---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 547: صندوق گنج غاصب (۸) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 547: صندوق گنج غاصب (۸)

0

«کواااااه!»

نعره‌ای کرکننده فضا را شکافت.

موج انفجار به تنهایی‌بازویش​ آن‌قدر قدرت داشت که سیاره‌ای‌این​ را به خاکستر بدل کند.

و ته‌سان از‌دورتر​ دلِ آن نیرو‌بازویش​ به پیش تاخت.

او استوار و‌دورتر​ بی‌تزلزل به سمت‌بازویش​ غاصب گام برداشت.

اما غاصب‌می‌رسید​ پایش را‌مفهوم​ بر زمین کوبید.

«دستت به من نمی‌رسه.»

با همین‌بازویش​ کلمات کوتاه،‌می‌داد​ قدرتی شعله‌ور شد.

فاصله میان ته‌سان‌حالی​ و غاصب به‌می‌داد​ اجبار وسعت یافت.

مانند دو آهنربای هم‌نام که‌حالی​ یکدیگر را دفع کنند، هرچه‌کرد​ ته‌سان نزدیک‌تر می‌شد، غاصب دورتر می‌رفت.

ته‌سان در حالی که‌مفهوم​ بازویش را تاب می‌داد، غرولند‌تبعید​ کرد: «این دیگه چه کوفتیه؟»

مانا متراکم شد‌غرولند​ و هزاران رگه‌دیگه​ خاکستری‌فام را شکل داد.

شما [یورش رنگین‌کمان چندرنگ: مرز] را فعال کردید.

شما [ضربه دقیق] را فعال کردید.

کو-کو-کو-کو-گونگ!

رگه‌های خاکستری فضا‌غرولند​ را درنوردیدند و به‌کوفتیه​ سوی غاصب هجوم بردند.

فضای در حال انبساط با‌ماده​ فشاری سهمگین فشرده شد و‌شدند​ شکاف میان آن دو را بست.

کا-آنگ!

اما لحظه‌ای که رگه‌ها‌می‌رفت​ به غاصب برخورد کردند،‌می‌داد​ همچون خرده‌شیشه در هم شکستند.

ته‌سان اخم کرد.

رگه‌هایی که از مانا و ماده‌بیش​ خاکستری ساخته شده بودند، به ماده‌آن‌ها​ تبدیل شدند و سپس از هم پاشیدند.

هرچند مطمئن نبود، اما‌کرد​ به نظر می‌رسید قطعاتی‌مانا​ از یک «مفهوم» باشند.

«انگار ته نداره.»

زوال، تبعید،‌می‌شد​ سرکوب، طرد،‌می‌رفت​ یکنواختی و غیره.

غاصب بیش از‌دورتر​ ده قدرت مختلف‌بازویش​ را بیرون کشیده بود.

البته، آن‌ها در‌قطعاتی​ بهترین حالت تنها‌انگار​ تقلیدهایی ناقص بودند.

استفاده از قدرت‌ها و مفاهیم‌غیره​ گوناگون و بیرون کشیدن ذات‌بود​ آن‌ها برای او غیرممکن بود.

این کار شبیه به‌کرد​ احمقی دست‌پاچلفتی بود که سلاحی‌متراکم​ را دیوانه‌وار و بی‌هدف می‌چرخاند.

اما آن‌بازویش​ سلاح‌ها عظیم‌می‌داد​ و متنوع بودند.

حجم و تنوع‌حالی​ آن‌ها بر ضعفِ‌می‌داد​ مهارت در استفاده‌شان می‌چربید.

هر بار که ته‌سان موفق می‌شد‌بازویش​ قدرتی را در هم بشکند، غاصب‌دیگه​ بلافاصله قدرت دیگری را احضار می‌کرد.

«مگه چندتا داره؟»

ته‌سان پایش‌می‌داد​ را به سرعت‌این​ بر زمین کوبید.

بدنش با سرعتی خارق‌العاده به جلو‌ساخته​ پرتاب شد، سرعتی که برای دور زدن‌هرچند​ یک سیاره در یک چشم‌برهم‌زدن کافی بود.

و غاصب کاملاً‌تاب​ از تمام حرکات‌کرد​ او آگاه بود.

«نمی‌تونی از نگاهم فرار کنی.»

این قدرتِ نظارت بود.

نگاه کردن به چیزی، تأمل‌غیره​ در آن و درکِ همه‌بود​ چیز؛ یک مفهوم کیهانی عظیم.

قدرت خاکستری‌می‌داد​ در برابر‌کرد​ مفاهیم صف‌آرایی کرد.

غاصب مشتش را بالا‌رگه‌هایی​ برد و فرود آورد؛ نیرویی‌تبدیل​ عظیم با ته‌سان برخورد کرد.

کواااانگ!

ته‌سان ضربه سنگینی‌دورتر​ را با تمام‌بازویش​ وجود حس کرد.

این تنها یک‌قطعاتی​ ضربه فیزیکی نبود؛ هدفش‌نداره​ کوبیدنِ خودِ روح بود.

آن هم‌سرکوب​ نوعی قدرت‌یکنواختی​ محسوب می‌شد.

ته‌سان نچی کرد‌غرولند​ و خودش را‌دیگه​ با «مرز» پوشاند.

او نه تنها از‌رگه‌هایی​ بدنش، بلکه از ذهنش‌بودند​ نیز به سختی محافظت کرد.

«برخیز.»

غریوِ یک هیولا طنین‌انداز شد.

هیولای مرز با تمام وجود‌باشند​ ظاهر شد؛ شکلی تحریف‌شده از بی‌عدالتی‌طرد​ که سعی داشت غاصب را ببلعد.

اما غاصب عقب ننشست.

در عوض، انگار که داشت‌این​ لذت می‌برد، با فرمی پیچیده و‌رگه​ درهم‌تنیده به سمت مرز یورش برد.

قدرت‌های بی‌شماری گسترده‌اخم​ شدند، گویی منتظر‌ساخته​ همین لحظه بودند.

کواااانگ!

نیروها با هم درآمیختند.

حتی با اینکه ته‌سان هیولای‌باشند​ مرز را فراخوانده بود، نتوانست برتری‌طرد​ یابد و فاصله دوباره زیاد شد.

«دردسرسازه.»

یکی به تنهایی مشکلی نبود.

از آنجا که غاصب قدرت‌ها را دیوانه‌وار‌غرولند​ تاب می‌داد، مهم نبود چه مفهومی باشند،‌هزاران​ ته‌سان می‌توانست به راحتی آن‌ها را دفع کند.

اما غاصب چندین قدرت را همزمان به‌تاب​ کار می‌گرفت و مدام قدرت‌های جدیدی رو می‌کرد،‌متراکم​ که شکستن همه آن‌ها را عملاً غیرممکن می‌ساخت.

«حالا چی‌کار کنم؟»

ته‌سان فاصله‌می‌داد​ گرفت و در‌این​ فکر فرو رفت.

در همان‌شکستند​ حال، خودِ غاصب‌ماده​ نیز شگفت‌زده بود.

«خوب دووم آوردی.»

هر مفهومی که او‌می‌رفت​ به کار می‌گرفت، مفهومِ‌می‌داد​ یک جهان کامل بود.

هرچند نمی‌توانست آن‌ها را بی‌نقص‌باشند​ مدیریت کند، اما صرفِ به کار‌طرد​ بردنشان بر کل کیهان تأثیر می‌گذاشت.

این مانندِ به دست گرفتنِ‌غیره​ همزمانِ قدرت‌های انتخاب، مبارزه، مرگ،‌بود​ پیروزی، جادو و شمشیر بود.

اگرچه او به عنوان کسری از‌دیگه​ غاصب ضعیف بود، اما درون صندوق‌خاکستری‌فام​ گنج اطمینان داشت که به هیچ‌کس نمی‌بازد.

ولی ته‌سان محکم ایستاده بود.

او هر قدرتی را که‌غرولند​ غاصب استفاده می‌کرد در هم می‌شکست‌متراکم​ و دوباره به سمتش یورش می‌برد.

«قوی هستی.»

غاصب با اکراه اعتراف کرد.

ته‌سان واقعاً قدرتمند بود.

اگر «دگرگونی» او را هم حساب می‌کردی، حتی‌مانا​ موجودات متعالی یا خدایانی که بر مفاهیم خالص تسلط‌رنگین‌کمان​ داشتند، اگر کمی ضعیف بودند، به چالش کشیده می‌شدند.

«عالیه.»

غاصب ته‌سان را تحسین کرد.

اما هیچ نشانی‌دورتر​ از بحران در‌بازویش​ چهره‌اش دیده نمی‌شد.

تنها اطمینانی‌می‌رسید​ تزلزل‌ناپذیر به‌مفهوم​ پیروزی موج می‌زد.

«اگه اونو مال خودم کنم...‌این​ می‌تونم واقعاً اون ذات بیرونی‌هزاران​ رو غصب کنم و کامل بشم.»

طمع چهره‌بازویش​ غاصب را‌می‌داد​ پر کرد.

او خندید‌می‌رفت​ و بشکنش‌بازویش​ را زد.

ذرات زوال‌می‌شد​ دیوانه‌وار در همه‌حالی​ جهات پخش شدند.

«بالاخره مصرف میشی.»

مرز قدرتی بی‌نهایت نبود.

او آن‌قدر آن را گسترش داده بود که‌بودند​ انتهایش پیدا نبود، اما در نهایت، ته‌سانِ کاربر‌نظر​ نمی‌توانست بیش از حدِ توانش از آن استخراج کند.

«اول تو تموم میشی؟ یا‌تاب​ اینجا خالی میشه؟ اینم بخشی از‌کوفتیه​ سرگرمیه. بیا از تماشا لذت ببریم.»

قدرت دیگری‌می‌شد​ در قلمرو‌می‌رفت​ تجلی یافت.

ته‌سان فاصله را بیشتر کرد.

هزاران تیغه‌بازویش​ به سمتش‌می‌داد​ سرازیر شدند.

ته‌سان مرز‌می‌رفت​ را جمع‌بازویش​ و فشرده کرد.

چندین کره خاکستری ظاهر شدند.

سپس آن‌ها را منفجر کرد.

هزاران تیغه با‌قطعاتی​ انفجارها برخورد کردند‌انگار​ و خنثی شدند.

«این میشه چهارده‌تا.»

تعداد قدرت‌هایی‌بازویش​ که غاصب‌می‌داد​ فرمان می‌داد.

«بیشتر از‌می‌شد​ چیزیه که‌می‌رفت​ فکر می‌کردم.»

حتی اگر با مفاهیم‌مفهوم​ کامل جنگیده بود، تعدادشان‌زوال​ کمتر از ده می‌شد.

بقیه مفاهیم کوچکی‌طرد​ بودند که جای‌بیش​ نگرانی چندانی نداشتند.

اما این‌می‌داد​ به راحتی‌کرد​ از ده گذشت.

با این‌شکستند​ حال، چهره‌رگه‌هایی​ غاصب آرام بود.

انگار که هنوز کفِ کار معلوم‌کرد​ نبود، انگار این تازه شروع ماجرا‌هزاران​ بود؛ غاصب قدرت‌های حتی بیشتری را فراخواند.

«خیلی‌ها رو کشتی.»

دست‌کم چهارده موجود متعالی‌مفهوم​ که بر مفاهیم کامل تسلط‌تبعید​ داشتند، رتبه‌شان غصب شده بود.

«هوم.»

ته‌سان شمشیرش‌بازویش​ را به‌می‌داد​ آرامی تاب داد.

«برنامه‌رو عوض کنم؟»

نقشه اولیه‌اش این بود که‌باشند​ تا زمانی که غاصب تمام مفاهیم‌طرد​ جهان را بازی کند، مقاومت کند.

از آنجا که غاصب نمی‌توانست‌غیره​ درست از آن‌ها استفاده کند،‌بود​ این کار کاملاً شدنی بود.

اما تعداد مفاهیمی که‌کرد​ غاصب استفاده می‌کرد بیش‌مانا​ از حد انتظار بود.

اگر وضع این‌طور پیش می‌رفت،‌ماده​ ممکن بود ته‌سان قبل از‌شدند​ شکستنِ همه آن‌ها از پا دربیاید.

پس از‌بازویش​ اندکی تفکر، ته‌سان‌غرولند​ تصمیمی سریع گرفت.

او برنامه را تغییر داد.

بی‌خیالِ جنگ فرسایشی شد.

او می‌خواست یک فرصت‌می‌رفت​ گیر بیاورد و کار‌می‌داد​ را یک‌باره تمام کند.

و ته‌سان کارتی داشت‌مفهوم​ که برای این کار‌زوال​ به اندازه کافی قدرتمند بود.

کو-کو-کو-گونگ!

به محض گرفتن‌تاب​ تصمیم، ته‌سان به‌کرد​ جلو خیز برداشت.

قدرت خاکستری در هر جهت پخش‌می‌داد​ شد و فضا را تحت کنترل‌مانا​ گرفت، در حالی که او یورش می‌برد.

«تو تبعید شدی.»

جئوووونگ!

قدرت تبعید‌شکستند​ به ته‌سان‌رگه‌هایی​ برخورد کرد.

اما او عقب ننشست.

مرزی که در دستش متراکم‌تاب​ شده بود، به عنوان یک‌دیگه​ قدرت در جهان محقق شد.

جئوووونگ!

دنیا از هم گسست.

قدرتِ هیولایی که‌غرولند​ در زمان قدم‌دیگه​ می‌زند، فعال شد.

خودِ قلمرو از هم گسست‌غرولند​ و راه را بر قدرت‌مانا​ تبعید بست تا به ته‌سان نرسد.

کواااانگ!

با تمام توان‌قطعاتی​ پا بر زمین‌انگار​ کوبید و خیز برداشت.

غاصب دستش را تکان داد.

«دستت به من نمی‌رسه.»

فضا کش آمد. هرچه‌می‌رفت​ ته‌سان سریع‌تر نزدیک می‌شد،‌می‌داد​ فضا بیشتر منبسط می‌گشت.

ته‌سان اعتنایی‌می‌رسید​ نکرد. تنها‌مفهوم​ بر شتابش افزود.

کو-کو-کو-کو-گونگ!

فضای کش‌آمده با‌تاب​ زور و فشار شروع‌این​ به فشرده شدن کرد.

قدرت، یارای‌می‌شد​ همگامی با سرعت‌حالی​ ته‌سان را نداشت.

کواااانگ!

ته‌سان با نیروی خالص‌کرد​ سد را شکست و‌مانا​ بی‌محابا به پیش تاخت.

فضا تابِ تحملِ چنین سرعتی را نداشت‌این​ و در هم شکست. «مرز» که بی‌نهایت فشرده‌شکل​ شده بود، در همه جا به لرزه افتاد.

غاصب نیز بیکار نماند. قدرت‌هایی‌حالی​ را که در چنگ داشت تاب‌این​ داد تا ته‌سان را متوقف کند.

ته‌سان نه جاخالی داد و نه‌انگار​ دفاع کرد. تنها با بدنش دلِ‌یکنواختی​ خطر را شکافت و پیش رفت.

کود-داد-داد-دا-دوک!

بی‌عدالتیِ «مرز»‌بازویش​ در آنی از‌غرولند​ هم دریده شد.

اما متوقف نشد.‌دورتر​ خستگی را نادیده‌بازویش​ گرفت و نزدیک‌تر شد.

«هوم.»

غاصب دریافت که‌غرولند​ ته‌سان تاکتیکش را‌دیگه​ عوض کرده است.

و می‌دانست‌بازویش​ که این‌می‌داد​ انتخابی درست است.

او قدرت‌های بی‌شماری داشت. پیش از آنکه‌تاب​ ته‌سان بتواند همه آن‌ها را درک کند،‌مانا​ انرژی‌اش ته می‌کشید و از پا درمی‌آمد.

پس پیروزی‌می‌رسید​ سریع، تنها‌مفهوم​ راه درست بود.

ته‌سان به‌می‌داد​ سادگی به‌کرد​ این نتیجه می‌رسید.

و البته،‌بازویش​ غاصب نیز‌می‌داد​ این را می‌دانست.

«بیا.»

غاصب بازوانش را از هم‌باشند​ گشود. همچون شاه شیاطین که به‌طرد​ استقبال قهرمان می‌رود، ته‌سان را فراخواند.

قدرت‌ها سرازیر شدند.

انواع مفاهیم‌بازویش​ کیهانی بر سر‌غرولند​ ته‌سان آوار گشتند.

کواااانگ!

و با‌می‌رسید​ این حال، ته‌سان‌باشند​ شکافت و گذشت.

شما انکار احتمال را فعال کردید.

احتمالِ ضربه خوردن را‌می‌رفت​ انکار کرد و به‌می‌داد​ سوی غاصب یورش برد.

کواااانگ!

اما قدرت‌هایی که‌غرولند​ غاصب به کار می‌گرفت،‌کوفتیه​ مفاهیمِ خودِ جهان بودند.

«انکار احتمال» به‌تاب​ تنهایی نمی‌توانست حریف‌کرد​ همه آن‌ها شود.

انکارِ «مرز» سرانجام‌دورتر​ تماماً مصرف شد و‌تاب​ حمله به ته‌سان رسید.

خنثی‌سازی مطلق اولین حمله شما فعال شد.

و خنثی‌سازی اثر کرد.

مهارتی که با ورود به «حالت‌بازویش​ تنها» به دست آورده بود، حتی‌دیگه​ علیه مفاهیم کیهانی نیز کارگر بود.

تمام خنثی‌سازی‌ها مصرف‌قطعاتی​ شد و حتی آخرین‌نداره​ شانسش نیز فعال گشت.

و ته‌سان‌می‌داد​ به مقابل‌کرد​ غاصب رسید.

ته‌سان قبضه شمشیر را فشرد.

شما جمع را فعال کردید.

شما تیغه روح را فعال کردید.

شما تغییر شکل را فعال کردید.

شما ضربه سنگین را فعال کردید.

شما هدف‌گیری نقاط حیاتی را فعال کردید.

شما ضرب را فعال کردید.

«نیروی فیزیکی» لایه‌دورتر​ به لایه بر‌بازویش​ شمشیر انباشته شد.

تنها با‌سرکوب​ همین، قلمرو‌یکنواختی​ به لرزه افتاد.

قدرت فیزیکیِ‌شکستند​ بی‌نهایت فشرده‌شده در‌ماده​ واقعیت تجلی یافت.

و آن‌می‌رفت​ قدرت با‌بازویش​ «مرز» پوشانده شد.

نیرویی عظیم با «مرز» درآمیخت.

اگر مستقیم‌سرکوب​ اصابت می‌کرد، هیچ‌کس‌غیره​ یارای ایستادگی نداشت.

و غاصب، گویی‌اخم​ که منتظر باشد،‌ساخته​ دندان‌هایش را نشان داد.

«پس می‌دونستی‌می‌رفت​ که می‌تونی‌بازویش​ اینو بیرون بکشی.»

غاصب دستانش‌می‌شد​ را در‌می‌رفت​ هم قلاب کرد.

«بیا، قدرت دفاع.»

کو-کو-کو-کو-گونگ!

مفهومی عظیم فراخوانده شد.

مفهومی از محافظت و دفاع.

تمام دفاع‌های موجود در‌یکنواختی​ سراسر کیهان، به کمال‌بیرون​ گردِ غاصب جمع شدند.

ته‌سان پا پس نکشید.

شمشیرش را‌می‌رفت​ بالا برد‌بازویش​ و فرود آورد.

نیروی فیزیکیِ‌می‌شد​ خاکستریِ فشرده با‌حالی​ دفاع برخورد کرد.

کو-کو-کو-کو-گوک!

فضا تاب برداشت.

امواج قدرتِ برخاسته از‌بازویش​ جعبه گنج غاصب، تاب‌کرد​ نیاوردند و در هم پیچیدند.

ته‌سان فشار‌می‌شد​ شمشیر را‌می‌رفت​ بیشتر کرد.

قدرت‌ها با صدایی‌طرد​ گوش‌خراش شروع به‌بیش​ ترک خوردن کردند.

سپس، غرشی سهمگین منفجر شد.

کووووونگ...

پس‌لرزه آرام‌آرام‌می‌شد​ شروع به‌می‌رفت​ محو شدن کرد.

و آنچه‌سرکوب​ پدیدار شد،‌یکنواختی​ قلمرویی ویران بود.

و غاصب آرام ایستاده بود.

هرچند در ظاهر آرام‌بازویش​ می‌نمود، اما بهت بر‌کرد​ چهره‌اش نقش بسته بود.

«... قدرت خرد شد.»

آنچه برای سد کردن‌یکنواختی​ «نیروی فیزیکی» خاکستری بیرون‌بیرون​ کشیده بود، قدرت دفاع بود.

او خودِ مفهومِ دفاع‌رگه‌هایی​ را که در جهان‌بودند​ وجود داشت، کنترل کرده بود.

این یکی‌می‌رفت​ از برترین‌بازویش​ مفاهیمِ عظیم بود.

او تمامش را‌دورتر​ برای محافظت از‌بازویش​ خود به کار گرفت.

اما آن قدرت دفاع‌یکنواختی​ اکنون در سراسر کیهان‌بیرون​ در هم شکسته بود.

چنان خرد شده بود‌رگه‌هایی​ که دیگر نه قابل استفاده‌تبدیل​ بود و نه قابل ترمیم.

«نیروی فیزیکی» خاکستری، خودِ‌بازویش​ مفهوم دفاع را به‌کرد​ کلی متلاشی کرده بود.

«حدش همین بود؟»

این تمام ماجرا نبود.

تنها همان پس‌لرزه ساده، بسیاری‌ماده​ از مفاهیم کوچک‌تر را نیز‌شدند​ شکسته و تباه کرده بود.

آن مفاهیم کوچک‌حالی​ آن‌قدر ضعیف نبودند‌می‌داد​ که نادیده گرفته شوند.

هرچند از مفاهیم کامل‌می‌رفت​ پایین‌تر بودند، اما از سطح‌غرولند​ موجودات الهی بسیار فراتر می‌رفتند.

آن‌ها می‌توانستند به‌طرد​ راحتی بر قطعات یا‌مختلف​ تکه‌های خدایان پیروز شوند.

بیش از ده مفهوم‌رگه‌هایی​ کوچک این‌چنینی تنها با‌بودند​ همان پس‌لرزه ناپدید شده بودند.

غاصب خنده‌ای تلخ سر داد.

نیروی فیزیکیِ‌می‌شد​ «مرز» از انتظاراتش‌حالی​ فراتر رفته بود.

اما در‌سرکوب​ نهایت، او‌یکنواختی​ فرو نریخت.

او با مصرف کردن‌رگه‌هایی​ قدرت دفاعی‌اش، موفق شده‌بودند​ بود از خود محافظت کند.

و دست ته‌سان خالی ماند.

شما استقامت را فعال کردید.

شما در نهایت شکست خوردید.

غاصب با اطمینان فریاد زد.

ته‌سان انکار نکرد.

حرف غاصب اشتباه نبود.

او همین حالا‌غرولند​ با تمام توانش‌دیگه​ قدرتی را شکسته بود.

اما همین بود و بس.

غاصب هنوز‌می‌شد​ قدرت‌های بسیاری‌می‌رفت​ در چنگ داشت.

شکستن آن‌ها‌می‌رسید​ در حال‌مفهوم​ حاضر غیرممکن بود.

دست‌کم برای‌می‌داد​ ته‌سان در‌کرد​ وضعیت فعلی‌اش.

«کم‌کم دارم می‌فهمم.»

قدرت‌های غاصب را.

نحوه استفاده‌می‌رسید​ پایه و‌مفهوم​ تداخلشان را.

در نتیجه،‌می‌داد​ ته‌سان مفهوم‌کرد​ جدیدی کشف کرد.

ته‌سان به جلو گام برداشت.

غاصب جلودارش نشد.

گویی بی‌صدا‌می‌رسید​ می‌گفت: «بفرما،‌مفهوم​ دارم تماشا می‌کنم.»

ته‌سان دستش‌می‌داد​ را روی‌کرد​ قدرت‌های پراکنده گذاشت.

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

غاصب پوزخند زد.

«می‌خوای کنترلشون رو بگیری،‌مفهوم​ ها؟ من قطعاً اینجا‌زوال​ نتونستم درست‌وحسابی مدیریتشون کنم.»

غاصب یک خدا بود.

و این‌ها‌بازویش​ مفاهیم کیهانیِ موجود‌غرولند​ در اینجا بودند.

او کاری‌می‌شد​ جز تقلید از‌حالی​ آن‌ها نمی‌توانست بکند.

«ولی با‌می‌رسید​ این حال،‌مفهوم​ اینا مال منن.»

حتی اگر نمی‌توانست‌غرولند​ کنترلشان کند، مالکیتشان‌دیگه​ از آنِ غاصب بود.

«تو به تنهایی کامل شدی و‌کرد​ قدرت‌هایی که از من سرچشمه می‌گرفتن‌هزاران​ رو از دست دادی. نمی‌تونی غصب کنی.»

«این‌طوریاست؟»

حرف غاصب حقیقت داشت.

افزایش نیروی‌می‌داد​ روح از‌کرد​ بین رفته بود.

حتی اگر وجود داشت، اکنون‌غرولند​ بی‌معنی بود چرا که تنها برای‌متراکم​ به زیر کشیدن حریف فعال می‌شد.

اما افزایش نیروی‌دورتر​ روح به «تصاحب نیروی‌تاب​ روح» تبدیل شده بود.

و برخلاف افزایش‌قطعاتی​ نیروی روح، «تصاحب نیروی‌نداره​ روح» نیرویی فعال بود.

در زمان‌می‌داد​ راکیراتاس ناخودآگاه‌کرد​ فعال شده بود.

آن زمان خودش‌تاب​ هم نمی‌دانست چطور‌کرد​ از آن بهره ببرد.

اما حالا نه.

حالا می‌توانست کاملاً‌قطعاتی​ به اراده خود‌انگار​ از آن استفاده کند.

ته‌سان دستی را‌غرولند​ که روی قدرت‌ها‌دیگه​ گذاشته بود، مشت کرد.

قدرت‌هایی که بدون درک‌می‌داد​ کامل به کار می‌برد، اکنون‌کوفتیه​ تمام‌وکمال تحت فرمانش فعال شدند.

غاصب لحظه‌ای خشکش زد.

چیزی عجیب‌می‌رسید​ حس کرد و‌باشند​ کوشید حرکت کند.

اما خیلی دیر بود.

قدرت فعال شد.

شما تصاحب نیروی روح را فعال کردید.

مفاهیم کیهانی شروع‌غرولند​ کردند به درآمدن‌دیگه​ تحت کنترل ته‌سان.

ناولها | novelha.net