چپتر 447: هفتمین بازگشت، زمین (۱)
0وقتی تهسان به مچبندرقابت علاقه نشان داد، فروشندهشدن گفت: «تجهیزات خوبیه. طالبشی؟»
«پول ندارم.»
قیمت مچبند+۱۰٪ دو میلیونهوش طلا بود.
تهسان تنهابخرد یک و نیمحلقهها میلیون طلا داشت.
حتی اگر تمام تجهیزاتدیگر اضافیاش را میفروخت، بازروی هم از پس خریدش برنمیآمد.
«حیف شد.»
تجهیزاتی که بدونحلقهها هیچ پیششرطی، آسیبدوقلو دریافتی را نصف میکرد.
ارزشش ورای کلمات بود.
اگر همراه با «استقامت» استفادهحمله میشد، او تنها ۲۵ درصدکسی از آسیب را دریافت میکرد.
در میان تجهیزاتی که لیحلقهها تهیئون به تن داشت، این قطعهدیگر میتوانست برای جایگاه نخست رقابت کند.
اما او طلا کم داشت.
با نزدیک شدن زمان بازگشت بهاما زمین، باید حداقل یک قطعه تجهیزات میخرید،حداقل بنابراین نمیتوانست بیش از این پسانداز کند.
«حتی اگهآنها میخریدمش همترکیب وضعیت ناجور میشد.»
مشکل خود مچبند بود.
تهسان پیش از اینآنها مچبند حاصل از «تغییردوقلو جهان» را در اختیار داشت.
مچبندی که در قوانین جهاندست مداخله میکرد، از نظر ارزشکرد دستکمی از آن مچبند تیره نداشت.
با اینتصمیم حال، هنوز همبخرد مایه افسوس بود.
تهسان افکارش راحمله کنار زد واعطاشده به سایر تجهیزات نگریست.
پس از گشتحلقهها و گذاری کوتاه، تصمیمیکی گرفت چه چیزی بخرد.
«تزیینات.»
و در میان آنها، حلقهها.
با ترکیب حلقههای دوقلوچیزی در یکی، میتوانست یکحلقهها حلقه دیگر هم دست کند.
باید آنجایگاه جای خالیرقابت را پر میکرد.
تهسان روی حلقهها تمرکز کرد.
و یکی را برگزید.
[حلقه انتقام مکرر]
[قدرت +۱۰٪]
[چابکی +۱۰٪]
[هوش +۱۰٪]
[قدرت حمله +۵۰۰]
[حلقهای اعطاشده توسط کسی که بر قلمرو انتقام حکم میراند، به برگزیدهاش.]
[آسیبی برابر با آسیب دریافتی را انباشته میکند که میتوان آن را به اراده خود آزاد کرد.
پس از نبرد بازنشانی میشود.]
[۱,۵۰۰,۰۰۰ طلا]
آمار پایه عالینخست بود و یکاما اثر ویژه هم داشت.
آسیب وارده را جمع+۵۰۰ میکرد و میتوانست به عنوانقلمرو یک قدرت واحد استفاده شود.
تنها پس از استفاده در نبرددوقلو مطمئن میشد، اما در حال حاضر،خالی سلامتی تهسان بیش از ۳۰۰,۰۰۰ بود.
اگر آن مقدار آسیب راخالی انباشته و رها میکرد، میتوانستانتقام به قدرتمندی یک ضربه مهلک باشد.
«همینو برمیدارم.»
«اونو؟ خوبه.»
تهسان طلاهوش را پرداخت وحلقهای حلقه را خرید.
فروشنده در حالی کهترکیب اجناس را مرتب میکرد،حلقه مچبند تیره را تکان داد.
«اون یکی+۱۰٪ جالب بههوش نظر میرسید.»
«طلا ندارم،یکی جایگاه تجهیزممدیگر پره. مشکلی نیست.»
«خب، بعداً بهم بگو.رقابت بستگی داره برام چیکارشدن کنی، شاید همینجوری دادمش بهت.»
فروشنده پوزخندی زد.
تهسان او رادست پشت سر گذاشت وتمرکز انجمن را باز کرد.
زمان زیادی+۱۰٪ تا بازگشتهوش باقی نمانده بود.
گفتگوهای بسیاریبخرد در انجمنآنها جریان داشت.
اتحاد تمام بشریت.
مردم از اینگرفت واقعیت بسیار هیجانزدهتزیینات به نظر میرسیدند.
تهسان نیز به آنها پیوست.
در حالی که با رهبران هر گروه،یکی بازیکنان حالت تنها و درباره وقایع زمینتمرکز صحبت میکرد، الیور کان پیامی عجیب ارسال کرد.
[الیور کان [سخت]: شایدهوش گفتنش قدیمی به نظراعطاشده بیاد، ولی بشریت یکی شده.]
[دانیل دارمونت [سخت]: ...آره.]
در میان کشورهای بازمانده،رقابت کسانی بودند که پیش اززمان این با یکدیگر دشمنی داشتند.
اما در برابرحمله دشمنی به نام خدایانتوسط نزول، همه یکی شدند.
[الیور کان [سخت]: اگهجای همه مهاجمها رو شکست بدیم،برگزید میتونیم صلح رو پیدا کنیم؟]
[آملیا آیرین [تنها]: چرت نگو.
میدونی چند نفر مردندیگر و کشتن تا بهروی اینجا برسیم؟ همچین اتفاقی نمیافته.]
[الیور کانجایگاه [سخت]: حداقل میتونیمکند امید داشته باشیم.
خیلی خستهکنندهست که فکر+۵۰۰ کنیم حتی بعد از اینقلمرو همه ماجرا، بازم جنگ میشه.]
آنها به صحبت ادامه دادند.
احساساتشان را مرتبچابکی کردند و درباره+۵۰۰ استراتژیها بحث کردند.
آن زمان کوتاه نبود.
بسیار طولانی بود.
و اکنون،تصمیم بازگشت به زمینبخرد واقعاً نزدیک بود.
[الیور کانهوش [سخت]: پس+۵۰۰ وقتشه جمعوجور کنیم.
بیایین همگیآنها زنده بمونیم وحلقههای همدیگه رو ببینیم.]
[کیم هوییئون+۱۰٪ [سخت]: تهسان،هوش بعداً میبینمت.]
[لی تهیئونیکی [تنها]: تودیگر زمین میبینمت.
یه چیز غافلگیرکننده بهت میگم.]
[آملیا آیرینهوش [تنها]: منتظرش+۵۰۰ باش، کانگ تهسان.
قدرت تغییریافتهمو بهت نشون میدم!]
تهسان لبخند کمرنگی زد.
[کانگ تهسان [تنها]: مشتاقانه منتظرم.]
پاسخ کوتاهی داد.
همزمان، جهان در هم پیچید.
هزارتو محو شدحلقهها و دنیای او،دوقلو زمین، پدیدار گشت.
تهسان در برابردست نیرویی که اوروی را میکشید مقاومت نکرد.
و به زمین رسید.
[آغاز مأموریت ویژه]
[شما دو روز فرصت دارید.
نظم را برقرار کنید و برای جابهجایی و نبردهای پیشرو آماده شوید.]
[هرچه نفوذ بیشتری داشته باشید، هنگام بازگشت به هزارتو امتیاز بیشتری کسب خواهید کرد.]
«دو روز، ها.»
تهسان نگاهش را چرخاند.
آنچه دید،جایگاه جهانی ویران وکند مردمی بیشمار بود.
مردم سردرگم نبودند.
دلهایشان را قرصحلقهها کردند و به سرعتیکی به حرکت در آمدند.
چه از قبل هماهنگ کرده بودندروی چه نه، به سرعت شروع بهقدرت جمع شدن دور افراد خاصی کردند.
پس از حدودچابکی هفت بار بازگشت، مردمحلقهای دیگر متخصص شده بودند.
و آنهابخرد تهسان راآنها پیدا کردند.
«ووه!»
«ارباب تهسان!»
آنها به سمتش فریاد کشیدند.
میخواستند او+۱۰٪ را پرستش کنند،حمله اما تردید داشتند.
«چرا اینقدر زیادن؟»
«این دنیایجایگاه توئه؟ همهجا انرژیکند وحشتناکی حس میکنم.»
بلدینگکیا زبانش را به نشانهحلقههای تأسف تکان داد و دیانادست با چهرهای گرفته به آسمان نگریست.
ظاهر این دو نفر،جای که آشکارا متفاوت بود،کرد مردم را گیج کرد.
کیم هوییئون به سرعتچیزی مردم را جمع کردحلقهها و اطلاعات را گردآوری نمود.
سپس کسانی را کهرقابت رهبری را بر عهده داشتندزمان در یک جا جمع کرد.
اما آنهاهوش در صحبت+۵۰۰ کردن تردید داشتند.
زیرچشمی به تهسان نگاه میکردند.
بلدینگکیا ودیگر دیانا درجای کنارش بودند.
بلدینگکیا پس از نگاهآنها کردن به آنها زمزمهدوقلو کرد: «اینا فرق دارن.»
کیم هوییئون با احتیاطچیزی پرسید: «اِمم، تهسان، ایناییحلقهها که کنارتن کی هستن...؟»
با یک نگاهحمله آشکار بود کهاعطاشده موجوداتی معمولی نیستند.
بِلدینگکیا ظاهری غربیدست داشت، اما متعلق بهتمرکز دنیایی کاملاً متفاوت بود.
حسی کهبخرد منتقل میکردند، شباهتیحلقهها به انسانها نداشت.
دیانا حتیتصمیم فراتر ازچیزی او بود.
موهای طلایی بلندش زیبایی+۵۰۰ خیرهکنندهای داشت و وقاریکسی خاص در رفتارش دیده میشد.
حقیقتاً شبیه یک شاهزادهخانم بود.
فراتر ازبخرد همه، حضورش سنگینحلقهها و خردکننده بود.
هرچند قدرتشان را تا حدبخرد ممکن سرکوب کرده بودند، اماحلقههای واضح بود که موجوداتی عادی نیستند.
تهسان پاسخ داد: «کمکیها.»
«کمکی...؟»
«تو حالت تنها، موجوداتی به اسم انپیسیحلقههای وجود دارن. من باهاشون قرارداد بستم. قولخالی دادن تو بازگشت به زمین کمکمون کنن.»
«هوم. پس یعنی فضاییان؟»
«از دید ما، آره.»
موجی ازدیگر شگفتی درجای میانشان گذشت.
انپیسیها تنهابخرد در حالتآنها تنها وجود داشتند.
تهسان و لی تهیئون درباره آنهاتزیینات شنیده بودند، اما این نخستین باریکی بود که آنها را از نزدیک میدیدند.
«میدونستم تو جهان تنها+۵۰۰ نیستیم، ولی ملاقات اینجوریکسی یه حس عجیبی داره.»
«نیازی به تعجبدست نیست. ما اومدیمروی اینجا که کمکتون کنیم.»
دیانا بابخرد صدایی نرمآنها سخن گفت.
لبخند ملایمشتصمیم بلافاصله توجه همهبخرد را جلب کرد.
لی تهیئون با چهرهای+۵۰۰ که گویی از چیزیکسی آزرده بود، به آنها نگریست.
کیم هوییئون بهسرعت برجای خود مسلط شد وکرد با آرامش خوشآمد گفت.
«از این بهتزیینات بعد، لطفاً هوایترکیب ما رو داشته باشین.»
دیانا گفت:تصمیم «بیایین با همبخرد از پسش بربیاییم.»
کیم هوییئون سری تکان داد.
«پس بیایین سازماندهی رو شروعخالی کنیم. خوشبختانه، موقع پایین رفتنانتقام تو هزارتو آدمای زیادی نمردن.»
در زندگی پیشین، پس از نزولترکیب فراتر از سطحی مشخص، افراد بسیاریدست بهشدت مجروح شده یا جان باخته بودند.
دشواری هزارتو به تدریج افزایش مییافت،تزیینات اما از آنجا که تعدادشان زیادیکی بود، توانسته بودند مشکل را مدیریت کنند.
«الان تا کجا رفتین پایین؟»
«بازیکنای حالتدیگر سخت بهجای طبقه ۷۷ رسیدن.»
«من تو طبقه ۵۸ هستم.»
«منم ۷۲.»
کانگ جونهیوکهوش و لی+۵۰۰ تهیئون پاسخ دادند.
نگاه همه برایدست لحظهای به سمتروی لی تهیئون چرخید.
«تو واقعاً... سریعی.»
«کسایی هستن که ازچیزی منم سریعترن. تهسان، توحلقهها به چند طبقه رسیدی؟»
تهسان پاسخ داد: «طبقه ۸۷.»
شوکی خاموشدیگر فضا راجای پر کرد.
«... واقعاً دیگه چیزی نمونده.»
«همونطور که قبلاً گفتم،چیزی نمیدونم. ممکنه از طبقهحلقهها ۹۰ به بعد تغییر کنه.»
بررسی کلی به پایان رسید.
باقی مسائل مربوطدست به فرماندهی بود،روی بنابراین تهسان دخالتی نکرد.
او بِلدینگکیا وتزیینات دیانا را بهترکیب حاشیه کمپ برد.
بِلدینگکیا نچی کرد:گرفت «یه چیزایی ازت شنیدهآنها بودم، ولی واقعاً متفاوته.»
«به طبقه ۷۷ رسیدین؟ این فراتر از توانکسی منه. هزارتو دوپاره شده. این حتی بدتر ازمیکند خدای نزوله. خدای نزول تا کجا میتونه پیش بره؟»
تهسان درباره حالتهایدست آسان، معمولی وروی سخت برایشان توضیح داد.
اما اشارهای نکردتزیینات که حالت تنهاترکیب کپی شده است.
پذیرش این واقعیت کهچیزی انپیسیها نیز کپی شدهاند،حلقهها ممکن بود برایشان دشوار باشد.
از آنجا که جادوگر راهیحلقهای یافته بود، تهسان قصد داشتحکم این موضوع را به او بسپارد.
به همین دلیل بودجای که هنگام ملاقات با لیبرگزید تهیئون سوءتفاهمی پیش آمده بود.
«وایی... دیدنشبخرد به این شکلحلقهها حس عجیبی داره.»
لی تهیئون باگرفت حالتی غریب بهتزیینات بِلدینگکیا نگاه کرد.
او در زندگی گذشته+۵۰۰ و حال، دو بارکسی بِلدینگکیا را ملاقات کرده بود.
اما نتوانستهدیگر بود آرزوی بِلدینگکیاخالی را برآورده کند.
اکنون بِلدینگکیابخرد به آرزویش رسیدهحلقهها و اینجا بود.
نمیتوانست جلویتصمیم حس عجیبشچیزی را بگیرد.
بِلدینگکیا نیز کنجکاوحمله به نظر میرسید وتوسط از لی تهیئون پرسید.
«کارت خیلیدیگر خوبه. نه، توخالی سطح قابلتوجهی هستی.»
«طبیعیه. منبخرد واقعاً دارم هزارتوحلقهها رو پاکسازی میکنم.»
«هوم؟ ولیتصمیم یادم نمیاد توبخرد رو دیده باشم.»
«خب، دلیلی داره.»
لی تهیئون بادست چهرهای شرمنده موضوعروی را عوض کرد.
او شروعبخرد به صحبتآنها با تهسان کرد.
«گفتی طبقهتصمیم ۸۷؟ همون طبقههاییانبخرد که من میشناسم؟»
«نه. بیشتر طبقهها تغییر کردن.»
«فکرشو میکردم... خب، با وجود تو،روی طبقههایی که من به سختی ردقدرت کردم رو راحت پاکسازی میکنم. پس منطقیه.»
«تو طبقه ۷۲تزیینات احتمالاً با راهنمایانترکیب گناه روبرو شدی.»
لی تهیئون باگرفت افتخار گفت: «شدم.تزیینات جنگیدم و بردم.»
تهسان کمی متعجب شد.
طبق قضاوت او، لیجای تهیئون هنوز آنقدر قوی نبودبرگزید که راهنمایان را شکست دهد.
«با کی جنگیدی؟»
«پادشاه روح آتش، ویشنو.»
«تونستی دنیایهوش پادشاه رو+۵۰۰ تحمل کنی؟»
«من قدرت بانودست ماریا رو دارم.روی با اون پاکش کردم.»
«... حذف انتخابی، هان.»
ویشنو بهتصمیم جز دنیای پادشاه،بخرد قدرت چندانی نداشت.
تهسان تنها پس از استفاده ویشنو ازتوسط دنیای پادشاه به مشکل خورده بود؛ پیش ازانباشته آن، بدون کارتهای ویژه دست برتر را داشت.
با ایندیگر حال، پیروزی لیخالی تهیئون شگفتانگیز بود.
او بهبخرد اندازه کافیآنها قوی شده بود.
«سعی کن باگرفت بِلدینگکیا اونجا مبارزه کنی.آنها حریف خوبی برات میشه.»
لی تهیئون با اکراه+۵۰۰ پاسخ داد: «فکر نکنم بتونمقلمرو شکستش بدم... ولی تلاشمو میکنم.»
او به سمت بِلدینگکیا رفتخالی و او را به مبارزه طلبید،مکرر که بِلدینگکیا با کمال میل پذیرفت.
نبرد آغاز شد.
لی تهیئون مذبوحانهگرفت مقاومت کرد اماتزیینات در نهایت شکست خورد.
با اینهوش حال، به+۵۰۰ مبارزه ادامه داد.
کیم هوییئون که نبردشانجای را تماشا میکرد، فریادکرد زد: «تو قوی هستی.»
«اون دیاناست؟ اونم همینطوره؟»
«خیلی قویتر. حتی اگهچیزی لی تهیئون و بِلدینگکیا باترکیب هم متحد بشن، حریفش نمیشن.»
«واقعاً؟ شگفتانگیزه.»
کیم هوییئوندیگر مشتش راجای گره کرد.
«با وجود اونتزیینات دو نفر، باید بدونحلقههای دردسر زیادی زنده بمونیم.»
تهسان چیزی نگفت.
میان زندگی گذشتهحمله و حال تغییراتاعطاشده بسیاری رخ داده بود.
مأموریت زمین نیز تفاوتی نداشت.
خاطرات گذشتهبخرد شاید دیگرآنها چندان مفید نبودند.
خدای نزول به شکلی جدیبخرد تهسان را هدف قرار میدادحلقههای و سعی میکرد مردم را بکشد.
اما آنها پیروز میشدند.
مثل همیشه.
دو روز گذشت.
مأموریت جدیدی آغاز شد.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.