت ماهیت واقعی خدای نزول، محتاط عمل کرده باشد؛ چرااحتمالاً که آملیا بیش از حد به آن خدا نزدیک بود.
«... هه. هرچی.»
او رویش را برگرداند؛اطرافش حرکاتش شبیه گربهای بودتحت که قهر کرده باشد.
«بعد از مبارزه حرف میزنیم.»
با اینسرگرمکنندهست کلمات تند،الهی چشمانش را بست.
آملیا به شدت مغرور بود.
اما آن غرور تزلزلناپذیر نبود.
به نظر مستحکم میآمد، اماالهی مانند قلعهای شنی سست بودتحت و به سادگی فرو میریخت.
احتمالاً به همین دلیلاطرافش بود که خدای نزولتحت او را انتخاب کرده بود.
تهسان قصدتمومش داشت آن رابیتوجه در هم بشکند.
الیور که ساکتقضاوت گوش میداد، سرشبرای را کج کرد.
«چرا آملیاسرگرمکنندهست داره باالهی هوا حرف میزنه؟»
او در حالت سخت بود.
نمیتوانست روح را ببیند.
برای الیور، حتماً اینطور بهطرز نظر میرسید که آملیا با خودشاگرچه زمزمه میکند و ناگهان اخم میکند.
«چیزی نیستهمونجا که لازمچهره باشه نگرانش باشی.»
«حالت تنها واقعاً رازهای زیادی داره.طرز به هر حال، از آشنایی باهات خوشبختم.ادعا من الیور کان هستم. رهبر تیم آمریکا.»
دستی برایمأموریتی دست دادنوقتی دراز کرد.
تهسان دستش را گرفت.
دستدادنی محکمهاله با قدرتیاطرافش قابل قبول.
الیور با چهرهای خشک پرسید:
«فکر میکنی ما ترسوییم؟»
تهسان منظور او را فهمید.
استفاده از برتری عددی براینمیتونی اطمینان از پیروزی آمریکاییها... روشی بودتمومش که قطعاً میشد بزدلانه خطابش کرد.
اما تهسانمأموریتی سرش راوقتی تکان داد.
«خیلیا شایدهاله اینطور فکراطرافش کنن. من نه.»
وقتی پای بقاتمومش در میان باشد،بیتوجه همه با ناامیدی میجنگند.
طبیعی بود که الیور به عنوانبرای رهبر آمریکا، از هر روشی کهرفت به نفع مردمش باشد استفاده کند.
با پاسخسرگرمکنندهست تهسان، چهره الیوراطرافش کمی آرام شد.
«باعث تسکینه. شنیدن اینوقتی حرف از یکی ازکسی قویترین انسانها واقعاً قوت قلبه.»
آملیا که چشمانش را بستهطرز نگه داشته بود، با شنیدنگذاشته حرفهای او چشمانش را باز کرد.
نگاهی پر از خیانت به الیورطغیان انداخت و وقتی تهسان به اواطرافش نگاه کرد، سریع نگاهش را دزدید.
الیور با آرامش گفت:
«تهسان. گفتی ما ترسو نیستیم.برسی پس... راجع به اتفاقی که قرارهچهره بیفته هم همچین فکری نمیکنی، درسته؟»
«هر کاریاون میخوای بکن.قضاوت برام مهم نیست.»
به هر حال اهمیتی نداشت.
الیور بههاله پاسخ تهساناطرافش پوزخند زد.
«خوبه. اینهمونجا جواب خیالموچهره راحت کرد. آملیا.»
آملیا با پرخاش گفت:
«هر کاری دلتنسخه میخواد بکن. بهبرسی هر حال فرقی نمیکنه.»
تهسان بازیکنانبازگشت باقیمانده راهاله از نظر گذراند.
همه با احتیاطالهی و کنجکاوی بهباورنکردنیای او نگاه میکردند.
در میان آنها، آملیارفت تنها کسی بود که پارچهایسرگرمکنندهست زرد به بازویش بسته بود.
«بازیکن حالت تنها ندارین.»
«همه مثل آملیا قوی نیستن. هرچندبرسی هنوزم از یه بازیکن معمولی حالت سخترفت قویترن... ولی هنوز به سطح ما نرسیدن.»
پتانسیل رشد حالت تنها بیتردید بالااطرافش بود، اما این فقط پس ازگذاشته رسیدن به عمق خاصی صدق میکرد.
در مراحل اولیه، بازیکنان حالتطرز سخت که میتوانستند همکاری کنندگذاشته و سریع پیشرفت کنند، برتری داشتند.
در حینتمومش صحبت، زمان بیآنکهبیتوجه متوجه شوند گذشت.
طولی نکشید کهتمومش همه به میدانبیتوجه نبرد احضار شدند.
دشتی وسیع.
تهسان که درهاله مرکز دشت احضار شدهباورنکردنیای بود، روی تختهسنگی نشست.
در دوردست،اون حضورها یکییکیقضاوت جمع میشدند.
خیلی زود، همه جزوقتی یک نفر رسیدند وکسی تهسان را محاصره کردند.
تهسان بابازگشت دیدن چهرههایهاله میانشان، زمزمه کرد:
«آملیا اینجا نیست.»
الیور با تلخی گفت:
«گفت ترجیح میده کنارنمیتونی ما نجنگه. زن مغروریه. الانهمونجا وقت نگران اون بودن نیست.»
آنها برای بقا میجنگیدند.
غرور هیچ ارزشی نداشت.
«تهسان. خودتهاله گفتی... فکراطرافش نمیکنی ما ترسوییم.»
الیور علامت داد.
سی بازیکن همزمانقضاوت شیشهای کوچک ازبرای جیبشان بیرون کشیدند.
شترق!
آنها رااون بر زمینقضاوت کوبیدند و شکستند.
مه غلیظمأموریتی سمی شروع بهفکر پخش شدن کرد.
الیور مسموم شده است.
پیامهای سیستم سرازیرهاله شدند و چهرههاطرز به رنگ بنفش درآمد.
الیور سلاحش را کشید.
«رسیدن تا اینجا یعنی بهالهی طرز باورنکردنیای قوی هستی. اماتحت حتماً انرژی زیادی مصرف کردی.»
تهسان بازیکنتمومش حالت تنهایرفت کره بود.
او برای رسیدن بهچهره اینجا با لی تهیئوناحساسی و کانگ جونهیوک جنگیده بود.
هیچکس دقیقاً نمیدانستهاله آن دو نفرطرز چقدر قدرتمند بودند.
در سایهیمأموریتی نام تهسان، اطلاعاتفکر موثق نایاب بود.
اما از گزارشهای پراکنده مشخصطرز بود که آنها بسیار فراترگذاشته از بازیکنان «حالت سخت» هستند.
تهسان با آنها جنگیده بود.
الیور فرض را برالهی این گذاشت که او بایدتحت به شدت فرسوده شده باشد.
استدلالش از آنجا ناشیوقتی میشد که تهسان آخرینکسی نفری بود که رسید.
الیور با خود حساب کرد که پساینطوری از بیش از یک ساعت مبارزه با آنها،مقام استقامت یا مانای تهسان باید ته کشیده باشد.
بنابراین، آنها تصمیم گرفتند ازرفت سم استفاده کنند تا اندک رمقهاله باقیمانده را ذرهذره از بین ببرند.
سم هر ۵ ثانیه ۱اطرافش واحد از سلامتی را کمفشارش میکرد؛ نه چندان قوی، اما کشنده.
چرا که با سلامتیوقتی ثابتشده روی ۱۰۰، اینکسی مقدار اکنون مرگبار بود.
مسموم کردنهاله تهسان، واطرافش سپس فرار.
بگذار سمهمونجا به آرامیچهره نیرویش را ببلعد.
چه سلامتیاش بر اثر سم به صفر میرسیداینطوری و چه با جانی نیمهجان مقابل آملیا قرار میگرفت،تشخیص در هر دو حالت، پیروزی از آنِ آملیا بود.
سم به تهسان رسید.
درست در لحظهایالهی که الیور ازباورنکردنیای پیروزی اطمینان داشت—
[مقاومت در برابر سم در جریان است...]
[مقاومت موفقیتآمیز بود! مصونیت در برابر سم فعال شد.]
«چی؟»
مردمکهای الیور گشاد شد.
با وجود اینکه تهسان دراطرافش سم غرق شده بود، هیچفشارش تغییر رنگی در چهرهاش دیده نمیشد.
«پس قضاوت سیستمکرده اینجوری کار میکنه.میکرد چیز جدیدی یاد گرفتم.»
برای آسیبهای مداوم مثل سم،طرز اول «محافظت مطلق» فعال میشدگذاشته یا مقاومت در برابر سم؟
پاسخ دومی بود.
ابتدا مقاومت بررسی میشد؛الهی تنها در صورت شکستاینطوری مقاومت، محافظت مطلق فعال میگردید.
«شاید بعداً به کارم بیاد.»
تهسان اینهاله اطلاعات را درطرز ذهنش بایگانی کرد.
«بذار زودتر تمومش کنیم.»
«صبر کن—»
[شما طغیان سیاه مارباس را فعال کردید.]
آخرین حضور باقیمانده.
تهسان بهسرگرمکنندهست سمت آنالهی قدم برداشت.
به زودی،مأموریتی آملیا در میدانفکر دیدش ظاهر شد.
او در حالی کهاطرافش به تهسان خیره شدهتحت بود، لب به سخن گشود.
«من قوی هستم.»
آملیا اعلام کرد:
«من قویترینم. حتی اگهوقتی تو عمیقتر از منکسی رفته باشی! قدرت من برتره!»
«آره؟»
تهسان پوزخندی زد.
«اگه فکرت اینه، باشه.»
او گامیمأموریتی به سویوقتی آملیا برداشت.
ناگهان، نیروییهاله خردکننده بر میدانطرز نبرد فشار آورد.
همزمان، پیامهایهمونجا سیستم دیوانهوارچهره فوران کردند.
[قوانین اجباری اضافه شدهاند.]
[۱. سپر کانگ تهسان به ۱ کاهش مییابد.]
[۲. سلامتی کانگ تهسان به ۱ کاهش مییابد.]
[۳. مانای کانگ تهسان به ۱ کاهش مییابد.]
[۴. انرژی شیطانی کانگ تهسان به ۱ کاهش مییابد.]
[۵. قدرت کانگ تهسان به ۱ کاهش مییابد...]
سپس، پیامهایهمونجا سیستم دچارچهره اعوجاج شدند.
گویی نیروهایی عظیم باالهی هم برخورد کرده واینطوری یکدیگر را خنثی میکردند.
تهسان وضعیتمأموریتی خود راوقتی بررسی کرد.
از سلامتی تاالهی انرژی شیطانی—همه رویباورنکردنیای عدد ۱ بودند.
اما قدرت، چابکی، هوشچهره و قدرت حمله بدوناحساسی تغییر باقی مانده بودند.
تهسان پس ازهاله نگاهی کوتاه بهطرز آسمان، مختصر گفت:
«ممنون.»
او با قدردانی ازاطرافش موجودی که یاریاش کرده بود،فشارش دوباره رو به آملیا کرد.
«آملیا آیرین. همینجا اعلام میکنم.»
تهسان چنان سخن میگفتالهی که گویی حقیقتی مطلق راتحت بیان میکند—حقیقتی که اجتنابناپذیر بود.
«من از حتی یه مهارتفکر هم استفاده نمیکنم. و تواستعدادش رو با یه ضربه شکست میدم.»
چهرهی آملیا در هم رفت.
دندانهایش را بهتمومش هم سایید وبیتوجه شمشیرش را بیرون کشید.
«امتحان کن!»
[آملیا خشم را فعال کرده است.]
[آملیا دوئل شرافتمندانه را فعال کرده است.]
[آملیا آنکه بر فراز همه ایستاده را فعال کرده است.]
[آملیا برکت الهی کمرنگ را فعال کرده است.]
قدرتهای بیشماریهاله در وجوداطرافش آملیا جاری شد.
در میان آنها مهارتهاییچهره بود که تهسان هرگزاحساسی به دست نیاورده بود.
هدایایی از جانب «خدایالهی نزول» که تنها بهاینطوری او ارزانی شده بود.
تهسان سری تکان داد.
«بد نیست.»
او بیتردید بسیارتمومش قویتر از لی تهیئونطغیان یا کانگ جونهیوک بود.
اما فقط همین.
تهسان قدمیمأموریتی دیگر بهوقتی جلو برداشت.
آملیا گاردهاله گرفت، آمادهاطرافش برای ضدحمله.
او مطمئن بود.
او قوی بود.
حتی اگر حریفش قویتروقتی میبود، او میتوانست مقاومتکسی کند و پیروز شود.
هرچه باشد، «راهنمایان گناه»—بازیکنان شکستخوردهی هزارتو—درباورنکردنیای طبقات بالاتری بودند اما نتوانسته بودندادعا در برابر حملات او دوام بیاورند.
تهسان هم تفاوتی نخواهد داشت.
شاید او عمیقترهاله رفته باشد، اماطرز شکاف میانشان پرنشدنی نبود.
او آنقدر قویکرده بود که بتواندمیکرد از طبقات فراتر رود.
این باور او بود.
و مهارتهایی داشتتمومش که این باوربیتوجه را پشتیبانی میکردند.
[آملیا مسیر پیروزی را فعال کرده است.]
مسیر پیروزی—مهارتی که بااطرافش غلبه بر آزمونهای خدایتحت نزول به دست آمده بود.
مهم نبود وضعیت چقدرچهره ناامیدکننده باشد، این مهارتاحساسی راهی برای پیروزی مییافت.
حتی در وخیمترین شرایطیالهی که پیروزی غیرممکن بهاینطوری نظر میرسید، همیشه نتیجه میداد.
آملیا با فعالکرده کردن آن، رویمیکرد تهسان تمرکز کرد.
و آنگاه، متوجه شد.
تهسان با آسودگی و بیخیالیرفت به سمتش میآمد، گاردش پرسرگرمکنندهست از شکاف و روزنه بود.
با اینسرگرمکنندهست حال، غرایزشالهی فریاد خطر میکشیدند.
حمله به آن نقاطوقتی ضعف تنها به شکست اومثل منجر میشد—یک یقینِ تقریباً پیامبرگونه.
چشمان آملیا لرزید.
«فقط... وایسادی اونجا؟»
تپ.
تهسان ناگهان درست روبرویش بود.
عرق سردیهاله از گونهاشاطرافش سرازیر شد.
پاسخی نیامد.
با وجود حالتهاله راحت و آسیبپذیریهای آشکارش،باورنکردنیای او نمیتوانست ضربه بزند.
تهسان مشتی را بالا برد.
«دفاع کن.»
مشت حرکت کرد.
به آرامی.
با سرعتی کهکرده حتی یک فرد معمولیمنطقی هم میتوانست جاخالی دهد.
[آملیا خط مرگ را فعال کرده است.]
باید جاخالی میداد.
سپس ضدحملهمأموریتی میزد ووقتی پیروز میشد.
مثل همیشه.
اما غیرممکن بود.
«مسیر پیروزی»، کههاله همیشه به اوطرز اطمینان میداد، فعال نشد.
گویی هیچ روشی وجود نداشت—گویی هیچمیکرد تعداد تلاشی، حتی هزاران یا میلیونهاتوسط بار، نمیتوانست پیروزی را تضمین کند.
دهها استراتژیهاله از ذهناطرافش آملیا گذشت.
اما تنها چیزیتمومش که میدید، تصویر متلاشیطغیان شدن تمام آنها بود.
«... حرکت کن!»
در آخرین لحظهیکرده ممکن، آملیا به سختیمنطقی خود را کنار کشید.
او با حرکتی خشن از مسیرباورنکردنیای مشت گریخت، سپس با خیز برداشتن بهناتوان سمت پایین، مانند موجی سهمگین نزدیک شد.
شمشیرش دههاهمونجا پستصویر از خودرفت به جا گذاشت.
حرکتی فراتر از محدودیتهایالهی معمولش—که با ناامیدی بهاینطوری جلو رانده شده بود.
اما تهسان بهکرده سادگی مسیر مشتشمیکرد را اصلاح کرد.
هر ضربهی شمشیرالهی در برخورد باباورنکردنیای آن در هم شکست.
آملیا نفسزنانهمونجا تیغهاش راچهره بالا آورد.
مشت به فولاد برخورد کرد.
تراق!
شمشیر شکست.
مشت گارد اوتمومش را درید وبیتوجه به صورتش کوبیده شد.
«بگیر بخواب.»
هوشیاریاش همانجا محو شد.
[ارتقا سطح از طریق تکیه بر مهارت.]