چپتر 130: اراده جهان(۳)
0میخواستم سر فرصتتبدیل مهارتهامو چک کنم،مشکل اما وقت نبود.
آسمان خاکستری چنانمناطق درخشید که گویی صاعقهفوقالعاده در شرف فرود بود.
تهسان بهبین سرعت به درونعجله ویرانهها عقبنشینی کرد.
کورونگ!
کوگوگونگ...
صدایی مهیب در دالانمختلف پیچید، اما فضای داخلیکاربردی ویرانهها کاملاً بیتأثیر ماند.
حتی در حالی که جهان در حال فروپاشیکاربردی بود، این مکان استوار ایستاده بود؛ چه بهآسیب واسطه ابزارهای فیزیکی و چه جادویی، استحکامش باورنکردنی بود.
«حداقل اینجا امنه.»
حالا وقت بررسی مهارتها بود.
[مهارت فعالسازی ویژه: جهش]
[هزینه مانا: ۳]
[تسلط: ۱٪]
[امکان پرش بسیار بلند و دور را فراهم میکند.]
تهسان با رضایت لبخند زد.
توانایی پریدن تا ارتفاع بسیارمانا زیاد، دقیقاً همان چیزی بودبلند که از نامش پیدا بود.
«اگه تسلطم رو ببرمامکان بالا، میتونم حتی ازدور ابرها هم بالاتر بپرم.»
در ترکیب با «شتاب»،هزینه میتوانست مسافتهای عظیم راپرش در یک چشمبرهمزدن طی کند.
در زمین، زمانی که مجبور بود برایهوا متوقف کردن «موج» بین مناطق مختلف باکنترل عجله حرکت کند، این مهارت فوقالعاده کاربردی بود.
اما بدون نقص هم نبود.
معلق بودن در هواامکان به معنای دریافت آسیبدور قابلتوجه هنگام فرود بود.
همچنین کنترل این مهارت دشوارمانا بود و فرود دقیق رابلند به کاری پرچالش تبدیل میکرد.
با این حال، اونقص مهارتی هم برای حل آندریافت مشکل به دست آورده بود.
[مهارت فعالسازی ویژه: فرود]
[هزینه مانا: ۲۰]
[تسلط: ۱٪]
[امکان فرود ایمن در مکان دلخواه هنگام معلق بودن در هوا.]
یک مهارت سرراست.
زمانی که در هوا بود،عجله به او اجازه میداد هر جامعلق که بخواهد به سلامت فرود بیاید.
طبیعتاً هیچویژه آسیبی همهزینه در کار نبود.
حتی اگر از بالای ابرهامهارتی سقوط میکرد، فعالسازی بهموقع ایندلخواه مهارت مانع هرگونه صدمهای میشد.
و دلیل دیگری هممختلف وجود داشت که تهسانکاربردی خواهان این مهارت بود.
«میشه بابین جهش هواییمختلف ترکیبش کرد؟»
جادویی که امکانجهش حرکت در میانتسلط آسمان را میداد.
اگر میتوانست باتبدیل آن زنجیر شود، ارزششدست سر به فلک میکشید.
اما اینبین فضای بسته برایعجله آزمایش مناسب نبود.
تهسان تصمیم گرفت آزمایشمختلف را به تعویق بیندازد وبدون به عمق ویرانهها نفوذ کرد.
آهنگر اینویژه مکان راهزینه ویرانه نامیده بود.
و ویرانههاپرچالش معمولاً تلههایی برایمهارتی دفع مزاحمان داشتند.
تپ.
کف زمین زیر پایمختلف تهسان فرو رفت وکاربردی صدای سوت تیزی بلند شد.
تهسان دستش را تکانهزینه داد و تیری راپرش در میان هوا گرفت.
هر چه جلوترتبدیل میرفت، تلهها مکررترمشکل و پیچیدهتر میشدند.
اما در حالی که ممکن بود یکفوقالعاده دزد معمولی را متوقف کنند، برای سدمعنای کردن راه تهسان بیش از حد ابتدایی بودند.
بدون توقف پیشمناطق رفت تا اینکه درفوقالعاده برابر دری عظیم ایستاد.
«باید همین باشه.»
تهسان مشتش را گره کرد.
در در هممناطق شکست و فضایحرکت داخلی نمایان شد.
تابوتی در آنجا قرارمختلف داشت و پشت آن، یکبدون سنگ قیمتی سرخرنگ دیده میشد.
آن بایدویژه همان آیتمی میبودمانا که کوتوله میخواست.
همین که تهسان حرکتمیکرد کرد تا آن راآورده بردارد، ناگهان خشکش زد.
چک... چک...
لجنی خاکستریبین از سقفمختلف ویرانهها چکه کرد.
قطرات روی زمینجهش جمع شدند وتسلط به تودهای واحد پیوستند.
به زودی،پرچالش شکلی انسانیمیکرد به خود گرفت.
موجود لجنی سرش رامختلف بلند کرد و نگاهشکاربردی را به تهسان دوخت.
همزمان، فشاریبین خردکننده بهمختلف بیرون منفجر شد.
خشمی عظیم قصد داشتهزینه تهسان را همانجا کهپرش ایستاده بود، له کند.
تهسان شمشیرشپرچالش را بیرون کشیدمهارتی و فاصله گرفت.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
«شبیه تجلی ارادهست.»
«تجلی؟»
«یک اراده قدرتمند میتونه فرم فیزیکی بگیره.دست و اگه اون ارادهی خودِ دنیا باشه،بخواهد کاملاً ممکنه. بهش مثل یه آواتار نگاه کن.»
آواتارِ ستاره.
و داشتبین خشمش را مستقیماًعجله متوجه تهسان میکرد.
سوووت!
ویرانهها به شدتتبدیل لرزیدند و تابوتمشکل در هم شکست.
هوای غلیظشده راه نفس را میبستحرکت و حسی شبیه فرورفتن سوزن دربودن تمام منافذ پوست به بدنش هجوم آورد.
تنها با تکیهمناطق بر احساسات خالص، پدیدههایفوقالعاده فیزیکی را متجلی میکرد.
«یه جور موجود الهی؟»
تهسان قبضه شمشیرشتبدیل را محکمتر گرفت،مشکل چهرهاش جدی بود.
موجود خاکستریبین بازویش رامختلف بالا برد.
تهسان نیرویی نامرئی رامختلف دید که در مشتکاربردی آن موجود به خود میپیچید.
پایش را بر زمین کوبید—
کراش!
—درست همان لحظهمناطق فضایی که در آنفوقالعاده ایستاده بود مچاله شد.
به معنای واقعیمناطق کلمه، بُعد فضاحرکت پیچید و تاب برداشت.
«اعوجاج فضایی؟»
اگر آن ضربهتبدیل برخورد میکرد، هیچ مقداردست استقامتی نمیتوانست نجاتش دهد.
اگر بیناییاش تکامل نیافته بودعجله و اجازه درک آن رانقص نمیداد، نمیتوانست به موقع جاخالی دهد.
کراش!
فضا دوباره مچالهجهش شد و تهسانتسلط به زحمت گریخت.
به عنوان آواتارتبدیل ستاره، قدرتش بامشکل تهسان قابل مقایسه نبود.
میتوانست دههابین بار اومختلف را بکشد.
«ولی ناشیانه عمل میکنه.»
نحوه تجلیویژه قدرتش کندهزینه و آشکار بود.
بالا بردن بازویش انگارمیکرد ماشه تواناییاش بود و هرایمن فعالسازی زمان قابل توجهی میبرد.
نشانهها واضح بودند؛ اگرمختلف هوشیار میماند، میتوانست ازکاربردی تمام حملات جاخالی دهد.
تپ.
تهسان حمله کرد.
آواتار بازویش را بالامیکرد برد و قدرتش راآورده به مسیر او هدایت کرد.
اما در آخرینمناطق لحظه، تهسان بدنشحرکت را چرخاند و گریخت—
کرت!
شمشیرش سینه آواتار را شکافت.
انرژی فوران کردتبدیل و فرم آنمشکل را از هم پاشید.
[رتبه روح شما افزایش یافت. تسلط ؟؟؟ ۵٪ افزایش یافت.]
همزمان، حواسش تغییر کرد.
نمیتوانست توصیفش کند، امامیکرد چیزی را حس کردآورده که هرگز متوجهش نشده بود.
«یه چیزی بهمناطق دست آوردی، ولیحرکت فعلاً بهتره حرکت کنی.»
«آره.»
اما زمانی برای بررسیاش نبود.
ویرانهها نالیدند.
چیزی با نیروییمناطق خردکننده از بالاحرکت بر آنها فشار میآورد.
تهسان سنگ قیمتیمناطق سرخ را قاپیدحرکت و به هزارتو بازگشت.
کوتوله هنگامویژه بازگشتش بههزینه استقبال او آمد.
«بازم موفق شدی.»
[مأموریت فرعی تکمیل شد.]
[سنگ روح سرخ]
[یک اثر باستانی از دنیایی نابودشده.]
[آخرین گنجینهای که پادشاهی نزد خود نگه داشت، به امید آنکه او را از مرگ نجات دهد.]
[اگرچه حاوی قدرت عظیمی است، اما هرگز برای احیای مردگان کافی نبود و امیدهای او در نیستی محو شد.]
«بگیرش.»
تهسان گوهر را تسلیم کرد.
هافران باویژه شعف آنهزینه را پذیرفت.
«عالیه. باپرچالش تو، شایدمیکرد واقعاً بشه.»
«چی میتونی باهاش بسازی؟»
«خیلی چیزا. تجهیزاتمناطق جدید، یا تقویت چیزاییفوقالعاده که داری. چی میخوای؟»
«میشه روویژه پنجه اژدهاهزینه استفادهش کرد؟»
پنجهای که از اژدهامیکرد در بگوِستا گرفته بود؛آورده هنوز نزد دورف بود.
هافران با شنیدن پرسشمختلف تهسان مکث کرد وکاربردی متفکرانه چانهاش را نوازش کرد.
«شاید... بشه. حتیمناطق ممکنه چیز جالبیحرکت از آب دربیاد.»
«پس همونو میخوام.»
«ولی این تنهایی کافی نیست.مهارتی حداقل پنجتا دیگه لازم داریدلخواه تا یه چیز درستوحسابی بسازم.»
«مشکلی نیست.»
اگر سرمایهگذاری در حال حاضر بهحرکت معنای داشتن تجهیزاتی قدرتمند تا زمانبودن پاکسازی هزارتو بود، ارزشش را داشت.
«خوبه. جاش پیش من امنه.»
هافران با چهرهای خشنودمیکرد گوهر را گرفت، سپسآورده نگاهی کنجکاو به تهسان انداخت.
«یه چیزی در موردتمختلف فرق کرده. اون توکاربردی چیزی به دست آوردی؟»
«مطمئن نیستم.»
تهسان به دستان خود نگریست.
«میخوام بفهمم چیه.»
[مهارت مفهومی: ؟؟؟]
[تسلط: ۲۰٪]
[قدرت اراده ؟؟؟ فرود میآید.
شما ؟؟؟ را به دست آوردید.]
با رسیدن تسلط به ۲۰ درصد،بودن توضیحات بهروز شده و اعلام میکرد کههمچنین او «؟؟؟ را به دست آورده است».
قطعاً چیزی کسب کرده بود.
اما اینکهمانا چه بود،امکان قابل تشخیص نبود.
«هوم.»
تهسان در مرکز اتاق ایستاد، دستانشبودن را در هم قفل کرد وهنگام در سکوت، انرژی درونش را حس کرد.
نیرویی که هرگز پیشهزینه از این حس نکردهپرش بود، در حال جوشش بود.
نه تنها در بدنش؛ بلکه میتوانستبسیار آن را در دیوارهای هزارتو، کفلبخند زمین و حتی درها احساس کند.
«این چیه؟»
[نمیدونم.]
وقتی شک داری، آزمایش کن.
تهسان اتاقمانا را درامکان هم شکست.
ارواح تاریک به استقبالش آمدند.
در حالی که حملاتشان را بیبودن هیچ تلاشی دفع میکرد، کوشید تاهنگام ماهیت این قدرت نوظهور را دریابد.
پس ازویژه حدود دههزینه دقیقه، تسلیم شد.
«دارم خیالاتی میشم؟»
چیزی آنجا بود.
هر بار که ارواحنقص تاریک حرکت میکردند، تغییرمعنای انرژی را حس میکرد.
اما همین بود.
اینکه چه معنایی داشتامکان یا چگونه باید از آنفراهم استفاده کرد؛ هیچ ایدهای نداشت.
روح که درجهش سکوت نظارهگر بود، سرانجامامکان لب به سخن گشود.
[گفتی وقتیکاربردی ارواح حملهنقص میکنن تغییر میکنه؟]
«آره. ولی نمیدونم معنیش چیه.»
[پس وقتیمانا تو حملهامکان میکنی چی میشه؟]
«الان میفهمم.»
تهسان بلافاصلهکاربردی به روحینقص ضربه زد.
همزمان، جوششی ازجهش همان انرژی راتسلط درون خود احساس کرد.
«وقتی منممانا حمله میکنمامکان تغییر میکنه.»
اما هنوز نمیفهمید.
در حالی که تهساننقص با گیجی اخم کرده بود،دریافت روح زمزمهای متفکرانه سر داد.
[یه شکیویژه داشتم... ولیهزینه واقعاً همونه؟]
«میدونی این چیه؟»
[دوباره حمله کن.
این بار چک کن ببین اول بدنتدست حرکت میکنه یا اون انرژی... بیا بهشبخواهد بگیم نیروی اراده... اول اون حرکت میکنه.]
تهسان اطاعت کرد.
گاردش را محکم کردمختلف و شمشیرش را برکاربردی پیکر روح فرود آورد.
برش.
روح فرو پاشید.
تهسان سر تکان داد.
«اراده اول حرکت میکنه.»
درست پیش از آنکه بدنش عملتسلط کند—با فاصلهای بسیار ناچیز—نیرویی که روح آنمیکند را «اراده» نامیده بود، پیشی گرفته بود.
[واقعاً خودشه.]
روح خندهای ناباورانه سر داد.
[تو حتی قرنهامناطق تمرین نکردی، ولیحرکت اینو به دست آوردی؟]
«چی هست حالا؟»
[یه جور قلمروه.
وقتی حملهکاربردی میکنی، قبل ازمعلق حرکت چیکار میکنی؟]
«گارد میگیرم،ویژه انتخاب میکنمهزینه چطور بزنم.»
سر رو هدفتسلط بگیرم؟ کانتر بزنم؟بسیار نقطه حیاتی رو بزنم؟
اول تصمیم میگیری—سپس عمل میکنی.
[درسته.
خوندن حرکت شمشیر، انقباضمختلف عضلات، برق چشم حریف... وبدون فراتر از اون، خوندن ذهنشون.
اینطوری اینویژه قلمرو روهزینه توصیف میکنن.]
«این چیزیهمانا که بهامکان دست آوردم؟»
[از چیزاییویژه که شنیدم،هزینه باهاش جور درمیاد.
تو اراده دنیا رومیکرد دزدیدی، پس حالا میتونی ارادهایمن همه چیز رو درک کنی.]
شنیدن اینبین حرف منطقیمختلف به نظر میرسید.
دیوارهای هزارتو توسط یکمختلف جادوگر و با هدفیکاربردی خاص ساخته شده بودند.
اگر میشد اراده آنها را حس کرد،امکان پس معقول بود که هر چیزی کهرضایت دیده میشود، اکنون حامل ارادهای قابل تشخیص باشد.
روح باپرچالش ناباوری زیرمیکرد لب زمزمه کرد.
[مسخرهست.
حتی منمویژه هیچوقت بههزینه این قلمرو نرسیدم...]
«راستش، مطمئنمانا نیستم چقدرامکان به درد بخوره.»
تاخیر میان حرکتجهش بدنش و حرکتتسلط ارادهاش تقریباً ناچیز بود.
در مبارزه، واکنش نشاننقص دادن به آن پیشمعنای از وقوع، غیرممکن مینمود.
[وقتی بهشویژه عادت کنی،هزینه اوضاع فرق میکنه.
اصلاً میفهمیبین این قدرتمختلف چقدر دیوانهواره؟]
شبیه به ذهنخوانی بود.
توانایی پیشبینی حرکت حریفمیکرد پیش از اقدام وآورده ضدحمله زدن به آن.
«...نه. فقط همینه؟»
روح به فکر فرو رفت.
قلمرویی خارقالعاده بود.
برای فانیان،پرچالش عملاً نقطهمیکرد اوج محسوب میشد.
اما با در نظر گرفتن اینکهحرکت تهسان اراده خودِ جهان را دزدیده بود،هوا به طرز عجیبی ناکافی به نظر میرسید.
تصاحب قدرت یکمناطق موجود متعالی و تنهافوقالعاده رسیدن به محدودیتهای فناپذیری؟
و اگر تمامش همین بود،مانا چرا تسلطش پس از کشتنبلند آن هیولای خداگونه افزایش یافته بود؟
اگر تسلطشپرچالش به ۱۰۰میکرد درصد میرسید...
آیا نه تنهامناطق اراده را میخواند—بلکهحرکت آن را متجلی میکرد؟
«امکان نداره.»
روح اینویژه فکر راهزینه پس زد.
غیرممکن بود.
تاثیر گذاشتن بر جهان فیزیکی تنها از طریقکاربردی اراده—این به معنای تغییر واقعیت بدون داشتن بدنآسیب بود، قدرتی که تنها به موجودات متعالی اعطا میشد.
اما باز هم، دزدیدنمختلف چیزی از اراده جهان،کاربردی منطق را به چالش میکشید.
برای روح، عروج رتبههزینه روح مهارتی بود که مرزهایبسیار فناپذیری را در هم میشکست.
«نمیفهمم.»
جذاب بود.
غیرقابل درک.
و او را به فکر واداشت—تهسانتسلط تا کجا میتوانست پیش برود؟ درفراهم پایان سفرش به چه چیزی تبدیل میشد؟
روح با پنهانتبدیل کردن افکارش، اومشکل را ترغیب کرد.
[باید زودتر بریم پایین.]
«آره.»
تهسان سر تکانجهش داد و کارتسلط ارواح را تمام کرد.
مدت زیادی بودتبدیل که در هزارتومشکل پایین نرفته بود.
از طبقه ۲۵مناطق تا ۲۹، بدونحرکت توقف پیشروی میکرد.
سپس، پس از تکمیلمختلف مأموریت روح، در طبقهکاربردی ۳۰ به حساب راهنمایان میرسید.
با تعیین هدفش، تهسانهزینه با سرعتی بالا شروعپرش به درهمشکستن هزارتو کرد.
ارتقا سطحپرچالش از طریقمیکرد قدرت مهارت.