---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 469: پایگاه گوشین (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 469: پایگاه گوشین (۴)

0

«چه جرأتی. نه تنها جسم تجسم "هیولای خالی" رو‌رویارویی​ نابود کردی و تیکه‌های "خردکننده جهان" رو دزدیدی، حالا‌هیچ​ به قلمرویی که من ناظرشم هم چشم طمع دوختی؟»

نفرت و‌همان​ خشمی سوزان‌بلافاصله​ از کلامش می‌چکید.

ته‌سان اما توانست‌راحتی​ تکه‌ای اطلاعات از‌فاصله​ آن تجسم بیرون بکشد.

«اگه جسم‌نزدیک‌تر​ تجسمه، پس‌بدنش​ اطلاعات منو داره.»

چهره تجسم در هم پیچید.

«من تجسم‌همان​ "هیولای زمان‌پیما"‌بلافاصله​ هستم. پارادایس. می‌کشمت.»

«سعی‌تو بکن.»

ته‌سان با‌نزدیک‌تر​ لحنی سبک‌بدنش​ پاسخ داد.

پارادایس دستش‌همان​ را به سوی‌حرکت​ آسمان بلند کرد.

در همان لحظه،‌لحظه​ ته‌سان بلافاصله به‌آمد​ حرکت در آمد.

او می‌دانست که هنگام رویارویی با‌فاصله​ جسم تجسم هیولای خالی، آن موجود‌کرده​ می‌تواند قدرت گوشین را دریافت کند.

و هیچ قصدی نداشت‌بدنش​ که بگذارد این اتفاق‌بدون​ در آرامش رخ دهد.

[شما «شتاب» را فعال کردید.]

[شما «شتاب مهارت» را فعال کردید.]

ته‌سان به جلو یورش برد.

با ترکیب شتاب‌خالی​ و شتاب مهارت، سرعتش‌گوشین​ تقریباً چهار برابر شد.

پارادایس در یک‌حرکت​ آن، رد حرکت‌هنگام​ ته‌سان را گم کرد.

«تو...!»

در چشم‌برهم‌زدنی، ته‌سان شمشیرش‌بلافاصله​ را هدف گرفت تا‌هنگام​ در گردن پارادایس فرو کند.

پارادایس وحشت‌زده شد و با‌می‌تواند​ شتاب عقب کشید، اما سرعت ته‌سان‌قصدی​ برای رسیدن به او کافی بود.

با این‌بلافاصله​ حال، ته‌سان‌آمد​ متوجه چیزی شد.

هرچه به پارادایس‌هنگام​ نزدیک‌تر می‌شد، بدنش‌خالی​ کندتر حرکت می‌کرد.

پارادایس به راحتی‌لحظه​ و بدون هیچ دردسری‌می‌دانست​ فاصله را حفظ کرد.

«... گستاخ و بی‌ادب. از‌می‌تواند​ احمقی که جرأت کرده جلوی اون‌قصدی​ موجودات وایسه، چه انتظاری میشه داشت؟»

«چی؟»

ته‌سان شمشیرش را راست کرد.

حسی که داشت عجیب بود.

فقط یک کند‌خالی​ شدن ساده نبود؛ بسیار‌گوشین​ غیرطبیعی به نظر می‌رسید.

پارادایس دستش را‌حرکت​ بلند کرد و‌هنگام​ رو به آسمان گرفت.

«من تجسم هیولای زمان‌پیمام! کارگزارت اینجا‌خالی​ درخواست می‌کنه! لطفاً قدرت قدم زدن‌کند​ در زمان رو به من عطا کن!»

کوووونگ!

هم‌زمان، آسمان شکافت.

قدرتی عظیم‌بلافاصله​ تمام وجود پارادایس‌می‌دانست​ را لبریز کرد.

«هوف... پارادایس‌می‌دانست​ فضایی رو‌رویارویی​ باز کرده.»

در دستش‌همان​ یک تپانچه فتیله‌ای‌حرکت​ کوتاه ظاهر شد.

«حتی اگه به لبه‌موجود​ تعالی رسیده باشی، مهم نیست.‌کند​ قدرت اون برای کشتن متعالی‌هاست.»

پارادایس با تکبر گفت:

«قدرت عظیم‌می‌دانست​ رو بهت‌رویارویی​ نشون می‌دم.»

هیولای زمان‌پیما.

همان‌طور که از‌خالی​ نامش پیداست، قدرتش یقیناً‌گوشین​ با زمان مرتبط بود.

ابتدا، ته‌سان‌بلافاصله​ باید آن قدرت‌می‌دانست​ را درک می‌کرد.

با فعال‌سازی تمام‌هنگام​ مهارت‌های تقویتی‌اش، ته‌سان‌خالی​ مانا را گرد آورد.

[شما «فروپاشی عظیم [الهی]» را فعال کردید.]

[شما «شتاب جادو» را فعال کردید.]

[شما «شتاب مهارت» را فعال کردید.]

کوگوگوگوگونگ!

کره‌ای طلایی‌همان​ به سوی‌بلافاصله​ پارادایس پرواز کرد.

تنها یک ضربه سبک بود،‌می‌تواند​ اما قدرتی که در آن‌هیچ​ نهفته بود، تقریبا مطلق بود.

حتی یک نامیرای سطح بالا‌می‌دانست​ هم اگر مستقیماً مورد اصابت‌موجود​ قرار می‌گرفت، به خطر می‌افتاد.

ته‌سان برنامه داشت بسته به‌هیولای​ واکنش پارادایس، ضربه تضمینی یا‌گوشین​ انفجار جادویی را فعال کند.

اما واکنش پارادایس‌لحظه​ هیچ شباهتی به‌آمد​ انتظار ته‌سان نداشت.

او فقط‌هیولای​ سر جای‌موجود​ خود ایستاد.

و ته‌سان به وضوح دید.

هرچه «فروپاشی عظیم»‌هنگام​ به پارادایس نزدیک‌تر‌خالی​ می‌شد، کندتر می‌گشت.

پارادایس به‌همان​ آسانی جا‌بلافاصله​ خالی داد.

ته‌سان اخم کرد.

[شما «انفجار جادو» را فعال کردید.]

کوووونگ!

فروپاشی عظیم منفجر شد‌موجود​ و امواج شوک را‌دریافت​ به هر سو پراکند.

اما هرچه به پارادایس نزدیک‌تر‌می‌دانست​ می‌شد، انفجار بیشتر قدرتش را‌موجود​ از دست می‌داد و کند می‌شد.

پارادایس بدنش را به‌رویارویی​ سبکی حرکت داد و‌می‌تواند​ از تمام امواج انفجار گریخت.

«اگه نتونی‌همان​ بهم دست بزنی،‌حرکت​ هیچ فایده‌ای نداره.»

پارادایس دستش‌هیولای​ را در‌موجود​ هوا دراز کرد.

فضا و زمان تاب‌آمد​ برداشتند و به زودی یک‌خالی​ گلوله واحد را شکل دادند.

او گلوله‌می‌دانست​ را در‌رویارویی​ تپانچه جای‌گذاری کرد.

حرکاتش مانند یک‌لحظه​ آیین مقدس، سرشار‌آمد​ از احترام بود.

کلیک.

تپانچه پر‌بلافاصله​ شده، ته‌سان‌آمد​ را نشانه رفت.

«پس تفنگ داره.»

این نوعی دشمن بود‌بلافاصله​ که ته‌سان پیش از‌هنگام​ این هرگز ندیده بود.

فشرده‌سازی فضا-زمان درون‌خالی​ گلوله‌ها؛ این یک‌قدرت​ تفنگ معمولی نبود.

فعلاً مشاهده می‌کرد.

باید می‌فهمید چه نوع حمله‌ای‌هیولای​ است، چقدر قدرت دارد و راه‌دریافت​ مقابله با آن را پیدا می‌کرد.

ته‌سان آرام‌همان​ لوله تفنگ‌بلافاصله​ را پایید.

انگشت پارادایس ماشه‌خالی​ را کشید و‌قدرت​ ته‌سان بلافاصله حرکت کرد.

گلوله‌ای سیاه‌بلافاصله​ و قیرگون‌آمد​ شلیک شد.

سرعتش به طرز باورنکردنی‌رویارویی​ زیاد بود، تقریبا سریع‌تر از‌قدرت​ آنکه چشم بتواند دنبال کند.

اما جاخالی دادن غیرممکن نبود.

ته‌سان بدنش را پیچاند.

گلوله داشت‌بلافاصله​ از کنارش‌آمد​ رد می‌شد.

ززززئونگ!

در آن لحظه، گلوله‌بلافاصله​ منحرف شد و ردی‌هنگام​ از خود به جا گذاشت.

ته‌سان ضربه‌هیولای​ سنگینی روی‌موجود​ سینه‌اش حس کرد.

بدنش به عقب کشیده شد.

«... چی؟»

«[ارباب؟]»

ته‌سان نچ‌نچ کرد.

گلوله سیاه‌بلافاصله​ از روی سینه‌اش‌می‌دانست​ به زمین افتاد.

پارادایس غرید:

«موش کثیف... چطور‌لحظه​ جرأت می‌کنی از‌آمد​ قدرت "او" استفاده کنی؟»

کلیک.

او با‌بلافاصله​ خشم گلوله‌آمد​ دیگری بیرون کشید.

ته‌سان به‌می‌دانست​ لطف «تغییرناپذیری خود»،‌هیولای​ آسیبی ندیده بود.

اما اگر یک بار‌بلافاصله​ دیگر ضربه می‌خورد، حتی‌هنگام​ آن هم در هم می‌شکست.

گلوله چنین قدرتی داشت.

صداهایی آمیخته‌بلافاصله​ با سردرگمی‌آمد​ طنین‌انداز شد.

«[ارباب... قشنگ جاخالی داد که.]»

«[منم دیدم. چی شد؟]»

«درسته.»

مفهومی نبود که‌حرکت​ دید یا حواسش‌هنگام​ را مختل کند.

شبیه تیر ویرانگری که شایان‌هیولای​ استفاده می‌کرد و با سرعتی‌گوشین​ باورنکردنی نفوذ می‌کرد هم نبود.

«داره برعکس میشه؟»

قدرت بسیار عجیبی بود.

تا اینجا،‌بلافاصله​ پارادایس دو قدرت‌می‌دانست​ نشان داده بود.

ته‌سان هر‌می‌دانست​ دو را‌رویارویی​ تحلیل کرد.

[شما «تعیین نشان» را فعال کردید.]

[شما «چشم‌برهم‌زدن محدود» را فعال کردید.]

ته‌سان مستقیماً‌همان​ به بالای سر‌حرکت​ پارادایس منتقل شد.

هم‌زمان، ته‌سان حسش کرد.

سرعتش به‌نزدیک‌تر​ شدت کم‌بدنش​ شده بود.

«این...»

فقط سرعتش کم نشده بود.

اگر این‌طور بود،‌راحتی​ سرعت سقوطش بر اثر‌حفظ​ جاذبه باید ثابت می‌ماند.

اما ته‌سان بسیار آرام‌بدنش​ سقوط می‌کرد، انگار داشت‌بدون​ صحنه‌ای آهسته را تماشا می‌کرد.

پارادایس پوزخندی‌همان​ زد و‌بلافاصله​ خنجری بیرون کشید.

درست وقتی می‌خواست گردن‌بلافاصله​ ته‌سان را بشکافد، ته‌سان‌هنگام​ مهارتی را فعال کرد.

[شما «شتاب تعیین نشان» را فعال کردید.]

«شتاب نشانگر تعیین‌شده»، حرکت به‌حرکت​ سوی مکان هدف را چنان‌هیولای​ سرعت می‌بخشد که گویی تله‌پورت است.

پیکر ته‌سان‌همان​ در آنی‌بلافاصله​ شتاب گرفت.

گرچه هنوز کند بود، اما‌دردسری​ فراتر از انتظار پارادایس ظاهر شد‌جرأت​ و خنجر تنها هوا را شکافت.

و هرچه فاصله‌می‌شد​ ته‌سان از پارادایس بیشتر‌راحتی​ می‌شد، سرعتش فزونی می‌یافت.

با بازگشت به‌لحظه​ نقطه تعیین‌شده، بلافاصله‌آمد​ در گارد مبارزه ایستاد.

شما «فروپاشی فضای تعیین‌شده بعل» را فعال کردید.

ووونگ!

فضایی که پارادایس‌لحظه​ در آن ایستاده‌آمد​ بود، در هم پیچید.

اما سرعت‌همان​ فرایند بسیار‌بلافاصله​ کند بود.

پارادایس با گامی‌راحتی​ سبک به کناری‌فاصله​ رفت و جاخالی داد.

با پوزخندی‌نزدیک‌تر​ تحقیرآمیز به ته‌سان‌کندتر​ گفت: «تلاش بیهوده‌ایه.»

ته‌سان اطلاعات به‌لحظه​ دست آمده را‌آمد​ در ذهنش مرتب کرد.

«فهمیدم.»

اکنون یقین داشت.

یکی از قدرت‌های‌می‌شد​ پارادایس، در «جریان»‌می‌کرد​ زمان پیرامونش مداخله می‌کرد.

اگر خارج از‌لحظه​ محدوده‌ای مشخص می‌ماندی،‌آمد​ در امان بودی.

اما هرچه‌همان​ نزدیک‌تر می‌شدی، گذر‌حرکت​ زمان کندتر می‌شد.

در فاصله نزدیک، این اثر به‌فاصله​ اوج می‌رسید و به پارادایس اجازه‌کرده​ می‌داد به سادگی از حملات ته‌سان بگریزد.

قدرتی دردسرساز که‌می‌شد​ عملاً نبرد تن‌به‌تن‌می‌کرد​ را پس می‌زد.

ته‌سان زمزمه کرد:‌لحظه​ «از هر جور‌آمد​ قدرتی استفاده می‌کنی، نه؟»

کلیک.

پارادایس با خونسردی تپانچه‌اش‌بدون​ را مسلح کرد و‌گستاخ​ دوباره ته‌سان را نشانه رفت.

این بار، ته‌سان جاخالی نداد.

شما «سه سپر محافظ» را فعال کردید.

شما «حصار آبی درخشان» را فعال کردید.

شما «خواب تاریک آستاروث» را فعال کردید.

او با‌نزدیک‌تر​ قدرت زمین از‌کندتر​ پیکرش محافظت کرد.

گریز ممکن نبود.

پیش‌تر جاخالی داده‌لحظه​ بود، اما حمله‌آمد​ همچنان اصابت کرده بود.

پس این‌می‌کرد​ بار، رودررو‌بدون​ درهم می‌شکستش.

ماشه چکید و‌می‌شد​ گلوله‌ای قیرگون به‌می‌کرد​ سوی ته‌سان شلیک شد.

ته‌سان «فروپاشی عظیم»‌لحظه​ را فراخواند و رودررو‌می‌دانست​ سد راه گلوله شد.

کاگاگاگاک!

«فروپاشی عظیم»‌می‌کرد​ با گلوله‌بدون​ برخورد کرد.

گلوله لرزید.

در هم پیچید‌لحظه​ و پس‌تصویرهای متعددی از‌می‌دانست​ خود بر جای گذاشت.

گلولهِ تحریف‌شده در یک آن، «فروپاشی عظیم»‌می‌دانست​ را شکافت و شروع به درهم‌شکسن حصارهای‌قدرت​ پیرامون ته‌سان، یکی پس از دیگری کرد.

ته‌سان «الوهیت» را‌راحتی​ در شمشیرش دمید و‌حفظ​ آن را فرود آورد.

تیغه با گلوله درگیر شد.

کاگاگاگاک!

برای لحظه‌ای،‌همان​ پیکر ته‌سان به‌حرکت​ عقب رانده شد.

قدرت نهفته در گلوله‌بدون​ چنان بود که حفظ‌گستاخ​ تعادل را دشوار می‌ساخت.

اما ته‌سان پا پس نکشید.

او «الوهیت» بیشتری بیرون کشید.

نوری زرین، گویی که‌بلافاصله​ جهان را به آتش می‌کشد،‌رویارویی​ شمشیرش را در بر گرفت.

گلوله بار دیگر‌راحتی​ پس‌تصویرهایی از خود‌فاصله​ به جا گذاشت.

گویی زمان به عقب‌بدنش​ بازمی‌گشت، همان صحنه بارها‌بدون​ و بارها تکرار شد.

و سرانجام، از روی احتمالی محض، گلوله‌می‌دانست​ به سمت شکافی بسیار جزئی که پوشش‌قدرت​ «الوهیت» در آن ضعیف بود، تغییر مسیر داد.

گلوله بر بازوی ته‌سان نشست.

ززززیییونگ!

دیگر تاب مقاومت‌می‌شد​ نداشت و «تغییرناپذیری» او‌راحتی​ شروع به درهم‌شکستن کرد.

ته‌سان نوچ کرد.

گلوله‌ای که به‌لحظه​ دفاعش برخورد کرده بود،‌می‌دانست​ تغییر جهت داده بود.

گویی زمان‌می‌کرد​ به عقب‌بدون​ بازگشته باشد.

و دقیقاً‌نزدیک‌تر​ از نقطه‌ضعف دفاعش‌کندتر​ عبور کرده بود.

«این شبیه‌همان​ "ده‌هزار احتمال"‌بلافاصله​ و افکت‌های مشابه‌شه؟»

هنوز نیاز به اطمینان‌بلافاصله​ بیشتری داشت، اما تا‌هنگام​ حدودی دستگیرش شده بود.

تمامشان قدرت‌هایی‌می‌کرد​ به‌شدت حیله‌گرانه‌بدون​ و دشوار بودند.

اما چهره ته‌سان درهم نرفت.

چشمانش برقی زد.

«بد نیست.»

ته‌سان گاردش را صاف کرد.

پارادایس که از‌می‌شد​ خونسردی ته‌سان ناخشنود‌می‌کرد​ بود، نوچ کرد.

«تو نه می‌تونی جلوی قدرت "اون" رو بگیری‌هنگام​ و نه می‌تونی درش رخنه کنی. با این حال‌کند​ هنوز به امید واهی چنگ زدی. واقعاً که احمقانه‌ست.»

پارادایس لبخندی عمیق زد.

«پس من همون‌راحتی​ امید واهی رو‌فاصله​ هم در هم می‌شکنم.»

او با‌نزدیک‌تر​ اطمینان دستانش‌بدنش​ را گشود.

هم‌زمان، جهان‌همان​ شروع به‌بلافاصله​ تاب برداشتن کرد.

چیزی در هم پیچید.

قوانین جهان‌می‌کرد​ در حال‌بدون​ فروپاشی بود.

پارادایس فریاد کشید:

«ارباب من! من این جهان‌حرکت​ رو پیشکش تو می‌کنم! لطفاً‌هیولای​ این جهان رو آلوده کن!»

کیییییینگ!

صدایی غریب طنین‌انداز شد.

امواجی سهمگین‌نزدیک‌تر​ به هر‌بدنش​ سو هجوم آوردند.

همین که ته‌سان‌لحظه​ خواست برای واکنش‌آمد​ حرکتی کند، دریافت.

بدنش تکان نمی‌خورد.

نه، مسأله‌می‌کرد​ ناتوانی در‌بدون​ حرکت نبود.

زمان در‌نزدیک‌تر​ جهان متوقف‌بدنش​ شده بود.

«چی؟»

ته‌سان در‌همان​ درونش دچار‌بلافاصله​ وحشت شد.

زمان در تمام‌راحتی​ این ناحیه کاملاً‌فاصله​ از حرکت ایستاده بود.

حتی برای خود او.

«این...»

ته‌سان این اثر را می‌شناخت.

پارادایس خندید و فریاد زد:

«این قدرتیه که من دارم!‌کندتر​ قوی‌ترین قدرتی که "آن یگانه‌فاصله​ بزرگ" به من ارزانی داشته!»

«رسول» خنجری بیرون کشید.

با شتاب یورش‌لحظه​ برد تا سینه‌آمد​ ته‌سان را بشکافد.

«بمیر!»

ته‌سان سعی‌نزدیک‌تر​ کرد واکنش‌بدنش​ نشان دهد.

اما غیرممکن بود.

«مانا»، جادو، بدن—هیچ‌چیز حرکت نمی‌کرد.

قدرت‌های معمولی در‌راحتی​ این زمانِ منجمد،‌فاصله​ قادر به فعال‌سازی نبودند.

تنها قدرتی‌نزدیک‌تر​ هم‌سطح می‌توانست‌بدنش​ تجلی یابد.

«الوهیت» و‌همان​ «سیاهی» در جهانِ‌حرکت​ منجمد پدیدار شدند.

آن دو نیرو به سختی تکان می‌خوردند،‌می‌دانست​ اما نمی‌توانستند کاملاً از بندِ زمانِ متوقف‌شده‌قدرت​ بگریزند و تنها نیرویی ناچیز تولید می‌کردند.

ته‌سان آن دو‌راحتی​ نیرو را در هم‌حفظ​ آمیخت و یکی کرد.

«خاکستری» در‌نزدیک‌تر​ زمانِ منجمد‌بدنش​ تجلی یافت.

ته‌سان آن را منفجر کرد.

کوآآآآنگ!

پارادایس که در‌راحتی​ حال یورش بود،‌فاصله​ سراسیمه عقب نشست.

با درهم‌شکستن آن‌می‌شد​ قدرت، زمانِ متوقف‌شده‌می‌کرد​ دوباره به جریان افتاد.

ته‌سان بلافاصله فاصله گرفت.

پارادایس چشمانش را باریک کرد.

«... تو درون قدرت "اون" واکنش‌فاصله​ نشون میدی؟ قطعاً ارزشش رو داره که‌جلوی​ ازتون بر حذر باشیم. اما همش همینه.»

«رسول» پوزخندی زد.

«قدرت من "مداخله در زمان"ـه!‌حرکت​ هر چقدر هم که دست‌وپایی‌هیولای​ بزنی، نمی‌تونی من رو شکست بدی!»

او مفهوم مطلق‌لحظه​ زمان را به‌آمد​ میل خود کنترل می‌کرد.

این قدرتی بود‌راحتی​ که «رسول» از‌فاصله​ اربابش دریافت کرده بود.

«رسول» به‌نزدیک‌تر​ پیروزی خود‌بدنش​ ایمان داشت.

او به ته‌سان نگریست، با این‌آمد​ یقین که ته‌سان در برابر قدرتِ‌موجود​ کوبنده‌ی او به یأس دچار خواهد شد.

آنگاه مردمک چشمانش لرزید.

لبخندی بر لبان ته‌سان نشست.

خنده‌ای سرشار از شعف‌بدنش​ بود، گویی دیگر نمی‌توانست‌بدون​ جلوی خود را بگیرد.

«تو؟»

او همین‌همان​ حالا زمان را‌حرکت​ متوقف کرده بود.

او در قانونی مطلق که هیچ‌کس در این‌گستاخ​ جهان یارای ایستادگی در برابرش را نداشت، مداخله کرده‌انتظاری​ و آن را به میل خود کنترل نموده بود.

این قدرتی بی‌نقص بود‌بدنش​ که حریف قطعاً پیش‌بدون​ از این هرگز ندیده بود.

پس چرا‌همان​ خبری از‌بلافاصله​ یأس نبود؟

چرا شگفت‌زده نشد؟

حالت چهره‌اش چنان بود که‌دردسری​ گویی قدرتی که حریف به‌احمقی​ نمایش گذاشته، برایش بسیار آشناست.

«نه. جدی می‌گم.»

ته‌سان گوشه‌همان​ لبش را‌بلافاصله​ بالا داد.

نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند.

«خیلی ممنونم.»

ناولها | novelha.net