چپتر 349: طبقه ۷۴، میدان نبرد جاودانگان (۴)
0راهنمایان گناهاگه در برابر یکدیگرحریفش صفآرایی کرده بودند.
آیا باید با تهسان میجنگیدند؟ یا بایدکودکی پنهان میشدند و منتظر میماندند تا تهساناگه عبور کند؟ احساسات بیشماری میانشان در تلاطم بود.
پس از بحثی که حتینیست به درگیری فیزیکی و اعمالمیتوانستند زور کشید، سرانجام تصمیمی گرفته شد.
«خدای شیطانی رودوران صدا بزنیم ومیکشید مستقیم باهاش حرف بزنیم؟»
«آره.»
مرد جوان باشبیه موهای پلاتینی مغرور،دوران سر تکان داد.
«فرار کردن از اون تهسانینیست که داره میاد پایین کارمیتوانستند سختی نیست. مشکل اصلی این نیست.»
آنها میتوانستند از کلید مخفی برایمیکشید جهش بین طبقات استفاده کنند یا دربخواین گوشهای از این طبقه وسیع پنهان شوند.
پنهان شدناگه از تهسان کارحریفش چندان دشواری نبود.
«ولی غرورم اجازه نمیده.»
مرد جوان از تبار خونی خانوادهای سلطنتیاصلی بود و شایعه شده بود که خون الهیبین از خدای خارجی را به ارث برده است.
هرچند خونش فاقد قدرت خدایی بود، امانمیتونم غرورش، که حاصل تربیتی شبیه به شستشوی مغزینمیشم از دوران کودکی بود، سر به فلک میکشید.
«نمیتونم از یه موجود بهحریفش این پستی فرار کنم. ولیزیاد اگه راستشو بخواین، حریفش نمیشم.»
«غرورت اجازه میده کهشستشوی با نفرات زیاد وفلک فشار آوردن بری سراغش؟»
«واسه موجودی به این پستینیست نیازی نیست جدی بجنگیم. برتریمیتوانستند عددی هم خودش یه مزیت آشکاره.»
مرد جوانمغزی با اطمینانکودکی سخن گفت.
«پس، خدای شیطانیراستشو رو صدا میزنیمنمیشم تا محدودیتها رو برداره.»
تنها کسانی که اجازهشستشوی خدای شیطانی را داشتندفلک میتوانستند با تهسان مبارزه کنند.
آنها میخواستندپایین آن محدودیتسختی برداشته شود.
شاه شیر بادوران شنیدن این حرف، قیافهاینمیتونم مبهم به خود گرفت.
«فکر میکنیاگه خدای شیطانی هوایحریفش ما رو داره؟»
«تا امتحان نکنی نمیفهمی.»
مرد جوان گفت.
«حتی خدای شیطانی هم نمیتونه ما رو بکشه.موجود ما ماجراجوهایی هستیم که داریم تو هزارتویی که اونامیده ساختن پایین میریم. امتحان کردن این احتمال ضرری نداره.»
اشتباه نمیگفت.
هرچند خدایان از آنها نفرت داشتند،دوران اما ماجراجویان میتوانستند بدون مشکل درپستی هزارتو پایین بروند، چرا که «ماجراجو» بودند.
«هر کاریپایین میخوای بکن. تصمیمنیست به نفع توئه.»
اکثریت بامغزی ادعای مردکودکی جوان موافقت کردند.
غرور کسانی که پا به لایههای عمیقغرورت گذاشته بودند با این واقعیت که درسراغش نبرد تنبهتن حریف تهسان نمیشدند، در تضاد بود.
آنها برایتربیتی احضار خدایشستشوی شیطانی آماده شدند.
با پیشکش کردن هدایاسختی و تجهیزات بسیار، مرد جوانآنها رو به خلأ فریاد کشید.
«ظهور کن! ایدوران وجود عظیم! مامیکشید برایت پیشکش آوردهایم!»
تراق.
فضا در هم شکست.
وجودی قدرتمند، که توسطسختی پیشکشها و فراخوانی درخوراین جذب شده بود، فرود آمد.
راهنمایان سر تعظیم فرود آوردند.
«به خدایاگه شیطانی بزرگبخواین درود میفرستیم!»
صدایی در فضا طنینانداز شد.
خدای شیطانی ظاهر شدسختی و دستش را طوری تکانآنها داد که انگار کلافه است.
«انجام شد.
میدونم چرا صدام کردین.
برین سر اصل مطلب.»
«... متوجهم.»
مرد جوان آب دهانشسختی را قورت داد واین به آرامی لب گشود.
«خدای شیطانی، شما بینکودکی ما و ماجراجوی موردموجود علاقهتون، تهسان، محدودیت گذاشتین.»
آنها نمیتوانستند بجنگند مگربخواین اینکه در سطحی باشندمیده که بتوانند یکدیگر را بکشند.
به خاطر آنشبیه محدودیت، آنها تکبهتکدوران با تهسان میجنگیدند.
«ولی الان دیگه نمیتونیم تنهایی جلوش وایسیم. خدایاین شیطانی، شما با اون محدودیتها مزیتهای زیادی بهش دادین.استفاده پس خواهش میکنیم، التماس میکنیم، درخواست ما رو بشنوین.»
«خوب حرف میزنی.
بگو.»
خدای شیطانیتربیتی با لحنیشستشوی تنبل گفت.
مرد جوان نفسیاگه تازه کرد وحریفش سر اصل مطلب رفت.
«ما عمیقاً امیدواریم کهحریفش محدودیتهای بین ما ونفرات اون رو بردارین، خدای شیطانی.»
«هوم.»
خدای شیطانیتربیتی ساکت بهشستشوی او خیره شد.
سینه مردکنم جوان از شدتبخواین تنش فشرده شد.
خدای شیطانی لب گشود.
«بسیار خب.»
«قـ... قبول میکنین؟»
مرد جوان جااگه خورد و سرشحریفش را بالا آورد.
با اینکه خودش پیشنهادحریفش داده بود، هرگز تصور نمیکردزیاد به این سادگی پذیرفته شود.
فکر میکرد به پیشکشهای بسیارپایین و التماس فراوان نیاز استاصلی تا به سختی تاییدیه بگیرد.
«اگه درخواستتون همچینشبیه چیزیه، مشکلی بادوران قبول کردنش ندارم.
دیگه مسئله مهمی نیست.
هر کاری دلتون میخواد بکنین.»
با اینراستشو کلمات، خدایحریفش شیطانی ناپدید شد.
مرد جوان کهداره خیالش راحت شده بود،سختی روی زمین ولو شد.
گوشه لبش را کج کرد.
«... حل شد.»
محدودیت برداشته شد.
او از جا پرید.
«تمومه. حالا فقط باید بکشیمش.»
با حرفهایکنم او، چشمان برخیبخواین از راهنمایان درخشید.
اما کسانیراستشو هم بودندحریفش که مخالفت کردند.
«من قصد ندارم باهاش بجنگم.»
این مردی بود کهشستشوی قبلاً هم با شاهفلک شیر مخالفت کرده بود.
با اینکه اکثریت میخواستند با تهسان بجنگند،نمیشم تعداد قابل توجهی هم بودند که نبردبری را رد کرده و فرار را انتخاب کردند.
«اون مثل یه موج خروشانه. نیازی نیست باهاشنفرات درگیر بشیم. خودتونو مخفی کنین، صبر کنین تانیازی موج رد بشه، بعد دوباره بریم سراغ فتح هزارتو.»
«هر غلطی میخواین بکنین، ترسوها.»
مرد جوانتربیتی پوزخندی بهشستشوی آنها زد.
«تو چیکار میکنی؟»
مرد جوانراستشو از شاهحریفش شیر پرسید.
شاه شیر اخم کرد.
«... عجیبه.تربیتی خدای شیطانی خیلیمغزی راحت قبول کرد.»
خدای شیطانیکنم هوای تهسانراستشو را داشت.
مردن در یک نبرد مرگ و زندگیمیده یک چیز بود، اما مردنِ بیهوده زیر فشارموجودی نیروی غالب، چیزی نبود که خدای شیطانی بخواهد.
با این حال، پذیرش خدایپایین شیطانی یعنی حتی بدون محدودیتاصلی هم تهسان شانسی برای پیروزی داشت.
«نمیدونم. شاید علاقهشوشبیه از دست داده.دوران خدایان همشون دمدمیمزاجن.»
«شاید.»
شاه شیر عقب کشید.
«من توتهسانی این نبردمیاد دخالت نمیکنم.»
«هر جورتربیتی راحتی. ما بهمغزی هر حال میبریم.»
هیچ اثری ازاگه نگرانی در چهرهحریفش مرد جوان دیده نمیشد.
این حملهای ترکیبی ازحریفش چندین ماجراجو بود که پازیاد به لایههای عمیق گذاشته بودند.
او باور داشت هرمیاد چقدر هم که تهسان قویمشکل باشد، آنها میتوانند پیروز شوند.
شاه شیرتربیتی به سوسیِتشستشوی نگاه کرد.
«تو چیکارکنم میکنی؟ باهاشونراستشو همکاری میکنی؟»
«منم مثل توام.»
او با صراحت گفت.
«به روش خودم آماده میشم.»
لبخند آرامی زد.
این اولین لبخندیبخواین بود که پس ازمیده مرگ قهرمان دیده میشد.
«تا اینجا اومدی.»
او با صداییشبیه هیجانزده زمزمه کرد وکودکی از شاه شیر پرسید.
«تو چیکار میکنی؟»
«منم راه خودمو پیدا میکنم.»
شاه شیر پاسخ داد.
در دستش یک جواهر بود.
آمبروزیا باکنم چهرهای متفکر آنهابخواین را تماشا میکرد.
ماشینهای خراب شروع بهحریفش کار کردند و بقایاینفرات جاودانه به حرکت درآمد.
«چرا داره تکون میخوره؟»
روح شوکه شده بود.
جاودانه قطعاًکنم مدتها پیشراستشو مرده بود.
تهسان باراستشو سردی بهحریفش جاودانه نگاه کرد.
«اون ستونتهسانی سیاهی کهمیاد از آسمون افتاد.»
لحظهای که با جاودانهشستشوی تماس پیدا کرد، جاودانهفلک چشمانش را باز کرد.
از جاودانهیکنم مقابلش، قدرتیراستشو بیگانه احساس میشد.
«کار خدای عروسکگردانه.»
در طی فرآیند بازپسگیری قدرت، خدایکار عروسکگردان مداخله کرده و بقایای جاودانهآنها را به عروسک خود تبدیل کرده بود.
تهسان به آسمان چشم دوخت.
آنسوی آسمان، موجودات متعالیراستشو و خدای عروسکگردان نبردغرورت خود را آغاز کرده بودند.
به نظر نمیرسیدبخواین فرصتی برای توجه بهمیده این سمت داشته باشند.
جاودانهی بیدارتهسانی شده، تهسانمیاد را هدف گرفت.
اما هیچتربیتی ارادهای درشستشوی او نبود.
[آه...]
روح نالید.
جاودانه حریفی بود کهشستشوی تهسان در حال حاضرفلک توان شکست دادنش را نداشت.
[باید هرجور شده یه روزنهای پیدا کنیم و بزنیم به چاک، بریم تو هزارتو.]
پیشنهاد معقولیتهسانی بود، امامیاد تهسان عقب ننشست.
او آرامتربیتی به جاودانهیشستشوی برخاسته نگریست.
«ارادهای نداره.»
آن موجود پیشتر مرده بود.
خدای عروسکگردان با اتصال اجباری قدرت،کار جاودانه را به عروسکی بدل کردهآنها بود تا تهسان را به دام اندازد.
«تازه دربوداغون هم هست.»
بقایای جاودانه عملاً نیمهویران بود.
یافتن بخشی سالم در پیکرشنمیشم دشوار مینمود و قدرتی کهفشار ساطع میکرد، بسیار ناپایدار بود.
با اینکه سدداره دفاعی تهسان لرزید،کار اما در هم نشکست.
در برابرتربیتی چنین حریفی،شستشوی پیروزی ممکن بود.
«نمیتونم جلوی کسایی کهراستشو فقط دنبال همچین سوراخسمبههاییغرورت میگردن، پا پس بکشم.»
شما تغییر شکل رسول [تاریکی و آشوب] را فعال کردید.
تهسان انواعتربیتی مهارتهای تقویتیشستشوی را فعال کرد.
او سدکنم دفاعی پیرامون بدنشبخواین را محو نمود.
سطح مهارتش برایبخواین رویارویی مستقیم باغرورت جاودانه کافی نبود.
هنگامی که سد دفاعیمیاد محو شد، فشاری سهمگیننیست سعی در بلعیدن تهسان داشت.
قطعات جاودانهی پراکنده در این جهان توسطکودکی موجودات متعالی بازپس گرفته شده بودند، اما جاودانهیراستشو پیش رو، تهسان را تحت فشار گذاشته بود.
او میتوانست تاباگه بیاورد، اما نبردیحریفش طولانی ناممکن بود.
باید کار رابخواین در سریعترین زمانغرورت ممکن یکسره میکرد.
کوبش!
تهسان بهتربیتی سوی جاودانهشستشوی یورش برد.
اتصال خدای عروسکگرداناگه به جاودانهی درهمشکستهحریفش بسیار ناپایدار بود.
اگر میتوانست تنها یک ضربهی کاریغرورت وارد کند، به نظر میرسید کهبری بتواند او را از پا درآورد.
البته، ضربهایتهسانی معمولی بر پیکرپایین جاودانه کارگر نبود.
مگر آنکه پای الوهیت، انرژی تاریکدوران یا حملهای در سطح مرز درپستی میان باشد، وگرنه بیتردید اثر نمیکرد.
کینگ!
نیروی جاودانه که درحریفش حالت هشدار بود، یکبارهنفرات برای سرکوب تهسان فعال شد.
فرمان خدای عروسکگردان که بر بقایایکار جاودانه حک شده بود، تنها یکآنها چیز بود: سرکوب دشمنِ پیشِ رو.
قدرت منفجر شد.
دهها پرتو، زمیناگه را ویران وحریفش فضا را محو کردند.
سرعت چنان سرسامآور بودحریفش که تهسان نتوانست درنفرات لحظه واکنش نشان دهد.
به محض دیدن انفجارمیاد قدرت جاخالی داد، امانیست پرتوها پاهایش را شکافتند.
خنثیسازی مطلق اولین حمله شما فعال شده است.
«چه سرعتی.»
هرچند خنثیسازی مطلق اولین حمله مصرفکار شد، اما به او اجازه دادآنها تا سرعت قدرت جاودانه را درک کند.
«خطر از بیخ گوشم گذشت.»
حتی اگر نشانهیاگه قدرت را میدید،حریفش تضمینی برای گریز نبود.
باران پرتوها دوبارهبخواین باریدن گرفت وغرورت تهسان بالهایش را گشود.
شما انتخاب خودخواهانه را فعال کردید.
شما بالهای پری کامل را فعال کردید.
شما شتاب مهارت را فعال کردید.
تهسان شتاب گرفت.
سرعتش به حدی جنونآمیز رسیدپایین که حتی راهنمایان گناه نیزاصلی قادر به تعقیب درست آن نبودند.
اما حریف، جاودانه بود.
سیل قدرتکنم مستقیم به سویبخواین تهسان روانه شد.
زمین به لرزه درآمد ونمیشم همچون موجی سهمگین مسیر رافشار مسدود کرد؛ پرتوهای رنگینکمانی فرود آمدند.
شما اعوجاج را فعال کردید.
فضا در هم پیچید.
مسیر پرتوهاراستشو به جهتیحریفش دیگر منحرف شد.
کراک!
نیروی جاودانه باشبیه خشم حتی فضایدوران درهمپیچیده را نیز شکافت.
اعوجاج در هماگه شکست و پرتوها بهنمیشم سوی تهسان هجوم آوردند.
تهسان میدانست کهبخواین نمیتواند با اعوجاجغرورت سد راه آن شود.
آنچه نیازتهسانی داشت، تنهامیاد اندکی زمان بود.
شما چشمبرهمزدن محدود را فعال کردید.
شما جهش هوایی را فعال کردید.
شما شتاب را فعال کردید.
شما شتاب مهارت را فعال کردید.
پیکر تهسان درراستشو یک آن بهنمیشم سوی جاودانه شلیک شد.
جاودانه اندکی در خود لرزید.
نیروی درونش بهکار موجی بدل شد واصلی محیط پیرامون را درنوردید.
شما سپر ایجیس را با الوهیت فعال کردید.
به مدت ۱ ثانیه، مصونیت در برابر تمام آسیبها، اما فقط قادر به دفاع هستید.
سپر ایجیس.
مهارتی برایراستشو مصونیت درحریفش برابر تمام آسیبها.
تهسان قصد داشتداره قدرت جاودانه را نادیدهسختی بگیرد و نزدیک شود.
اما لحظهای که باشستشوی موج تماس پیدا کرد،فلک پیکرش به دوردست پرتاب شد.
«اوه!»
تهسان سراسیمه سپربخواین را کنار زد ومیده شمشیرش را فرود آورد.
بادِ شمشیرتهسانی غرید و باپایین موج برخورد کرد.
تهسان برتربیتی زمین فرود آمدمغزی و اخم کرد.
«نکنه این فقطاگه یه موج برایحریفش دور کردن من بود؟»
برکت مطلق، خنثیسازی حمله ونمیشم سپر ایجیس، همگی هنگام دریافتفشار حمله یا آسیب فعال میشوند.
به عبارت دیگر، درمیاد برابر امواج سادهای کهنیست آسیبی ندارند، واکنشی نشان نمیدهند.
کینگ!
پرتوها دوباره باریدند.
تهسان بالهایشراستشو را بهحریفش حرکت درآورد.
به سرعت جاخالی داد.
هیچ مجالیتربیتی برای نزدیکشستشوی شدن نبود.
او باید تمام توانش رابخواین صرف میکرد تا تنها از گزندزیاد آن قدرتِ خردکننده در امان بماند.
سراسر پیکر جاودانه درخشید.
دهها موشکتهسانی از آنمیاد بیرون ریخت.
حتی با وجود مانورهای تهسان برایدوران گریز، آنها با دقتی مرگبار اوپستی را نشانه رفته و تعقیب میکردند.
تهسان قدرتش را متمرکز کرد.
از آنجا که موجودات متعالی قطعاتغرورت پراکندهی جاودانه در اتمسفر را بازپس گرفتهسراغش بودند، مشکلی در تجلی قدرت وجود نداشت.
شما انباشت جادو را فعال کردید.
او دنیای یخزده وراستشو تیر نور ستاره راغرورت انباشت و رها کرد.
سرما وراستشو نور باحریفش موشکها برخورد کردند.
نور فورانتهسانی کرد و جهانپایین را رنگآمیزی نمود.
در میانهی برخوردشبیه قدرتها، نقطهای سرخدوران بر سینهی تهسان نشست.
تهسان بیدرنگکنم مهارتی راراستشو فعال کرد.
شما چشمبرهمزدن تصادفی را فعال کردید.
هنگامی که پیکر تهسانشستشوی در فضا جهید، انفجاری درمیکشید محل نقطهی سرخ رخ داد.
انفجاری مهیب که دامنهاش حتیبخواین تهسان را که در میاننفرات فضا جهیده بود، در بر میگرفت.
شما جرقه فاجعه را فعال کردید.
طوفانی آتشین از ویرانی برخاست.
موج ضربه واگه برخورد، یکدیگر راحریفش بلعیدند و محو شدند.
کینگ!
پرتوها دوباره باریدن گرفتند.
تهسان دندانهایش راشبیه به هم ساییددوران و جابهجا شد.
همه چیز میسوختاگه و فضا شروعحریفش به پیچیدن کرد.
قدرتی خالص در سطحی دستنیافتنی.
نه تنها ضدحمله،داره بلکه حتی گریزکار نیز دشوار بود.
آشکارا هیچتربیتی ارادهای درشستشوی جاودانه وجود نداشت.
او تنها براگه اساس واکنشهای برنامهریزیشدهحریفش در بدنش حرکت میکرد.
با اینراستشو حال، حریفْحریفش یک جاودانه بود.
موجودی فراتر از فناپذیری.
اما...
«میتونم ببرم.»
تنها یکراستشو خنثیسازی حملهحریفش مصرف شده بود.
او هنوزتهسانی جادو ومیاد مانای کافی داشت.
احتمالات بسیاری وجود داشت.
تهسان لب به سخن گشود.
«بایست.»
شما اعلامیه توقف را فعال کردید.