چپتر 473: جادوگر (۱)
0حالا دیگردست تا پاکسازی هزارتوخوشحالم چیزی نمانده بود.
تهسان، فروشندهای را که بهآرزوت او خوشآمد گفته بود پشت سرآرامی گذاشت و به طبقه ۹۰ رسید.
اتاقی بسیار معمولی بود.
طبقهای بدون هیچ ویژگی خاصی، درستمیبینمت مانند بیشمار طبقهی دیگری که در مسیرشخص پایین آمدن از آنها عبور کرده بود.
اما کسی کهتکان آنجا منتظر بود،دوباره شخصی معمولی نبود.
موهایی خاکستری داشت.
اندامی بسیاردلسوزی متوسط وفکر چهرهای معمولی.
ظاهری چنان فراموششدنی کهخوشحالم هر رهگذری هرگز اوبالبا را به خاطر نمیسپرد.
جادوگری که هزارتوتکان را خلق کردهدوباره بود، دست تکان داد.
«خوشحالم دوباره میبینمت، تهسان.»
«پس تویی.»
بالبا بامبا گفته بود کهدوباره از طبقه ۹۰ به بعد،بعد دیگر مسئولیت با او نخواهد بود.
شخص دیگری ظاهر میشد وخوشحالم احتمال قوی وجود داشت که آنبعد شخص، همان جادوگر خالق هزارتو باشد.
«بالبا بامبا از اینجامیگم به بعد پیداش نمیشه.واقعیت این فراتر از وظیفهشه.»
«یعنی خداحافظیه؟»
«شاید گاهی همدیگهداد رو ببینیم، ولی گمونتویی نکنم زیاد پیش بیاد.»
جادوگر به باردریتکان نگاه کرد که بهمیبینمت شمشیر تبدیل شده بود.
«باید بگمفکر تبریک؟ یا بگمآرزوت مایه تأسفه، قهرمان؟»
[من کهدلسوزی کموبیش ازفکر خودم راضیم.
حداقل توتکان موقعیتی نیستم کهدوباره برام دلسوزی بشه.]
«پس فکر کنم باید بگم تبریک.دوباره تبریک میگم. به آرزوت نمیرسی، امامسئولیت حداقل میتونی به واقعیت راضی باشی.»
جادوگر به آرامی زمزمه کرد.
«ماجراجویی بودی که خیلی بهت توجه داشتم. حیفه که آخرشواقعیت اینجوری شد... ولی اگه خودت از پایانت راضی هستی، پسداشتم مشکلی نیست. یه چیز دیگه هم هست که برام جالبه.»
نگاهش بهتکان حلقه تهسانخوشحالم معطوف شد.
«تو چی هستی؟»
آکاشا بهفکر آرامی پرسید: [تو...آرزوت درباره من میدونی؟]
جادوگر سرش را تکان داد.
«نه.»
«تو هم نمیدونی؟»
تهسان متعجب شد.
رسول الههدلسوزی فراموششده درونفکر هزارتو وجود داشت.
و ارباب هزارتو، جادوگر بود.
بنابراین فکر میکرد حداقل جادوگرخوشحالم درباره آکاشا بداند، اما هیچبامبا نشانهای از آن وجود نداشت.
جادوگر با حالتی جدی گفت:
«میتونم یه چیزی حسفکر کنم، ولی نمیدونم چیه.نمیرسی واسه همین باید داستانتو بشنوم.»
تهسان توضیح داد که چگونه با رسولتویی ملاقات کرده و چطور با دعا کردنظاهر مقابل مجسمه الهه فراموششده، برکت دریافت کرده است.
جادوگر پس ازتکان شنیدن توضیحات تهسان،دوباره چانهاش را لمس کرد.
«این... عجیبه.»
«تو، اربابدلسوزی هزارتو، هزارتوفکر رو کامل نمیشناسی؟»
«نه.»
جادوگر انکار کرد.
«من درک کاملی از اینجاآرزوت دارم. یا بهتره بگم، چارهایباشی ندارم جز اینکه داشته باشم.»
در حالی کهبشه به آکاشا خیره شدهآرزوت بود، چشمانش باریک شد.
«ولی متوجه اون الههای که گفتیمیبینمت نشدم. عجیبه. یعنی به زور از ادراکشخص پاک شده؟ پس میشه اینطوری مداخله کرد.»
جادوگر خندید؛دست خندهای تیز وخوشحالم تا حدی برنده.
«واقعاً همه جورکنم چیزی پیدا میشه.نمیرسی خیلی رو مخه.»
«پس هردلسوزی چی هست زیرکنم سر خدایان باستانیه.»
«احتمالاً.»
خدای شیطانی شک داشت کهخوشحالم آکاشا به خدایان باستانی مرتبطبامبا باشد و جادوگر هم موافق بود.
«ما اون الهه رو کاملاً از ادراکمون پاک کردیم. تو، کهآرامی یه بیقاعده هستی، مداخله کردی و تونستی متوجه بشی. وگرنه شاید هیچوقتخودت نمیفهمیدی. و تنها موجوداتی که از پس چنین کارهایی برمیان، خدایان باستانیان.»
تهسان لحظهای خاطراتشبشه را مرور کردمیگم و از او پرسید:
«درباره خدایتکان باستانیای به اسمدوباره غاصب چیزی میدونی؟»
«غاصب؟»
«اونا بهش اشارهکنم کردن. آکاشا همنمیرسی بهش واکنش نشون داد.»
«غاصب...»
جادوگر ساکتتکان شد و بهدوباره فکر فرو رفت.
پس ازدست مدتی، لبداد به سخن گشود.
«یادم میاد. همون خدای باستانی که تو جنگواقعیت گذشته سروکلهش پیدا شد. ولی فکر نکنم هیچوقتبهت جدی حرکتی کرده باشه... یا شایدم اینطور نبوده؟»
با خود زمزمه کرد.
«پاک کردن خودِداد وجود... یا بلعیدن خودِتویی مفهوم... ارزش بررسی داره.»
جادوگر با خوشرویی لبخند زد.
«خوبه. اطلاعات غیرمنتظرهایکنم گیرم اومد. ونمیرسی فقط یه چیز دیگه.»
جادوگر به آرامی بهفکر تهسان نزدیک شد ونمیرسی دستش را دراز کرد.
هرچه دستش بهداد تهسان نزدیکتر میشد،میبینمت حرکتش کندتر میگشت.
«تحسینبرانگیزه.»
برقی عجیبفکر در چشمانمیگم جادوگر درخشید.
«وقتی ثبات خود رو به دست آوردی هم همینطور بود، ولیراضی تو قدرت رهرو زمان رو کاملاً مال خودت کردی. اگه اینطور باشه،اینجوری باید بتونی قدرت بقیه خدایان باستانی رو هم بدون هیچ مشکلی بدزدی.»
تهسان درتکان سکوت بهخوشحالم جادوگر نگریست.
جادوگر که سنگینی آنداد نگاه را حس میکرد،تویی سرش را کج کرد.
«چرا اونجوری نگام میکنی؟»
«هیچی. فقط اینکه، یهفکر جورایی، شاید این چیزی نباشهمیتونی که تو خیلی خوشت بیاد.»
او میتوانست نظمداد و قانون رامیبینمت در هم بشکند.
قبلاً هم اتفاق افتادهداد بود، اما اکنون اینتویی احتمال رو به فزونی بود.
او داشت قدرتهای خدایان باستانیآرزوت را، که از دنیا طردباشی شده بودند، یکییکی به دست میآورد.
این چیزی نبودبشه که موجودات متعالیمیگم از آن خشنود باشند.
«میدونم نگرانتکان چی هستی. ولیدوباره گوش کن، تهسان.»
جادوگر با خونسردی گفت.
«ما قصد نداریمکنم همون اشتباهاتی رونمیرسی بکنیم که اونا کردن.»
«ولی به نظربشه میاد خیلیا هستنمیگم که اینجوری فکر نمیکنن.»
خدای مرگ پیش ازخوشحالم این برای مقابله با اوبامبا در هزارتو مداخله کرده بود.
چهره جادوگر معذب شد.
«... البته، کسایی هستن که اینجورینمیرسی فکر نمیکنن. ولی همونطور که قبلاًزمزمه گفتم، داخل هزارتو هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
با رضایتدلسوزی دستانش رافکر به هم کوبید.
«گپ زدن کافیه. بریمخوشحالم سر اصل مطلب، تهسان.بالبا فکر میکنی چرا ظاهر شدم؟»
«تا منو امتحان کنی.»
خودِ ماموریت،فکر پشت سر گذاشتنآرزوت آزمون جادوگر بود.
دلیل دیگری وجود نداشت.
جادوگر سر تکان داد.
«درسته. اومدم امتحانت کنم.داد تو باید چیزی روتویی به من ثابت کنی.»
«چی رو؟»
«خودت رو.»
جادوگر بهتکان آرامی ازخوشحالم تهسان فاصله گرفت.
با حفظ فاصلهایتکان مشخص، در سکوتدوباره او را نظاره کرد.
حرکاتش شبیه کسیکنم بود که براینمیرسی دوئل آماده میشود.
تهسان اخم کرد.
جادوگر لب گشود.
«ماموریت طبقه ۹۰ سادهست. باخوشحالم قدرتت از سد من بگذر.بامبا اگه موفق بشی، پاکسازیش میکنی.»
«این دیگه چه حرف مفتیه؟»
تهسان خندهای تلخ سر داد.
جادوگر، وجودی متعالی بود.
مطمئن نبود، اما حدس میزدخوشحالم جادوگر در سطح «ماریانا راکیراتاس»بامبا باشد، یکی از برترینها میان متعالیها.
تهسان همفکر متعالی بود، اماآرزوت در پایینترین رده.
شکافی پرنشدنی وبشه دستنیافتنی میانشان دهانمیگم باز کرده بود.
او متغیر ناهنجاری به نام «مرز»میبینمت را در اختیار داشت، اما ایننخواهد به تنهایی حلال تمام مشکلات نبود.
«هر کاری میخوای بکن.داد غیر از قدرت مقدستویی و سیاه، مدام درمانت میکنم.»
«اون دوتافکر که ازمیگم همه مهمترن.»
«شرمنده، ولی تو اونفکر مورد نمیتونم دخالت کنم.نمیرسی فقط قراره باهات مدارا کنم.»
تهسان سر تکان داد.
به نظر نمیرسیدتکان جادوگر قصد تغییردوباره آزمون را داشته باشد.
پس شکایت بیفایده بود.
«شرایط دقیقش چیه؟»
جادوگر لبخندی زدداد و برشی برمیبینمت بدن خود ایجاد کرد.
«این بدن،دست فرم اصلیداد من نیست.»
تهسان همفکر این رامیگم حس میکرد.
برخلاف دیدار قبلی،بشه حس عجیبی ازمیگم بدن جادوگر ساطع میشد.
قدرت و رتبهداد سر جایشان بودند،میبینمت اما انگار توخالی بود.
«این یه عروسکه که مستقیم به خودممیبینمت وصله. اگه بتونی این عروسک رو زخمیشخص کنی، ماموریت طبقه ۹۰ رو تموم میکنی.»
تهسان شمشیرش را بیرون کشید.
جادوگر آرام تماشا میکرد.
به نظر میرسید بهخوشحالم جای حمله، فقط رویبالبا دفاع تمرکز کرده است.
اگر حمله میکرد،تکان تهسان شانسی نداشت،دوباره پس طبیعی بود.
در این صورت، تهسان باید قیدنمیرسی دفاع را میزد و فقط روی درماجراجویی هم شکستن سد دفاعی او تمرکز میکرد.
[شما انباشت جادو را فعال کردید.]
[شما فروپاشی عظیم [نفی] را فعال کردید.]
خوشهای از کرههایخوشحالم قیرگون و درهمتنیدهتویی در جهان تجسم یافت.
تهسان به همین اکتفا نکرد.
هر قدرتیکنم که داشتآرزوت رها ساخت.
جادوی سیاه، قدرت تخریب،دوباره جادو... هر چه در چنتهبعد داشت، هزارتو را پر کرد.
[شما استتار را فعال کردید.]
تهسان بدنش را مخفی کرد.
انبوه قدرتهایداد تهسان به سویمیبینمت جادوگر هجوم بردند.
«تأثیرگذاره.»
جادوگر آرام تحسین کرد.
قدرتهایی که اکنونمیگم ظاهر شده بودند، برایواقعیت نابودی جهان کافی بودند.
تهسان قطعاً قوی بود.
حتی بدون «مرز»،خوشحالم قدرتش چیزی نبودتویی که بتوان نادیده گرفت.
به همینباشی دلیل، جادوگر بهماجراجویی آرامی دست زد.
کیـــنگ.
موجی ازداد نور دردوباره اتاق پخش شد.
موجی بسیار کوچک، مثلدوباره انداختن سنگریزهای در سطحبامبا دریا... هیچ چیز خاصی نبود.
اما قدرتهایی که بازمزمه این موج برخورد کردند،بهت از هم دریده شدند.
فروپاشی عظیم در هم شکست و محوواقعیت شد، و فضای قیرگونِ «بعل» همچون کودکیخیلی که به کناری پرت شود، پس زده شد.
انبوه قدرتهایی که تهسان شلیک کردهتویی بود، در برابر آن موج نورانی،شخص گویی هیچ بودند و ناپدید شدند.
و تهسان تعجب نکرد.
او از قبل میدانست کهماجراجویی جادوگر میتواند قدرتش را مثل خرابحیفه کردن یک قلعه شنی، حذف کند.
هدف تهسان، شکافیمیگم بسیار کوچک ومیتونی فوقالعاده باریک بود.
از میان قدرتهایخوشحالم در حال فروپاشی،تویی تهسان ظاهر شد.
تمام بدنشداد به رنگدوباره خاکستری درآمده بود.
سرتاپایش درباشی «مرز» پیچیدهزمزمه شده بود.
و سپس، گسترش یافت.
[شما قلمرو آشوب را فعال کردید.]
قانون و نظم فروزمزمه ریخت و جهانی مختصبهت به تهسان خلق شد.
مدت زمانشکنم نهایتاً سهآرزوت ثانیه بود.
اما همین کافی بود.
موج نورداد در هم کوبیدهمیبینمت و خرد شد.
تهسان به جلو یورش برد.
[شما انکار احتمال را فعال کردید.]
شمشیرش را لبریز ازدوباره «مرز» کرد و بهبامبا سوی جادوگر خیز برداشت.
«هاه.»
جادوگر نتوانستکنم تعجبش راآرزوت پنهان کند.
آن قدرت، یک ناهنجاری بود.
اگر همانطور رشد میکرد و بهتویی آستانه آنها میرسید، حتی آنها همشخص برای مقابله با آن به دردسر میافتادند.
اما نه اکنون.
«بیا اینجا.»
جادوگر زیر لب زمزمه کرد.
عظمتی درداد آن عروسکدوباره حلول کرد.
جادوگر دستش را دراز کرد.
شمشیر تهسانکنم در دستآرزوت او گرفتار شد.
کاگاگاگاک!
مردمکهای تهسان گشاد شد.
آن رنگ خاکستری که تاماجراجویی الان همه چیز را میشکست،داشتم نتوانست بدن جادوگر را بشکافد.
تهسان چیز عجیبی راآرزوت حس کرد که دستراضی جادوگر را پوشانده بود.
«اون...»
آن نوعی قانون بود.
قانونی که حتی در «قلمروماجراجویی آشوب» هم ناپدید نمیشد وداشتم تمام بدن جادوگر را پوشانده بود.
تهسان فشارکنم بیشتری بهآرزوت شمشیر آورد.
«مرز» مانند انفجاری موج برداشت.
اما نتوانست نفوذ کند.
قانونی که به «مرز»زمزمه برخورد میکرد، قطعاً دربهت حال فروپاشی و شکستن بود.
اما قانونیکنم جدید بلافاصله فضانمیرسی را پر میکرد.
«مرز میتونه قوانین رو بشکنه، ولی یهبالبا کم زمان میبره. پس سادهست. اگه فضای شکستهشدهاحتمال رو دوباره پر کنم، مرز به من نمیرسه.»
جادوگر به سبکیخوشحالم گفت و مشتشتویی را محکم کرد.
در آن لحظه،آرامی تهسان نیروی دافعهبودی شدیدی حس کرد.
بدنش به عقب پرتاب شد.
نه میتوانستداد مقاومت کند ومیبینمت نه ضدحمله بزند.
در یک آن، بهدوباره پرواز درآمد و بهبامبا دیوار هزارتو کوبیده شد.
کوووونگ!
تهسان دندانقروچه کرد.
«ثبات خود»داد او دردوباره حال شکستن بود.
شوک راداد تحمل کرددوباره و برخاست.
جادوگر دستشباشی را بهزمزمه آرامی تکان داد.
«اون قدرت قطعاً قویه، ولی هنوزمیتونی نمیتونی درست مدیریتش کنی. یعنی چیزیماجراجویی نیست که نتونم از پسش بربیام.»
جادوگر با خوشرویی گفت.
«ما خدایانداد باستانی رودوباره شکست دادیم.»
خدایان باستانی کسانی بودند کهماجراجویی در قوانین جهان مداخله میکردند، آنهاحیفه را میشکستند و به فساد میکشاندند.
آنها قطعاًکنم از تهسانِآرزوت فعلی قویتر بودند.
و خدایانداد آنها رادوباره شکست داده بودند.
طبیعی بود کهخوشحالم تدابیری علیه فروپاشی نظمبالبا و قانون داشته باشند.
«با همچین استفادهآرامی معمولیای دستت به منخیلی نمیرسه. ولی بازم... تحسینبرانگیزه.»
تحسین درکنم چهره جادوگرآرزوت موج میزد.
«اینکه تو یه زمان کوتاه، قلمرو منو تابامبا این حد فرسوده کنی... حتی خدایان باستانی هم بهوجود این اندازه تقلا میکردن. تو واقعاً یه چیز دیگهای.»
«به نظرداد نمیاد فقط داریمیبینمت باهام مدارا میکنی.»
«شرمنده، شرمنده. ولیآرامی باید از خطبودی مبنا عبور کنی.»
جادوگر خندید.
«میدونی اونداد پایین چیدوباره منتظرته، مگه نه؟»
تهسان پاسخی نداد.
اما منظور جادوگر را فهمید.
او اکنون در پایینترینآرزوت سطح بود، اما بهراضی قلمرو تعالی رسیده بود.
و هفتمین قطعهخوشحالم از خدایان باستانیتویی را شکست داده بود.
او به راحتی بر حمله ترکیبیتویی دو نامیرا پیروز شد و حتیشخص تجسم خدای آتش را در هم کوبید.
پس از اینآرامی به بعد، بابودی چه موجوداتی روبرو میشد؟
پاسخ دشوار نبود.
خودِ خدایانداد باستانی ودوباره موجودات متعالی.
کسانی کهداد جهان رادوباره کنترل میکردند.
آنها کسانی بودندآرامی که در طبقه ۹۰خیلی سد راه تهسان میشدند.