چپتر 84: نسل شانزدهم، احمقی که رویاها را تصفیه میکند (۳)
0«کوووررر!»
بالروگ ناگهان خیز برداشت و با هیکل عظیمشتمام سایهای بر سر او انداخت. دستان سنگینش را درازمیتوانست کرد تا تهسان را در چنگال خود اسیر کند.
تهسان دمی کوتاههیولا گرفت و شمشیرشمهر را به حرکت درآورد.
نوک شمشیر که با ظرافتی مرگبارکار میرقصید، مسیر بازوان بالروگ را منحرفمیآزمود کرد و مستقیم بر سینه بیدفاعش نشست.
کراک.
«کووورو!»
پیکر بالروگ با شدت بر زمینمهر کوبیده شد. اما بلافاصله از جا پریدسهمگین و با خشم به تهسان خیره شد.
تهسان سوت زد.
«واقعاً که سفت و سخته.»
موجی ازعالی جادو درونجای هیولا متورم شد.
بالروگِ مهر و موم شده، انفجاری از جادو را فعال کرد.
جادو همچون طوفانیچرا سهمگین به هردوباره سو یورش برد.
تهسان در حالی کهجای فاصله میگرفت، با خودتمام اندیشید: «شبیه جادوی نژاد شیاطینه؟»
اگرچه مفهوم کلی جادو یکسان بود، اما چیزی متفاوتانفجاری در آن حس میشد. در مقایسه با جادویی کهمیگرفت جاگان استفاده میکرد، این یکی غلیظتر و تاریکتر بود.
شما هولی را فعال کردید.
وقتی جادوی فورانکرده بهجای تهسان رسید، در هم پیچیدتکنیکهای و با شدت منحرف شد.
شما کُندی را فعال کردید.
«کوووررر!»
حرکات بالروگعالی به طرزجای محسوسی کند شد.
تهسان شمشیرش راهیولا محکم فشرد ومهر حمله را آغاز کرد.
روبرو شدن با بالروگ فرصتی طلایی برای او بود؛تکنیکهای چرا که در اعماق پایینتر دوباره با بالروگ مواجهحیرت میشد، پس این نبرد حکم یک تمرین عالی را داشت.
به جای آنکه کار بالروگپایینتر را به سرعت تمام کند، تهسانعالی تکنیکهای مختلف را روی او میآزمود.
هافران که نظارهگر این صحنهآنکه بود، به سختی میتوانست حیرتمختلف و خشمش را پنهان کند.
«...واقعاً همچین چیزی ممکنه؟»
آمار آنها تقریباً با بالروگ یکسان بود،سرعت اما تهسان با تکیه بر قدرت، تکنیکها وصحنه حواس خود، کاملاً بر او چیره شده بود.
«حتی اگه عقلش رو از دست داده باشهنبرد و ضعیف شده باشه، اینکه اینطور بر بالروگسرعت مسلط بشه... [بهت که گفتم. اون پسره عرضه داره.]»
«بازم عجیبه.عالی آخه اینجای دیگه چه وضعیه...»
از نگاه سرد و ارزیابانه سطح طبقه ۳۰، این موضوع چندان خارقالعاده نبود. بالروگ کهبرد مدتها مهر و موم شده بود، هوش و مهارتهایش تا حد نابودی تحلیل رفته بود.متفاوت حتی یک ماجراجوی معمولی از طبقه ۳۰ هم میتوانست به راحتی بالروگ فعلی را شکست دهد.
دشمنی که کورکورانه و بدون عقل حملهسرعت میکرد، حریفی ناچیز برای آنها بود—اما این درصحنه صورتی بود که آنها ماجراجویان طبقه ۳۰ میبودند.
«...آمارشون شبیهه؟ چطور؟ هراعماق چقدر هم کسی قوی باشه،حکم آمار باید غیرقابل مقایسه باشه.»
در چشمانِ پر ازجای زمزمه هافران، تنها یکتمام علامت سؤال باقی مانده بود.
مهارتها را میشد بامتورم استعداد شگرف یا تلاش بهانفجاری دست آورد. تسلط هم همینطور.
اما آمار داستان دیگری داشت؛ اعدادی که تنها از طریق ارتقای سطحمیآزمود و مقابله با دشمنان به دست میآمدند و هر چقدر هم که کسیتقریباً قدرتمند بود، غیرممکن بود که آماری فراتر از سطح طبقه خود داشته باشد.
تعداد انگشتشماری مهارت نادر وجودپایینتر داشت که آمار را افزایشتمرین میداد، اما تأثیر آنها ناچیز بود.
با این حال، تهسان کهآنکه هنوز در طبقه ۱۶ بود،مختلف آماری مشابه بالروگِ طبقه ۳۰ داشت.
«[حتی واسه منم عجیبه.]»
اگر اجازه داشت، میتوانست پنجره سیستم راسرعت ببیند. از آنجا که روح (گوست) دیگرنظارهگر رفته بود، تهسان احتیاط خاصی به خرج نداد.
«[همچین مهارتیبرای رو ازاعماق کجا گیر آوردی؟]»
تمامی مهارتهای تهسان خارج از لیست استاندارد بودند، اماتکنیکهای در میان آنها، «عروج روح» بهطور ویژهای خاص بود—مهارتی کهخشمش آمار را افزایش میداد و حتی مهارت دیگری اعطا میکرد.
بهراستی که مهارتی غیرممکن بود.
روح با خود اندیشید:جای «...این مهارتیه که بهتمام یه فانی داده میشه؟»
این چیزی از مرتبهای بالاتر بود،دوباره چیزی بیگانه. حداقل مهارتی نبود که بتوانجای به عنوان پشتیبانی از میگونگ دریافت کرد.
«[هر چی باشه، تو آدمی هستی که تا حالاتکنیکهای لنگهشو ندیدم. و اگه دقیق نگاه کنی، میبینی که دقیقاًخشمش همون کسی هستی که قراره از این وضعیت سود ببره.]»
تهسان تنها در حال شکست دادنمهر بالروگ نبود؛ او داشت بیشمار تکنیکطوفانی رزمی و مهارت را کالبدشکافی میکرد.
حتی هافران که برای اولینآنکه بار او را میدید، متوجهمختلف شد که بینش تهسان خارقالعاده است.
«[اگه اون باشه، شاید بتونهپایینتر کمکت کنه اون آرزویی کهتمرین اینجا ریشه دوانده رو برآورده کنی.]»
با شنیدن اینداشت جمله آرام، چشمانکار هافران به زیر افتاد.
در همین حین، بالروگ کهبالروگِ تمام توانش تخلیه شده بود،فعال از شدت خستگی فرو ریخت.
کانگ تهسان بر بالروگ مهر و موم شده پیروز شد.
«بسیار خب. بهت اجازه میدم.»
این جملهای بود که هافران حین نزدیکموم شدن بر زبان آورد، در حالی که ماتبرد و مبهوت به بالروگِ اسیر شده خیره بود.
تهسان در حالی کهجای شمشیرش را غلاف میکردتمام پرسید: «چی... چیکار میکنی؟»
«دنیای من.برای میرم بهاعماق اون جای ویرانشده.»
«میتونی بریعالی به یهجای جای ویرانشده؟»
«دنیای من به روش نسبتاًبالروگِ خاصی نابود شد. جواهری هست کههمچون اجازه میده آدم به اونجا بره.»
هافران معبری فضایی باز کرد وکار جواهری با رنگی عجیب بیرون آورد. آنهافران سوی هالهی لرزانِ قدرت، دنیایی دیده میشد.
«این تورو میفرسته اونجا. وقتی رسیدی،دوباره مواد جمع کن. با اینکه دنیاداشت نابود شده، ولی هنوز چیزایی باقی مونده.»
هافران نگاهی به کارگاهش انداخت—اتاقآنکه کاری ساده که با یک سندان،روی چکش و کوره مجهز شده بود.
«اینجا بد نیست،هیولا ولی چیزایی که میتونمموم بسازم محدودن—همشون آیتمهای معمولیان.»
این موضوع درباره او مشهور بود؛ قدرت یک آهنگر در ساخت تجهیزات برایهافران بخشهای مورد نیاز بود، نه در خلق ابزار خارقالعاده. حتی لی تهیئون هم فقطقدرت تا سطوح میانی از آهنگر استفاده میکرد؛ در اعماق پایینتر، به ندرت سراغش میرفت.
«اما اگه بتونی از دنیای ویرانشده منمواجه مواد بیاری—موادی که فقط کسی مثل منآنکه میتونه باهاشون کار کنه—میتونی چیزی قویتر بسازی.»
اشتیاقی درعالی چشمان هافرانجای شعله کشید.
تهسان بادرون گیجی سرشمتورم را کج کرد.
«برای کسیعالی در سطحجای من ممکنه؟»
«از اولشم قصد نداشتم بفرستمت جایی که غیرممکن باشه.حکم جایی که بتونی بالروگ رو شکست بدی، قطعاً درتکنیکهای دسترس توئه. اون مهارت رو که داری، مگه نه؟»
تهسان سر تکان داد.
«همون کافیه.درون بذار سبکمتورم شروع کنیم.»
هافران با آرامش گفت: «توآنکه دنیای ویرانشده من، برو به جنگلروی خاکستری و ریشه وحشی رو بیار.»
آغاز مأموریت فرعی
هافران درخواستی از شما دارد.
وارد دنیای ویرانشده او شوید و ریشه وحشی را از جنگل خاکستری بیاورید.
موفقیت پاداشی برای شما به همراه خواهد داشت.
پاداش: تجهیزات ساختهشده از ریشه وحشی.
«یه نقشه برای پیدا کردن مکان بهتنبرد میدم. لحظهای که وارد جنگل بشی، میفهمیکار چطور ریشه وحشی رو به دست بیاری.»
هیچ فکرینبرد برای رد کردنعالی مأموریت وجود نداشت.
تهسان سر تکان داد.
به محض پذیرش مأموریت،جای هافران جواهر را فشرد وتکنیکهای زیر لب چیزی زمزمه کرد.
چیرینگ.
فضا شکافته شد.
دنیای خاکستری پدیدار گشت.
«وارد شو.»
پیش از آنکه تهسان قدم به دروننبرد بگذارد، پرسید: «به نظر میاد تو انتخابکار کسی که مأموریت رو میگیره خیلی سختگیری.»
هافران قاطعانه پاسخ داد: «همینطوره. فقط بهجای قهرمان و تو دادمش. بقیه رو همروی در نظر داشتم، ولی همشون رد کردن.»
«دلیل اینکه کسی رو به دنیای خودم میفرستم، اینه که اونجاشدن چیزی هست که میخوام... چیزی تو عمیقترین بخش، تو روستای من.تمرین بزرگترین حسرتم موقع ترک دنیام این بود که اونو با خودم نیاوردم.»
اندوهی عمیقعالی در چشمانجای هافران درخشید.
«اگه اونقدر ضعیف بودیپایینتر که نمیتونستی به اونجا برسی،تمرین نمیخواستم خاک دنیامو لگدکوب کنی.»
تهسان این گفتهحکم را به منزلهیداشت تأییدی ضمنی پنداشت.
هافران گامی به عقب برداشت.
«همینقدر بدونی کافیه.داشت فقط یه چیز...کار اینو یادت باشه.»
در حالی که تهسان وارد گذرگاهمواجه گشودهشده توسط جواهر میشد، هافران گفت:جای «دنیا سعی میکنه تو رو بکشه.»
در یکنبرد آن، جهان درعالی تاریکی فرو رفت.
پیکرش درکُندی خلأیی سیاه بهمحسوسی حرکت در آمد.
«این چیه؟»
جابهجایی فضایی.
از آنجا که این مسافت میانستارهای است، سفر اندکی زمان میبرد.
کمی صبر کنید تا به مقصد برسید.
دنیای خاکستریرنگی که درجای آن سو دیده میشد،تمام نزدیکتر شد؛ جهانی ویران.
دیدن آن برایاعماق نخستین بار، کنجکاویمواجه صادقانهای را برمیانگیخت.
حتی قهرمان هم گفته بودعالی دنیایش نابود شده؛ شاید فروشندهسرعت هم همین حس را داشت.
از جهتی، زمینحرکات نیز جهانی رومحکم به زوال بود.
وضعیت آنهاعالی چهبسا آیندهیجای زمین باشد.
تهسان اندیشید که چهپایینتر تفاوتی میان ویرانی آنهاحکم و زمین وجود دارد.
دنیای خاکستری هر لحظهتمرین نزدیکتر شد تا سرانجامآنکه پیکر تهسان به آن رسید.
نخستین برداشتشکُندی این بود:طرز ناخوشایند و لزج.
اولین حسی کهداشت تجربه کرد، ناتوانیکار در نفس کشیدن بود.
لحظهای که سعی کرد نفسدوباره بکشد، چیزی بیگانه و سمیعالی به درون بدنش هجوم آورد.
شما موهاپ را فعال کردید.
بهطور غریزیعالی مهارت راجای فعال کرد.
با چهرهای درهمکشیده،اعماق دستش را درمواجه هوای خالی تکان داد.
هیچ حسی نداشت.
اگر هوایی وجود داشت،طرز حرکت دستش باید نسیمیحمله برمیانگیخت، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
تهسان به زمین نگریست.
خاک خشک و پژمرده به آرامیمواجه به شن بدل میشد و گوییجای قصد داشت او را یکجا ببلعد.
هرچند پایش را چرخاند تا رهاداشت شود، اما این سرزمین ناآشنا تفاوتیتکنیکهای نداشت؛ زمین تشنهی بلعیدن او بود.
به آسمان نگریست.
ابری در کار نبود.
ورای خلأ بیپایان،اعماق تنها لایهای ضخیم ازنبرد رنگ خاکستری گسترده بود.
در آن خاکستری، حتیتمرین کودکی خردسال نیز میتوانستآنکه خصومتی عمیق را حس کند.
تهسان دریافت کهحرکات حتی ستارگان نیز درفشرد پی کشتن موجودات زندهاند.
بازدمی انجام داد.
هوای اندکچرا درون بدنشپایینتر خارج شد.
سپس دوباره نفس کشید.
چیزی زهرآگین، همچون سم، درمحسوسی گلویش خزید و وارد ریههاروبرو شد. «...یه کم اکسیژن هست.»
آن مادهیعالی بیگانه حاوی رگهایآنکه از اکسیژن بود.
پیدرپی نفسهای کوتاهاعماق کشید تا تنفسشمواجه را تنظیم کند.
شما ۲ واحد آسیب دریافت کردید.
بدینسان، با بهداشت حداقل رساندن آسیب، موفقسرعت به نفس کشیدن شد.
بدون موهاپ، این کارپایینتر مطلقاً غیرممکن بود؛ صرفِ نفستمرین کشیدن، حکم شکنجه را داشت.
پوزخندی زد.
«واقعاً چیز باارزشی اینجا پیدامحسوسی میشه؟» در ابتدا جز ویرانی چیزیشدن به ذهنش خطور نکرد، اما نه.
خودِ جهان لبریزداشت از خصومت بود،کار مصمم به کشتن.
در چنین مکانی، چیزهایی هست که میتونی به دست بیاری.
تهسان بازدمکُندی و دمیطرز دیگر گرفت.
حتی در حالی که زمین زیرکار پایش فرو میریخت و سعی درمیآزمود بلعیدنش داشت، تهسان نقشهای را گشود.
جنگل خاکستریچرا و موقعیت فعلیاشدوباره علامتگذاری شده بودند.
فاصله نهنبرد چندان دور بودعالی و نه نزدیک.
تهسان گام در راه گذاشت.
بهتره حرکات ناگهانی انجام ندی.
اگه کارهای غیرضروری بکنی، این مکان نگاهشو روت قفل میکنه.
حتی اگه آروم حرکت کنی، دیر یا زود متوجهت میشه... ولی حداقل مثل کوه روت آوار نمیشه.
«چه حرفای ترسناکی.»
او به توصیهی روحجای عمل کرد و باتمام سرعتی معمولی پیش رفت.
در حالی کهاعماق به تنفس منظم ادامهنبرد میداد، مهارتی کسب کرد.
شما محیط خشن را تحمل کردید.
شما مهارت غیرفعال دائمی [مقاومت در برابر سم] را کسب کردید.
تسلط موهاپ ۱٪ افزایش یافت.
تسلط مقاومت در برابر بیماری ۱٪ افزایش یافت.
و با پیشرویداشت بیشتر، پنجره سیستمکار دوباره ظاهر شد.
تسلط سد کردن ۱٪ افزایش یافت.
تنها با راهچرا رفتن، تسلطش بالا میرفتمواجه و مهارتهای جدید میآموخت.
پوزخندی زد.
با این حال، همانطورمتورم که هافران گفته بود،شده وضعیت به حد فروپاشی نبود.
سلامتیاش بسیار جزئی کاهش مییافت؛ قابلکار مقایسه با آسیبی که یک سپر محافظهافران پیش از رسیدن به مقصد متحمل میشود.
تهسان به پیشروی ادامه داد.
با گذشتعالی زمان، سمجای غلیظتر شد.
با هردرون نفس، آسیبمتورم افزایش مییافت.
تِرِق.
نشانههای زبریبرای روی پوستشاعماق پدیدار شد.
نواحی در معرضداشت هوا به آرامی شروعسرعت به تغییر شکل کردند.
گوشتش پوسته پوستههیولا شد و لایههایمهر زیرین را نمایان کرد.
شما ۴ واحد آسیب دریافت کردید.
تهسان چهرهعالی درهم کشید وآنکه پوستش را فشرد.
بدن شما به تدریج در حال سخت شدن است تا ماده بیگانه را پس بزند.
«هوم.»
فعلاً میتوانست تحملداشت کند، اما با گذشتسرعت زمان، کار دشوارتر میشد.
هافران گفته بود هر زمان بخواهدمهر میتواند برگردد؛ در آن صورت مأموریت شکستسهمگین میخورد، اما حداقل مرگ در کمین نبود.
تهسان تصمیمش راداشت گرفت و دستشکار را تکان داد.
شترق.
شما ۵ واحد آسیب دریافت کردید.
ناخنهایش سطح پوستش را دریدند.
تهسان به حرکت دستاعماق ادامه داد و برنبرد نقاط مختلف بدنش زخم نشاند.
آم... تقریباً حدس میزنم، ولی چرا داری این کارو میکنی؟
«مقاومت و تحملداشت وقتی زخمی باشیکار بهتر به دست میان.»
تهسان ایستاد و دراعماق سکوت منتظر ماند؛ صداینبرد خندهی آرام روح را شنید.
میفهمم، ولی نادره کسی رو ببینم که واقعاً این کارو بکنه.
اونقدر بهش عادت کردم که دیگه تعجب نمیکنم.
تِرِق.
زخمهایی که تهساناعماق ایجاد کرده بود، شروعنبرد به باز شدن کردند.
خون جاری شدحکم و دردی ناخوشایندداشت وجودش را فرا گرفت.
تهسان در سکوتحرکات خونسردیاش را حفظمحکم کرد و منتظر ماند.
با گذشتعالی زمان، مهارتهایجای جدیدی کسب کرد.
شما مهارت غیرفعال دائمی [تحمل پوسیدگی] را کسب کردید.
شما مهارت غیرفعال دائمی [تحمل بریدگی] را کسب کردید.
«بد نیست.»
مهارت غیرفعال دائمی: تحمل پوسیدگی
تسلط: ۱٪
تحمل در برابر پوسیدگی.
شاید هنوز خیلی چشمگیر نباشد.
.
مهارت غیرفعال دائمی: تحمل بریدگی
تسلط: ۱٪
تحمل در برابر زخمهای برنده.
شاید هنوز خیلی چشمگیر به نظر نرسد.
هرچند توضیحات نشان میدادمتورم که شاید چندان معنادارشده نباشند، اما مهارت، مهارت بود.
پس ازعالی کسب آنها، فشارآنکه اندکی کاهش یافت.
با ادامهی مسیر،چرا سرانجام بیابانی وسیعدوباره را کشف کرد.
به لطفعالی ارتقای مهارتها،جای سطحش بالا رفت.