چپتر 71: اپیزود ۲۲: خدای انتخاب، ماریا (۴)
0[در میان قضاوت گیجی...]
[در میان قضاوت جنون...]
[در میان قضاوت ترس...]
[در میان قضاوت مرگ آنی...]
[در میان قضاوت نابودی روح...]
[در میان قضاوت بیهوشی...]
[تمام قضاوتها موفقیتآمیز بودند!]
[در میان قضاوت گیجی...]
[در میان قضاوت جنون...]
[در میان قضاوت ترس...]
قضاوتها پیاپیعدم موفق میشدند وسرش تلاشها تکرار میگشت.
هنگامی که آن قضاوتشوخطبعانه نیز به ثمر نشست،سخن تلاشها از سر گرفته شد.
قضاوتها متوقف نمیشدند.
«هوف، هوف.»
وضعیت روح وخیمتر ازلحظهای آن بود که گوییچرخاند کوهی بر دوشش نهاده باشند.
به نظر میرسید به هر طریقی شده مقاومت میکند، امابیمهابا پیکر سفیدش بسان برفک تلویزیون خشخش میکرد و میلرزید، گوییهستم هر لحظه ممکن بود محو شود و به عدم بپیوندد.
تهسان سرش را بالاتهسان گرفت و به زنی نگریستنگریست که با شیطنت لبخند میزد.
لبخند زن عمیقتر شد.
تهسان اخم کرد:
«این طرزسخن برخورد بالحظهای یه مهمون دعوتشدهست؟»
در هماناولین لحظه، فشار خردکنندهلحن قدرت فروکش کرد.
قضاوتهای پرهیاهو نیز ناپدید شدند.
«هوف.»
روح بهسختیلحن توانست نفسیشوخطبعانه تازه کند.
زن از ته دل خندید.
روح تعظیم کرد:
«مـ-ممنونم، الهه من.»
«تشکر لازم نیست.هستم این حرف اونانتخاب بود. خیلی وقته ندیدمت.»
«خیلی وقته...»
به نظر میرسیدبگوید زن و روحنگاهش یکدیگر را میشناسند.
زن تکخندهای زد:
«آره. از اونبگوید ملاقات ناخوشایند بهنگاهش بعد، این اولین باره.»
هرچند لحن کلامش شوخطبعانهمگه بود، اما روح جرأتامکان نداشت بیمهابا سخن بگوید.
پس از لحظهای نگریستنتهسان به روح، زن نگاهشزنی را به سمت تهسان چرخاند:
«فرزندم. میدونیلحن من کیشوخطبعانه هستم، مگه نه؟»
«خدای انتخاب، ماریا.»
امکان نداشت اشتباه کرده باشد.
قضاوت ذهنیای که همین حالا با آنشوخطبعانه روبرو شده بود، عمیقتر و بیپایانتر از بدتریننگاهش موجودی بود که تا کنون دیده بود: رسول.
«من الهه انتخابم. با تکرارسرش انتخابهای زشت و تحمیل انتخابشیطنت به فانیها به اینجا رسیدم.»
لقبی که به الههلحظهای ضمیمه شده بود، مسئولیتچرخاند او را آشکار میساخت.
«به معبدسخن من خوشلحظهای اومدی. فرزند عزیز.»
الهه بااولین لبخندی بر لبلحن به تهسان مینگریست.
تهسان از مهربانیای که چهرهخدای او را پر کرده بود،کرده هم دستپاچه بود و هم حیرتزده.
«این دیگه...»
او هرگزلحن عمیقاً دربارهشوخطبعانه خدایان نیندیشیده بود.
میدانست که قوی هستند،لحظهای اما گمان نمیکرد تکتک آنهافرزندم تا این حد قدرتمند باشند.
فکر میکرد نهایتاً دوناخوشایند یا سه برابر قویترهرچند از یک رسول باشند.
اما خدایی که اکنونلحظهای با چشمان خود میدید،چرخاند در سطحی کاملاً متفاوت بود.
«یعنی دهها یاباره صدها موجود مثلکلامش این وجود دارن؟»
در حالی که تهسان درسرش دل پوزخند میزد، روح باشیطنت احتیاط لب به سخن گشود:
«سرورم، جسارتهلحن ولی میتونمشوخطبعانه یه سوال بپرسم؟»
«بپرس. توآره بچهای هستی کهبعد همین الانشم مردی.»
«مگه دعوتنامه دریافت نکردهلحظهای بودیم؟ اینکه ما بهچرخاند عنوان فانی پذیرفته نمیشیم...»
«نه فرزندم. شما نمیتونین وجود ماانتخاب رو تحمل کنین، ولی اون مشکلذهنیای قابل حله. مسائل دیگه فرق دارن.»
ماریا لبخند زد:
«تورو صداسخن نزدیم چون لایقنگریستن احضار شدن نبودی.»
روح خاموش ماند.
این بار، تهسان سخن گفت:
«من لایقم؟»
سکوت فضا را پر کرد.
پرسش جسورانه تهسان باعثشوخطبعانه شد روح آب دهانشسخن را به سختی قورت دهد.
از نظر او،بگوید رفتار تهسان گستاخانهنگاهش و بیپروا بود.
اما تهسان چنین فکری نمیکرد.
الههای که پیشبگوید رویش بود، چنین رفتاریسمت را بیادبی تلقی نمیکرد.
انتظارش درستاولین بود وهرچند الهه لبخند زد:
«هستی. تو واقعاًهستم برای ما بچه جذابیماریا هستی. میخواستم شخصاً ببینمت.»
خدا علاقهای مستقیم نشان داد.
روح نتوانستسخن شوک خودلحظهای را پنهان کند.
این چیزی بود کهناخوشایند در تمام سالهای زندگیاشهرچند در هزارتو هرگز نشنیده بود.
«میخواستم سخت بگیرم چونلحظهای اون راکیراتاس داشت شلوغش میکرد...فرزندم ولی تو یه ارزشی داری.»
ماریا.
کمتر کسی آزمونهایبپیوندد تحمیلکننده انتخاب اوبالا را پذیرفته است.
تقریباً هیچکسلحن بر آنهاشوخطبعانه پیروز نشده است.
علاوه بر این، هیچکس درنگریستن برابر آزمونهایی که او شخصاًمیدونی تقویت کرده بود، تاب نیاورده بود.
تهسان از آزمون گذشت.
او حتی نتایجیبگوید رقم زد که رضایتسمت الهه را جلب کرد.
ماریا طوری بهباره تهسان نگاه میکردکلامش که گویی گنجی گرانبهاست.
«ناامید شدم که اینجاتهسان ساکن شدی، ولی فکرزنی میکنم انتخاب بدی هم نبود.»
«میشه فقط یه چیزلحظهای بپرسم؟ اگه تو انتخاب آزمونفرزندم دروغی گفته بودم، چیکار میکردین؟»
«اگه اونطور بود...»
الهه به آرامی گفت:
«ازت خوشم نمیاومد.»
در همان لحظه، فشاریتهسان خردکننده و طاقتفرسا فضازنی را در بر گرفت.
روح نتوانست خودکلامش را نگه داردنداشت و به نفسنفس افتاد.
«اونی کهآره کنارته، قبلاًناخوشایند این کارو کرد.»
«ها، هاها...»
روح خندهایاولین مصنوعی وهرچند معذب سر داد.
عدم وجودمیدونی دروغ، پاسخمگه صحیح بود.
اگر دروغی در کارتهسان بود، الهه احتمالا چنینزنی لطفی به او نشان نمیداد.
الهه موضوعسخن اصلی احضار تهساننگریستن را پیش کشید:
«فرزندم، واقعاًآره نمیخوای رسولناخوشایند من بشی؟»
او ازسخن تهسان خوششلحظهای آمده بود.
او الهه انتخاب بود.
از اجبار بیزار بود.
آزمونهای ماریاعدم به گیرنده،تهسان آزادی انتخاب میدادند.
اما مشکل همینجا بود.
ماجراجویانی که آزمونهایملاقات او را میپذیرفتند، اغلبباره دروغ بر لب داشتند.
آن هم یکبگوید انتخاب بود، امانگاهش او دوستش نداشت.
او انتخابهای عادلانه و قدرتنگریستن و ذکاوتی را ترجیح میدادمیدونی که بر آنها چیره شود.
این مسئلهای سلیقهای بود.
به همین دلیل، از زمانی کهبالا هزارتو طراحی شده بود، او حتیمیزد یک رسول هم خلق نکرده بود.
هیچکس خشنودش نساخته بود.
اما تهسان متفاوت بود.
او انتخابی عاری از دروغ داشت و با بیرونفرزندم کشیدن عصاره عقل و خرد، در موقعیتی نزدیک بهکرده غیرممکن، پیروزی کامل را از آن خود کرده بود.
او ازاولین تهسان بسیارهرچند خشنود بود.
«اگه قبول کنی، اولین رسول من میشی. هرچی بخوای برآوردهشیطنت میشه و به عنوان نماینده من تو هزارتو فرود میای.دعوتشدهست هیچکس جرأت نمیکنه باهات بد حرف بزنه، حتی رسولهای خدایان دیگه.»
ماریا چنین قدرتی داشت.لحظهای و مایل بود آنچرخاند را به تهسان پیشکش کند.
«نظرت چیه؟»
«متأسفم.»
تهسان با آرامش رد کرد. پیشنهاد ماریا واقعاًزنی وسوسهکننده بود. با چنان قدرتی، میتوانست سریعتر در هزارتوطرز پایین برود. اما این راهی نبود که او میخواست.
ماریا لبخندسخن زد و بانگریستن وقار عقب کشید.
«اینم بدسخن نیست. بهلحظهای انتخابت احترام میذارم.»
برخلاف انتظار، هیچ نشانهایهرچند از نارضایتی در او نبود.نداشت پس تهسان میتوانست سوالی بپرسد.
«میتونم یه سوال بپرسم؟»
«بپرس، فرزندم.»
«چقدر در مورد من میدونی؟»
در برابر سوالی کههرچند ذات را نشانه رفتهجرأت بود، ماریا لبخند زد.
«همونقدر که فکر میکنی میدونم. اینکهبالا اولین بارت نیست اینجایی. اینکه از چیزیعمیقتر که اون مار بالا آورد، استفاده کردی.»
او میدانست. اینکهبگوید تهسان در زماننگاهش به عقب بازگشته است.
«طفلکی. بچهای که به خاطرنگریستن انتخابش به یه جای تحریفشده رفته.هستم بچهای که گرفتار بازیهای اونا شده.»
این غافلگیرکننده نبود. سنگ هسته بالاآورده اوروبوروس که لی تهیئونبیمهابا به دست آورده بود، همینجا، در هزارتو کسب شده بود. خدایانمگه آیتمهایی را که نتوانند کنترل کنند، به حال خود رها نمیکنند.
علاوه بر این، چون تهسان میتوانست حتی اندکیزنی در زمان مداخله کند، بعید بود موجودی دراین سطح ماریا مقید به چیزی پیشپاافتاده مثل زمان باشد.
اما چیزیسخن توجهش رالحظهای جلب کرد.
«...گرفتار بازیهای اونا؟»
«چیز دیگهای میتونه باشه؟ من بهتکلامش انتخابهای تحریفشده دادم. نذاشتم بری جاییبگوید که باید میرفتی. این اذیتت نکرد؟»
چشمان تهسان باریک شد. «بازیها» به حالت آسان،زنی حالت معمولی و حالت سخت اشاره داشت. الههاین میدانست چه انتخابهایی به آنها داده شده بود.
«میدونی کار کیه؟»
الهه با صداییبگوید آرام اما پرنگاهش احساس، به نرمی خندید.
«اگه پیشنهادم روباره قبول کنی، جوابکلامش رو بهت میگم.»
«پس منظورتعدم اینه کهتهسان نمیتونی بگی.»
«این داستانیه که برایلحظهای ما حکم راز رو داره.فرزندم بدون بها نمیتونم بهت بگم.»
با این حال، تالحظهای حدی پاسخ داده شده بود.فرزندم الهه با لبخند سخن گفت.
«الان عالی هستی، ولی هنوزلحن ضعیفی. یکم دیگه بیا پایین.بیمهابا چیزی هست که باید بگیری.»
«چه توجهعدم زیادی به آدمسرش معمولیای مثل من.»
«دلیل اینکه میتونی این حرفو بزنی اینه که اینجا رو نمیشناسی. نمیدونی ماجراجوهاییخدای که ازشون حرف میزنی اینجا چیکار میکنن. دلیل موندن ما اینجا یه خاله بازیکنون کودکانهست، اما نه یه بازی صلحآمیز و زشت. این یه بازی مرگ و زندگیه.»
ردی از آزردگی درلحظهای چشمان الهه سوسو زد. فقطفرزندم همان، هوا را سنگین کرد.
«اگه دست من بود، میخواستم لهشکلامش کنم... ولی اونجوری حال نمیداد. اونقدربگوید بچهننه نیستم که قشقرق به پا کنم.»
الهه لبخند زد.
«به زودی میفهمی.بگوید آره، اونم سرگرمکنندهست. مبارزهسمت بین تو و اونا.»
در همان لحظه،بگوید صدایی از بیروننگاهش معبد طنینانداز شد.
«آه، کافیه.اولین یه چیزهرچند مزاحم اومد.»
«هوف.»
روح آب دهانش را قورتنگریستن داد. حضور عظیمی هجوم آوردمیدونی که چیزی از ماریا کم نداشت.
«بعداً میبینمت، فرزندم.»
با یک خداحافظی،باره بدن تهسان شروعکلامش به ترک معبد کرد.
کرک.
دیوارهای معبد شکافت. چشمی غولپیکرنگریستن از میان شکاف نمایان شد.میدونی چشم لبریز از خشم بود.
«تو.»
«عصبانیای؟ باید زودترباره میجنبیدی. منم دلم میخوادشوخطبعانه لمس بشم، میدونی که؟»
با آخرینعدم خنده، تهسانتهسان به هزارتو بازگشت.
«هوف...»
روح هنوز در شوک بود ونگاهش دهانش باز مانده بود. تهسان هممگه در وضعیت مشابهی از شوک قرار داشت.
اما شوکاولین او با شوکلحن روح متفاوت بود.
«شوخیبردار نیست.»
تهسان گمان میکرد تا زمانی که رویسمت آمار خود تمرکز کند، هیچ دشمنی نخواهدانتخاب داشت. این نه تکبر بود و نه بیمبالاتی.
لی تهیئون حالت تنها رانگریستن پاکسازی کرده بود، اما بامیدونی نگاه به او، میشد فهمید.
او به رسول باخته بود، اما آن به دلیل کمبود آمار بود،بگوید نه قدرت خودِ واقعیاش. حتی اگر به سراغ خدایان یا آینْژار میرفت،ماریا اگر نسخه قبلی خودش بود، کار دشوار میشد، اما میتوانست پیروز شود.
او فکر میکرد حتی با نیمی از آمار لی تهیئون،شیطنت پیروزیاش تضمین شده بود. ساده بگویم، اگر نسخه قبلی او تنهاهمان سطح فعلی آمار را داشت، بشریت یک سال دیگر دوام میآورد.
بنابراین، هنگام پاکسازی هزارتو، احساس چالش یا رقابت چندانی نداشت.میدونی چند بحران پیش آمده بود، اما آنها بحرانهایی بودند که چونهمین ضعیفتر از نسخه قبلیاش بود رخ میدادند، پس هیجان زیادی نداشت.
او فقط به جمعآوریلحظهای هرچه بیشتر آمار وچرخاند بازگشت به زمین فکر میکرد.
اما خدایان بینهایت قوی بودند.
نه فقط ماریا، بلکه حتیسرش آخرین خدایی که دید همشیطنت به همان اندازه قدرتمند بود.
حتی اگر نسخه قبلی او تمام تلاشش را میکرد،فرزندم هرگز نمیتوانست بر آن غلبه کند. حتی اگر آمارشکرده در سطح لی تهیئون بود، تفاوت زیادی ایجاد نمیکرد.
این برای تهسان شوکهکننده بود.
«پس اینجا چی؟»
چشمان تهسان سوسو زد. میگفتند حالتهایبالا دیگر جعلیاند. تهسان قویترین قدرت رامیزد میان آن جعلیها در اختیار داشت.
اگر میتوانست همه چیز را در این مکان، کهفرزندم میشد آن را واقعی نامید، به دست آورد، آیاکرده میتوانست با خدایان مقابله کند؟ یا هنوز هم غیرممکن بود؟
«میخوام امتحان کنم.»
تهسان زمزمه کرد.باره هدفی کاملاً شخصیکلامش پدیدار شده بود.
ارتقا سطح از طریق مهارت.