چپتر 540: چپتر ۱۹۷ - جلد ۲۲، چپتر ۱۸: صندوقچه گنج غاصب (۱)
0[کانگ تهسان]محدودیتهای [تنها]: «پس،داره دقیقاً چی شد؟»
لی تهیئون بابودند کمی مکث و تردیدقدرتی لب به سخن گشود.
[لی تهیئون] [تنها]: «منحسی کنترل مستقیم خود نیرویمقدار فیزیکی رو به دست آوردم.»
[کانگ تهسان]چنین [تنها]: «کنترل؟ واقعاًبودند همچین اجازهای دادن؟»
تهسان غافلگیر شد.
میدانست که قدرت اعطا شده است، اماجواب هرگز تصور نمیکرد که این قدرت، کنترلِمقدار خودِ نیروی فیزیکی را نیز در بر بگیرد.
انتظار نداشت دامنهبودند این اجازه تااندک این حد گسترده باشد.
اما لیتواناییای تهیئون فرض اوحتی را رد کرد.
[لی تهیئون] [تنها]: «فکر کنم بد منظورمو رسوندم. کنترلو به دست آوردم، ولیبودند محدودیتهای مشخصی داره. فقط رو بدن خودم جواب میده، میفهمی؟ یه همچین حسی داره.آورده تازه همون محدودیتها هم به مقدار نیروی فیزیکیای که میتونم تولید کنم بستگی داره.»
[دانیل دارمونت] [سخت]: «با این حال، مقداربازیکنان پایه نیروی فیزیکیای که میتونن ازش استفاده کننکند بیشتر شده. اونقدر واضحه که میشه حسش کرد.»
[لی تهیئون] [تنها]: «تازه گرفتمش، واسه همین هنوز کامل ازش سر در نیاوردم.محدودیتها ولی کاملاً مطمئنم که خیلی بیشتر از این حرفاست. از چیزایی که به اشتراککنن گذاشتن، به نظر میرسید میتونن تو مقیاس کوچیک با نیروی فیزیکی تداخل ایجاد کنن.»
برخلاف تهسان که میتوانست قوانین فیزیکی کل جهانقدرتی را به سلطه درآورد و هر حرکتی را باتواناییهایی زور پیش ببرد، آنها از چنین تواناییای بیبهره بودند.
اما حتی همان مقدارحسی اندک نیز قدرتی مهیبمقدار و ویرانگر به شمار میرفت.
تمام بازیکنان روی زمین تواناییهایی بهزور دست آورده بودند که میتوانست دربیبهره مفاهیم بنیادین جهان کنونی تداخل ایجاد کند.
لی تهیئونچنین با ناباوریبیبهره زمزمه کرد.
[لی تهیئون] [تنها]: «همچین قدرتی روبدن دادن... اونم بدون هیچ هزینهای؟ تهسان، توهمون اینو به همه بازیکنای روی زمین دادی؟»
[کانگ تهسان] [تنها]: «آره.»
[ایچیجو ئیکا] [سخت]: «اوه...»
همهمهای ازچنین شگفتی دربیبهره میانشان پیچید.
حتی خود تهسان نیزشمار انتظار نداشت چنین حجمروی عظیمی از قدرت را ببخشد.
با در نظر گرفتن سطح قدرتیبدن که موجودات متعالی پیش از این اعطاهمون کرده بودند، این اتفاقی کاملاً غیرعادی بود.
با کمیمشخصی تأمل، دلیلفقط آن را دریافت.
موجودات متعالیبیبهره درون هزارتو ازهمان ضعیفان بیزار بودند.
آنچه میخواستند ببینند، تقلا و دستوپازدنِ ناامیدانه برایقدرتی بقا بود، نه فانیانی که قدرت را بهزمین این سادگی و حاضر و آماده دریافت کنند.
به همین دلیل در اعطای قدرت به شدتمقدار خساست به خرج میدادند و تنها به فانیانِحال برگزیدهای که مورد پسندشان واقع میشدند، قدرتی محدود میبخشیدند.
اما تهسان تفاوت داشت.
او هیچ علاقهایویرانگر به نبردهای مرگتمام و زندگی بازیکنان نداشت.
تنها دغدغهاش بقای آنها بود.
نیازی نمیدیدمشخصی قدرتی را کهبدن میبخشد محدود کند.
«پس از همونبیبهره اول تا اینهمان حد امکانپذیر بود.»
خندهای خشکجهان بر لباندرآورد تهسان نقش بست.
این حقیقتی بود که تابودند پیش از رسیدن به تسلطمهیب کامل، از آن بیخبر مانده بود.
[کانگ تهسان] [تنها]: «خوبداره ازش استفاده کنین. بایدجواب خیلی به درد بخوره.»
[لی تهیئون] [تنها]: «حسحتی میکنم فراتر از یهمهیب چیز به درد بخوره...»
لی تهیئون بازیکنی بود که ازهمون پیش قدرتهای یکی دیگر از متعالیها،بستگی یعنی ماریا، را در اختیار داشت.
از این رو، بهتر ازحرکتی هر کس دیگری سطح قدرتی راتواناییای که تهسان بخشیده بود، درک میکرد.
این قدرت، همتراز بابیبهره مهارت انتخاب و طرداندک کردنِ خود او بود.
هرچند قدرت خالص این مهارت پایین بود، اماروی برخلاف انتخاب و طرد کردن، کنترل فیزیکی اعطاشده میتوانستزمزمه به صورت پیوسته و مداوم مورد استفاده قرار گیرد.
به بیان ساده، لی تهیئون بر این باور بود که اگرحسی بتواند این قدرت را به درستی به کار گیرد، حتی یک بازیکنحال حالت معمولی نیز میتواند شانهبهشانه در برابر یک بازیکن حالت سخت بایستد.
البته تسلط کامل بر آن قدرت غیرممکن بود، امامیفهمی با توجه به شکاف مهارتی میان حالتهای مختلف، همینبستگی مقدار نیز به خودی خود یک معجزه محسوب میشد.
[لی تهیئون]تواناییای [تنها]: «واقعاًبودند مشکلی نیست؟»
[کانگ تهسان] [تنها]: «مهم نیست.»
[لی تهیئون]مهیب [تنها]: «خبشمار پس. خیلی ممنون.»
[دانیل دارمونت] [سخت]: «ممنونم...»
[الیور کان] [سخت]: «زبونم قاصره.»
کلمات تشکر وسلطه قدردانی یکی پس ازپیش دیگری به نمایش درآمدند.
با بررسی انجمن، مشخص شد کهحتی آشوبی در میان بازیکنان حالت آسانشمار و حالت معمولی به پا شده است.
با نگاهی به گذشته، مهارتهایی که بهبازیکنان دست آورده بودند همگی کاملاً پیشپاافتاده بودند؛کنونی هیچکدام برای تهسانِ کنونی ارزش و معنایی نداشتند.
برای آنها، قدرت تهسان بایدفقط نیرویی مطلق و بیبدیل جلوه میکردحسی که هرگز نظیرش را ندیده بودند.
غریو شادی سرداره دادند و نامخودم تهسان را فریاد زدند.
تماشای اینبیبهره صحنه چندانحتی هم ناخوشایند نبود.
تهسان که ناگهانبیبهره چیزی به خاطرشهمان آمده بود، پرسید.
[کانگ تهسان]جهان [تنها]: «جادویدرآورد سیاه چی شد؟»
به لطف موهبت خدای شیطانی،میرفت بازیکنان زمین توانسته بودند جادویتواناییهایی سیاه را به کار گیرند.
اما از آنجا که تمام شیاطینبدن به دست تهسان کشته شده بودند،تازه جادوی سیاه نیز از بین رفته بود.
[لی تهیئون] [تنها]: «یه چیزی تغییراندک کرده. میگن الان میتونیم انرژی شیطانی روبازیکنان آزادانهتر کنترل کنیم؟ خیلی خالصتر از قبله.»
[کانگ تهسان] [تنها]:میفهمی «پس خدای شیطانیهمون یه کمکی کرده.»
ظاهراً خدای شیطانی شخصاًبیبهره کنترل انرژی شیطانی رااندک به آنها واگذار کرده بود.
این خبر خوبی بود.
تهسان بامحدودیتهای دقت بهداره فکر فرو رفت.
دیگر چهمشخصی چیزی میتوانستفقط به آنها ببخشد؟
گفتگوی آنها تقریباً به پایانهمان رسیده بود، اما تهسان هنوزشمار انجمن را ترک نکرده بود.
[کانگ تهسان]میده [تنها]: «آملیا. کانگتازه جونهیوک. بیاین اینجا.»
[آملیا آیرین] [تنها]: «ها، بله؟»
[کانگ جونهیوک] [تنها]: «من؟»
هر دو جا خوردند،حتی اما تهسان توجهی بهمهیب این موضوع نشان نداد.
پنجره گفتگویی بازبیبهره کرد و هر دویاندک آنها را فرا خواند.
[آملیا آیرین] [تنها]: «چی شده؟»
[کانگ جونهیوک]مهیب [تنها]: «هیونگ، چیه؟میرفت مشکلی پیش اومده؟»
با اضطراب پرسیدند،داره اما دلیل احضارشانخودم توسط تهسان این نبود.
[کانگ تهسان]تواناییای [تنها]: «شما دوحتی تا رسولهای منین.»
آنها مستقیماً بهسلطه تهسان متصل بودند؛زور زیردستان بیواسطه و وفادارش.
[کانگ تهسان] [تنها]: «تاثیرشمار این قدرت برای شماروی یه کم فرق کرده؟»
[آملیا آیرین] [تنها]:داره «آه، همینو میخواستیخودم بپرسی؟ الکی نگران شدم.»
آملیا پیش ازبیبهره آنکه حرفش را ادامهاندک دهد، غرولند کوتاهی کرد.
[آملیا آیرین] [تنها]: «بدون اینکه چیزی واسه مقایسه داشتهآنها باشیم، سخته با اطمینان بگیم، ولی حس میکنم میتونیم کارایویرانگر بیشتری نسبت به چیزی که لی تهیئون گفت انجام بدیم.»
[کانگ جونهیوک] [تنها]: «منم نمیتونم خوب توضیحش بدم...روی ولی فرق داره. انگار یکم پیشرفتهتره؟ به نظرناباوری میرسه یه تسلطی هم رو محیط اطرافمون داریم.»
از آنجا که مقام رسول راخودم داشتند، ظاهراً سهم بیشتری از اینهمون قدرت به آنها اعطا شده بود.
تهسان پیامهایشانبیبهره را خواند وهمان تصمیمش را گرفت.
[کانگ تهسان]میده [تنها]: «یهحسی لحظه صبر کنین.»
تهسان قدرتچنین خود رابیبهره متمرکز کرد.
این بارمهیب خبری ازشمار نیروی فیزیکی نبود.
این قدرتِ مرز بود.
جانورانِ مرز با تراکمیفقط هولناک در درون تهسانمیده شروع به خزیدن کردند.
و او قصد داشتحتی این قدرت را بهمهیب رسولان خود منتقل کند.
[آملیا آیرین] [تنها]: «...ها؟»
[کانگ جونهیوک] [تنها]: «صـ-صبر کن.»
آملیا و کانگمشخصی جونهیوک با احساس ناخوشایندیخودم عجیب، دچار وحشت شدند.
تهسان بهمشخصی جانوران فرمانفقط داد: «تسخیرشون کنین.»
غرشی به گوش رسید.
اما جانوران امتناع کردند.
گویی نمیخواستند از کنار تهسان دورتمام شوند؛ در برابر ورود به بدنمفاهیم آملیا و کانگ جونهیوک مقاومت میکردند.
«خفه شین.»
تهسان اخم کرد.
اگر قبل از این بود،حرکتی شاید اوضاع فرق میکرد، اماچنین حالا مرز به تهسان تعلق داشت.
به عنوانمهیب قدرت او، کاملاًمیرفت مطیع فرمانش بود.
بنابراین قصدمشخصی نداشت هیچگونهفقط مخالفتی را بپذیرد.
تهسان باتواناییای اعمال زور، مرزحتی را سرکوب کرد.
غرش خفهایجهان به نشانه اعتراضحرکتی به گوش رسید.
اما دیگرمهیب مقاومتی درشمار کار نبود.
تنها بخش کوچک و ناچیزیبدن از جانوران در وجود آملیاحسی و کانگ جونهیوک جای گرفتند.
[آملیا آیرین] [حالت تنها]: یه لحظه صبر کن، تهسان.
این دیگه چیه...
[کانگ جونهیوک] [حالت تنها]: اِ...
[کانگ تهسان] [حالت تنها]: گرفتینش؟
[کانگ جونهیوک] [حالت تنها]: گرفتیمش، ولی... این دیگه چیه؟
[کانگ تهسان] [حالت تنها]: خوبه.
ساکنان این جهانمشخصی قادر به پذیرشبدن خاکستریِ خاکسترگون نبودند.
بنابراین تهسان نمیتوانست مرزحتی را به طور کاملمهیب به آنها واگذار کند.
اما آملیا و کانگ جونهیوکتازه رسولان او بودند؛ جانهایی کهمیتونم مستقیماً به روحش متصل شده بودند.
به همین دلیل، شانسیبیبهره وجود داشت که بتواننداندک خاکستریِ خاکسترگون را بپذیرند.
با تکیه بر همینداره احتمال، آن را اعطاجواب کرد و موفق هم شد.
آنها تنها بخشبودند کوچکی از مرزاندک را به دست آوردند.
[آملیا آیرین] [حالت تنها]: ...این چه جور قدرتیه؟ اصلاً نمیفهممش.
[کانگ تهسان] [حالت تنها]: خودتون باید سر از کارش دربیارین.
حتی خود تهسانمیفهمی هم دقیقاً نمیدانستهمون این چه مفهومی است.
درک و مدیریت اینبیبهره قدرت، حالا بر عهدهاندک خود آن دو بود.
«ببینیم چی میشه.»
تهسان هم کنجکاو بود.
اینکه دیگرانمیده چگونه با خاکستریِتازه خاکسترگون کنار میآیند.
شاید هیچ معنایی نداشت،بیبهره و شاید هم معنایاندک عظیمی در بر داشت.
در صورت نیاز میتوانستداره آن را پس بگیرد،جواب پس جای نگرانی نبود.
تنها قدرت باقیمانده،بودند آخرین مورد بود:اندک تصاحب نیروی روح.
اما حتی تهسانمیفهمی هم از اینهمون بخش دست کشیده بود.
نمیتوانست قدرتی را کهبیبهره خودش هم قادر به کنترلقدرتی کاملش نبود، به دیگران بسپارد.
[کانگ تهسان] [حالت تنها]: تمام تلاشتونو بکنین.
[آملیا آیرین] [حالت تنها]: خب... اصلاً نمیدونم چی باید بگم.
ممنون.
[کانگ جونهیوک] [حالت تنها]: ممنونم.
واقعاً.
آملیا و کانگتواناییای جونهیوک مراتب سپاسگزاریحتی خود را ابراز کردند.
درست زمانی که تهسان قصدفقط داشت از انجمن خارج شود، پیامیحسی از لی تهیئون به دستش رسید.
[لی تهیئون] [حالت تنها]: آه، راستی.
تهسان، یه خلاصه دستوپاشکسته از ماریا شنیدم.
[کانگ تهسان] [حالت تنها]: به این زودی خبرا رسید؟
[لی تهیئون] [حالت تنها]: خیلی سختی کشیدی.
واقعاً.
خیلی قویتر شدی.
لی تهیئونمشخصی عمیقاً شگفتزدهفقط شده بود.
از آنجا که خودش با راکیراتاس جنگیده، مقاومتقدرتی کرده و ارزشش را ثابت کرده بود، خوبزمین میدانست چنین کاری تا چه حد غیرممکن است.
به عنوان کسی که تا انتهایزور هزارتو پیش رفته بود، درک میکردبیبهره که این چه حماسه شگرفی است.
[لی تهیئون] [حالت تنها]: منم دلم میخواد کمک کنم... ولی خیلی ضعیفم.
فعلاً تمام سعیمو میکنم.
او این کلماتمیفهمی را با عزمیهمون راسخ تایپ کرد.
تهسان لحظهای در سکوت بهبودند پیام خیره شد و سپس بدونویرانگر هیچ حرفی، چت انجمن را بست.
حتی پس ازمشخصی پایان این گفتگوبدن هم جادوگر ظاهر نشد.
معلوم نبود در طبقه ۹۶ چه چیزیقدرتی انتظارش را میکشد، یا اینکه آیا اکنون قادرزمین به پایین رفتن در هزارتو هست یا خیر.
باید تامیده زمان ظهورحسی جادوگر صبر میکرد.
زمان بار دیگر سپری شد و افکارهمان تهسان ناخودآگاه به سمت لی تهیئون، کهتمام تازه با او همکلام شده بود، کشیده شد.
«واقعاً تامحدودیتهای چه حدداره میتونه قوی بشه؟»
استعدادش را داشت.
هرچند مسیر متفاوتی راحسی طی میکرد، اما موجودات متعالیفیزیکیای از استعدادش در حیرت بودند.
اگر از آن به بهترین شکل استفاده میکرداندک و تمام زندگیاش را فدای این راه میکرد، آیازمین روزی میتوانست به تنهایی به قلمروی حقیقی دست یابد؟
ذهن تهسانمحدودیتهای پاسخی برایداره این پرسش داشت.
«ممکنه.»
قطعاً میتوانست به آن برسد.
به هر حال، ماریا بایدبودند از همان ابتدا او رامهیب با چنین پتانسیلی خلق کرده باشد.
تهسان که خودش بهداره این قلمرو دست یافته بود،میده این را به خوبی میدانست.
اما داشتن پتانسیل وحتی رسیدنِ واقعی به آن،مهیب دو مقوله کاملاً متفاوت بودند.
لی تهیئونمیده خودش محدودیتهایش راتازه تعیین کرده بود.
مگر اینکه قصد عبور ازبودند آنها را میداشت، وگرنه هرگزمهیب به تنهایی به قلمروی حقیقی نمیرسید.
گذشته از آن، از زمانی کهبدن به یک رسول تبدیل شده بود،تازه پتانسیلش در هر صورت مسدود شده بود.
تهسان اینبیبهره را یکحتی مشکل نمیدید.
توقف در یک سطححسی مشخص و رضایت ازمقدار آن، یک انتخاب شخصی بود.
اما اگر ماجرا این نبود...
اگر کسی واقعاً طالبداره قدرت بیشتری بود اما توانمیده رسیدن به آن را نداشت...
تهسان بهبیبهره فضای خالی پیشهمان رویش خیره شد.
«حالا دیگه میتونی بیای بیرون.»
با اینچنین کلمات، فضابیبهره شکافته شد.
موهای بلند وبودند سبزی که تا مچقدرتی پاهایش میرسید، نمایان شد.
جادوگر سبز قدمی بهحسی جلو برداشت و با احترامفیزیکیای در برابر تهسان تعظیم کرد.
«به شخصچنین بزرگ ادایبیبهره احترام میکنم.»
او حتی ازمشخصی قبل هم رسمیتربدن و محترمانهتر رفتار میکرد.
این موضوع باعثبودند شد تهسان کمیاندک احساس معذب بودن کند.
«نیازی نیست اینقدر رسمی باشی.»
«نه، اینطور نیست.»
جادوگر سبزمحدودیتهای قصد نداشت سرشفقط را بالا بیاورد.
با دیدنبیبهره این صحنه، تهسانهمان متوجه چیزی شد.
به خاطر قراردادشان،میفهمی جادوگر سبز میتوانست ازمحدودیتها طریق چشمان تهسان ببیند.
به عبارت دیگر، اوبیبهره احتمالاً تمام جزئیات نبرد تهسانقدرتی با راکیراتاس را دیده بود.
«تماشا میکردی؟»
«بله.»
جادوگر سبزمیده با احترامحسی پاسخ داد.
«من شاهد معجزات شخص بزرگ بودم. ازتون ممنونماندک که چنین منظره خارقالعادهای رو به این حقیرروی نشون دادین. و به دلایل دیگهای هم سپاسگزارم.»
«دلایل دیگه؟»
«اینکه با وجودبودند همه این اتفاقات،اندک هنوز قراردادمونو فسخ نکردین.»
تهسان منظور او را فهمید.
او باچنین جادوگر سبزبیبهره قرارداد بسته بود.
این یک قرارداد چشم بودفقط که به او اجازه میدادمیفهمی تمام کارهای تهسان را مشاهده کند.
در آنبیبهره زمان هیچحتی مشکلی وجود نداشت.
او یکمیده نامیرا بود وتازه تهسان یک فانی.
او قدرتمند بود و در جایگاهیحتی قرار داشت که میتوانست لطف کند،شمار بنابراین اشتراکگذاری بینش مسئله بزرگی نبود.
اما اکنونمحدودیتهای دیگر شرایطداره اینگونه نبود.
تهسان به یک قلمرویحتی کامل دست یافته بود وویرانگر او هنوز یک نامیرا بود.
اینکه یک نامیرا بینش خود راهمون با موجودی در سطح تهسان بهبستگی اشتراک بگذارد، یک توهین محسوب میشد.
یک متعالیِ کینهتوز ممکن بودبودند جادوگر را بکشد یا قراردادمهیب را به زور فسخ کند.
حتی اگر این قرارداد با رضایت دوطرفهخودم در زمانی که تهسان هنوز یک فانیمحدودیتها بود بسته شده بود، باز هم اهمیتی نداشت.
رسیدن بهبیبهره قلمرو، چنینحتی معنایی داشت.
اما، البته،میده تهسان چنینحسی قصدی نداشت.
«این قراردادیه که خودم قبولشبودند کردم. مگه اینکه خودت بخوای تمومشویرانگر کنی، وگرنه من این کارو نمیکنم.»
«از صمیم قلب سپاسگزارم.»
جادوگر تعظیم عمیقتری کرد.
به آرامیمیده سرش راحسی بالا آورد.
«پس... میتونمچنین یه خواسته گستاخانهبودند ازتون داشته باشم؟»
استیصال در چشمانش موج میزد.
این احساس به قدری قویهمان بود که حتی یک فانیشمار هم میتوانست آن را حس کند.
تنها یک دلیلمیفهمی برای بستن قراردادهمون با تهسان وجود داشت.
«اگه واقعاً به اون عظمت رسیدین،حتی میتونین بهم بگین که آیا منم میتونممیرفت به اون اوجی که آرزوشو دارم برسم؟»
ارتقا سطحمحدودیتهای از طریقداره قدرت مهارت.