---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 349: طبقه ۷۴، میدان نبرد جاودانگان (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 349: طبقه ۷۴، میدان نبرد جاودانگان (۴)

0

راهنمایان گناه‌مغزی​ در برابر یکدیگر‌فلک​ صف‌آرایی کرده بودند.

آیا باید با ته‌سان می‌جنگیدند؟ یا باید‌اصلی​ پنهان می‌شدند و منتظر می‌ماندند تا ته‌سان‌جهش​ عبور کند؟ احساسات بی‌شماری میانشان در تلاطم بود.

پس از بحثی که حتی‌مشکل​ به درگیری فیزیکی و اعمال‌کلید​ زور کشید، سرانجام تصمیمی گرفته شد.

«خدای شیطانی رو‌حاصل​ صدا بزنیم و‌شستشوی​ مستقیم باهاش حرف بزنیم؟»

«آره.»

مرد جوان با‌کار​ موهای پلاتینی مغرور،‌مشکل​ سر تکان داد.

«فرار کردن از اون ته‌سانی‌مشکل​ که داره میاد پایین کار‌کلید​ سختی نیست. مشکل اصلی این نیست.»

آن‌ها می‌توانستند از کلید مخفی برای‌شستشوی​ جهش بین طبقات استفاده کنند یا در‌موجود​ گوشه‌ای از این طبقه وسیع پنهان شوند.

پنهان شدن‌مغزی​ از ته‌سان کار‌فلک​ چندان دشواری نبود.

«ولی غرورم اجازه نمی‌ده.»

مرد جوان از تبار خونی خانواده‌ای سلطنتی‌این​ بود و شایعه شده بود که خون الهی‌طبقات​ از خدای خارجی را به ارث برده است.

هرچند خونش فاقد قدرت خدایی بود، اما‌مغزی​ غرورش، که حاصل تربیتی شبیه به شستشوی مغزی‌کنم​ از دوران کودکی بود، سر به فلک می‌کشید.

«نمی‌تونم از یه موجود به‌فلک​ این پستی فرار کنم. ولی‌کنم​ اگه راستشو بخواین، حریفش نمی‌شم.»

«غرورت اجازه می‌ده که‌سختی​ با نفرات زیاد و‌این​ فشار آوردن بری سراغش؟»

«واسه موجودی به این پستی‌مشکل​ نیازی نیست جدی بجنگیم. برتری‌کلید​ عددی هم خودش یه مزیت آشکاره.»

مرد جوان‌غرورش​ با اطمینان‌تربیتی​ سخن گفت.

«پس، خدای شیطانی‌دوران​ رو صدا می‌زنیم‌می‌کشید​ تا محدودیت‌ها رو برداره.»

تنها کسانی که اجازه‌سختی​ خدای شیطانی را داشتند‌این​ می‌توانستند با ته‌سان مبارزه کنند.

آن‌ها می‌خواستند‌کار​ آن محدودیت‌نیست​ برداشته شود.

شاه شیر با‌حاصل​ شنیدن این حرف، قیافه‌ای‌مغزی​ مبهم به خود گرفت.

«فکر می‌کنی‌مغزی​ خدای شیطانی هوای‌فلک​ ما رو داره؟»

«تا امتحان نکنی نمی‌فهمی.»

مرد جوان گفت.

«حتی خدای شیطانی هم نمی‌تونه ما رو بکشه.‌دوران​ ما ماجراجوهایی هستیم که داریم تو هزارتویی که اونا‌راستشو​ ساختن پایین می‌ریم. امتحان کردن این احتمال ضرری نداره.»

اشتباه نمی‌گفت.

هرچند خدایان از آن‌ها نفرت داشتند،‌مشکل​ اما ماجراجویان می‌توانستند بدون مشکل در‌مخفی​ هزارتو پایین بروند، چرا که «ماجراجو» بودند.

«هر کاری‌کار​ می‌خوای بکن. تصمیم‌مشکل​ به نفع توئه.»

اکثریت با‌غرورش​ ادعای مرد‌تربیتی​ جوان موافقت کردند.

غرور کسانی که پا به لایه‌های عمیق‌نمی‌تونم​ گذاشته بودند با این واقعیت که در‌حریفش​ نبرد تن‌به‌تن حریف ته‌سان نمی‌شدند، در تضاد بود.

آن‌ها برای‌پایین​ احضار خدای‌سختی​ شیطانی آماده شدند.

با پیشکش کردن هدایا‌نیست​ و تجهیزات بسیار، مرد جوان‌می‌توانستند​ رو به خلأ فریاد کشید.

«ظهور کن! ای‌حاصل​ وجود عظیم! ما‌شستشوی​ برایت پیشکش آورده‌ایم!»

تراق.

فضا در هم شکست.

وجودی قدرتمند، که توسط‌نیست​ پیشکش‌ها و فراخوانی درخور‌آن‌ها​ جذب شده بود، فرود آمد.

راهنمایان سر تعظیم فرود آوردند.

«به خدای‌مغزی​ شیطانی بزرگ‌کودکی​ درود می‌فرستیم!»

صدایی در فضا طنین‌انداز شد.

خدای شیطانی ظاهر شد‌نیست​ و دستش را طوری تکان‌می‌توانستند​ داد که انگار کلافه است.

«انجام شد.

می‌دونم چرا صدام کردین.

برین سر اصل مطلب.»

«... متوجهم.»

مرد جوان آب دهانش‌نیست​ را قورت داد و‌آن‌ها​ به آرامی لب گشود.

«خدای شیطانی، شما بین‌تربیتی​ ما و ماجراجوی مورد‌دوران​ علاقه‌تون، ته‌سان، محدودیت گذاشتین.»

آن‌ها نمی‌توانستند بجنگند مگر‌کودکی​ اینکه در سطحی باشند‌موجود​ که بتوانند یکدیگر را بکشند.

به خاطر آن‌کار​ محدودیت، آن‌ها تک‌به‌تک‌مشکل​ با ته‌سان می‌جنگیدند.

«ولی الان دیگه نمی‌تونیم تنهایی جلوش وایسیم. خدای‌آن‌ها​ شیطانی، شما با اون محدودیت‌ها مزیت‌های زیادی بهش دادین.‌کنند​ پس خواهش می‌کنیم، التماس می‌کنیم، درخواست ما رو بشنوین.»

«خوب حرف می‌زنی.

بگو.»

خدای شیطانی‌شستشوی​ با لحنی‌دوران​ تنبل گفت.

مرد جوان نفسی‌بخواین​ تازه کرد و‌غرورت​ سر اصل مطلب رفت.

«ما عمیقاً امیدواریم که‌دوران​ محدودیت‌های بین ما و‌نمی‌تونم​ اون رو بردارین، خدای شیطانی.»

«هوم.»

خدای شیطانی‌شستشوی​ ساکت به‌دوران​ او خیره شد.

سینه مرد‌راستشو​ جوان از شدت‌نمی‌شم​ تنش فشرده شد.

خدای شیطانی لب گشود.

«بسیار خب.»

«قـ... قبول می‌کنین؟»

مرد جوان جا‌بخواین​ خورد و سرش‌غرورت​ را بالا آورد.

با اینکه خودش پیشنهاد‌دوران​ داده بود، هرگز تصور نمی‌کرد‌موجود​ به این سادگی پذیرفته شود.

فکر می‌کرد به پیشکش‌های بسیار‌واسه​ و التماس فراوان نیاز است‌برتری​ تا به سختی تاییدیه بگیرد.

«اگه درخواستتون همچین‌مغزی​ چیزیه، مشکلی با‌فلک​ قبول کردنش ندارم.

دیگه مسئله مهمی نیست.

هر کاری دلتون می‌خواد بکنین.»

با این‌شستشوی​ کلمات، خدای‌دوران​ شیطانی ناپدید شد.

مرد جوان که‌بری​ خیالش راحت شده بود،‌نیازی​ روی زمین ولو شد.

گوشه لبش را کج کرد.

«... حل شد.»

محدودیت برداشته شد.

او از جا پرید.

«تمومه. حالا فقط باید بکشیمش.»

با حرف‌های‌راستشو​ او، چشمان برخی‌نمی‌شم​ از راهنمایان درخشید.

اما کسانی‌شستشوی​ هم بودند‌دوران​ که مخالفت کردند.

«من قصد ندارم باهاش بجنگم.»

این مردی بود که‌دوران​ قبلاً هم با شاه‌نمی‌تونم​ شیر مخالفت کرده بود.

با اینکه اکثریت می‌خواستند با ته‌سان بجنگند،‌می‌ده​ تعداد قابل توجهی هم بودند که نبرد‌واسه​ را رد کرده و فرار را انتخاب کردند.

«اون مثل یه موج خروشانه. نیازی نیست باهاش‌نمی‌تونم​ درگیر بشیم. خودتونو مخفی کنین، صبر کنین تا‌نمی‌شم​ موج رد بشه، بعد دوباره بریم سراغ فتح هزارتو.»

«هر غلطی می‌خواین بکنین، ترسوها.»

مرد جوان‌شستشوی​ پوزخندی به‌دوران​ آن‌ها زد.

«تو چیکار می‌کنی؟»

مرد جوان‌شستشوی​ از شاه‌دوران​ شیر پرسید.

شاه شیر اخم کرد.

«... عجیبه.‌شستشوی​ خدای شیطانی خیلی‌کودکی​ راحت قبول کرد.»

خدای شیطانی‌راستشو​ هوای ته‌سان‌حریفش​ را داشت.

مردن در یک نبرد مرگ و زندگی‌می‌کشید​ یک چیز بود، اما مردنِ بیهوده زیر فشار‌حریفش​ نیروی غالب، چیزی نبود که خدای شیطانی بخواهد.

با این حال، پذیرش خدای‌واسه​ شیطانی یعنی حتی بدون محدودیت‌برتری​ هم ته‌سان شانسی برای پیروزی داشت.

«نمی‌دونم. شاید علاقه‌شو‌مغزی​ از دست داده.‌فلک​ خدایان همشون دمدمی‌مزاجن.»

«شاید.»

شاه شیر عقب کشید.

«من تو‌آوردن​ این نبرد‌سراغش​ دخالت نمی‌کنم.»

«هر جور‌شستشوی​ راحتی. ما به‌کودکی​ هر حال می‌بریم.»

هیچ اثری از‌بخواین​ نگرانی در چهره‌غرورت​ مرد جوان دیده نمی‌شد.

این حمله‌ای ترکیبی از‌دوران​ چندین ماجراجو بود که پا‌موجود​ به لایه‌های عمیق گذاشته بودند.

او باور داشت هر‌سراغش​ چقدر هم که ته‌سان قوی‌بجنگیم​ باشد، آن‌ها می‌توانند پیروز شوند.

شاه شیر‌شستشوی​ به سوسیِت‌دوران​ نگاه کرد.

«تو چیکار‌راستشو​ می‌کنی؟ باهاشون‌حریفش​ همکاری می‌کنی؟»

«منم مثل توام.»

او با صراحت گفت.

«به روش خودم آماده می‌شم.»

لبخند آرامی زد.

این اولین لبخندی‌مغزی​ بود که پس از‌می‌کشید​ مرگ قهرمان دیده می‌شد.

«تا اینجا اومدی.»

او با صدایی‌مغزی​ هیجان‌زده زمزمه کرد و‌می‌کشید​ از شاه شیر پرسید.

«تو چیکار می‌کنی؟»

«منم راه خودمو پیدا می‌کنم.»

شاه شیر پاسخ داد.

در دستش یک جواهر بود.

آمبروزیا با‌راستشو​ چهره‌ای متفکر آن‌ها‌نمی‌شم​ را تماشا می‌کرد.

ماشین‌های خراب شروع به‌دوران​ کار کردند و بقایای‌نمی‌تونم​ جاودانه به حرکت درآمد.

«چرا داره تکون می‌خوره؟»

روح شوکه شده بود.

جاودانه قطعاً‌راستشو​ مدت‌ها پیش‌حریفش​ مرده بود.

ته‌سان با‌شستشوی​ سردی به‌دوران​ جاودانه نگاه کرد.

«اون ستون‌آوردن​ سیاهی که‌سراغش​ از آسمون افتاد.»

لحظه‌ای که با جاودانه‌دوران​ تماس پیدا کرد، جاودانه‌نمی‌تونم​ چشمانش را باز کرد.

از جاودانه‌ی‌راستشو​ مقابلش، قدرتی‌حریفش​ بیگانه احساس می‌شد.

«کار خدای عروسک‌گردانه.»

در طی فرآیند بازپس‌گیری قدرت، خدای‌موجودی​ عروسک‌گردان مداخله کرده و بقایای جاودانه‌خودش​ را به عروسک خود تبدیل کرده بود.

ته‌سان به آسمان چشم دوخت.

آن‌سوی آسمان، موجودات متعالی‌حریفش​ و خدای عروسک‌گردان نبرد‌نفرات​ خود را آغاز کرده بودند.

به نظر نمی‌رسید‌مغزی​ فرصتی برای توجه به‌می‌کشید​ این سمت داشته باشند.

جاودانه‌ی بیدار‌آوردن​ شده، ته‌سان‌سراغش​ را هدف گرفت.

اما هیچ‌شستشوی​ اراده‌ای در‌دوران​ او نبود.

[آه...]

روح نالید.

جاودانه حریفی بود که‌دوران​ ته‌سان در حال حاضر‌نمی‌تونم​ توان شکست دادنش را نداشت.

[باید هرجور شده یه روزنه‌ای پیدا کنیم و بزنیم به چاک، بریم تو هزارتو.]

پیشنهاد معقولی‌آوردن​ بود، اما‌سراغش​ ته‌سان عقب ننشست.

او آرام‌شستشوی​ به جاودانه‌ی‌دوران​ برخاسته نگریست.

«اراده‌ای نداره.»

آن موجود پیش‌تر مرده بود.

خدای عروسک‌گردان با اتصال اجباری قدرت،‌موجودی​ جاودانه را به عروسکی بدل کرده‌خودش​ بود تا ته‌سان را به دام اندازد.

«تازه درب‌وداغون هم هست.»

بقایای جاودانه عملاً نیمه‌ویران بود.

یافتن بخشی سالم در پیکرش‌کودکی​ دشوار می‌نمود و قدرتی که‌پستی​ ساطع می‌کرد، بسیار ناپایدار بود.

با اینکه سد‌بری​ دفاعی ته‌سان لرزید،‌موجودی​ اما در هم نشکست.

در برابر‌شستشوی​ چنین حریفی،‌دوران​ پیروزی ممکن بود.

«نمی‌تونم جلوی کسایی که‌حریفش​ فقط دنبال همچین سوراخ‌سمبه‌هایی‌نفرات​ می‌گردن، پا پس بکشم.»

شما تغییر شکل رسول [تاریکی و آشوب] را فعال کردید.

ته‌سان انواع‌شستشوی​ مهارت‌های تقویتی‌دوران​ را فعال کرد.

او سد‌راستشو​ دفاعی پیرامون بدنش‌نمی‌شم​ را محو نمود.

سطح مهارتش برای‌مغزی​ رویارویی مستقیم با‌فلک​ جاودانه کافی نبود.

هنگامی که سد دفاعی‌سراغش​ محو شد، فشاری سهمگین‌جدی​ سعی در بلعیدن ته‌سان داشت.

قطعات جاودانه‌ی پراکنده در این جهان توسط‌می‌کشید​ موجودات متعالی بازپس گرفته شده بودند، اما جاودانه‌ی‌حریفش​ پیش رو، ته‌سان را تحت فشار گذاشته بود.

او می‌توانست تاب‌بخواین​ بیاورد، اما نبردی‌غرورت​ طولانی ناممکن بود.

باید کار را‌مغزی​ در سریع‌ترین زمان‌فلک​ ممکن یکسره می‌کرد.

کوبش!

ته‌سان به‌شستشوی​ سوی جاودانه‌دوران​ یورش برد.

اتصال خدای عروسک‌گردان‌بخواین​ به جاودانه‌ی درهم‌شکسته‌غرورت​ بسیار ناپایدار بود.

اگر می‌توانست تنها یک ضربه‌ی کاری‌فلک​ وارد کند، به نظر می‌رسید که‌اگه​ بتواند او را از پا درآورد.

البته، ضربه‌ای‌آوردن​ معمولی بر پیکر‌واسه​ جاودانه کارگر نبود.

مگر آنکه پای الوهیت، انرژی تاریک‌فلک​ یا حمله‌ای در سطح مرز در‌اگه​ میان باشد، وگرنه بی‌تردید اثر نمی‌کرد.

کینگ!

نیروی جاودانه که در‌دوران​ حالت هشدار بود، یکباره‌نمی‌تونم​ برای سرکوب ته‌سان فعال شد.

فرمان خدای عروسک‌گردان که بر بقایای‌موجودی​ جاودانه حک شده بود، تنها یک‌خودش​ چیز بود: سرکوب دشمنِ پیشِ رو.

قدرت منفجر شد.

ده‌ها پرتو، زمین‌بخواین​ را ویران و‌غرورت​ فضا را محو کردند.

سرعت چنان سرسام‌آور بود‌دوران​ که ته‌سان نتوانست در‌نمی‌تونم​ لحظه واکنش نشان دهد.

به محض دیدن انفجار‌سراغش​ قدرت جاخالی داد، اما‌جدی​ پرتوها پاهایش را شکافتند.

خنثی‌سازی مطلق اولین حمله شما فعال شده است.

«چه سرعتی.»

هرچند خنثی‌سازی مطلق اولین حمله مصرف‌موجودی​ شد، اما به او اجازه داد‌خودش​ تا سرعت قدرت جاودانه را درک کند.

«خطر از بیخ گوشم گذشت.»

حتی اگر نشانه‌ی‌بخواین​ قدرت را می‌دید،‌غرورت​ تضمینی برای گریز نبود.

باران پرتوها دوباره‌مغزی​ باریدن گرفت و‌فلک​ ته‌سان بال‌هایش را گشود.

شما انتخاب خودخواهانه را فعال کردید.

شما بال‌های پری کامل را فعال کردید.

شما شتاب مهارت را فعال کردید.

ته‌سان شتاب گرفت.

سرعتش به حدی جنون‌آمیز رسید‌واسه​ که حتی راهنمایان گناه نیز‌برتری​ قادر به تعقیب درست آن نبودند.

اما حریف، جاودانه بود.

سیل قدرت‌راستشو​ مستقیم به سوی‌نمی‌شم​ ته‌سان روانه شد.

زمین به لرزه درآمد و‌کودکی​ همچون موجی سهمگین مسیر را‌پستی​ مسدود کرد؛ پرتوهای رنگین‌کمانی فرود آمدند.

شما اعوجاج را فعال کردید.

فضا در هم پیچید.

مسیر پرتوها‌شستشوی​ به جهتی‌دوران​ دیگر منحرف شد.

کراک!

نیروی جاودانه با‌مغزی​ خشم حتی فضای‌فلک​ درهم‌پیچیده را نیز شکافت.

اعوجاج در هم‌بخواین​ شکست و پرتوها به‌می‌ده​ سوی ته‌سان هجوم آوردند.

ته‌سان می‌دانست که‌مغزی​ نمی‌تواند با اعوجاج‌فلک​ سد راه آن شود.

آنچه نیاز‌آوردن​ داشت، تنها‌سراغش​ اندکی زمان بود.

شما چشم‌برهم‌زدن محدود را فعال کردید.

شما جهش هوایی را فعال کردید.

شما شتاب را فعال کردید.

شما شتاب مهارت را فعال کردید.

پیکر ته‌سان در‌دوران​ یک آن به‌می‌کشید​ سوی جاودانه شلیک شد.

جاودانه اندکی در خود لرزید.

نیروی درونش به‌سختی​ موجی بدل شد و‌این​ محیط پیرامون را درنوردید.

شما سپر ایجیس را با الوهیت فعال کردید.

به مدت ۱ ثانیه، مصونیت در برابر تمام آسیب‌ها، اما فقط قادر به دفاع هستید.

سپر ایجیس.

مهارتی برای‌شستشوی​ مصونیت در‌دوران​ برابر تمام آسیب‌ها.

ته‌سان قصد داشت‌بری​ قدرت جاودانه را نادیده‌نیازی​ بگیرد و نزدیک شود.

اما لحظه‌ای که با‌دوران​ موج تماس پیدا کرد،‌نمی‌تونم​ پیکرش به دوردست پرتاب شد.

«اوه!»

ته‌سان سراسیمه سپر‌مغزی​ را کنار زد و‌می‌کشید​ شمشیرش را فرود آورد.

بادِ شمشیر‌آوردن​ غرید و با‌واسه​ موج برخورد کرد.

ته‌سان بر‌شستشوی​ زمین فرود آمد‌کودکی​ و اخم کرد.

«نکنه این فقط‌بخواین​ یه موج برای‌غرورت​ دور کردن من بود؟»

برکت مطلق، خنثی‌سازی حمله و‌کودکی​ سپر ایجیس، همگی هنگام دریافت‌پستی​ حمله یا آسیب فعال می‌شوند.

به عبارت دیگر، در‌سراغش​ برابر امواج ساده‌ای که‌جدی​ آسیبی ندارند، واکنشی نشان نمی‌دهند.

کینگ!

پرتوها دوباره باریدند.

ته‌سان بال‌هایش‌شستشوی​ را به‌دوران​ حرکت درآورد.

به سرعت جاخالی داد.

هیچ مجالی‌شستشوی​ برای نزدیک‌دوران​ شدن نبود.

او باید تمام توانش را‌نمی‌شم​ صرف می‌کرد تا تنها از گزند‌آوردن​ آن قدرتِ خردکننده در امان بماند.

سراسر پیکر جاودانه درخشید.

ده‌ها موشک‌آوردن​ از آن‌سراغش​ بیرون ریخت.

حتی با وجود مانورهای ته‌سان برای‌فلک​ گریز، آن‌ها با دقتی مرگبار او‌اگه​ را نشانه رفته و تعقیب می‌کردند.

ته‌سان قدرتش را متمرکز کرد.

از آنجا که موجودات متعالی قطعات‌فلک​ پراکنده‌ی جاودانه در اتمسفر را بازپس گرفته‌راستشو​ بودند، مشکلی در تجلی قدرت وجود نداشت.

شما انباشت جادو را فعال کردید.

او دنیای یخ‌زده و‌حریفش​ تیر نور ستاره را‌نفرات​ انباشت و رها کرد.

سرما و‌شستشوی​ نور با‌دوران​ موشک‌ها برخورد کردند.

نور فوران‌آوردن​ کرد و جهان‌واسه​ را رنگ‌آمیزی نمود.

در میانه‌ی برخورد‌مغزی​ قدرت‌ها، نقطه‌ای سرخ‌فلک​ بر سینه‌ی ته‌سان نشست.

ته‌سان بی‌درنگ‌راستشو​ مهارتی را‌حریفش​ فعال کرد.

شما چشم‌برهم‌زدن تصادفی را فعال کردید.

هنگامی که پیکر ته‌سان‌دوران​ در فضا جهید، انفجاری در‌موجود​ محل نقطه‌ی سرخ رخ داد.

انفجاری مهیب که دامنه‌اش حتی‌نمی‌شم​ ته‌سان را که در میان‌فشار​ فضا جهیده بود، در بر می‌گرفت.

شما جرقه فاجعه را فعال کردید.

طوفانی آتشین از ویرانی برخاست.

موج ضربه و‌بخواین​ برخورد، یکدیگر را‌غرورت​ بلعیدند و محو شدند.

کینگ!

پرتوها دوباره باریدن گرفتند.

ته‌سان دندان‌هایش را‌مغزی​ به هم سایید‌فلک​ و جابه‌جا شد.

همه چیز می‌سوخت‌بخواین​ و فضا شروع‌غرورت​ به پیچیدن کرد.

قدرتی خالص در سطحی دست‌نیافتنی.

نه تنها ضدحمله،‌بری​ بلکه حتی گریز‌موجودی​ نیز دشوار بود.

آشکارا هیچ‌شستشوی​ اراده‌ای در‌دوران​ جاودانه وجود نداشت.

او تنها بر‌بخواین​ اساس واکنش‌های برنامه‌ریزی‌شده‌غرورت​ در بدنش حرکت می‌کرد.

با این‌شستشوی​ حال، حریفْ‌دوران​ یک جاودانه بود.

موجودی فراتر از فناپذیری.

اما...

«می‌تونم ببرم.»

تنها یک‌شستشوی​ خنثی‌سازی حمله‌دوران​ مصرف شده بود.

او هنوز‌آوردن​ جادو و‌سراغش​ مانای کافی داشت.

احتمالات بسیاری وجود داشت.

ته‌سان لب به سخن گشود.

«بایست.»

شما اعلامیه توقف را فعال کردید.

ناولها | novelha.net