چپتر 359: کودکِ خون الهی در طبقه ۷۶ (۱)
0ماریا دهان باز کرد:
«جایی که باید بری، پیش خدای انضباط، هورایـه. دنیایی کهمیذارم رسولش، آرووسئاندا، روش حکمرانی میکنه. اونجا، کنار کسی که خونبذار الهی رو دریافت کرده، انتخابت رو میکنی. این وظیفه توئه.»
«ممکنه یه متعالی مداخله کنه؟»
دنیایی که رسولعلف خدای انضباط دراینجا آن حضور داشت.
پس احتمال داشتقلقلک که یک متعالیتند مستقیماً مداخله کند.
ماریا رد کرد:
«اون دخالت نمیکنه. انضباطِ هورایتمسخر حتی خودشو هم محدود میکنه. واسهاگه همینه که هیچوقت وارد هزارتو نشده.»
صدای ماریامشامش رگه خفیفیتحت از تمسخر داشت:
«من به انتخاب تمام موجودات احترام میذارم. حتی اگه اون انتخابها بهسبزه نابودی و مرگ ختم بشه، اگه اراده خودشون باشه، پس بذار بشه.آورد اما بعضی وقتا، اصلاً انتخابی در کار نیست. از دیدن این وضعیت متنفرم.»
ماریا در حالیقلقلک که قدرتش را بهعلف کار میگرفت، لبخند زد.
پیکر تهسانقوزک به اجبارقلقلک جابهجا شد.
تهسان چشمانش رامشامش بست و خود راابتدا برای انتقال آماده کرد.
حس واژگونصدای شدن دنیا برتمسخر او چیره شد.
وقتی وضعیتمشامش پایدار شد، تهسانحالا چشمانش را گشود.
جنگلی وسیعبوتهها پیش رویشمیخوردند گسترده بود.
بوتهها تاب میخوردندعلف و قوزک پاهایشاینجا را قلقلک میدادند.
بوی تند علفقلقلک و سبزه مشامشتند را پر کرد.
اینجا آرووسئاندا بود،مشامش دنیایی تحت حکمرانیحالا رسول خدای انضباط، هورای.
حالا او اینجا بود.
ابتدا بایدبود محیط راتاب درک میکرد.
تهسان انرژی جادوییاش رامیخوردند گرد آورد و تشخیصمیدادند قلمرو لِرازی را فعال کرد.
اطلاعات ازتند همه سو بهمشامش درونش سرازیر شد.
آنچه حس میکرد،قلقلک بیشمار حیات کوچکتند و خودِ طبیعت بود.
«این یه دنیای خاص نیست.»
به نظر میرسید آرووسئانداتاب هم مثل هر جایقلقلک دیگه، یه دنیای معمولی باشه.
اولین هدفمشامش مأموریت، یافتن صاحبحالا خون الهی بود.
«منو درست فرستادن کنارش.»
کودکی خردسال کنارپاهایش درختی مچاله شدهبوی و خوابیده بود.
بچه حدوداًسبزه دوازده سالهاینجا به نظر میرسید.
بسیار خسته،صدای اما بدونخفیفی هیچ زخم آشکاری.
کودک روی خاک برهنهتاب میان بوتهها، بدون چادرقلقلک یا سرپناهی خوابیده بود.
گهگاهی از سرما میلرزید،تحت شاید چون آتش اردوگاهدرک رو به خاموشی میرفت.
تهسان با آتشعلف ور رفت و اخگرهاتحت را دوباره شعلهور کرد.
اطلاعات کمیپاهایش در مورد اینبوی مأموریت وجود داشت.
صاحب خون الهی در چه وضعیتی بود؟تند آزمون چیست؟ امپراتور چه جور آدمی بود؟ابتدا تهسان باید همه چیز را خودش کشف میکرد.
به جای بیداررگه کردن کودک، تهسانانتخاب از روح پرسید:
«خون الهی دقیقاً چیه؟»
اولین چیزی کهتاب باید میدانست، ماهیتپاهایش واقعی خون الهی بود.
تنها کسی کهعلف تهسان با خون الهیتحت دیده بود، هِلیا بود.
او خون الهیاش را به اجبار فعالعلف کرد و قدرت و سرعتی به دستمحیط آورد که تهسان را تحت فشار گذاشت.
این یک قدرت معمولی نبود.
روح باصدای لحنی مرددخفیفی پاسخ داد:
«منم جزئیات زیادی در مورد خونقوزک الهی نمیدونم. تعدادشون خیلی کمه و بیشترشونسبزه تحت تعقیب قرار میگیرن و کشته میشن.»
«تحت تعقیب؟»
«چیزی که میدونم رو بهت میگم. به ندرت پیش میاد که بعضیها نهابتدا با خون قرمز، بلکه با خون آبی متولد بشن. به اون میگن خونهمه الهی، و کسایی که باهاش به دنیا میان رو حرومزادههای خدایان صدا میزنن.»
«واقعاً خونسبزه خدایان رواینجا به ارث میبرن؟»
«احتمالاً نه.»
روح مطمئن نبود.
«نمیتونم مطمئن باشم، چون حرومزادههای خدایان قدرتشونعلف رو منتقل نمیکنن. گاهی وقتا، انسانهای معمولیمحیط یهو بچههایی با خون آبی به دنیا میارن.»
«پس معلوم نیست.»
«چیزی که قطعیه اینهتاب که هیچ قانونی برای نحوهمیدادند تولد حرومزادههای خدایان وجود نداره.»
پس مشخص نبود کهمیخوردند آیا واقعاً خون خدایان رابوی به ارث بردهاند یا نه.
تهسان از روح پرسید:
«چرا تحت تعقیب ومیدادند آزارن؟ اگه خون الهی دارن،مشامش نباید قدرت زیادی داشته باشن؟»
«اینطور نیست.سبزه خون الهی همچینتحت قدرت راحتی نیست.»
روح فرضبود تهسان راتاب رد کرد.
«البته که اونا استثنایی هستن. با استعدادهایی به دنیا میان که قابل مقایسه با بقیه نیست. اما همش همینه.درک اونا هنوزم فقط انسانهای معمولیان. واسه همینه که به عنوان بچههای شیطان کشته میشن یا به عنوان نشونههای شومطبیعت از روستاها بیرونشون میکنن. فقط تعداد خیلی کمی که تواناییهاشون رو خوب درک میکنن، به عنوان نجیبزاده پرستش میشن.»
«هلیا یکیپاهایش از اونمیدادند دستهی دوم بود.»
با یادآوری گذشته،مشامش مهارت او هم فعالسازیابتدا اجباری خون الهی بود.
او به زوررگه قدرت خون را بیرونتمام کشید تا قوی شود.
قدرتی بود که حتیتاب ماجراجویان لایههای عمیق همقلقلک نمیتوانستند به درستی مهارش کنند.
تهسان در حالی کهمیخوردند پلک میزد، به کودکی کهبوی عمیق خوابیده بود نگاه کرد.
«پس اینپاهایش بچه هم حتماًبوی تحت آزار بوده.»
«احتمالاً. داستان غمانگیزیه. اینکهاینجا فقط به خاطر مدلمحیط تولدت، مرگ رو انتخاب کنی.»
به نظر میرسید پسرک بعد ازقوزک رنج بردن از بیرحمی مردم وعلف ناامیدی، از زندگی دست کشیده باشد.
اما چیزیمشامش توجه تهسانتحت را جلب کرد.
توضیحش در قالب کلماتمیخوردند سخت بود، اما شهودشمیدادند میگفت قضیه این نیست.
تهسان بهپاهایش آتش اردوگاهمیدادند سیخونک زد.
چند ساعتقوزک بعد، کودکقلقلک بیدار شد.
«اوووه.»
کودک چشمانمشامش خستهاش راتحت مالید و برخاست.
همانطور که خاک را ازقوزک تنش میتکاند، بالاخره متوجه تهسانتند شد که کنار آتش نشسته بود.
«... تو کی هستی؟»
کودک که هنوز گیجِاینجا خواب بود، با صداییمحیط مات و مبهوت پرسید.
تهسان جواب داد:
«یه ماجراجو.»
«... آه. پس، یه مزدوری؟»
کودک نگاهی بین آتش ومیدادند تهسان رد و بدل کرد،مشامش سپس سرش را مودبانه خم کرد.
این ادبی بودرگه که کسی بهانتخاب او آموخته بود.
«ممنون که حواستوناینجا به آتیش بود.ابتدا ولی لطفاً برین.»
«چرا؟»
تهسان پرسید.
کودک با چهرهای گرفته گفت:
«آخه من یه بچه نفرینشدهام.»
«خب که چی؟»
«ها؟»
وقتی تهسان سوالش را تکرارتمسخر کرد، کودک یکه خورد، انگارمیذارم انتظار چنین واکنشی را نداشت.
«... من یه بچه نفرینشدهام.»
«خب که چی؟»
تهسان طوری به کودک نگریستمیدادند که انگار میگفت: «از من چهاینجا انتظاری داری؟» کودک حتی دستپاچهتر شد.
«م... من یه بچه... نفرینشده...»
«برام مهم نیست.»
از همان ابتدا،علف تهسان قصد داشتاینجا در کنار کودک بماند.
کودک بسیارقوزک گیج بهقلقلک نظر میرسید.
انگار میخواستصدای چیزی بگوید،خفیفی اما واژهای نمییافت.
کودک به راه افتاد.
کفشهایش چنان فرسودهعلف بودند که عملاً باتحت پای برهنه راه میرفت.
تهسان لحظهای اوپاهایش را نظاره کرد وتند دستش را بالا برد.
قرچ!
درخت کنارمشامش جاده درتحت هم پیچید.
درخت شروع به تراشیدنسبزه خود کرد و درحالا ابعادی کوچک فشرده شد.
چشمان کودکقوزک از این واقعهمیدادند ناگهانی گرد شد.
بهزودی، درخت به یکخفیفی جفت کفش تبدیل شد کهاحترام دقیقاً اندازه پای کودک بود.
تهسان کفشهامشامش را بهتحت کودک داد.
کودک ماتتند و مبهوتسبزه آنها را گرفت.
«... شماقوزک جادوگرین؟ هیچقلقلک وردی نشنیدم...»
«یه چیزی تو همون مایهها.»
البته، این جادو نبود.
تهسان مأموریت خدای روح را به پایانتحت رسانده و با پادشاه روح قرارداد بسته بودگرد که به او نفوذی قدرتمند بر طبیعت میبخشید.
اگر طوفانی بدون ارادهقلقلک در کار بود، میتوانستعلف با یک اشاره آرامش کند.
تراشیدن چوب بهرگه شکل کفش کهانتخاب دیگر کاری نداشت.
اما تخیلمشامش کودک تاتحت آنجا پیش نمیرفت.
او گمانتند کرد تهسان یکمشامش جادوگر بزرگ است.
«ممنونم. ولی بازم بایدقلقلک از پیش من برین.علف من یه بچه نفرینشدهام.»
«گفتم که مهم نیست.»
تهسان با بیتفاوتی پاسخ داد.
کودک مرددتند ماند، اماسبزه کفشها را پوشید.
گامهایش وقتی دوبارهپاهایش به راه افتاد، بسیارتند راحتتر به نظر میرسید.
«مأموریت آسونی نیست.»
وقتی خدای انتخاب این آزمونحالا را به او داد، دردسرسازترینانرژی وضعیت ممکن را برایش رقم زد.
گرچه خدا به او نظر لطف داشت،تحت اما از آن نوعی نبود که مثلجادوییاش یک ارباب شیاطین از او محافظت کند.
شرط مأموریت اینپاهایش بود که صاحب خونتند الهی انتخابی انجام دهد.
تهسان نمیدانستصدای آن انتخابخفیفی چه خواهد بود.
مهمتر ازمشامش همه، کودکتحت هیچ زخمی نداشت.
گرچه کثیف بود، اماسبزه بدنش پاک بود و حتیابتدا یک جای زخم هم نداشت.
اگر حرفهای روح حقیقت داشتمیدادند و کودک مورد آزار قرارمشامش گرفته بود، چنین چیزی غیرممکن مینمود.
«فعلاً صبر میکنم.»
باید اطلاعات جمع میکرد.
تهسان به دنبال کودک رفت.
کودک نگاهی بهپاهایش عقب انداخت امابوی به مسیرش ادامه داد.
«وایسین ببینم!»
گروهی ازمشامش راهزنان سدتحت راهشان شدند.
راهزنان پوزخندتند زدند وسبزه فریاد کشیدند:
«اینجا قلمرو راهزنایپاهایش کلدنه! اگه میخواید ردتند شید باید باج بدید!»
راهزنان شمشیر کشیدند.
کودک با احتیاط جلو رفت.
«ببخشید، ولیتند من هیچی ندارم.مشامش میتونم رد شم؟»
«اگه هیچی نداری، پسقلقلک خودتو تسلیم کن! فکرعلف کردی کجا داری میری!»
سردسته راهزنان اخمرگه کرد و باانتخاب خشم فریاد زد.
اما مردی کچل وتحت تنومند در پشت سرش،درک آرام به سردسته گفت:
«هوی، اونتند بچه همونسبزه نیست که...؟»
«منظورت چیه؟»
«همون بچهای که همه موجوداتتمسخر نفرینش کردن...» مرد کچل چیزیمیذارم در گوش سردسته نجوا کرد.
مرد ساکت آرام پرسید:
«بچه نفرینشده؟»
«شبیه شایعاته...»
«لعنتی.» مرد وحشترگه کرد و دستانشانتخاب را تکان داد.
«همه برین کنار!اینجا بذارین رد شن!ابتدا بهشون دست نزنین!»
«اطاعت!»
راهزنان بلافاصلهقوزک از دستورقلقلک مرد اطاعت کردند.
آنها طوری حرکت کردندخفیفی که انگار میترسیدند باموجودات لمس کودک نفرین شوند.
با عجله کناراینجا رفتند و راه رامحیط برای کودک باز کردند.
کودک با چهرهای تلخ، امامشامش انگار که به این وضعیتمحیط عادت کرده باشد، عبور کرد.
«دیدین؟ دنبالم نیاین. نفرین میشین.»
کودک آرام به تهسان گفت.
تهسان دنبالش نرفت.
کودک خیالش راحتعلف شد و لنگلنگاناینجا به راهش ادامه داد.
تنها پس از ناپدیدقلقلک شدن کودک بود که مردسبزه نفسی از سر آسودگی کشید.
«هووف. خطر ازرگه بیخ گوشمون گذشت. خداتمام کنه نفرین نشده باشیم.»
«شنیدم تماس کوتاهاینجا مشکلی نداره... ولی بازممحیط آدم دلش شور میزنه.»
«لعنتی. شایدتند باید بریم معبدمشامش یه تبرکی بگیریم.»
«اگه اون بچهپاهایش نفرینشده باشه، اونا وحشتتند میکنن و راهمون نمیدن.»
«اگه یه کمرگه رشوه بدیم شایدانتخاب یه کاری بکنن. اما...»
مرد بامشامش چهرهای ناراضی بهحالا تهسان نگاه کرد.
«تو دیگه کی هستی؟»
تهسان پاسخی به سوالش نداد.
در حالی که دورخفیفی شدن کودک را تماشاموجودات میکرد، زیر لب زمزمه کرد:
«یعنی دارندگانمشامش خون الهی واقعاًحالا همچین ویژگیهایی دارن؟»
«همم... منم نمیدونم. اطلاعات راجع بهاینجا خون الهی خیلی کمه. عجیب نیست اگهانرژی ویژگیهایی داشته باشه که من ازشون بیخبرم.»
«باید بفهمم قضیه دقیقاً چیه.»
«این یارو هم نفرینشدهست؟»
«گفتن فقط یه بچهتحت نفرینشده وجود داره، شایددرک اتفاقی به هم برخوردن.»
«پس حله.»
مرد دوبارهقوزک شمشیرش راقلقلک بالا برد.
با طمعصدای به لباسهایخفیفی تهسان چشم دوخت.
«قیافهت که داد میزنهتحت پولداری. باج رو رد کنمیکرد بیاد، وگرنه دستتو قطع میکنم.»
«این دیالوگ من بود.»
تهسان حتی نیازی بهقلقلک استفاده از جادو یاعلف نشان دادن ارادهاش نداشت.
قدرتی چنان ناچیزرگه که حتی بهانتخاب چشم نمیآمد، کافی بود.
تهسان بشکن زد.
همزمان، فشاریتند عظیم راهزنان رامشامش در هم کوبید.
«اوه، اوغ!»
حتی نمیتوانستند فریاد بزنند.
نفسشان بالا نمیآمد.
تمام بدنشانتند شروع بهسبزه لرزیدن کرد.
تهسان با خونسردی گفت:
«اگه جوابصدای سوالمو بدین،خفیفی زنده میذارمتون.»