---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 277: آملیا آیرین (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 277: آملیا آیرین (۱)

0

ته‌سان لب به سخن گشود:

«به‌زودی می‌فهمی.»

«... درسته. به‌زودی می‌فهمم.»

آملیا احساساتش را کنترل کرد.

روح که انگار‌سرگرم‌کننده‌ست​ کنجکاو شده بود، به‌طرز​ سمت او پرواز کرد.

[جالبه.

قویه، اما...‌نمی‌تونی​ حس مصنوعی‌برای​ بودن داره.

انگار قدرتیه‌فکر​ که ساخته‌منطقی​ شده، نه؟]

«تو...؟»

مردمک‌های آملیا‌بازگشت​ با دیدن‌هاله​ روح لرزید.

«تو چرا اینجایی؟»

[ها؟ منو می‌شناسی؟]

«مگه قرار‌واکنشش​ نبود توی طبقه‌مأموریتی​ ۱۰ تموم بشه؟»

به نظر‌تمومش​ می‌رسید آملیا‌رفت​ روح را می‌شناسد.

و با دیدن اینکه روح‌الهی​ تمام این مدت کنار ته‌سان‌تحت​ مانده، آشکارا دستپاچه شده بود.

ته‌سان با‌همون‌جا​ دیدن واکنشش،‌چهره​ موضوع را دریافت.

آملیا هم‌وقتی​ از روح مأموریتی‌منطقی​ دریافت کرده بود.

وقتی به‌نمی‌تونی​ آن فکر‌برای​ می‌کرد، منطقی بود.

روح کسی مثل آملیا را‌کسی​ که استعدادش حتی توسط یک‌خدا​ خدا تایید شده بود، نادیده نمی‌گرفت.

حتماً حداقل‌واکنشش​ یک مأموریت به‌مأموریتی​ او داده بود.

اما اینکه راهشان در طبقه ۱۰‌این‌طوری​ جدا شده بود، یعنی آملیا مأموریتی‌ناتوان​ فراتر از آن دریافت نکرده بود.

مشخصاً، مأموریت شکست دادن‌رفت​ اوگر حکیم، جمع‌آوری اطلاعات‌بازگشت​ و مخالفت با رهبری راهنما.

روح نیز انگار متوجه‌چهره​ این موضوع شد و‌احساسی​ با لحنی کنجکاو گفت:

[اوه-هو.

یه حدسایی‌فکر​ می‌زدم، ولی‌منطقی​ این خیلی جالبه.

منِِ توی دنیای‌موضوع​ تو، توی طبقه‌کرده​ ۱۰ ازت جدا شد...]

[فکر کنم دلیلشو می‌دونم.]

روح نیشخندی زد.

[اون نسخه از من‌برای​ حتماً قضاوت کرده که‌تمومش​ تو نمی‌تونی به رهبری برسی.

پس برای‌فکر​ اینکه الکی نمیری،‌کسی​ همون‌جا تمومش کرده.]

«تو...»

چهره آملیا در هم رفت.

روح بی‌توجه به‌تمومش​ طغیان احساسی او،‌بی‌توجه​ به سمت ته‌سان بازگشت.

[این سرگرم‌کننده‌ست.

هاله الهی‌فکر​ اطرافش به‌منطقی​ طرز باورنکردنی‌ای قویه.

پس این‌طوری‌واکنشش​ تحت فشارش‌دریافت​ گذاشته، ها؟]

اگرچه روح ادعا می‌کرد آملیا ناتوان‌طغیان​ از رسیدن به مقام رهبری تشخیص‌اطرافش​ داده شده، اما احتمالاً قضیه این نبود.

آملیا استعداد کافی‌سرگرم‌کننده‌ست​ برای رسیدن به‌اطرافش​ لایه‌های عمیق‌تر را داشت.

در عوض، محتمل‌تر بود که روح با آگاهی از‌بازگشت​ ماهیت واقعی خدای نزول، محتاط عمل کرده باشد؛ چرا‌فشارش​ که آملیا بیش از حد به آن خدا نزدیک بود.

«... هه. هرچی.»

او رویش را برگرداند؛‌دریافت​ حرکاتش شبیه گربه‌ای بود‌فکر​ که قهر کرده باشد.

«بعد از مبارزه حرف می‌زنیم.»

با این‌همون‌جا​ کلمات تند،‌چهره​ چشمانش را بست.

آملیا به شدت مغرور بود.

اما آن غرور تزلزل‌ناپذیر نبود.

به نظر مستحکم می‌آمد، اما‌کسی​ مانند قلعه‌ای شنی سست بود‌خدا​ و به سادگی فرو می‌ریخت.

احتمالاً به همین دلیل‌دریافت​ بود که خدای نزول‌فکر​ او را انتخاب کرده بود.

ته‌سان قصد‌الهی​ داشت آن را‌باورنکردنی‌ای​ در هم بشکند.

الیور که ساکت‌سرگرم‌کننده‌ست​ گوش می‌داد، سرش‌اطرافش​ را کج کرد.

«چرا آملیا‌همون‌جا​ داره با‌چهره​ هوا حرف می‌زنه؟»

او در حالت سخت بود.

نمی‌توانست روح را ببیند.

برای الیور، حتماً این‌طور به‌مأموریتی​ نظر می‌رسید که آملیا با خودش‌کسی​ زمزمه می‌کند و ناگهان اخم می‌کند.

«چیزی نیست‌تمومش​ که لازم‌رفت​ باشه نگرانش باشی.»

«حالت تنها واقعاً رازهای زیادی داره.‌بی‌توجه​ به هر حال، از آشنایی باهات خوشبختم.‌اطرافش​ من الیور کان هستم. رهبر تیم آمریکا.»

دستی برای‌نمی‌تونی​ دست دادن‌برای​ دراز کرد.

ته‌سان دستش را گرفت.

دست‌دادنی محکم‌واکنشش​ با قدرتی‌دریافت​ قابل قبول.

الیور با چهره‌ای خشک پرسید:

«فکر می‌کنی ما ترسوییم؟»

ته‌سان منظور او را فهمید.

استفاده از برتری عددی برای‌منطقی​ اطمینان از پیروزی آمریکایی‌ها... روشی بود‌خدا​ که قطعاً می‌شد بزدلانه خطابش کرد.

اما ته‌سان‌نمی‌تونی​ سرش را‌برای​ تکان داد.

«خیلیا شاید‌واکنشش​ این‌طور فکر‌دریافت​ کنن. من نه.»

وقتی پای بقا‌چهره​ در میان باشد،‌طغیان​ همه با ناامیدی می‌جنگند.

طبیعی بود که الیور به عنوان‌اطرافش​ رهبر آمریکا، از هر روشی که‌گذاشته​ به نفع مردمش باشد استفاده کند.

با پاسخ‌همون‌جا​ ته‌سان، چهره الیور‌رفت​ کمی آرام شد.

«باعث تسکینه. شنیدن این‌برای​ حرف از یکی از‌تمومش​ قوی‌ترین انسان‌ها واقعاً قوت قلبه.»

آملیا که چشمانش را بسته‌مأموریتی​ نگه داشته بود، با شنیدن‌منطقی​ حرف‌های او چشمانش را باز کرد.

نگاهی پر از خیانت به الیور‌این‌طوری​ انداخت و وقتی ته‌سان به او‌ناتوان​ نگاه کرد، سریع نگاهش را دزدید.

الیور با آرامش گفت:

«ته‌سان. گفتی ما ترسو نیستیم.‌الهی​ پس... راجع به اتفاقی که قراره‌فشارش​ بیفته هم همچین فکری نمی‌کنی، درسته؟»

«هر کاری‌وقتی​ می‌خوای بکن.‌می‌کرد​ برام مهم نیست.»

به هر حال اهمیتی نداشت.

الیور به‌واکنشش​ پاسخ ته‌سان‌دریافت​ پوزخند زد.

«خوبه. این‌تمومش​ جواب خیالمو‌رفت​ راحت کرد. آملیا.»

آملیا با پرخاش گفت:

«هر کاری دلت‌فکر​ می‌خواد بکن. به‌کسی​ هر حال فرقی نمی‌کنه.»

ته‌سان بازیکنان‌فکر​ باقی‌مانده را‌منطقی​ از نظر گذراند.

همه با احتیاط‌موضوع​ و کنجکاوی به‌کرده​ او نگاه می‌کردند.

در میان آن‌ها، آملیا‌طرز​ تنها کسی بود که پارچه‌ای‌گذاشته​ زرد به بازویش بسته بود.

«بازیکن حالت تنها ندارین.»

«همه مثل آملیا قوی نیستن. هرچند‌کسی​ هنوزم از یه بازیکن معمولی حالت سخت‌نادیده​ قوی‌ترن... ولی هنوز به سطح ما نرسیدن.»

پتانسیل رشد حالت تنها بی‌تردید بالا‌مثل​ بود، اما این فقط پس از‌نادیده​ رسیدن به عمق خاصی صدق می‌کرد.

در مراحل اولیه، بازیکنان حالت‌مأموریتی​ سخت که می‌توانستند همکاری کنند‌منطقی​ و سریع پیشرفت کنند، برتری داشتند.

در حین‌الهی​ صحبت، زمان بی‌آنکه‌باورنکردنی‌ای​ متوجه شوند گذشت.

طولی نکشید که‌چهره​ همه به میدان‌طغیان​ نبرد احضار شدند.

دشتی وسیع.

ته‌سان که در‌تمومش​ مرکز دشت احضار شده‌طغیان​ بود، روی تخته‌سنگی نشست.

در دوردست،‌وقتی​ حضورها یکی‌یکی‌می‌کرد​ جمع می‌شدند.

خیلی زود، همه جز‌برای​ یک نفر رسیدند و‌تمومش​ ته‌سان را محاصره کردند.

ته‌سان با‌فکر​ دیدن چهره‌های‌منطقی​ میانشان، زمزمه کرد:

«آملیا اینجا نیست.»

الیور با تلخی گفت:

«گفت ترجیح می‌ده کنار‌هاله​ ما نجنگه. زن مغروریه. الان‌این‌طوری​ وقت نگران اون بودن نیست.»

آن‌ها برای بقا می‌جنگیدند.

غرور هیچ ارزشی نداشت.

«ته‌سان. خودت‌واکنشش​ گفتی... فکر‌دریافت​ نمی‌کنی ما ترسوییم.»

الیور علامت داد.

سی بازیکن همزمان‌سرگرم‌کننده‌ست​ شیشه‌ای کوچک از‌اطرافش​ جیبشان بیرون کشیدند.

شترق!

آن‌ها را‌وقتی​ بر زمین‌می‌کرد​ کوبیدند و شکستند.

مه غلیظ‌نمی‌تونی​ سمی شروع به‌الکی​ پخش شدن کرد.

الیور مسموم شده است.

پیام‌های سیستم سرازیر‌تمومش​ شدند و چهره‌ها‌بی‌توجه​ به رنگ بنفش درآمد.

الیور سلاحش را کشید.

«رسیدن تا اینجا یعنی به‌کسی​ طرز باورنکردنی‌ای قوی هستی. اما‌خدا​ حتماً انرژی زیادی مصرف کردی.»

ته‌سان بازیکن‌الهی​ حالت تنهای‌طرز​ کره بود.

او برای رسیدن به‌رفت​ اینجا با لی ته‌یئون‌بازگشت​ و کانگ جون‌هیوک جنگیده بود.

هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست‌تمومش​ آن دو نفر‌بی‌توجه​ چقدر قدرتمند بودند.

در سایه‌ی‌نمی‌تونی​ نام ته‌سان، اطلاعات‌الکی​ موثق نایاب بود.

اما از گزارش‌های پراکنده مشخص‌مأموریتی​ بود که آن‌ها بسیار فراتر‌منطقی​ از بازیکنان «حالت سخت» هستند.

ته‌سان با آن‌ها جنگیده بود.

الیور فرض را بر‌چهره​ این گذاشت که او باید‌بازگشت​ به شدت فرسوده شده باشد.

استدلالش از آنجا ناشی‌برای​ می‌شد که ته‌سان آخرین‌تمومش​ نفری بود که رسید.

الیور با خود حساب کرد که پس‌وقتی​ از بیش از یک ساعت مبارزه با آن‌ها،‌توسط​ استقامت یا مانای ته‌سان باید ته کشیده باشد.

بنابراین، آن‌ها تصمیم گرفتند از‌بی‌توجه​ سم استفاده کنند تا اندک رمق‌الهی​ باقی‌مانده را ذره‌ذره از بین ببرند.

سم هر ۵ ثانیه ۱‌رفت​ واحد از سلامتی را کم‌سرگرم‌کننده‌ست​ می‌کرد؛ نه چندان قوی، اما کشنده.

چرا که با سلامتی‌برای​ ثابت‌شده روی ۱۰۰، این‌تمومش​ مقدار اکنون مرگبار بود.

مسموم کردن‌واکنشش​ ته‌سان، و‌دریافت​ سپس فرار.

بگذار سم‌تمومش​ به آرامی‌رفت​ نیرویش را ببلعد.

چه سلامتی‌اش بر اثر سم به صفر می‌رسید‌احساسی​ و چه با جانی نیمه‌جان مقابل آملیا قرار می‌گرفت،‌تحت​ در هر دو حالت، پیروزی از آنِ آملیا بود.

سم به ته‌سان رسید.

درست در لحظه‌ای‌موضوع​ که الیور از‌کرده​ پیروزی اطمینان داشت—

[مقاومت در برابر سم در جریان است...]

[مقاومت موفقیت‌آمیز بود! مصونیت در برابر سم فعال شد.]

«چی؟»

مردمک‌های الیور گشاد شد.

با وجود اینکه ته‌سان در‌رفت​ سم غرق شده بود، هیچ‌سرگرم‌کننده‌ست​ تغییر رنگی در چهره‌اش دیده نمی‌شد.

«پس قضاوت سیستم‌برسی​ این‌جوری کار می‌کنه.‌نمیری​ چیز جدیدی یاد گرفتم.»

برای آسیب‌های مداوم مثل سم،‌مأموریتی​ اول «محافظت مطلق» فعال می‌شد‌منطقی​ یا مقاومت در برابر سم؟

پاسخ دومی بود.

ابتدا مقاومت بررسی می‌شد؛‌چهره​ تنها در صورت شکست‌احساسی​ مقاومت، محافظت مطلق فعال می‌گردید.

«شاید بعداً به کارم بیاد.»

ته‌سان این‌واکنشش​ اطلاعات را در‌مأموریتی​ ذهنش بایگانی کرد.

«بذار زودتر تمومش کنیم.»

«صبر کن—»

[شما طغیان سیاه مارباس را فعال کردید.]

آخرین حضور باقی‌مانده.

ته‌سان به‌همون‌جا​ سمت آن‌چهره​ قدم برداشت.

به زودی،‌نمی‌تونی​ آملیا در میدان‌الکی​ دیدش ظاهر شد.

او در حالی که‌دریافت​ به ته‌سان خیره شده‌فکر​ بود، لب به سخن گشود.

«من قوی هستم.»

آملیا اعلام کرد:

«من قوی‌ترینم. حتی اگه‌برای​ تو عمیق‌تر از من‌تمومش​ رفته باشی! قدرت من برتره!»

«آره؟»

ته‌سان پوزخندی زد.

«اگه فکرت اینه، باشه.»

او گامی‌نمی‌تونی​ به سوی‌برای​ آملیا برداشت.

ناگهان، نیرویی‌واکنشش​ خردکننده بر میدان‌مأموریتی​ نبرد فشار آورد.

همزمان، پیام‌های‌تمومش​ سیستم دیوانه‌وار‌رفت​ فوران کردند.

[قوانین اجباری اضافه شده‌اند.]

[۱. سپر کانگ ته‌سان به ۱ کاهش می‌یابد.]

[۲. سلامتی کانگ ته‌سان به ۱ کاهش می‌یابد.]

[۳. مانای کانگ ته‌سان به ۱ کاهش می‌یابد.]

[۴. انرژی شیطانی کانگ ته‌سان به ۱ کاهش می‌یابد.]

[۵. قدرت کانگ ته‌سان به ۱ کاهش می‌یابد...]

سپس، پیام‌های‌تمومش​ سیستم دچار‌رفت​ اعوجاج شدند.

گویی نیروهایی عظیم با‌چهره​ هم برخورد کرده و‌احساسی​ یکدیگر را خنثی می‌کردند.

ته‌سان وضعیت‌نمی‌تونی​ خود را‌برای​ بررسی کرد.

از سلامتی تا‌موضوع​ انرژی شیطانی—همه روی‌کرده​ عدد ۱ بودند.

اما قدرت، چابکی، هوش‌رفت​ و قدرت حمله بدون‌بازگشت​ تغییر باقی مانده بودند.

ته‌سان پس از‌تمومش​ نگاهی کوتاه به‌بی‌توجه​ آسمان، مختصر گفت:

«ممنون.»

او با قدردانی از‌دریافت​ موجودی که یاری‌اش کرده بود،‌می‌کرد​ دوباره رو به آملیا کرد.

«آملیا آیرین. همین‌جا اعلام می‌کنم.»

ته‌سان چنان سخن می‌گفت‌چهره​ که گویی حقیقتی مطلق را‌بازگشت​ بیان می‌کند—حقیقتی که اجتناب‌ناپذیر بود.

«من از حتی یه مهارت‌الکی​ هم استفاده نمی‌کنم. و تو‌رفت​ رو با یه ضربه شکست می‌دم.»

چهره‌ی آملیا در هم رفت.

دندان‌هایش را به‌چهره​ هم سایید و‌طغیان​ شمشیرش را بیرون کشید.

«امتحان کن!»

[آملیا خشم را فعال کرده است.]

[آملیا دوئل شرافتمندانه را فعال کرده است.]

[آملیا آنکه بر فراز همه ایستاده را فعال کرده است.]

[آملیا برکت الهی کمرنگ را فعال کرده است.]

قدرت‌های بی‌شماری‌واکنشش​ در وجود‌دریافت​ آملیا جاری شد.

در میان آن‌ها مهارت‌هایی‌رفت​ بود که ته‌سان هرگز‌بازگشت​ به دست نیاورده بود.

هدایایی از جانب «خدای‌چهره​ نزول» که تنها به‌احساسی​ او ارزانی شده بود.

ته‌سان سری تکان داد.

«بد نیست.»

او بی‌تردید بسیار‌چهره​ قوی‌تر از لی ته‌یئون‌احساسی​ یا کانگ جون‌هیوک بود.

اما فقط همین.

ته‌سان قدمی‌نمی‌تونی​ دیگر به‌برای​ جلو برداشت.

آملیا گارد‌واکنشش​ گرفت، آماده‌دریافت​ برای ضدحمله.

او مطمئن بود.

او قوی بود.

حتی اگر حریفش قوی‌تر‌برای​ می‌بود، او می‌توانست مقاومت‌تمومش​ کند و پیروز شود.

هرچه باشد، «راهنمایان گناه»—بازیکنان شکست‌خورده‌ی هزارتو—در‌کرده​ طبقات بالاتری بودند اما نتوانسته بودند‌مثل​ در برابر حملات او دوام بیاورند.

ته‌سان هم تفاوتی نخواهد داشت.

شاید او عمیق‌تر‌تمومش​ رفته باشد، اما‌بی‌توجه​ شکاف میان‌شان پرنشدنی نبود.

او آن‌قدر قوی‌برسی​ بود که بتواند‌نمیری​ از طبقات فراتر رود.

این باور او بود.

و مهارت‌هایی داشت‌چهره​ که این باور‌طغیان​ را پشتیبانی می‌کردند.

[آملیا مسیر پیروزی را فعال کرده است.]

مسیر پیروزی—مهارتی که با‌دریافت​ غلبه بر آزمون‌های خدای‌فکر​ نزول به دست آمده بود.

مهم نبود وضعیت چقدر‌رفت​ ناامیدکننده باشد، این مهارت‌بازگشت​ راهی برای پیروزی می‌یافت.

حتی در وخیم‌ترین شرایطی‌چهره​ که پیروزی غیرممکن به‌احساسی​ نظر می‌رسید، همیشه نتیجه می‌داد.

آملیا با فعال‌برسی​ کردن آن، روی‌نمیری​ ته‌سان تمرکز کرد.

و آنگاه، متوجه شد.

ته‌سان با آسودگی و بی‌خیالی‌بی‌توجه​ به سمتش می‌آمد، گاردش پر‌هاله​ از شکاف و روزنه بود.

با این‌همون‌جا​ حال، غرایزش‌چهره​ فریاد خطر می‌کشیدند.

حمله به آن نقاط‌برای​ ضعف تنها به شکست او‌چهره​ منجر می‌شد—یک یقینِ تقریباً پیامبرگونه.

چشمان آملیا لرزید.

«فقط... وایسادی اونجا؟»

تپ.

ته‌سان ناگهان درست روبرویش بود.

عرق سردی‌واکنشش​ از گونه‌اش‌دریافت​ سرازیر شد.

پاسخی نیامد.

با وجود حالت‌تمومش​ راحت و آسیب‌پذیری‌های آشکارش،‌طغیان​ او نمی‌توانست ضربه بزند.

ته‌سان مشتی را بالا برد.

«دفاع کن.»

مشت حرکت کرد.

به آرامی.

با سرعتی که‌برسی​ حتی یک فرد معمولی‌همون‌جا​ هم می‌توانست جاخالی دهد.

[آملیا خط مرگ را فعال کرده است.]

باید جاخالی می‌داد.

سپس ضدحمله‌نمی‌تونی​ می‌زد و‌برای​ پیروز می‌شد.

مثل همیشه.

اما غیرممکن بود.

«مسیر پیروزی»، که‌تمومش​ همیشه به او‌بی‌توجه​ اطمینان می‌داد، فعال نشد.

گویی هیچ روشی وجود نداشت—گویی هیچ‌نمیری​ تعداد تلاشی، حتی هزاران یا میلیون‌ها‌طغیان​ بار، نمی‌توانست پیروزی را تضمین کند.

ده‌ها استراتژی‌واکنشش​ از ذهن‌دریافت​ آملیا گذشت.

اما تنها چیزی‌چهره​ که می‌دید، تصویر متلاشی‌احساسی​ شدن تمام آن‌ها بود.

«... حرکت کن!»

در آخرین لحظه‌ی‌برسی​ ممکن، آملیا به سختی‌همون‌جا​ خود را کنار کشید.

او با حرکتی خشن از مسیر‌کرده​ مشت گریخت، سپس با خیز برداشتن به‌استعدادش​ سمت پایین، مانند موجی سهمگین نزدیک شد.

شمشیرش ده‌ها‌تمومش​ پس‌تصویر از خود‌بی‌توجه​ به جا گذاشت.

حرکتی فراتر از محدودیت‌های‌چهره​ معمولش—که با ناامیدی به‌احساسی​ جلو رانده شده بود.

اما ته‌سان به‌برسی​ سادگی مسیر مشتش‌نمیری​ را اصلاح کرد.

هر ضربه‌ی شمشیر‌موضوع​ در برخورد با‌کرده​ آن در هم شکست.

آملیا نفس‌زنان‌تمومش​ تیغه‌اش را‌رفت​ بالا آورد.

مشت به فولاد برخورد کرد.

تراق!

شمشیر شکست.

مشت گارد او‌چهره​ را درید و‌طغیان​ به صورتش کوبیده شد.

«بگیر بخواب.»

هوشیاری‌اش همان‌جا محو شد.

[ارتقا سطح از طریق تکیه بر مهارت.]

ناولها | novelha.net