چپتر 361: فرزند خون الهی (۳)
0«هـ... ها؟ چطور ممکنه؟»
کودک نمیتوانستخورد آنچه رابازویش میبیند باور کند.
با اضطراب به اطراف نگریست؛ گوییرفتن آرامش محیط برایش بیگانه و هراسانگیزنیست بود. مدام زیر لب زمزمه میکرد:
«چرا جنگل...؟»
هرگاه بیش از یکنیست روز در یک مکانبازویش درنگ میکرد، نفرین نازل میشد.
چشمهها میخشکیدند وگفته زمین در کامزخم تباهی فرو میرفت.
تنها موجودی کهراه از گزند در اماننیفتاد میماند، خود کودک بود.
اما اکنون، حتی پسکرد از گذشت یک شبانهروز کامل،پاکسازی لکرزن هیچ تغییری نکرده بود.
زندگی همچنانبرداشته نفس میکشیدنیست و میشکفت.
«نـ... نکنهخورد ارباب تهسانبازویش کاری کرده؟»
تهسان سر تکان داد:
«نه.»
او تمامبرداشته شب چشم بهحرفش کودک دوخته بود.
اما هیچ اتفاقی رخ نداد.
خون الهی کودک طغیان نکردحین و زمین دهان باز نکردبرداشته تا همه چیز را ببلعد.
«اِ... این چه وضعیه؟»
کودک بهشدت گیج شده بود.
«پس تکلیف آزمون چی میشه؟»
«خب... آزمون فقط موندن توحین اینجا برای یه روز بود...برداشته پس فکر کنم قبول شدی.»
کودک با لکنت وکرد به سختی کلمات را اداپاکسازی کرد. هنوز نمیتوانست آرام بگیرد.
اما از آنجا که خود آزمونخورد پاکسازی شده بود، تهسان کودک رابریدگی برداشت و دوباره به راه افتاد.
در حینخورد راه رفتن، کودکنگاه مدام زمزمه میکرد:
«چرا؟ چرا هیچ اتفاقی نیفتاد؟»
«شاید نفرینت برداشته شده؟»
«نـ... نه... اینطور نیست.»
کودک حرفش راگفته خورد و گفتهزخم تهسان را رد کرد.
به بازویش نگاه کرد.
زخم حاصل از بریدگی برگهنوز دیروز، نه با لختهای سرخ، کهدوباره با دلمهای آبی پوشیده شده بود.
«هنوز خونبرداشته آبی تونیست رگهام جاریه.»
نفرین کودک برداشته نشده بود.
تهسان نیز پاسخی نداشت.
دیروز حواسش را گسترش داده بودآرام تا هر تغییری را رصد کند،راه اما هیچ جنبشی حس نکرده بود.
«فعلاً بریم سراغ آزمون بعدی.»
«آه. بله. بله.»
کودک بادوباره تردید سرافتاد تکان داد.
همانطور که میرفتند،ادا کودک دوباره شروعآرام به زمزمه کرد:
«عجیبه. همین چند روزنیست پیش که ارباب تهسانبازویش رو دیدم، نفرین فعال شد.»
کودک گفت که از فرط خستگیزخم سفر طولانی، به غاری پناه بردهسرخ و یک روز کامل خوابیده بود.
وقتی بیدار شد و ازحین غار بیرون آمد، تمام گیاهانبرداشته اطراف له شده و مرده بودند.
«اما چرا...؟»
کودک سردرگم به نظر میرسید.
به راه خودگفته ادامه دادند تازخم شب فرا رسید.
کودک به درختیراه تکیه داد ورفتن همچنان زیر لب میگفت:
«چرا؟ چراکلمات نفرین توکرد لکرزن فعال نشد؟»
«کی میدونه.»
تهسان تکهایخورد گوشت خرگوشبازویش به دستش داد.
کودک با اینکهراه گیج بود، بارفتن ولع آن را بلعید.
«اه...»
خستگی بر اواینطور چیره شد و خیلیگفته زود به خواب رفت.
تهسان لحظهای به کودکبازویش خفته نگریست، سپس برگبریدگی را از جیبش بیرون آورد.
برگی که بازوی کودکافتاد را بریده بود، هنوزشاید به خون آبی آغشته بود.
خون الهی دقیقاً چه بود؟
این اولینبرداشته چیزی بودنیست که باید میفهمید.
[شما تشخیص متمرکز را فعال کردید.]
نیروی تشخیص بهادا سمت خون آبیآرام روی برگ هجوم برد.
اطلاعات بهبرداشته سمت تهساننیست سرازیر شد.
تهسان اخم کرد.
اطلاعات مربوط بهراه خون الهی بود،رفتن اما قابل تحلیل نبود.
درست مانند فایلادا متنی که کلماتش بههمریختهبگیرد باشد؛ تفسیرش غیرممکن بود.
تهسان دوبارهبرداشته با تمرکزنیست جادویی تلاش کرد.
از تمام مهارتهایگفته «شناسایی» و «تحلیلزخم ذات» خود بهره برد.
اما تغییری حاصل نشد.
همچنان اطلاعاتی مخدوشادا و نامفهوم بهآرام ذهنش راه مییافت.
«هوم.»
هرچند چیزی دستگیرشگفته نشد، اما همین خودحاصل یک نوع اطلاعات بود.
قدرتی فراتر از سطح تهسان.
[شما مینروا، پادشاه روح باد را احضار کردید.]
«اه.»
باد به آرامی گردافتاد هم آمد و شمایلشاید زنی را به خود گرفت.
مینروا بر زمین فرودکرد آمد و با تعجبآنجا به دوردست خیره شد.
«این چه دنیاییه؟اینطور چه قدرت عظیمیخورد روش حکمرانی میکنه.»
چشمانش راخورد باریک کردبازویش و زمزمه کرد:
«قویتر از من؟»
«میتونی حسش کنی؟»
«من موجودی از جنس طبیعتم. اینجاخورد هیچ پادشاه روحی نیست. تو دنیاییبریدگی مثل این، دامنه تشخیص من خیلی وسیعه.»
مینروا چشمانش را بستبازویش و حواسش را گسترشبریدگی داد؛ ناگهان متوجه چیزی شد.
«آه، نکنه اینجا دنیاییه کهحین تحت فرمان رسولِ متعالیه؟ تعجبیبرداشته نداره که اینقدر وحشتناک قویه.»
«یه رسول در چه سطحیه؟»
تهسان قبلاًبرداشته با چند رسولحرفش ملاقات کرده بود.
اما اکثرشانخورد در فرمبازویش واقعی خود نبودند.
رسولی که در میدان نبرد خدایانرفتن دید، قدرتی عاریتی و اجباری داشت وحرفش رسول الهه فراموششده در حال فروپاشی بود.
رسول پاوْشا، مال رِستن،کرد با استفاده از بدنآنجا تهسان نزول کرده بود.
تنها رسول واقعی که در زندگی گذشته بابازویش او جنگیده بود، یک خدای برتر بود، اما چوندلمهای خود آن خدا موجودی تحریفشده بود، مقایسه دشوار مینمود.
«فرق میکنن. ضعیفاشون به زور به لبه مرگومیربریدگی میچسبن، اما قویاشون که بهشون میگن "انگشتان"، میتوننرگهام از خیلی از نامیراها قویتر باشن. به طور میانگین...»
مینروا به تهسان نگاه کرد.
«شاید درکلمات حد سطحکرد فعلی ارباب باشن.»
«که اینطور؟»
«خدایان مستقیماً از قدرتبازویش خودشون برای خلق رسولبریدگی استفاده میکنن. نمیتونن ضعیف باشن.»
با فکر کردن به آن، حتیرفتن رهبران «راهنمایان» که به لبه مرگومیر رسیدهحرفش بودند هم با رسولان قرارداد نبسته بودند.
بخشی به این دلیل که ارزشها و اعمالشان موجبپاکسازی ناخشنودی خدایان بود، اما همچنین بدین معنا بود کهنفرینت حتی آن سطح از قدرت هم شاید کافی نباشد.
مگر اینکه کسی مانند تهسان کاملاًخورد رضایت خدایان را جلب کند، وگرنهبریدگی باید از استانداردهای بسیار بالایی عبور کنند.
«این اربابه که عجیبه. رسیدن بهزخم این سطح با این سرعت، اونمسرخ بدون بستن قرارداد با یه رسول، بیسابقهست.»
مینروا در حالیراه که به اطراف نگاهنیفتاد میکرد، از تهسان پرسید:
«خب جریان چیه؟ادا به نظر نمیادآرام نیازی به جنگیدن باشه.»
«یه کاری باهات دارم.»
تهسان برگی راگفته که به خون آبیحاصل آغشته بود، تکان داد.
«در مورددوباره خون الهیافتاد چقدر میدونی؟»
مینروا یک پادشاه روح بود.
در بدو تولد، دانشینیست در حد پادشاه روحبازویش به دست آورده بود.
شاید در آنگفته دانش چیزی دربارهزخم خون الهی وجود داشت.
«آه، پس اون بچه یهحین انسان با خون الهیه. اولین بارهاینطور که یکیشون رو از نزدیک میبینم.»
مینروا با کنجکاویادا به کودک نگاهآرام کرد و گفت:
«منم چیزبرداشته زیادی نمیدونم. فقطحرفش اطلاعات کلی دارم.»
اطلاعاتی که حتیگفته در دانش پادشاهزخم روح هم وجود نداشت.
«خیلی به ندرت ظاهر میشه. داشتنرفتن خون الهی به این معنی نیست کهحرفش فرد قدرتی فراتر از انسانها پیدا میکنه.»
دانش مینرواکلمات تفاوت چندانی باهنوز توضیحات روح نداشت.
«کسی که خون الهی داره میتونه رو محیطبازویش اطرافش تأثیر بذاره؟ مثلاً اگه بیشتر از یهسرخ روز یه جا بمونه، اونجا رو نابود کنه؟»
تهسان نفرینی را کهبازویش کودک از آن سخنبریدگی گفته بود، شرح داد.
مینروا حرفدوباره تهسان راافتاد رد کرد.
«همچین چیزی نمیشه. خون الهی قدرتیه که انسانهای معمولی نمیتونن توش دخالت کنن.افتاد اگه فوران قدرت بود شاید، اما اون موقع خود صاحبش هم سالم نمیموند.نگاه اگه واقعاً طغیان میکرد، نه فقط یه مکان، بلکه یه کشور کامل نابود میشد.»
آنچه کودک نفریناینطور مینامید، با خونخورد الهی غیرممکن بود.
تهسان اطلاعاتخورد را دربازویش ذهنش مرتب کرد.
«کافیه. فعلاً برگرد.»
«باشه. اگهکلمات لازمم داشتیکرد صدام کن.»
مینروا ناپدید شد.
کودک آرام در خواب بود.
«اینجا محل آزمون بعدیه.»
دشتی بسیار زیبا بود.
انواع گلها رنگینکمانوار شکوفهنیست داده بودند و هربازویش بینندهای را مسحور میکردند.
به خاطر چنین مکانی، بسیارینگاه از مردم در دشت ساکندیروز شده و از منظره لذت میبردند.
کودک بادوباره چهرهای گرفتهافتاد به سمتشان رفت.
«ام... ببخشید.»
«آه، آهای!»
مردم که با فراغت بالنگاه منظره را تحسین میکردند، کودکدیروز را شناختند و جا خوردند.
«تو اینجا چه غلطی میکنی؟»
«ببخشید. بخاطر آزمون اون پیشگویی...»
«لعنتی! نباید تو ایننیست دنیا به دنیا میاومدی!بازویش داری دنیامون رو نابود میکنی!»
مردم دندانقروچهای کردندگفته و به سرعتزخم او را راندند.
تنها کودکدوباره و تهسان درحین دشت باقی ماندند.
کودک باکلمات چهرهای بسیارکرد غمگین نشست.
«واکنش طبیعیایه. اینجا بخاطر زیباییشحرفش معروفه. اگه اینجا بمونم، خود زمینحاصل پژمرده میشه، معلومه که بدشون میاد.»
«کلاً چندتا آزمون هست؟»
«کلاً هفتتا.»
کودک ماتومبهوتکلمات به دشتکرد خیره ماند.
گویی میخواست منظرهاینطور را برای آخرین بارگفته در خاطرش حک کند.
ناگهان، کودکخورد بارها بهبازویش تهسان نگاه کرد.
«چی شده؟»
«آه، هیچی. فقط...»
کودک مرددبرداشته ماند، سپس باحرفش احتیاط لب گشود.
«ام... میتونم دستتو بگیرم؟»
«هر جور مایلی.»
تهسان دستشکلمات را به سویهنوز کودک دراز کرد.
کودک که از پذیرشِنیست به این آسانی تعجببازویش کرده بود، لحظهای دستپاچه شد.
«مـ-ممنون...»
کودک بادوباره احتیاط دست تهسانحین را محکم گرفت.
گویی نمیخواست گرماادا را از دستآرام بدهد، محکم چسبید.
کودک در حالی کهنیست دست تهسان را محکمبازویش گرفته بود، به خواب رفت.
صدای نفسهایخورد آرام وبازویش کمعمقش شنیده میشد.
زمان گذشتدوباره و سرانجام یکحین روز سپری شد.
زمانی بود کهادا کودک گفته بودآرام نفرین فرا میرسد.
در آنبرداشته لحظه، تهسان آنحرفش را حس کرد.
چیزی فراترخورد از فضابازویش فعال شده بود.
قدرتی که در اطراف کودکحین تجلی مییافت، با موجی نیرومند سعیاینطور داشت در این جهان شکل بگیرد.
آن قدرتکلمات از انرژی مقدسهنوز ساخته شده بود.
صدای تَرَک خوردن برخاست.
زمین شروع به شکافتن کرد.
قدرت تجلییافته سعیراه داشت همه چیز رانیفتاد جز کودک نابود کند.
تهسان ذاتش را بالا کشید.
ذاتی قدرتمند فضا را بلعید.
او قدرت تجلییافته رابازویش با زور در همبریدگی شکست و سرکوب کرد.
انرژی مقدس زیرراه ذات تهسان خردرفتن شد و ناپدید گشت.
کودک هنوز خواب بود.
تهسان بهبرداشته فراتر ازنیست فضا نگریست.
منشأ قدرتی کهگفته گرد کودک تجلیزخم مییافت، خود کودک نبود.
در دوردست، کسیراه قدرتمند داشت بررفتن این مکان تأثیر میگذاشت.
«پس قضیه اینه.»
داشت کمکم سر در میآورد.
روز بعد.
کودک بیدار شد.
دشت هنوز زیبا بود.
کودک ماتومبهوتبرداشته به دشتنیست خیره شد.
آزمون بعدی هم همانطور بود.
کودک یکدوباره روز درافتاد یک مکان ماند.
انرژی مقدس فراتر از فضاهنوز تجلی یافت و تهسان بابرداشت قدرتش آن را در هم کوبید.
بنابراین هیچچیزبرداشته در اطرافنیست کودک نابود نشد.
«این دیگه چیه؟»
آن شب، کودک در حالیحین که به آتش اردوگاه نگاهبرداشته میکرد، زیر لب زمزمه کرد.
«چرا... چرا هیچ اتفاقی نمیافته؟»
کودک نمیدانست کهاینطور تهسان نفرین را باگفته قدرتش شکست داده است.
از دیدگاهخورد کودک، نفرین ناگهاننگاه متوقف شده بود.
یک بار، میتوانست تصادف باشد.
اما این بار سوم بود.
حالا واقعاً مشکوک شده بود.
با خود فکرگفته کرد که آیازخم نفرینش ناپدید شده است.
کودک میخواست باور کند.
اما نمیتوانست.
احساسات متضادبرداشته قلبش رانیست چنگ میزدند.
«اه...»
کودک دردوباره خود مچاله شد،حین اشکهایش جاری گشت.
«چرا، چرا، چرا... این چیه...هنوز داری مسخرم میکنی؟ اگه قراربرداشت بود ناپدید بشی، چرا زودتر نه...»
کودک هقهق کرد.
آنقدر گریست تاگفته از پا افتادزخم و به خواب رفت.
حتی در خواب،راه هنوز دست تهسانرفتن را گرفته بود.
تهسان با دستادا دیگرش به آرامی موهایبگیرد کودک را نوازش کرد.
چند سال گذشته بودنیست از آخرین باری که کودکنگاه دست کسی را گرفته بود؟
کودک با تهسانگفته سفر کرده وزخم داستانهای زیادی گفته بود.
هیچکدام درباره والدینش نبودند.
به نظر میرسیدادا آگاهانه از فکر کردنبگیرد به آنها پرهیز میکند.
«هوم.»
مینروا گفته بود کهبازویش حتی با خون الهی، آنچهبرگ کودک نفرین مینامید غیرممکن است.
تهسان قدرتی راراه که گرد کودکرفتن تجلی مییافت، تحلیل کرد.
وقتی کودک بیش از یک روز دربگیرد مکانی میماند، انرژی مقدس فراتر از فضاحین تجلی مییافت و محیط را نابود میکرد.
و کسیبرداشته داشت کودکنیست را تماشا میکرد.
کسی عمداًخورد نفرین رابازویش فعال میکرد.
تهسان دستدوباره کودک راافتاد رها کرد.
[شما خویشاوند گرگ را فعال کردید.]
دو گرگخورد بیصدا سربازویش تکان دادند.
از آنجا که آنها از ذاترفتن روح خود تهسان ساخته شده بودند،نیست اگر اتفاقی میافتاد، تهسان بلافاصله متوجه میشد.
تهسان پایشکلمات را برکرد زمین کوبید.
[شما جهش را فعال کردید.]
بدنش دردوباره آسمان شبافتاد به پرواز درآمد.
[شما شناسایی را فعال کردید.]
[کجا میروید؟]
«همون جایی که بچه گفت.»
غاری کهبازویش گفته بود توسطحاصل نفرینش ویران شده.
مقصد آنجا بود.
تهسان خیلی زود رسید.
او سرعتش را با کودک هماهنگهمچنان کرده بود، پس آرام حرکت میکردند،تهسان هرچند برای تهسان تنها دقایقی طول میکشید.
تالاپ.
تهسان رویبگیرد زمین ویرانپاکسازی فرود آمد.
تمام گیاهان اطرافنفس غار کوچک خشکنکنه و مرده بودند.
دریاچه خشک شده بودنکرده و خود زمین مردهمیکشید بود، ناتوان از پشتیبانی حیات.
[شما تشخیص قلمروی لِرازی را فعال کردید.]
جادو زمین ویران رامیکشید پوشاند و اطلاعات راتهسان برای تهسان آشکار کرد.
در نتیجه، تهسان فهمید.
«این زمینبازویش توسط کسیزخم کشته شده.»
زمین بابگیرد قصدی آشکارپاکسازی ویران شده بود.
و نیرویهمچنان مقدس درمیکشید آن حس میشد.
این موضوعهیچ تقریباً همه چیززندگی را قطعی میکرد.
تهسان لب گشود.
«بیا بیرون.»
چکاچاک.
با صدای فلز،تغییری شوالیهای طلایی ازهمچنان میان ویرانهها ظاهر شد.
«... بهتبازویش هشدار میدم،زخم بیایمان حقیر.»
صدای ساییدهبگیرد شدن فلزپاکسازی طنینانداز شد.
«از اون بچه نفرینشدهمیکشید دور بمون. وگرنه عذابتهسان الهی سرت نازل میشه.»
«تو کی هستی؟»
«من اولینبازویش شوالیه اعلیحضرتزخم امپراتور هستم.»
شوالیه با غرور سخن گفت.
تهسان ساکت به او نگریست.
شوالیه نسبتاً قوی بود.
لاف گزافی نبود—احتمالاًنگاه میتوانست تا فراتر ازبرگ طبقه ۵۰ پایین برود.
«ولی پیچیده و منحرفه.»
آن قدرتهمچنان متعلق بهمیکشید خود شوالیه نبود.
توسط کسهیچ دیگری دادهنکرده شده بود.
«فوراً ازبازویش این دنیازخم برو، بیایمان حقیر.»
«اگه رد کنم چی؟»
تهسان پاسخ داد.
شوالیه شمشیر طلاییاشتغییری را با صداییهمچنان فلزی بیرون کشید.
«پس به دست من بمیر.»
در یکبگیرد آن، شوالیهپاکسازی ناپدید شد.
حتی یک شوالیه تعلیمدیده یامیشکفت مزدور کارکشته هم نمیتوانست باکرده چشم حرکاتش را دنبال کند.
اگر طرف مقابل یک خارجی بود،همچنان او قدرت کشتن پیش از واکنشتهسان نشان دادن هر کسی را داشت.
شوالیه مطمئن بود تهسان هیچ کاریبریدگی در برابر شمشیرش نمیتواند بکند وآبی جانش را از دست خواهد داد.
بنابراین شوالیه شوکه شد.
شمشیرش که گردن تهسانمیکشید را نشانه رفته بود،تهسان توسط دست تهسان گرفته شد.
شوالیه وحشت کردتغییری و سعی کردهمچنان شمشیر را بیرون بکشد.
اما تکان نمیخورد.
همچون شمشیری که عمیقاًپاکسازی در سنگ فرو رفته باشد،حین یک اینچ هم جابهجا نشد.
«آه!»
کراک.
شمشیر شکست.
شوالیه با عجله عقب کشید.
تهسان قطعات شمشیرنفس را پرت کردنکنه و از شوالیه پرسید:
«چرا امپراتور،هیچ بچه خون الهیزندگی رو هدف گرفته؟»