چپتر 543: ۵۴۶. جعبه گنج غاصب (۴)
0تهسان تصمیمش را نهایی کرد.
از آنجا که هسته اصلی این ماجراپلیدیِ قضاوتی بود که خود او انجام دادهخاموش بود، دیگر حرفی برای گفتن باقی نمیماند.
او بهسرعت دستبهکار شد تاهیولاها وظایفی را که موجودات متعالی برایشزاییده تدارک دیده بودند، به انجام برساند.
«برای عبور، باید خودِ واقعیتو مخفی کنی. موجودات اونوراما نباید حضورتو حس کنن، بلکه باید باور کنن تونهتنها هم یکی از خودشونی. اینطوری میتونی آزادانه اونجا بگردی.»
در آنسویراه مرز، تنها خدایانتوقع باستانی سکونت نداشتند.
هیولاها و زیردستانغرق بیشماری نیز از وجودپلیدیِ آنها زاییده شده بودند.
پنهان ماندن ازسکونت دیدگان شوم آنها،زیردستان امری حیاتی بود.
«احتمالاً از پسش برمیای.»
و او قطعاً میتوانست.
حصاری پیکرسیاهی تهسان راحضور در بر گرفت.
نوری خاکستری، بیهیچسکونت درز و شکافی، اوبیشماری را بهطور کامل پوشاند.
سپس تهسان رفتهرفتهداشتن هاله تقدس پیرامونشکارو را کاهش داد.
درست مانند یکی از زیردستان خدایاننداشتم باستانی، سهم تاریکی را فزونی بخشید ونهتنها تمام پیکرش را در سیاهی غرق کرد.
حضور و شکوهش در آنشکوهش سیاهی مدفون شد و رفتهرفتههمینقدر به پلیدیِ آن آغشته گشت.
«همینقدر کافیه؟»
جادوگر بامیکردم تحسینی خاموشقدرت گفت: «عالیه.»
«فکر میکردم داشتن قدرت سیاهتوقع کارو راه بندازه، اما توقعقادر نداشتم تا این حد بینقص بشه.»
حتی موجودات متعالیغرق نیز قادر بهمدفون خواندن هاله تهسان نبودند.
نهتنها مشاهده او غیرممکن شدههیولاها بود، بلکه حتی نمیتوانستند میزان ضعفزاییده یا قدرت او را درک کنند.
اما اکنون، تهسان خود را باکارو سیاهی استتار کرده بود؛ چنانکه گوییبینقص واقعاً یکی از خادمان خدایان باستانی است.
اگر حتی موجودات متعالی چنین حسینداشتم داشتند، بدان معنا بود که کمتر کسینهتنها در آنسو میتوانست حقیقت را برملا سازد.
آریلنان نیزسیاهی واکنشی مشابهحضور جادوگر نشان داد.
«یه نقشبازیکردنِباستانی درستوحسابی، کاملاًنداشتند گولشون میزنه.»
«ایرادی ندارهمیکردم همین فرمقدرت انسانیمو نگه دارم؟»
«اونجا فرمهای انسانی زیادی هست. از اونجایی که زمانحتی زیادی گذشته، نمیدونم الان اوضاع چطوره، ولی نباید مشکلیضعف پیش بیاد. اونا بیشتر به ذات نگاه میکنن تا ظاهر.»
«بیا. اینو بگیر.»
جادوگر گوییباستانی منفرد رانداشتند به تهسان سپرد.
تهسان گویمیکردم را گرفتقدرت و اخم کرد.
«این...»
درون آن گوی کوچک،حضور قدرتهای بیشماری از موجوداتآغشته متعالی گرد آمده بود.
مجموعه ناپایدار هالهها را به دست آوردید.
«این چیه؟»
«یه بمب یکبارمصرف؟ اونطرف کاملاً ناشناختهست، و حتیآغشته اگه به جعبه گنج برسی، ممکنه شکستنش باعالیه قدرت خودت سخت باشه. این وسیلهایه برای همون کار.»
«ولی به نظر نمیادنداشتند چیزی باشه که بشه بهشوجود گفت فقط یه بمب یکبارمصرف.»
آن گوی، دربردارندهداشتن قدرتهای درهمآمیخته بسیاریکارو از موجودات متعالی بود.
اگر از آن بهعنوان مادهای براینداشتم ساخت یک آیتم استفاده میشد، بهراحتینبودند از آثار مقدس معمولی پیشی میگرفت.
تنها یک موجود متعالی کهشکوهش بهطور کامل بر مفهوم تسلط یافتهکافیه بود، میتوانست آن را مهار کند.
ارزش همین یکسکونت گوی، بهمراتب بیشترزیردستان از دهها سیاره بود.
و آنها این شاهکارقدرت را تنها بهعنوان یک آیتماما یکبارمصرف به او داده بودند.
«دلیلش اینه که بار سنگینی رو دوشته. راستش میخواستم بهت موهبتهایی همنبودند بدم... اما الان نه وقتشو داریم و نه فضاشو. حتی همین گویچنانکه هم خیلی وقت پیش آماده شده بود و تازه الان آوردیمش بیرون.»
درست مانند خدایان باستانی، موجوداتشکوهش متعالی نیز تمام توان خودهمینقدر را به کار گرفته بودند.
این امر نشان میدادنداشتند که نقش تهسان تانیز چه حد حیاتی است.
تهسان گویمیکردم را درقدرت جیبش گذاشت.
«خیلی خب.»
تنها قدمسیاهی باقیمانده، اجرایحضور نقشه بود.
تهسان باباستانی آرامش بهنداشتند جادوگر خیره شد.
«آمادهسازیها تموممیکردم شد. بیاینقدرت فوراً حرکت کنیم.»
و سرانجام تهسان فرا رسید.
در برابر حصار جهانینداشتند که خدایان باستانی بهنیز آنجا تبعید شده بودند.
کوووونگ...
حصار بهشدت به لرزه درآمد.
با وجود اینکه موجودات متعالیِشکوهش بیشماری از آن محافظت میکردند، شکافهاکافیه هر لحظه بزرگتر و عمیقتر میشدند.
از میان آن درزها، هالههیولاها خدایان باستانی به بیرون نشت میکردزاییده و کیهان را به تباهی میکشید.
«اوضاع خرابه، مگه نه؟»
جادوگر با لبخندی تلخاما دستانش را به همبشه کوبید و گفت: «خیلی خرابه.»
قدرت او فعالغرق شد و حصارمدفون را تقویت کرد.
اما هیچ راهی برای ترمیمهیولاها شکافهایی که از پیش بهآنها بیرون رخنه کرده بودند، وجود نداشت.
حصار آرامآراممیکردم در حالقدرت فروپاشی بود.
«پس میدونی باید چیکار کنی؟»
«بعداً حرف میزنیم.»
«امیدوارم بدونباستانی دردسر دوباره ببینیمت.هیولاها مراقب خودت باش.»
تهسان بامیکردم بدرقه جادوگر، بهسویسیاه شکافها پرواز کرد.
مرزی پدیدار شدبندازه و تهسان رانداشتم در آغوش گرفت.
رنگ خاکستری رفتهرفته بهحضور سیاهی گرایید و حضورآغشته او را در خود بلعید.
و یک چیز دیگر.
حصار تاریکی همپوشانیشده بعل را فعال کردید.
لایهای از تاریکی،غرق بار دیگر پیکرمدفون تهسان را پوشاند.
تاریکی همپوشانیشده بعل؛ همان جادوی سیاهیزیردستان که در اصل قادر بود حتیشده از دید موجودات متعالی نیز پنهان بماند.
اکنون تهسان قدرتداشتن حقیقیِ آن راکارو بیدار کرده بود.
پیکر او چنان دراما استتار فرو رفته بود کهحتی هیچکس یارای یافتنش را نداشت.
حتی موجودات متعالی یاحضور خدایان باستانی نیز بهسادگیآغشته متوجه حضور او نمیشدند.
تهسان بهسوی حصار پرواز کرد.
نقطهای را یافت که در آنکارو اثری از خدایان باستانی حس نمیشدبینقص و دستانش را بر سطح حصار فشرد.
اوووونگ...
حصار باسیاهی بیقراری بهحضور لرزه درآمد.
حصار او را پس زد،هیولاها انکارش کرد و کوشید تاآنها او را به عقب براند.
با وجود شکافها و خطوط طلاییکارو که همهجا پراکنده شده بودند، حصاربینقص همچنان جهان را از هم جدا میساخت.
درهمشکستن آن بابندازه قدرتِ صِرفِ فردی،نداشتم امری محال بود.
اما اینسیاهی موضوع برایحضور تهسان اهمیتی نداشت.
او مرز را بالا کشید.
حصار خاکستریرنگی که خدایانقدرت باستانی را مهروموم کردهبندازه بود، با او برخورد کرد.
و حصار گشوده شد.
نه شکسته میشد و نه خرد؛مدفون بلکه ذوب میگشت و گذرگاهی میساختجادوگر که تنها تهسان را در خود میپذیرفت.
او از میان حصار لغزید.
و بلافاصله، حصارداشتن در پشت سرشکارو به شکل اولیهاش بازگشت.
تهسان نفس کوتاهیبندازه بیرون داد و بهبینقص روبهرو خیره شد: «هوو.»
در برابرش، جهانیغرق غرق در سیاهیِمدفون مطلق گسترده شده بود.
هرچند همهجا به رنگنداشتند سیاه آغشته بود، امانیز این یک تاریکی ساده نبود.
با وجود اینکه تنها سیاهی حکمفرماکارو بود، دید او مختل نشد؛ او میتوانستبشه اشکال را بهوضوح از یکدیگر تشخیص دهد.
تهسان زیرراه لب زمزمهاما کرد: «جالبه.»
نه جاذبهای، نه نوری،حضور نه سایهای و نهآغشته هیچ مفهوم دنیوی دیگری.
تنها یک چیز احساس میشد.
سیاهی مطلق.
قدرت خدایان باستانیبندازه بر خودِ ایننداشتم جهان حکم میراند.
این همان جهانی بود که خدایان باستانی بهآغشته آن تبعید شده بودند؛ منطقهای فراتر از مرزها،عالیه جایی که قوانین کیهان دیگر در آن صدق نمیکرد.
«همم...»
«آه...»
باردری وراه آکاشا بهاما آرامی نالیدند.
ارواحشان با ورود بهحضور این قلمروِ مجزا، ذرهذرهآغشته در حال فرسایش بود.
تهسان بهباستانی سرعت حصارنداشتند را تقویت کرد.
«هوف. دمتمیکردم گرم. سرمقدرت داشت متلاشی میشد.»
«حتی زیرراه کنترل منماما تحملش براتون سخته؟»
باردری وسیاهی آکاشا بهحضور تهسان تعلق داشتند.
روح و هالهسکونت آنها تا حدودی بابیشماری او همگام شده بود.
با این حال، تا زمانیسیاه که تهسان حصاری دورشان نکشید،توقع برای دوام آوردن تقلا میکردند.
این یعنیراه اینجا قلمرویی بیگانهتوقع و تحریفشده بود.
تهسان پیکرش راغرق در حصار پوشاند وپلیدیِ در سکوت منتظر ماند.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
هیچ اثری ازداشتن حضور خدایان باستانیکارو به چشم نمیخورد.
این یعنیراه آنها متوجه ورودتوقع تهسان نشده بودند.
«موفقیتآمیز بود.»
پس تنها کاریسکونت که باقی میماند، یافتنبیشماری صندوقچه گنج غاصب بود.
مکانش تقریباً مشخص بود.
آریلنان از نظر ذهنی با تهساننداشتم همگام شد و تمام آنچه رانبودند که میدانست به او نشان داد.
تهسان بهسیاهی سوی آن مکانشکوهش به راه افتاد.
چیزهای سیاهباستانی و لرزانی دیدشهیولاها را مسدود میکردند.
باردری با بیقراری زمزمه کرد:
«خیلی... متفاوته. چطوربندازه همچین جایی میتونهنداشتم وجود داشته باشه؟»
برای باردری،سیاهی کیهان همانحضور منطق سلیم بود.
اشیا از بالا به پایینهیولاها میافتادند، آتش چوب را میسوزاندآنها و گیاهان بدون آب پژمرده میشدند.
حقایقی کهمیکردم هرگز درقدرت آنها شکی نبود.
اما اینجا،راه آن منطق سلیمتوقع هیچ کاربردی نداشت.
برای باردری که در کیهانشکوهش متولد و بزرگ شده بود،همینقدر نوعی پسزدگیِ طبیعی شکل گرفت.
«بیا زودتر این کارونداشتند تموم کنیم و بزنیم بهوجود چاک. دلم نمیخواد اینجا بمونم.»
تهسان درمیکردم سکوت بهقدرت پیشروی ادامه داد.
با دور شدن از حصارتوقع به فاصلهای معین، اشکال متعددیقادر در میدان دیدش پدیدار شدند.
«سیارهن؟»
ساختارهای عظیمی بودندسکونت که به سیاراتِزیردستان درون کیهان شباهت داشتند.
اما فرمشان بهشدت عجیب بود.
این سیاراتراه کروی نبودند، بلکهتوقع شکلی مکعبی داشتند.
البته همهسیاهی آنها مکعبهایحضور سادهای نبودند.
یکی شبیه به سنگیادبودینداشتند غولپیکر بود و دیگری مکعبیوجود مسطح بدون هیچ شکل مشخصی.
برخی دیگر بیوقفه درقدرت حال اعوجاج و لرزشبندازه بودند، همچون فرمی تعریفنشده.
این اجرامِ سیارهمانند، دَهتا دَهتاتوقع و با فواصلی برابر درقادر کنار هم جمع شده بودند.
«اینجا اصلاً جای عادیای نیست.»
باردری آبباستانی دهانش را بههیولاها سختی قورت داد.
«اوضاع خرابه.میکردم بهتره ازشونقدرت دوری کنیم.»
تهسان پاسخی نداد.
لحظهای آنها را زیرحضور نظر گرفت و سپسآغشته قدمی به جلو برداشت.
پیکرش بهباستانی سوی سیاره مکعبیهیولاها به پرواز درآمد.
«چیکار میکنی؟ هی!»
باردری با وحشتبندازه فریاد زد، امانداشتم تهسان متوقف نشد.
او بهسیاهی سرعت بهحضور سیاره نزدیک شد.
تا-آآآت.
تهسان برمیکردم سطح سیارهقدرت فرود آمد.
کیییینگ.
موجی از ردیابیِغرق مخفیانه اما سریع،مدفون کل سیاره را درنوردید.
از این طریق، تهسان به یکزیردستان چیز پی برد: موجودات کثیف وشده زشت بیشماری در اینجا حضور داشتند.
تهسان به راهش ادامه داد.
طولی نکشید کهبندازه گروه عظیمی رانداشتم به چشم دید.
«خیلی زیادن.»
تعداد بیشماری از خادماننداشتند خدایان باستانی در آنجانیز گرد هم آمده بودند.
همچون سربازانی در انتظارقدرت نبرد، احساساتشان را آشکارا بروزاما میدادند و صفآرایی کرده بودند.
در خط مقدم،بندازه کسی ایستاده بود کهبینقص به نظر رهبرشان میرسید.
موجودی تحریفشده که ردایی مواج همچونمدفون فرشته مرگ بر تن داشت وجادوگر داسی در یکی از دستانش بود.
حضوری بهشدت قدرتمند.
فرشته مرگمیکردم حضور تهسانقدرت را حس کرد.
نگاهشان در هم گره خورد.
تهسان باسیاهی خونسردی بهحضور جلو قدم برداشت.
و درستباستانی در برابرنداشتند فرشته مرگ ایستاد.
«این اولین باریهداشتن که همچین بیگانگیایکارو رو حس میکنم.»
امواجی سرشار ازبندازه اراده به ارتعاش درآمدبینقص و به تهسان رسید.
این یک زبان نبود.
چیزی بود که حتینداشتند از قلمرو درکِ موجوداتنیز کیهانی نیز فراتر میرفت.
با این حال، تهسانقدرت در یک آن، معنای نهفتهاما در این اراده را فهمید.
او درراه سکوت به فرشتهتوقع مرگ خیره شد.
فرشته مرگ بارغرق دیگر ارادهاش رامدفون به نرمی ارسال کرد:
«تو کی هستی؟»
تهسان هیچ نگفت.
فرشته مرگ گفته بود که تهسان حسبینقص بیگانگی دارد، به این معنا که اومشاهده را متفاوت میدید، نه یکی از خودشان.
تغییر چهرهاش موفقیتآمیز بود.
حالا باید چه میکرد؟
صدها احتمال وداشتن قضاوت در ذهنکارو تهسان جرقه زد.
«تو...»
تهسان بدون اینکهغرق پاسخی بدهد، بهمدفون آرامی بشکنی زد.
کیییینگ!
جهان در هم پیچید.
کوا-دوگ.
محورِ هستی دچار اعوجاج شد.
هیچ راهباستانی دیگری براینداشتند توصیفش وجود نداشت.
قدرتی سیال وداشتن پیچخورده، فرشته مرگ راراه در خود غرق کرد.
«آه.»
فرشته مرگ بهغرق طور غریزی قدمیمدفون به عقب برداشت.
تهسان با حالتیسکونت عجیب به دستزیردستان خودش نگاه کرد.
او قدرت هیولاییِ قدم زدنسیاه در زمان را فعال کردهتوقع بود؛ قدرتِ مداخله در زمان.
اما در اینجا،بندازه زمان به عنوان یکبینقص مفهوم اصلاً وجود نداشت.
شاید به همین دلیلحضور بود که این قدرت درگشت مسیری کاملاً متفاوت فعال شد.
«این دیگه چیه؟»
در حالی که او درسیاه خلوت خود به این موضوع فکرنداشتم میکرد، فرشته مرگ وحشتزده فریاد کشید:
«ما به قطعهیبندازه اون وجودِ عظیمنداشتم ادای احترام میکنیم!»
فرشته مرگ درغرق تسلیمِ محض سرمدفون تعظیم فرود آورد.
این حرکت همچونسکونت موجی به هیولاهای پشتبیشماری سرش نیز سرایت کرد.
هزاران هیولا به طور همزمان در برابر تهسانبندازه تعظیم کردند، قدرت و هاله خود را کاملاًخواندن پایین آوردند و کنترلشان را به دست تهسان سپردند.
«خوبه.»
بدون نیاز به بافتنِ هیچ داستان دروغینی،پلیدیِ تنها با استفاده از قدرتِ سرقتشدهی روحخاموش و غارت هاله، او را پذیرفته بودند.
پیشبینی تهسانباستانی درست ازنداشتند آب درآمده بود.
آنها او را کاملاًقدرت با قطعهای از آنبندازه هیولای زمانپیما اشتباه گرفته بودند.
«پس، فکرراه میکنن مناما یه قطعهم.»
تهسان ساکت ماند.
این سکوت به قدرینداشتند رعبآور بود که فرشتهنیز مرگ با ارادهای لرزان پرسید:
«قطعهی عظیم... میتونمداشتن بپرسم چی شماروکارو به اینجا کشونده؟»
تهسان لحظهای به رسول خیره شدنداشتم و سپس لب به سخن گشود؛ نهنهتنها با کلمات، بلکه از طریق امواج اراده.
درست همانگونهسیاهی که خدایانحضور باستانی انجام میدادند.