چپتر 433: طبقه ۸۵، بانوی خاکستری. سوسیِت گاردِنیا (۳)
0«نکرومنسر، هان؟»
تهسان به سویناشی اجسادی که به سمتششگفتانگیزه هجوم میآوردند، خیز برداشت.
مشتهایش را گره کرد،پاسخ گامی به پیش نهادزیادی و با تمام توان کوبید.
بادی مهیب منفجر شد.
گوشتِ اجساد به هرلحظه سو پاشید و قطعاتهیچچیز استخوان در فضا پراکنده شدند.
کوگوگوگونگ!
اجساد بیپایان ظاهر میشدند.
در میانشان، هیولاهایی بودند که تهسانکردنِ آنها را میشناخت؛ هیولاهایی که دردهها طبقات پایینترِ هزارتو شکست داده بود.
آنها اکنونشوکِ ابزار دستلحظه سوسیِت بودند.
و این هیولاهاناشی بسیار قویتر از نسخههایشگفتانگیزه طبقات پایین عمل میکردند.
کنترل کردنِلحنی بدن کسانی کهشوکِ شکست داده بود...
این قدرت سوسیِت بود.
تهسان لگدی حواله کرد.
دهها درندهای کهناشی قصد گاز گرفتنش راشگفتانگیزه داشتند، یکجا منفجر شدند.
بیدرنگ دستانش را حرکت داد.
کوا-دودوک.
اجساد راشوکِ در هم شکستزیادی و له کرد.
تکههای گوشتشوکِ به انگشتانشلحظه چسبیده بود.
اما اجساد بیشتری جایگزینپاسخ شدند، حتی بیشتر از آنهاییفروکش که او نابود کرده بود.
در یکپایین چشمبرهمزدن، اتاق لبالبکنترل از جنازه شد.
تهسان مشتهایششوکِ را تابلحظه داد و گفت:
«چه حسی داره؟ اینکهلحظه بفهمی هیچی از کسی کهدرباره فکر میکردی بهت نزدیکه، نمیدونستی؟»
«خفه شو.»
روح باپایین لحنی خشنمیکردند پاسخ داد.
شوکِ ناشی ازناشی آن لحظه، تا حدشگفتانگیزه زیادی فروکش کرده بود.
«... شگفتانگیزه.»
او هیچچیز درباره سوسیِت نمیدانست.
دروغهایش را باور کرده بود وکردنِ هرگز گمان نمیبرد که احساسات سوسیِتدهها فراتر از یک علاقه ساده باشد.
«آخرش هم اون بود که منو کشت.شگفتانگیزه یه کم بابتش متأسفم... ولی این واقعیتگمان رو عوض نمیکنه که سوسیِت قاتل منه.»
صدای روح آرام بود.
«دلم آروم گرفت.»
«آره.»
تهسان دستانش را گشود.
در برابر صدها جسدلحظه که به سویش میتاختند،هیچچیز جادو را آزاد کرد.
[شما طوفان مانا را فعال کردید.]
کاگاکاک!
طوفانی عظیمشوکِ در فضایلحظه اتاق فرود آمد.
در دمی، اجسادخشن توسط طوفانِ وحشیناشی ساییده و محو شدند.
سوسیِت به سرعتعمل اجساد بیشتری احضار کرد،بدن اما طوفان متوقف نشد.
برعکس، طوفان اجساد رالحظه بلعید و در حینهیچچیز خروشیدن، بزرگتر و مهیبتر شد.
«یه هیولا.»
سوسیِت با چهرهای جدیپاسخ زمین را لمس کردزیادی و خندهای تلخ سر داد.
«بیا بیرون.»
کوگوگوگونگ!
از دلشوکِ تاریکی، جسدیلحظه عظیم برخاست.
سرِ یک سگ،خشن بازوی یک اورک،ناشی و پایینتنه یک باسیلیسک.
یک کایمرا،پایین ساختهشده ازمیکردند اجساد بیشمار.
کااااااه!
کایمرا نعره کشیدناشی و به دلِفروکش طوفان مانا زد.
طوفان آرامآرام بدنخشن کایمرا را میسابید،ناشی اما هیولا عقب ننشست.
با خشونت،پایین طوفان رامیکردند در آغوش کشید.
کوگوگوگوگونگ!
قدرت با قدرت برخوردلحظه کرد و طوفان مانا کهدرباره تاب تحمل نداشت، منفجر شد.
تیغههای بادلحنی به هرپاسخ سو شلیک شدند.
کااااااه...
کایمرا که مستقیماً هدفِ تیغههازیادی قرار گرفته بود، به دههانمیدانست تکه تقسیم شد و فرو ریخت.
سوسیِت متوقف نشد.
او بار دیگرخشن به تاریکیای کهناشی گسترده بود، فرمان داد.
«خودتونو نشون بدین.»
کووونگ!
بازویی غولآساشوکِ از تاریکیلحظه بیرون زد.
حجمش فضایلحنی اتاق هزارتوپاسخ را پر کرد.
آنسوی تاریکی،پایین حضور چشمیمیکردند عظیم احساس میشد.
«جسد یه غول؟»
«جسدیه که واسه بهلحظه دست آوردنش خیلی زحمتهیچچیز کشیدم. سعی کن جلوشو بگیری.»
این یک غول معمولی نبود.
قدرتی که در جسدمیکردند غول نهفته بود، حتی ازقدرت رهبران طبقات هم فراتر بود.
'اما.'
برای تهسان،شوکِ آنقدرها هملحظه چشمگیر نبود.
ارزش استفادهلحنی از مهارتپاسخ تقویتی را نداشت.
تهسان شمشیرش راعمل کشید و گامیکردنِ به پیش نهاد.
کوا-دودوک!
بازو راشوکِ قطع کرد وزیادی به هوا فرستاد.
غول با تمام بدنش بهشوکِ تهسان فشار آورد، و تهسان درهیچچیز پاسخ به آرامی شمشیرش را چرخاند.
کوانگ!
همان ضربه،شوکِ بدن غوللحظه را لرزاند.
تهسان شمشیرش را تاب دادزیادی و به بازویی که ازنمیدانست تاریکی بیرون زده بود، ضربه زد.
[شما فروپاشی را فعال کردید.]
نیرویی که در شمشیرلحظه جریان داشت، گوشت غولهیچچیز را دچار فروپاشی کرد.
غول تقلا کرد ولحظه مقاومت ورزید، اما درهیچچیز برابر قدرت مطلق، بیمعنی بود.
در یک لحظه، تمامپاسخ وجود غول در همزیادی شکست و ناپدید شد.
سوسیِت که تمام کارتهایشمیکردند را از دست داده بود،قدرت تنها در اتاق باقی ماند.
تهسان به سویش یورش برد.
سوسیِت مقاومتی نکرد.
پوک.
شمشیر در سینهاش فرو رفت.
کوووونگ!
[سوسیِت ۳۴،۱۲۳ آسیب دریافت کرد.]
[سوسیِت نکرومنسی را فعال کرد.]
[سلامتی سوسیِت روی ۰ ثابت شد و نژاد او به نامیرا تغییر کرد.]
«همین فکر روناشی میکردم. زورم بهتفروکش نمیرسه. تو بردی.»
سوسیِت در حالیناشی که خون از گوشهشگفتانگیزه لبش میچکید، سخن گفت.
تهسان شمشیرش را بیرون کشید.
به نظر میرسید سوسیِت باکنترل تکیه بر مهارت زنده مانده،لگدی اما ماجرا به همینجا ختم میشد.
دیگر هیچشوکِ قدرتی ازلحظه سوسیِت حس نمیشد.
تهسان عمداًشوکِ کارش رالحظه تمام نکرد.
روح جلو آمد.
«... سوسیِت.»
«باردری.»
سوسیِت لبخند زد.
«اون شمشیر توئه، مگه نه؟»
«نه. اینپایین پسر ابزارمیکردند دست من نیست.»
روح حرفشوکِ سوسیِت رالحظه رد کرد.
«... حرف جالبی زدی. یادته؟ اون قدیما خیلی متکبردرباره بودی. به همه زیردستات از بالا نگاه میکردی. باعلاقه من احساس نزدیکی میکردی ولی هیچوقت منو همسطح خودت ندیدی.»
سوسیِت خندید.
«اینکه الان بقیه رو بهکنترل رسمیت میشناسی... به نظر میاد وقتحواله گذروندن با اون حسابی تغییرت داده.»
«خیلی زمان گذشته. من تنها تو یهشگفتانگیزه مقبره دفن شده بودم و خیلی فکر کردم.نمیبرد من دیگه اون شاهزادهای که فکر میکنی نیستم.»
«که اینطور؟ پس منلحظه تبدیل شدم به یههیچچیز چهره از گذشتهت. چه غمانگیز.»
«تو منو کشتی.»
صدای روحپایین آرام ومیکردند بم بود.
«مهم نیست چه حسی داشتی یافروکش راجع به من چی فکر میکردی،باور این حقیقت عوض نمیشه. خداحافظ، سوسیِت.»
سوسیِت هدف روح بود.
مأموریت طولانیلحنی رو بهپاسخ پایان بود.
سوسیِت لبخند محوی زد.
«شرمنده، ولی این اتفاق نمیافته.»
کوووم!
هزارتو ناگهان لرزید.
تهسان بهسرعتپایین شمشیرش رامیکردند تاب داد.
یک فانی هرگزناشی نمیتوانست به موقعفروکش واکنش نشان دهد.
چینگ!
اما شمشیر به او نرسید.
پردهای کدرپایین از سوسیِتمیکردند محافظت میکرد.
«اون بهتنهایی خیلی از رهبرها رو شکستشگفتانگیزه داده. از اولش هم میدونستم حریفش نمیشم.گمان ولی قرار نیست تنها بجنگم، مگه نه؟»
سوسیِت برخاست.
با صدای بلند خندیدپاسخ و دستش را بهزیادی سوی آسمان دراز کرد.
«نازل شو! ایعمل بزرگ! برای هدفتکردنِ به اینجا بیا!»
کوررونگ!
فضا شکافته شد.
موجودی عظیملحنی در هزارتوپاسخ جای گرفت.
خدای شهوت، اِکْسیرِئا نازل شده است.
حضوری سنگینشوکِ و خفهکننده هزارتوزیادی را پر کرد.
تهسان بهطورلحنی غریزی در برابرشوکِ اِکْسیرِئا گارد گرفت.
خدای شهوت.
موجودی متعالی کهناشی پیش از اینفروکش هرگز ندیده بود.
و جادوگر گفته بودلحظه بسیاری از موجودات متعالیهیچچیز خواهان مرگ تهسان هستند.
احتمال داشتلحنی این خدا یکیشوکِ از آنها باشد.
درست زمانی که تهسانمیکردند میخواست قدرت را فراکسانی بخواند، صدای اِکْسیرِئا طنینانداز شد:
من برای کشتن تو نیامدهام، ماجراجو.
علاقهای به چنین چیزهایی ندارم.
به اینجا آمدم تا تو را بیازمایم.
سوسیِت لبخند محویباور زد: «این آخرین برگاحساسات برندهی منه. نظرت چیه؟»
اما نهشگفتانگیزه روح و نهنمیدانست تهسان تعجب نکردند.
ورود یک موجودزیادی متعالی تا حدودیهیچچیز قابل پیشبینی بود.
«شبیه شاه شیر.»
شاه شیر هم همینطور بود.
میدانست با قدرت خودش حریف تهساندروغهایش نمیشود و خود را به خدای فروپاشیعلاقه پیشکش کرده بود تا درخواست همکاری کند.
«ولی دیگه مهمزیادی نیست. تو دیگههیچچیز برام معنای خاصی نداری.»
روح با آرامشنمیدانست سخن گفت، گوییهرگز قلبش در صلح بود.
سوسیِت بهجایدروغهایش شوک یاهرگز خشم، لبخند زد.
«بهت که گفتم، ایندرباره کافی نیست. واقعاً فکرهرگز کردی به همین سادگی میجنگم؟»
سوسیِت تلوتلو خوردزیادی و دستش راهیچچیز بر زمین گذاشت.
تاریکی غلیظی که در اطرافباور پخش شده بود، فشرده شدفراتر و زیر دستش گرد آمد.
«باردری. مرگ خودتو یادته؟»
«وقتی در استراحت بودم بانمیدانست خنجرِ آسیبِ ثابت بهم خنجرنمیبرد زدی، درسته؟ خودم اینو میدونم.»
«نه. این چیزیه که بقیه بعد ازدرباره مرگت بهت گفتن. تو توی خواب بااحساسات مرگ روبرو شدی. هیچوقت ندیدی چطوری مردی.»
سوسیِت زمزمهکنان ادامه داد:
«من یه نکرومنسرم. کسی که اجسادنمیبرد رو کنترل میکنه. روح، جنازهی توآخرش واقعاً تو اون قبر دفن شده؟»
«... تو؟»
صدای روحلحظه لبریز ازفروکش سردرگمی بود.
لبخند سوسیِتدرباره با دیدن واکنشباور او عمیقتر شد.
«با من بیا. شاهزادهی من.»
جنازهای ازشگفتانگیزه دل تاریکیدرباره پدیدار شد.
تهسان اخم کرد.
جنازه موهایی پلاتینی داشت.
بدنی متناسب و خوشتراش.
بهجز زخمیشگفتانگیزه کوچک روی سینه،نمیدانست بسیار تمیز بود.
با وجود چهرهیزیادی بیحس جنازه، اشرافیتی انکارناپذیردرباره در آن موج میزد.
تهسان آندرباره چهره رادروغهایش به یاد آورد.
«آه...»
روح نالید.
پنجره سیستملحظه حقیقت رافروکش برایشان آشکار کرد.
شاهزادهی دنیای نابودشده، جسد باردری ظاهر شده است.
دیدن جسد خود بادرباره چشمان خود، تجربهای نبود کهگمان به آسانی به دست آید.
روح بهسختی دهان گشود:
«تو... دیوونهای.»
«بهت که گفتم،باور کاری میکنم هیچوقتنمیبرد منو فراموش نکنی.»
سوسیِت با خوشحالی لبخند زد.
«میخوای یهلحظه چیز عجیبتر بدونی؟شگفتانگیزه باردری، جسدت زندهست.»
حقیقت داشت.
سینهی بدنِ روح میتپید.
حیات مانندشگفتانگیزه یک انسان زندهنمیدانست در چهرهاش میدرخشید.
«من نکرومنسرم. زندگی بخشیدن به مردهها کار سختینمیدانست نیست. بدون روح نمیتونه حرکت کنه... ولی اگه روحیساده باشه، میتونه چشماشو باز کنه و دوباره حرکت کنه.»
او میتوانست زنده شود.
اما روح خوشحال نبود.
«فکر نکنم همچین کاری کنی.»
«درسته.»
سوسیِت تایید کرد.
«اولش میخواستم روحت رو بذارم تو بدنت و مجبورت کنمساده با اون بجنگی، ولی تو مدتی که با اون بودیعوض خیلی عوض شدی. دیگه اون شاهزادهای نیستی که من یادمه.»
سوسیِت گوشهیشگفتانگیزه لبش رادرباره کج کرد.
«هنوزم میخوای آرزوتو برآورده کنی،شگفتانگیزه ولی نمیتونی واقعاً بکشیش یاباور به دستش کشته بشی، نه؟»
«...»
«ولی توِ گذشته فرق داشت. اون موقع ازفراتر همه متنفر بودی و همه رو حقیر میدیدی.بابتش خودت رو ابزاری برای رسیدن به آرزوت میدونستی.»
سوسیِت دستششگفتانگیزه را رویدرباره سینهاش گذاشت.
«چیزی که بدن برایفروکش حرکت لازم داره، روحه. لازمدروغهایش نیست حتماً روح تو باشه.»
سوسیِت دردرباره برابر اِکْسیرِئادروغهایش زانو زد.
«خواهش میکنم، خدای شهوت.»
تو تحسینبرانگیزی.
همه چیزت را فدای عشق و میل میکنی.
به عنوان خدای شهوت، با کمال میل درخواستت را اجابت میکنم.
فعالسازی «محبوب اِکْسیرِئا».
دامنهی مداخلهی اِکْسیرِئا کوچک میشود.
زمانبندی عالی است.
کسی که میان خدایان و خدایان باستانی گرفتار شده.
این آزمون من است.
قدرتت را به من ثابت کن.
صدای اِکْسیرِئا طنینانداز شد.
چیزی ازدرباره بدن سوسیِتدروغهایش خارج شد.
تهسان تشخیصدروغهایش داد کههرگز روح است.
قدرت و رتبهیهیچچیز سوسیِت بیرحمانه شروعدروغهایش به سقوط کرد.
در یک چشمبرهمزدن،زیادی او به سطح یکدرباره فانی معمولی تنزل یافت.
«کسی کهدرباره جلوت رودروغهایش میگیره، خودِ گذشتهته.»
روحش داشت دزدیده میشد.
با اینکه باید درد وحشتناکینمیدانست را حس میکرد، سوسیِت لبخندنمیبرد را از چهرهاش پاک نکرد.
«هرگز منولحظه فراموش نمیکنی،فروکش شاهزادهی من.»
سرانجام، تمامدرباره وجود سوسیِت توسطباور اِکْسیرِئا جذب شد.
همزمان، قدرتدروغهایش اِکْسیرِئا بر پیکرگمان باردری فرود آمد.
«هووف.»
پس ازلحظه لحظهای، صدایفروکش نفسی شنیده شد.
بدن باردریدرباره چشمانش رادروغهایش باز کرد.
اخمی کرد و گفت:
«... من کجام؟»
«هع.»
روح نتوانستدرباره جلوی خندهیدروغهایش تلخش را بگیرد.
شاهزادهی دنیای نابودشده، باردری ظاهر شده است.
به لطفلحظه قدرت مهارت،فروکش سطح ارتقا یافت.