چپتر 331: دنیای نابودشدهٔ روح (۴)
0با اینداری کلمات، روح درنکنی سکوت فرو رفت.
اژدها که با چهرهایخیلی تلخ به روح نگریسته بود،آزمونهای نگاهش را به تهسان دوخت.
«تو باید همانی باشینکشیده که به اراده خدایان اینجاسوم نازل شده. این را بگیر.»
از نوک پنجه اژدها،دیگر انرژی سفید خالصی بهدست درون وجود تهسان جریان یافت.
شما توسط اژدهایی که از جهان محافظت میکند، شایسته شناخته شدید.
«پس امیدوارم حتیطول این دنیای دروغینمتعجب را هم نجات دهم.»
اژدها دوبارهچطور در میاندیگر دره ناپدید شد.
تهسان خطاب بههیچ اژدهای در حالمحافظ محو شدن فریاد زد:
«قصد داری هیچ کاری نکنی؟»
«من محافظ این دنیام. ازش در برابر دشمنای خارجیسوم محافظت میکنم. به عبارت دیگه، تا وقتی حملهای ازمانده طرف موجوداتی مثل خدایان برتر نباشه، نمیتونم دخالت کنم.»
اژدها پیش از آنکهدیگر کاملاً در دره ناپدیددست شود، با اندوه گفت:
«نقش مسخرهایه. بدونی دنیا محکومنکنی به فناست، ولی قدرت انجامدشمنای هیچ کاری رو نداشته باشی.»
با اتمام سومینمتعجب آزمون، تهسان بهسوم شهر امپراتوری بازگشت.
باردری از دیدن تهسان که به اینخیلی زودی بازگشته بود و حتی چند روزچطور هم طول نکشیده بود، بسیار متعجب شد.
«به اینچطور زودی؟ خیلیدیگر سریع بود.»
«آزمون سوم رو تموم کردم.»
«... چی؟»
«آزمونهای باقیمونده چطور پیش میرن؟»
دو آزمونچطور دیگر باقیدیگر مانده بود.
یکی به دست آوردن ریشه درخت جهانی کهازش در قلمرو الفها قرار داشت و دیگری بازیابیحملهای قطعه خدا که در سرزمین مقدس آرمیده بود.
باردری که هنوزمتعجب شگفتزده بود، متفکرانهسوم چانهاش را مالید.
«ما همین الانشم برای آزمون چهارممتعجب اقدام کردیم. یه فرستاده به قلمروآزمونهای الفها فرستادیم. دیگه باید وقت برگشتنش...»
پیش از آنکه حرف باردری تماممانده شود، خدمتکاری با عجله وارد شد؛جهانی چهرهاش مثل گچ سفید شده بود.
«شـ... شاهزاده!داری فرستادهای که بهنکنی قلمرو الفها رفت...»
«مشکلی پیش اومده.»
خدمتکار با شتابطول باردری را بهمتعجب بیرون هدایت کرد.
در ورودی شهرمیرن امپراتوری، تنها یکمانده اسب دیده میشد.
مردم باداری نگرانی تماشا میکردندنکنی اما نزدیک نمیشدند.
«هوم.»
باردری بیاحساسروز چانهاش رانکشیده نوازش کرد.
روی اسب،چطور یک گوشدیگر بریدهشده قرار داشت.
«کاری بهداری اسب نداشتن. نژادینکنی از جنس طبیعتن؟»
او با خونسردی وضعیتخیلی را ارزیابی کرد و سپسآزمونهای نگاهش را به تهسان دوخت.
«به نظر میاد خیلی ازبسیار روش ما خوششون نیومده. این بارکردم باید خودم برم. منم باهات میام.»
«شاهزاده؟»
«برای راضی کردن اون موجوداتنکنی سختگیر، فکر کنم یه خوندشمنای نجیب باید قدم پیش بذاره.»
وقتی باردری صحبتمتعجب میکرد، چشمانش پرسوم از کنجکاوی بود.
چند ساعت بعد، باردرینکشیده و تهسان پس ازسریع اتمام تدارکات راهی شدند.
هنگامی که باردری به سمتباقی قلمرو الفها حرکت کرد، شهروندانریشه امپراتوری با صدای بلند هلهله کشیدند.
برخی از آنها باکاری دیدن تهسان خود را عقببرابر کشیدند، اما هیجانشان فروکش نکرد.
تنها از همین صحنه مشخصسریع بود که باردری تا چهباقیمونده حد مورد احترام مردم است.
روح در سکوت تماشانکشیده میکرد؛ نظارهگر آنچه زمانیسریع متعلق به او بود.
قلمرو الفها نزدیک بود و درست در کناردست سرزمین امپراتوری قرار داشت، که به آنها اجازهداشت میداد بدون دردسر زیادی به آن نزدیک شوند.
«ما واقعاًداری نمیدونیم الفها چهنکنی جور نژادی هستن.»
باردری در حالی که اسبش راسوم میراند این را گفت و تهسان بهدیگر آرامی خود را به کنار او رساند.
در ابتدا، باردری خندیده بود،بسیار اما اکنون خونسردتر به نظر میرسید؛کردم شاید به وضعیت عادت کرده بود.
«اونا ارتباطشون رو با دنیای بیرون قطع کردن و تو قلمرو خودشون زندگی میکنن. خیلیقرار چیزا در موردشون تو هالهای از ابهامه. با این حال، چون اونا بخشی از پیشگوییالانشم هستن، فکر میکردم همکاری کنن... ولی اینکه فرستاده ما رو بکشن؟ شاید کار آسونی نباشه.»
طولی نکشیدداری که بهکاری قلمرو الفها رسیدند.
جنگلی وسیعبسیار در برابرشانخیلی گسترده شده بود.
تهسان حضور قدرتمندی را کهبسیار از درخت عظیم آنسوی جنگلتموم ساطع میشد، احساس کرد؛ درخت جهانی.
او قبلاً وقتی به اعماقباقی نفوذ کرده بود، تجهیزاتی ساختهشدهریشه از آن را دیده بود.
«چه مراسم استقبال پر سروصدایی.»
باردری در حالی که نزدیک شدنسوم چندین حضور را از داخل جنگلمیرن حس میکرد، زیر لب زمزمه کرد.
شاهزاده به لبهطول جنگل قدم گذاشتمتعجب و فریاد زد:
«گوش کنید الفها! من باردری آلکرایتمانده هستم، شاهزاده برحق امپراتوری کاربرت! اومدمجهانی تا درباره پیشگویی باهاتون حرف بزنم!»
ویژژژ!
پیش از آنکه حرفخیلی باردری تمام شود، تیرهاکردم به سمتشان پرواز کردند.
باردری شمشیرش راطول تاب داد ومتعجب آنها را منحرف کرد.
تهسان دستش را بهدیگر آرامی تکان داد ودست تیرها را در هوا گرفت.
«فکر کنم ادب حکمکاری میکنه خودتون رو نشون بدین.برابر نکنه ادب الفها فرق داره؟»
الفها که دیدند نمیتوانند بهسریع راحتی آنها را فراری دهند،باقیمونده شروع به آشکار کردن خود کردند.
«هووم.»
باردری صدایی حاکیمیرن از تحت تأثیر قراریکی گرفتن از خود درآورد.
الفها همانقدر زیباهیچ بودند که درمحافظ داستانها گفته میشد.
آنها زیباییای داشتندمتعجب که به ندرت درتموم دنیای انسانها دیده میشد.
اما باردریروز به سرعت خونسردیبسیار خود را بازیافت.
«به پای لوانسیا نمیرسن.»
یکی از الفهایی کهکاری خود را نشان دادهازش بود، به باردری اخم کرد.
الف با نگاهی بهخیلی چمنهای لگدمالشده زیر پایش،کردم با خشونت آب دهان انداخت:
«چطور یه انسانطول پست جرئت کرده پاشوخیلی تو قلمرو ما بذاره؟»
الف دستش رامیرن بالا برد ومانده زه کمان را کشید.
باردری درداری پاسخ دستشکاری را بالا برد.
«بیا حرف بزنیم،متعجب الف. از پیشگوییسوم خبر داری، نه؟»
او لبخند ملایمیطول زد و بامتعجب آرامش صحبت کرد.
«شاه شیاطین بهزودی به دنیا حمله میکنه. برای متوقف کردنش، پیشگویی بایدجهانی محقق بشه. میدونم از ما انسانها متنفرید، ولی این موضوع به سرنوشتهنوز دنیا مربوطه. بهتر نیست همکاری کنیم، حتی اگه فقط برای یه لحظه باشه؟»
«گم شین.»
الف با تندی پاسخ داد.
باردری اخم کرد.
«داری رد میکنی؟»
«ما باداری موجودات پستی مثلنکنی شما همکاری نمیکنیم.»
فقط حرف نبود؛ الف دستشسریع را تکان داد و بارانیباقیمونده از تیر به یکباره فرو ریخت.
تراک!
«نمیفهمم.»
باردری تیرهاداری را منحرفکاری کرد و گفت:
«اگه نبوت محقق نشه، نمیتونینسریع جلوی شاه شیاطین وایسین. اونوقتباقیمونده شما هم نابود میشین. همینو میخواین؟»
«شاه شیاطین بیاد سراغ ما؟»
الف باچطور پوزخندی بهدیگر باردری نگاه کرد.
«ما اونقدر ضعیف نیستیمکاری که با همچین چیزیازش نابود بشیم. حالا گم شین.»
«این نظر توعه و من دخالت نمیکنم...تموم ولی اگه همکاری نکنین، دنیا نابود میشه.باقی حداقل بهخاطر این موضوع نمیتونین همکاری کنین؟»
«چرا باید همکاریطول کنیم؟ این دقیقاًمتعجب همون چیزیه که میخوایم.»
الف باچطور لحنی کنایهآمیز وباقی بدبینانه ادامه داد:
«تو این دنیا به هیچ نژاد دیگهای جز ما نیاز نیست.خارجی موجودات حالبههمزنی که چشم طمع به طبیعت دارن و دنیا رونمیتونم نابود میکنن. اگه شاه شیاطین همهتون رو محو کنه، ممنونش هم میشم.»
چهره باردریبسیار درهم رفتخیلی و سفت شد.
نگاه الفروز به تهساننکشیده دوخته شد.
«مخصوصاً تو. مو مشکی. تو باید از خوندست اون خائن باشی. خون کثیفی که به دنیاداشت خیانت کرد، جرأت کرده پاشو بذاره تو قلمرو الفها؟»
«واسه یه الف زیادی خشنی.»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
«کاری کهروز الان دارین میکنین،بسیار خیانت واقعی نیست؟»
«چرت نگو. فقط ما موردباقی تایید این دنیاییم. مرگ شماریشه انسانها چیزیه که دنیا میخواد.»
کلماتی متناقض کههیچ جز نفرت چیزیمحافظ در آنها نبود.
الف با لحنیمتعجب خشن، انگار که ادامهتموم بحث بیفایده باشد، گفت:
«گم شین. وگرنه...»
«میخوای چیکار کنی؟»
تهسان یک قدم جلو گذاشت.
احساساتی که ازمتعجب آنها ساطع میشد،سوم حتی شدیدتر شد.
چهره الفروز از شدتنکشیده خشم درهم پیچید.
«پس باید بمیرین! ارواح، برخیزید!»
طبیعت بهداری اراده الفکاری پاسخ داد.
تیرها، سوار برمتعجب باد، سریعتر از هرتموم زمان دیگری شلیک شدند.
گیاهان سرروز برآوردند و پاهایبسیار تهسان را گرفتند.
ارواح شروعچطور به ظاهردیگر شدن کردند.
تهسان آرام نظارهگر آنها بود.
تمام تیرهایی که بهخیلی سمتش میآمدند، درست پیشکردم از برخورد منحرف شدند.
گیاهانی که سعی داشتند پاهایشبسیار را نگه دارند، انگار کهتموم وحشتزده باشند، روی زمین پژمردند.
ارواح با دیدن تهسان مردد شدندمانده و با ترس عقب نشستند، گوییجهانی برخلاف اراده احضارکننده، خود را کنار میکشیدند.
«ارواح! چرا؟»
«عالیجناب، مشکلی ندارین؟»
«... قهرمانروز تویی. هرنکشیده کاری میخوای بکن.»
شاهزاده باچطور چهرهای سرد وباقی رنگریده عقب رفت.
«موجودات کسلکننده.»
تهسان به الفها نگاه کرد.
آنها دستپاچه شدهطول بودند و نمیفهمیدندمتعجب چرا حملاتشان اثر نمیکند.
احساسات روحچطور در وجوددیگر تهسان جاری شد.
آن احساساتداری شدید، تنهاکاری یک چیز میخواستند.
این مأموریت با صاحب خاطراتسریع پیش میرفت و پاداشها برباقیمونده اساس آن احساسات تغییر میکرد.
پس تهسان صرفاًطول همانطور عمل میکردمتعجب که صاحب خاطرات میخواست.
«فکر میکنینچطور میتونین جلوی شاهباقی شیاطین رو بگیرین؟»
پس اینداری را هم بایدنکنی بتوانند متوقف کنند.
شعلههایی که زمانی دنیاخیلی را نابود کرده بودند،کردم در دستان تهسان پدیدار شدند.
شما جرقه فاجعه را فعال کردید.
شعلهها باداری خشم درکاری جنگل زبانه کشیدند.
«آاااه!»
الفها فریاد میکشیدند، ارواح را احضار میکردندخیلی و مذبوحانه آب را فرا میخواندند تاچطور شعلههایی که جنگل را میبلعید، خاموش کنند.
اما بیفایده بود.
آتشی که دنیا راکاری سوزانده بود، تنها باازش اراده تهسان حرکت میکرد.
آتش حتی آبمتعجب و ارواح راسوم بلعید و قویتر شد.
«انسان!»
صدایی مملوچطور از خشمدیگر طنینانداز شد.
صدها تیرداری به سمتکاری تهسان پرواز کردند.
تهسان هیچبسیار حرکتی برایخیلی دفاع نکرد.
تراک!
تیرها حتی پیشمیرن از رسیدن بهمانده او بر زمین ریختند.
الفها ضعیفتر ازهیچ آن بودند کهمحافظ کاری از دستشان بربیاید.
تهسان بیتوجه بهمتعجب آنها، به عمقسوم جنگل سوزان قدم گذاشت.
«خوب میسوزونی.»
روح کهچطور ساکت ماندهدیگر بود، سخن گفت.
صدایش بهطورداری غیرمعمولی رگهایکاری از لذت داشت.
الفها مقاومت میکردند وخیلی برای کشتن تهسان دستکردم به ضدحملات ناامیدانه میزدند.
اما تنهاروز خودشان بودندنکشیده که میمردند.
در مقطعی، دیگرمیرن الفی نماند کهمانده شمشیر بر تهسان بکشد.
تهسان بیشترداری در دلکاری جنگل پیش رفت.
«آه... آااه...»
مقابل درختروز جهانی، یک الفبسیار پیر ایستاده بود.
روح بهچطور الف نگاه کردباقی و پوزخند زد.
«خیلی وقته ندیدمت.
اون قیافه لعنتیت هم همینطور.»
«آه...»
الف به ویرانیمیرن اطراف نگاه کردمانده و چهره درهم کشید.
«چطور جرأت میکنی! چطور جرأت میکنی قلمرو الفهاازش رو ویران کنی و به ما حمله کنی!حملهای عذاب آسمانی بر سرت نازل میشه! خدایان تورو نمیبخشن!»
«عذاب آسمانی؟ نمیبخشن؟»
احساسات روح درطول پاسخ به صدای الفخیلی شروع به فوران کرد.
«تو جرأت میکنی این حرفا رو بزنی! من چی بهت گفتم؟درخت یه بار بهت التماس کردم راه رو باز کنی! داد زدم کهآرمیده سرمو خم میکنم و خواهش میکنم، ولی تو راه رو باز نکردی!»
با اینکهداری مرده بود، احساساتنکنی روح تجسم یافت.
رنگ از رخسار الف پرید.
«من چیز زیادی نخواستم! فقط یه ذره! یه ذره برای اینکه نبوت رو عملی کنم! براتدیگر سخت نبود! گفتم بعد از اینکه همه چی تموم شد، بخشی از بدنمو بهت میدم! ولیخدا تو مسخرهم کردی! حتی وقتی دنیا داشت نابود میشد، به لجبازیت چسبیدی! و آخرسر، دنیا نابود شد!»
«هه، هوف.»
الف زیر فشار آنکاری احساسات قدرتمند در همازش شکست و بر زمین افتاد.
روح دندانهایشبسیار را بهخیلی هم سایید.
«من شما رو برابر میدونستم.
واسه همین سعی کردمدیگر تا جایی که میشهدست حرفاتون رو قبول کنم.
ولی شما فقط مسخرهم کردین.
شما... موجوداتبسیار بهدردنخوری توخیلی این دنیایین.»
تهسان مقابل درخت جهانی ایستاد.
با وجود شعلههایی که دنیاباقی را میسوزاند، حتی یک شاخه ازدرخت درخت جهانی هم سیاه نشده بود.
تراک!
تهسان شمشیرش رامتعجب با قدرت درسوم آن فرو کرد.
او ریشهای را همراهنکشیده با برگی که درسریع میان شعلهها میلرزید، برداشت.
شما ریشه درخت جهانی را به دست آوردید.
شما برگ درخت جهانی را به دست آوردید.
شما ریشه درخت جهانی را که توسط الفها محافظت میشد، دزدیدید.
به لطفبسیار قدرت مهارت،خیلی سطح ارتقا یافت.