چپتر 435: طبقه ۸۵، بانوی خاکستری. سوسیِت گاردنیا (۵)
0«طبق قراردادعروسکها با سوسیِت، یاریتتوسط میکنم. رسول ایهیلی.»
درشا ارباب عروسک را تغییر داد.
باردری موقتاً کنترل سوسیِتبیکار را، که اکنون تحت تملکفشرد درشا بود، به دست گرفت.
«اون مال منه.موجودات حتی یه خراش کوچیکبدون هم بیفته، ساکت نمیشینم.»
«نمیتونم قولتعیینشده قطعی بدم.برساند ولی تلاشمو میکنم.»
«هوم.»
درشا پوزخندیشکست زد و سوسیِتنماند را ترک کرد.
«خب، دوباره امتحان کنیم؟»
«هر طور مایلید.»
«از دوئلمهیب اجباری نمیشهنیز استفاده کرد.»
درست مانند عروسکگردانی، دوئلبیکار اجباری نمیتوانست به کسیشمشیر جز هدف تعیینشده آسیب برساند.
اما عروسکها یا موجودات تسخیرشدهایهجوم که توسط هدف کنترل میشدند،پراکند بدون مشکل قابل حمله بودند.
«سوسیِت.»
باردری کوتاه سخن گفت.
سوسیِت، که اکنون تهی از اراده بودنیرویش و تنها از دستورات پیروی میکرد، خطیخیز در هوا کشید، درست مطابق خواست باردری.
کراک.
هوا شکافت.
فضایی که با خشونتاما از سیاهی و سرخی درمیشدند هم آمیخته بود، پدیدار شد.
هیچ حسی در درونش نبود.
گویی رنگی بودسوی که بر خودِالوهیتش فضا پاشیده شده باشد.
اما تهسان میدانست.
آن خودِ مرگ بود.
مرگ بهمیدانست سوی تهسانسوی هجوم آورد.
او با خشونت الوهیتشتسخیرشدهای را بالا برد ومشکل به هر سو پراکند.
نور الهی با فضای سرخعروسکها تیره برخورد کرد و بابدون غرشی مهیب در هم شکست.
باردری نیز بیکار نماند.
نیرویش را متمرکز کردنیز و شمشیر را بامتمرکز هر دو دست فشرد.
باردری یگانگی شمشیر الهی را فعال کرد.
باردری به جلو خیز برداشت.
حرکاتش بامرگ پیش از اینآورد قابل قیاس نبود.
اگر تهسان واکنشیشکست درخور نشان نمیداد، درنیرویش یک آن مغلوب میشد.
کلنگ!
تهسان حملهعروسکها باردری راتسخیرشدهای سد کرد.
در حالی که ضربات شمشیرِعروسکها یورشبرنده را جاخالی میداد وبدون دفع میکرد، مهارتی را فعال نمود.
شما دفع را فعال کردید.
مهارتی از هزارتومرگ که شمشیر برخوردکنندهآورد حریف را منحرف میکرد.
باردری از نبردموجودات پیشین با تهسان،میشدند اثر آن را میدانست.
اما عقب ننشست.
در عوض، شمشیرش رابرساند با قدرتی دوچندان بهتسخیرشدهای سوی تهسان تاب داد.
در لحظه فعالسازیشکست «دفع»، نیازی به نگرانینیرویش از حمله حریف نبود.
پس ازالوهیتش منحرف کردن شمشیر،پراکند نوبت ضدحمله بود.
تهسان بهشکست سوی باردریبیکار خنجر زد.
درست در لحظهای که شمشیرها درمیشدند آستانه برخورد بودند، «دفع» فعال شدکوتاه و مسیر شمشیر باردری را منحرف کرد.
در همانآسیب آن، مچ دستعروسکها باردری حرکت کرد.
مچ دستش به نرمی چرخیدآورد و مسیر شمشیری را که بهالهی زور منحرف شده بود، اصلاح کرد.
هیچ وقفهایمهیب در ایننیز فرایند نبود.
شمشیرزنیاش به معجزه میمانست.
کلنگ!
شمشیرها به هم کوبیده شدند.
تهسان بلافاصله فاصله گرفت.
شمشیرش را درسوی برابر باردری که دوبارهبالا هجوم میآورد، بالا برد.
شما ضربه سنگین را فعال کردید.
شما شتاب را فعال کردید.
شمشیر با شدت فرود آمد.
با اینکه باردری به رسولآورد ایهیلی بدل شده بود، آمارنور تهسان به طرزی خردکننده برتر بود.
علاوه بر آن،شکست او از ضربه سنگیننیرویش و شتاب بهره میبرد.
باردری توان همپایی نداشت.
اما عقب ننشست.
شمشیرش رامیدانست در برابر ضربههجوم فرودآمده حرکت داد.
کلنگ!
درست زمانی که شمشیر باردری با شمشیر تهسانبرد برخورد کرد و زیر فشار اختلاف قدرت عظیم شروعمهیب به عقبنشینی نمود، مچ دست باردری دوباره حرکت کرد.
کلاک.
شمشیر بسان موجودی زنده، بسیارهجوم نرم حرکت کرد و نیرویپراکند تهسان را از خود عبور داد.
او تفاوت فاحش درتسخیرشدهای قدرت و سرعت را تنهاقابل با یک تکنیک خنثی کرد.
«چِخ.»
تهسان نوچنوچیمهیب کرد ونیز دوباره فاصله گرفت.
این مهارتی نبود کهبرد صرفاً با خوب بودنفضای در شمشیرزنی قابل توجیه باشد.
حریف بهشکست رسول خدای شمشیرنماند بدل شده بود.
مانند دیگر رسولان، اوسوی میتوانست بخشی از قدرتبالا خدا را به کار گیرد.
این همان حرکتموجودات فراانسانی بود که باردریبدون اکنون به نمایش میگذاشت.
باردری به تهسان فشار آورد.
شمشیرش چونمرگ نیش گرگهجوم تیز بود.
اولین دندانمهیب گرگ ازنیز «زخم طوفان».
کلاک-کلاک-کلاک!
شما یورش تندباد را فعال کردید.
تهسان شمشیرشمهیب را درندهخویانهنیز تاب داد.
او به حملهبالا باردری با حرکاتینور طوفانوار پاسخ داد.
این نبردی نبود کهبیکار تنها با برتری قدرتشمشیر و سرعت پیروز شود.
چیزی دیگر نیاز بود.
شما ضدحمله را فعال کردید.
مهارتی که بهطور خودکار بهپراکند حمله حریف واکنش نشان میدادتیره و آن را دفع میکرد.
ضدحمله.
این مهارت اجازه میداد حتیهجوم حملاتی که کاربر در حالت عادینور قادر به دفعشان نبود، سد شوند.
کلاک!
تهسان بدنش را حرکتهجوم داد، از حمله باردری جاخالیپراکند داد و مستقیم خنجر زد.
در آنمهیب لحظه، حرکت شمشیربیکار باردری تغییر کرد.
شمشیرش بسانالوهیتش ماری بربرد تیغه تهسان لغزید.
شمشیر دوم: رقص رقصنده.
به تنهایی،عروسکها میشد باتسخیرشدهای ضدحمله مهارش کرد.
اما آن تنها زمانیاما بود که از «رقصتوسط رقصنده» به تنهایی استفاده میشد.
باردری چون گرگی به تهساناما فشار میآورد، در حالی کهمیشدند چون ماری به درون میخزید.
از دستان باردری،سوی نیش گرگ و رقصبالا رقصنده همزمان پدیدار شدند.
ضدحمله، که میتوانستشکست بهطور خودکار پاسخ دهد،نیرویش شروع به شکست کرد.
کلاک-کلاک!
تهسان چارهای جز عقبنشینی نداشت.
«... واقعاً میشهآسیب از شمشیر زخمعروسکها طوفان اینطوری استفاده کرد؟»
روح نتوانستمهیب تعجبش رانیز پنهان کند.
شمشیرزنی باردری به سطحی رسیدهپراکند بود که حتی او، خالق شمشیربرخورد زخم طوفان، تصورش را هم نمیکرد.
خدای شمشیر.
تبدیل شدن به رسولسوی ایهیلی یعنی خودِ شمشیرزنیبالا به بُعدی بالاتر رسیده بود.
کلاک-کلاک-کلاک!
در نهایت، تهسانسوی باز هم بهالوهیتش عقب رانده شد.
آمار به شدت برتر بود.
شمشیر توانایی سطحیبالا بالاتر از شمشیرنور زخم طوفان داشت.
با این حال،نیز تهسان توسط باردرینیرویش به عقب رانده میشد.
«پس رسول خدای شمشیر اینه.»
خدایی کهتعیینشده بر خودِبرساند شمشیر حکم میراند.
قدرتی کهمرگ یک رسولهجوم در اختیار دارد.
«با شمشیر خالی نمیشه برد.»
«پس بایدشکست با قدرتهایبیکار دیگه جواب بدم.»
شما جهان منجمد [نفی] را فعال کردید.
جادویی آمیختهمهیب با سیاهینیز فعال شد.
هوای سردالوهیتش به سویبرد باردری هجوم برد.
باردری که با درندهخوییبیکار فشار میآورد، با چهرهایشمشیر درهم شمشیرش را تاب داد.
جادوی نفیمیدانست بر تمامسوی عناصر برتری داشت.
درست همانطور که قدرت ویلاردِ نامیرامیشدند خنثی شد، باردری هم نمیتوانست بهکوتاه سادگی از سد جادوی نفی بگذرد.
باردری برتعیینشده سد کردن جادویاما نفی تمرکز کرد.
تهسان فرصتمرگ را ازهجوم دست نداد.
یورش برد وشکست خنجر را درنماند پشت باردری فرو کرد.
روزنهای بینقص بودبالا که بدون فعالسازی مهارت،الهی سد کردنش ممکن نبود.
درست زمانیشکست که تهسان پنداشتنماند حملهاش موفق بوده،
بدن باردریمیدانست در آنیسوی حرکت کرد.
در حالی که جادوی نفیِ هجومآورندهمیشدند را سد میکرد، چرخید و شمشیرشکوتاه را به سمت تهسان تاب داد.
حرکتی که از نظر فیزیکی محالموجودات بود، گویی فضا خم شده وقابل زمان در هم فشرده شده باشد.
کلاک!
در نهایت،الوهیتش تهسان نتوانستبرد آسیبی وارد کند.
تهسان اخم کرد.
«پس فقطعروسکها تو شمشیرزنیتسخیرشدهای خوب نیستی.»
باردری پیشتعیینشده آمد وبرساند فریاد زد:
«سوسیِت!»
همزمان، مرگِالوهیتش سرخِ تیرهبرد به جلو خروشید.
درون سوسیِت،شکست قدرت درشابیکار نهفته بود.
قدرت کنترل مرگ.
تهسان الوهیت راموجودات به کار گرفت تابدون مرگ را پس بزند.
جسد سوسیِتآسیب بازوانش رااما تاب داد.
فضا شکافتتعیینشده و اجساد بیشماریاما دوباره پدیدار شدند.
آنها یکبارهمرگ به سویهجوم تهسان هجوم آوردند.
سطحی متفاوت از اجسادینیز داشتند که پیشتر بامتمرکز آنها روبرو شده بود.
شاید به خاطر قدرت درشا،پراکند اجساد چنان طبیعی حرکت میکردندتیره که گویی ارادهای از خود داشتند.
با نیتی آغشتهمرگ به خون، تهسانآورد را هدف گرفتند.
[شما طوفان مانا [نفی] را فعال کردید.]
تراکتراکتراک!
طوفانی سیاه،میدانست بنیان هزارتو راهجوم به لرزه درآورد.
اجساد توسط طوفان جارو شدند،عروسکها اما برخی دوام آوردند وبدون دیوانهوار به سمت تهسان یورش بردند.
«دردسره.»
در شرایطی که شمشیرزنی نمیتوانست دستنور بالا را داشته باشد، جادو یاغرشی قدرتهای جادوی سیاه توسط سوسیِت مسدود میشدند.
تهسان به احضار مینرواسوی فکر کرد، اما این نبردیبرد فراتر از حد فانیها بود.
او کمک چندانی نمیکرد.
تهسان باتعیینشده چشمانی آرامبرساند حرکت کرد.
بنگ!
شمشیرها در هم کوبیده شدند.
مرگ برخاست، اماآسیب جادوی سیاه و الوهیتموجودات آن را پس زدند.
تهسان متوقف نشد.
او تمام حملات باردریبرد و سوسیِت را سدفضای کرد و ضدحمله زد.
باردری کهمیدانست عقب رانده شدههجوم بود، اخم کرد.
«اصلاً خسته نمیشه.»
در حالی که تهسانهجوم حتی عرق نکرده بود، باردریپراکند کمی به نفسنفس افتاده بود.
تفاوت در استقامتشکست پایه بسیار بیشترنماند از حد انتظار بود.
«... تازهشکست مگه کلاًبیکار چندتا مهارت داره؟»
باردری با کمک سوسیِت،تسخیرشدهای مدام به دنبال روزنهایمشکل در دفاع تهسان میگشت.
اما تهسان مدام مهارتهایاما جدیدی رو میکرد تاتوسط آن روزنهها را ببندد.
خود را با تاریکی پوشاند،آورد قدرت تخریب را رها کرد والهی خودِ حملات باردری را محو نمود.
هرچقدر هم فشار وارد میشد یانماند روزنه ایجاد میکردند، تهسان همیشه بافعال یک کارت جدید آنها را کنار میزد.
و تهسان به تدریجبیکار داشت به حرکات باردریشمشیر و سوسیِت عادت میکرد.
با گذشتمیدانست زمان، پیدا کردنهجوم روزنه سختتر میشد.
صادقانه بگویم، بدونبرساند سوسیِت، تهسان خیلی وقتتسخیرشدهای پیش پیروز شده بود.
باردری اخممرگ کرد و شمشیرشآورد را پایین آورد.
«داری چیکار میکنی؟»
نگاهش بهمیدانست روح دوختهسوی شده بود.
«فهمیدم که تنهایی حریفشاما نمیشم. واسه همین میپرسم... منِمیشدند مرده، چرا اونجا خشکت زده؟»
باردری به روح نگاه کرد.
«اگه اون بمیره، من زنده میشم.نور میتونم دوباره تو هزارتو پایین برم.غرشی اونوقت میتونم هزارتو رو پاکسازی کنم.»
این تکبر نبود.
تهسان قضاوت کرد کهتسخیرشدهای با استعداد و مهارتمشکل باردری، پاکسازی هزارتو ممکن است.
«تو حتماً خیلی وقت باهاش بودی. همهموجودات ضعفها و برگبرندههاشو میدونی. همین الان بهمحمله بگو. اونوقت شکستش میدم و آرزومونو برآورده میکنم.»
روح با آرامش گفت:
«غیرممکنه.»
«حتی اگه پاکسازیشمرگ کنی، نمیتونی آرزوتآورد رو برآورده کنی.»
«دروغ میگی.»آسیب باردری بیدرنگاما انکار کرد.
«اگه هزارتو رو پاکسازی کنم،آورد میشه. من این اطلاعات رونور گرفتم و اومدم تو هزارتو.»
«پاکسازی والوهیتش فتح بابرد هم فرق دارن.
هرچقدر همشکست الان زوربیکار بزنی، فتح غیرممکنه.»
باردری باعروسکها تندی گفت:تسخیرشدهای «حرفتو باور نمیکنم.»
«حتی اگهتعیینشده راست بگی،برساند که چی؟»
باردری محکممهیب به سینهنیز خود کوبید.
«من اومدم اینجا تا همه رو نجات بدم! حتی اگه تقریباً غیرممکن باشه،خیز برام مهم نیست! تسلیم نمیشم! اگه نتونم آرزومو برآورده کنم، یه راه دیگهکلنگ پیدا میکنم، حتی اگه مجبور بشم زمان رو به عقب برگردونم، دنیامو نجات میدم!»
این اعلامیهایعروسکها نزدیک بهتسخیرشدهای جنون بود.
فریادی از کسیبرساند که هرگز ازموجودات آرزویش دست نمیکشید.
روح به آرامی گفت:
«تو... واقعاًمهیب با مننیز فرق داری.»
او هم زمانی همینطور بود.
حاضر بودمیدانست جانش راسوی برای آرزویش بدهد.
تهسان بدونعروسکها تردید بهتسخیرشدهای او خیانت میکرد.
اما روح با تهسانبرساند همراه شده و اوتسخیرشدهای را تماشا کرده بود.
ذهن خامشمرگ پخته شد وآورد واقعیت را پذیرفت.
در نتیجه،مهیب شکست خودنیز را قبول کرد.
«نمیگم اشتباه میکنی.
ولی من دیگه تو نیستم.
حرفات به گوشم نمیرسه.»
«... تو!»
صورت باردری باشکست شنیدن حرفهای روحنماند در هم رفت.
تهسان شمشیرش را تنظیم کرد.
قدرتهای اکسیرئا، ایهیلی و درشا.
از آنجا که اینها قدرتهای الهیمیشدند بودند که خودِ قوانین را کنترل میکردند،سخن مقابله با آنها برای تهسان دشوار بود.
بنابراین او بیشبرساند از حمله، روی دفاعتسخیرشدهای و گریز تمرکز کرد.
در نتیجه، تهسان توانست کلیتآورد قدرتهایی که باردری و سوسیِتنور به کار میبردند را درک کند.
«اگه الان قابلیت دیگهایبرد رو نکنن، همینایی کهفضای تا حالا دیدم تمام زورشونه.»
پس حالا،میدانست وقت تمامسوی کردن کار است.
[شما خیزش فضای قیرگون بعل را فعال کردید.]
غژژژ!
فضای سیاه شدهمرگ مانند موجی خروشانآورد به تلاطم درآمد.
باردری با خشم فریاد زد.
«سوسیِت!»
مرگ سرخ تیرهشکست برخاست و بانماند خیزش فضا برخورد کرد.
هیچکدام عقبنشینیالوهیتش نکردند و درپراکند بنبستی تنشزا ایستادند.
تهسان قدرت بیشتری تزریق کرد.
[شما فروپاشی عظیم [نفی] را فعال کردید.]
جیز-جیز!
حالا تهسان از جادوی نفیهجوم با تنظیم روحانی تحریفشده استفادهپراکند میکرد، بدون تغییر جزئی جهان.
و تهسان در یک لحظهتوسط جادوی نفی تکمیلشده با تنظیمحمله روحانی تحریفشده را در هم شکست.
[شما انفجار جادو را فعال کردید.]
[شما سپر ایجیس را فعال کردید.]
گویی تاریک منفجرمرگ شد و همهچیزآورد را در اطراف لرزاند.
مرگ پیچعروسکها و تاب خوردتوسط و شکافته شد.
باردری که در معرضبرساند پسلرزه قرار گرفته بود، گریزتوسط را به دفاع ترجیح داد.
قدرت درون فروپاشی عظیم بیش ازالوهیتش آن بود که بتوان بدون آسیبفضای سد کرد، پس انتخابی عاقلانه بود.
اما به همینشکست دلیل، فاصله بین سوسیِتنیرویش و باردری زیاد شد.
تهسان هوا را چنگ زد.
[شما شمشیر جهان را فعال کردید.]
کوگوگونگ!
شمشیری عظیمشکست در دستبیکار تهسان ظاهر شد.
درون آن،میدانست خودِ جهانسوی جای داشت.
تهسان شمشیر مملوبرساند از سیاهی را بهتسخیرشدهای سمت باردری تاب داد.
باردری با شتاب دفاع کرد.
تراک-تراک-تراک!
«آخ!»
تهسان باردری را بهتسخیرشدهای عقب پرتاب کرد و فوراًقابل به سمت سوسیِت خیز برداشت.
سوسیِت سعی کردبرساند اجساد را احضار کند،تسخیرشدهای اما تهسان سریعتر بود.
باردری روی سد کردن شمشیراما جهان تمرکز کرده بود ومیشدند نمیتوانست به سرعت فرمان صادر کند.
پوک!
شمشیر تهسان سوسیِت را شکافت.
قدرت درشامیدانست درون سوسیِتسوی سوسو زد.
[چطور جرأت میکنیبرساند چیزی که مالموجودات منه رو زخمی کنی.]
صدایی خشمگین پیچید.
صدای درشا بود.
[فکر کردی میتونی بهبیکار دارایی یه متعالی دستشمشیر بزنی و قسر در بری؟]
همزمان، چشمان سوسیِت گشاد شد.
«کیاااا!»
جیغی فوران کرد.
قدرت درشا درون اوبرد به زور منفجر شدفضای و تهسان را بلعید.
این خودِ قانون مرگ بود.
[شما سقوط همه چیز را فعال کردید.]
[شما نفی قانون را فعال کردید.]
[شما طرد انتخاب را فعال کردید.]
تهسان باشکست قدرت متعالیبیکار مقاومت کرد.
اما آنچه تهسانمرگ را بلعید، خودِآورد مرگ بود، قانون.
هرچقدر هم سقوطموجودات میکرد یا نفیمیشدند مینمود، نمیتوانست بگریزد.
مرگ سعی کرد زخمیاما پاکنشدنی بر روح وتوسط جسم تهسان بر جای بگذارد.
[سعی کن مقاومت کنی، خاکستری.]
درشا تمسخر کرد.
مرز تهسان اساساًنیز فقط با شمشیرنیرویش قابل کنترل بود.
محافظت ازمیدانست کل بدنشسوی غیرممکن بود.
اما تهسان، بدون تغییر خاصیعروسکها در حالت چهره، سیاهی رابدون روی تمام بدنش پخش کرد.
تسلط تهسانتعیینشده بر سیاهی بهاما ۲۰٪ رسیده بود.
به همین دلیل، تهسانهجوم میتوانست سیاهی را بابرد ثبات بیشتری کنترل کند.
او الوهیتالوهیتش را بابرد سیاهی آمیخت.
مرز ایجاد شدهنیز دور تا دورنیرویش بدن تهسان پیچید.
این بسیار متفاوتمرگ از دفع مرزآورد ناپایدار قبلی بود.
مرز تمام بدنموجودات تهسان را بدونمیشدند حتی یک شکاف پوشاند.
قوانین و مفاهیمآسیب جهان دیگر نمیتوانستندعروسکها به تهسان برسند.
مرگ از تهسان دور شد.
[... تو!]
صدایی لبریزمیدانست از استیصالسوی طنینانداز شد.
تهسان مرزعروسکها اطراف بدنشتسخیرشدهای را منفجر کرد.
جسد سوسیِتآسیب در یکاما لحظه فرو ریخت.
قدرت مهارت ارتقا یافت.