چپتر 283: طبقه ۶۲ (۲)
0[کانگ تهسانادامه [حالت تنها]:ارزش خب، اوضاع چطوره؟]
[الیور کان [حالتبنابراین سخت]: همه دارنآوردنشان تمام تلاششون رو میکنن.
ولی... آسون نیست.]
پس از آنکه تهسان ماهیت مهارتها را برایحرف رهبران هر کشور تشریح کرد، آنها روشهای کسبهمونطور مهارت را بهطور گسترده میان بازیکنان نشر دادند.
مهارتهایی همچون «حمله بدون نفس» که امکان تحرک بدون تنفس را برای لحظاتی در نبردنشست فراهم میکرد، یا «اراده تسلیمناپذیر» که اجازه میداد حتی با وجود جراحت به مبارزه ادامهرفتار دهند؛ هر مهارت ارزش بالایی داشت، بنابراین بسیاری از بازیکنان برای به دست آوردنشان جان میکندند.
اما اینهمان کار، وظیفهایبسیار ساده نبود.
[ایچیجو ئیکا [حالتتجربه سخت]: ما کهسالم تقریباً هیچی یاد نگرفتیم.]
[الیور کانکاملاً [حالت سخت]:آملیا اینجا هم همینه.
شایعاتی هست کهداشت یه تعداد کمیدست گرفتن، ولی خیلی نادره.
قدرت آمریکا شوخیبردار نیست.]
از آنجا که این مسئله قابلموفق پیشبینی بود، تهسان بدون تغییر خاصینزدیک در چهرهاش به صفحه انجمن نگاه کرد.
از همان ابتدا، تنها تعداددست بسیار اندکی موفق به کسباین مهارت «حمله بدون نفس» شده بودند.
مهم نبود که آنها از چند تجربه نزدیکانتخاب به مرگ جان سالم به در بردهاند؛ انتخابوسط مرگ به اراده خود، مقولهای کاملاً متفاوت بود.
[آملیا آیرین [حالت تنها]: ...
یاد گرفتم.]
آملیا وسط حرف پرید.
لبخند کوچکیهمان بر لبانبسیار تهسان نشست.
[کانگ تهسانچند [حالت تنها]:نزدیک واقعاً؟ چه سریع.
همونطور کهدهند از آملیابالایی انتظار میرفت.]
[آملیا آیرینبالایی [حالت تنها]:بنابراین خفه شو.]
پیامی کوتاه،ادامه اما حاملارزش احساسی غیرقابل انکار.
تهسان کمکم داشتابتدا قلق رفتار باموفق آملیا را یاد میگرفت.
[کانگ تهسان [حالت تنها]:نزدیک سریع پایین رفتن توی هزارتوخود خوبه، ولی درک کاملش مهمتره.
وقتی بری پایین، دیگه نمیتونیداشت چیزایی که فقط اونجا پیداجان میشن رو به دست بیاری.
قبل ازکاملاً رفتن، هر چیآیرین میتونی جمع کن.]
[آملیا آیرین [حالت تنها]: گرفتم...
ممنون.]
[کانگ جونهیوکداشت [حالت تنها]:بسیاری آها، داداش.
یه سوال دارم.
بین مهارتهایی که با شمشیرداشت توانایی تغییر شکل میدن، اونی کهمیکندند به ما یاد دادی هم هست؟]
[کانگ تهسان [حالت تنها]: آره.
پرش وخود فرود همکاملاً تغییر میکنن.]
تهسان اطلاعاتهمان را به آرامیاندکی به اشتراک گذاشت.
در این میان، لی تهیئون نیزآوردنشان ملحق شد و به صحبتهای تهسانوظیفهای درباره «حالت تنها» و مهارتها گوش داد.
با پایانچند یافتن گفتگو،نزدیک آملیا آرام پرسید.
[آملیا آیرین [حالتمتفاوت تنها]: الان تاگرفتم کجا رفتی پایین؟]
[کانگ تهسانخود [حالت تنها]:کاملاً طبقه ۶۲.]
[آملیا آیرین [حالت تنها]: ...
تقریباً رسیدی به لایههای عمیق؟]
[کانگ جونهیوک [حالت تنها]: اوه...]
[لی تهیئون [حالت تنها]: باورنکردنیه.]
[گئوم جونگگونادامه [حالت سخت]:ارزش صبر کن.
داداش، کی انقدر رفتی پایین؟]
انجمن ناگهانچند شلوغ ونزدیک پرهیاهو شد.
تهسان پاسخی سرسریارزش داد و پنجرهبنابراین انجمن را بست.
«راستی، شاید یهداشت مشکل کوچیک بادست سرعت پیشروی داشته باشیم.»
تهسان بیشادامه از حدارزش سریع بود.
با این سرعت، زمانی کهاندکی لی تهیئون به لایههای عمیق میرسید،تجربه ممکن بود هزارتو پاکسازی شده باشد.
فعلاً که نگرانی بیهودهای بود.
هیچکس نمیدانست عبورتجربه از لایههای عمیقسالم چقدر زمان میبرد.
اما بهتردهند بود ازبالایی قبل آماده باشند.
تهسان به پیش رفت.
با عبور از مسیری باریک کهآملیا از دو طرف با دیوار محصورلبخند شده بود، چندین مسیر فرعی نمایان شد.
«همونطور کههمان انتظار میرفت، محدودهاندکی طبقه ۶۰ منحصربهفرده.»
مأموریت طبقهچند ۶۲ با دیگرمرگ طبقات تفاوت داشت.
وظیفه، پاکسازی هزارتوارزش و شکست دادنبنابراین ارباب آن بود.
و دقیقاً هم همینطور بود.
طبقه ۶۲،بالایی یک هزارتویبنابراین واقعی بود.
تشخیص قلمرو لرازی فعال شد.
جادو مسیر باریک رابالایی دنبال کرد و اطلاعاتدست هزارتو را به تهسان رساند.
چندین مسیر فرعی.
سپس دهها انشعابداشت دیگر، و صدهادست انشعاب بعد از آن.
تهسان باخود بررسی مسیرهای مسدود،متفاوت به پیش رفت.
او دو روز بودارزش که در اینجا با هزارتودست دست و پنجه نرم میکرد.
«لعنتی... چه وسعتی داره.»
سرعتش کم نبود.
از آنجا که هیچ دشمنی در حین دویدن در هزارتولبخند ظاهر نمیشد، تهسان فقط مشغول دیدبانی و استفاده از «تشخیصپیامی قلمرو» برای یافتن راه بود، اما مقصد هنوز پیدا نبود.
همچنان که تهسانداشت پیش میرفت، دوباره دههاآوردنشان مسیر فرعی ظاهر شدند.
شناسایی فعال شد.
مسیر مسدود
مسیر مسدود
مسیر احتمالاً مسدود
مسیر باز
مسیر مسدود
درون هزارتو، مهارتدهند «شناسایی» نمیتوانست همهداشت چیز را آشکار کند.
بنابراین، تهسان از «تشخیص قلمرو لرازی»موفق در کنار آن استفاده کرد تانزدیک راه را از میان راهروها بیابد.
تسلط شناسایی ۱٪ افزایش یافت.
تسلط تشخیص قلمرو لرازی ۱٪ افزایش یافت.
«بد نیست.»
او توانسته بود تسلط شناساییآیرین را که قبلاً راکد ماندهلبخند بود، تا حد زیادی افزایش دهد.
طبقه ۶۱ قدرت کلیبنابراین ماجراجویانی را که تاجان اینجا پایین آمده بودند، میسنجید.
طبقه ۶۲ به نظر میرسیدمتفاوت بینش، شناسایی و تواناییهای درکحرف ماجراجویان را به آزمون میکشید.
[لایههای عمیق واقعاً متنوعن.
اونها تواناییهای زیادی رو میطلبن.
با اینکه هنوز پامنزدیک رو توی محدوده طبقهانتخاب ۸۰ نذاشتم، میتونستم بگم.
محدوده طبقه ۶۰ارزش جاییه که اونبنابراین قابلیتها محک زده میشن.]
روح سخن گفت.
[همه طبقات محدوده ۶۰ارزش اینطوری نیستن، ولی طبقاتبسیاری خاص و منحصربهفرد کم نداریم.]
تشخیص قلمرو لرازی فعال شد.
تهسان با خواندن مسیرهابنابراین و حذف بنبستها، احتمالاتجان را یکییکی کاهش داد.
همچنان که پیشمقولهای میرفت، تسلط شناساییاش بهآیرین طرز چشمگیری افزایش یافت.
تسلط شناسایی ۱٪ افزایش یافت.
مهارت فعالسازی ویژه: شناسایی
تسلط: ۶۰٪
شکل تکاملیافته بینش.
به شما اجازه میدهد اطلاعات بسیاری درباره هدف کسب کنید.
با افزایش تسلط، توضیحات تغییر کردبنابراین و بیانگر آن بود که اکنوناما میتواند اطلاعات زیادی را آشکار کند.
شناسایی فعال شد.
مسیر مسدود
مسیر مسدود
مسیر مسدود
مسیر منتهی به راهرو
«پیداش کردم.»داشت تهسان به سمتدست راهرو قدم برداشت.
روح آهی کشید.
[شناسایی همینکاملاً الانش شدآملیا ۶۰ درصد.]
روح نیز بینشمقولهای را به شناساییآملیا تکامل داده بود.
اما تسلط شناسایی او تابالایی آخر کار تنها در محدودهآوردنشان ۵۰ درصد باقی مانده بود.
حتی با در نظر گرفتن اینکهموفق تهسان از امتیازات کمک گرفته بود،نزدیک سرعت رشد تسلط شناساییاش بسیار بالا بود.
«خب، کمتر کسی پیدا میشه کهسالم مثل این پسر سعی کنه هزارتومتفاوت رو کاملاً درک و پاکسازی کنه.»
تسلط مهارت تنهامتفاوت با استفاده زیادگرفتم از آن بالا نمیرفت.
به این بستگی داشت که چقدردست کارآمد از مهارت استفاده کنی وکار چقدر خوب اثراتش را بیرون بکشی.
با اینخود تفکر، منطقیکاملاً به نظر میرسید.
تهسان بدونهمان تردید دربسیار هزارتو حرکت کرد.
با فعالسازی مداومبنابراین شناسایی، اتاق مخفیآوردنشان را پیدا کرد.
پاداش آن یک «عصای جادویمرگ سیاه» بود که قصد داشت آنکاملاً را به خدای شیطانی تقدیم کند.
پس از دریافتارزش پاداش، تهسان دوبارهبنابراین به جلو تاخت.
«با این روند، حتی اگهبسیاری توی هزارتوی بینهایت گم بشم،اما فرار کردن مشکلی نخواهد بود.»
روح به طبقهای در لایههای عمیق فکربنابراین کرد که درست قبل از مرگش بهاین سختی توانسته بود آن را پاکسازی کند.
بهزودی، تهسانهمان به جلویبسیار راهرو رسید.
«اووووووو!»
با ارباب هزارتو روبرو شدید.
ارباب هزارتو،همان هیولایی بابسیار سری گاو-مانند بود.
تهسان شمشیرشداشت را برکشیدبسیاری و یورش برد.
«اوووو!»
هیولای گاو-سر تبرهایش رابنابراین با هر دو دستجان تاب داد و یورش برد.
تهسان شمشیرشادامه را درارزش هوا چرخاند.
کانگ!
هیولا که چندین برابر بزرگترداشت از تهسان بود، مقهور قدرت اومیکندند شد و به عقب رانده شد.
تهسان پیش تاخت، تبربنابراین فرودآمده را سد کردجان و سینه هیولا را شکافت.
«اوووو!»
حتی درداشت طبقه ۶۰بسیاری هم توفیری نداشت.
هیولاهای معمولیدهند هزارتو حریفبالایی تهسان نمیشدند.
هیولا تنها درداشت عرض چند دقیقهدست از پا درآمد.
سطح شما افزایش یافت.
فعالسازی ضربه روح شما عمل کرد.
شما طبقه ۶۲ را پاکسازی کردید.
شما دستبند زرشکی آتنا را به دست آوردید.
شما ؟؟؟ را به دست آوردید.
[دستبند زرشکی آتنا]
قدرت +۲۰۰
قدرت حمله +۱۲۰
دفاع +۲۰۰
دستبندی که زمانی استفاده میشد که الهه جنگ به سطح زمین نزول کرد.
حاوی برکت ضعیفی از خدایان است.
آمار قدرتهمان خوب، قدرت حملهاندکی و دفاع بالا.
تجهیزات خوبی بود.
شما از ؟؟؟ استفاده کردید.
شما یک کتاب جادوی خالص به دست آوردید.
[کتاب جادوی خالص]
جادو +۵۰
مانا +۲۵۰۰
هوش +۷۰
جادوی خالص به شکل یک کتاب جادو درآمده است.
به عنوان مجموعهای از جادوی خالص، جادوی نهفته در آن فراتر از درک است.
«اوه.»
بد نبود.
برای پیشکش کردن عالی بود.
تهسان به طبقه ۶۱ بازگشت.
از آنجا که طبقه ۶۲ را پاکسازیبردهاند کرده بود، هزارتو ناپدید شده و تنها فضاییگرفتم وسیع باقی مانده بود، پس مشکلی وجود نداشت.
در آنجا،کاملاً بلدینگکیا وآملیا لیلیث سرگردان بودند.
«آه، تهسان!»
«هوم؟ تو رو میشناسم؟»
وقتی لیلیث باتجربه خوشحالی به تهسانسالم سلام کرد، بلدینگکیا پرسید.
تهسان پاسخ داد.
«موقع پایین رفتنمقولهای از هزارتو بهآملیا هم کمک میکنیم.»
«... آه، پس قرارداد اینه؟اندکی برام سوال بود همچین ضعیفی چطورتجربه تا اینجا اومده، ولی الان فهمیدم.»
بلدینگکیا که وضعیت رانزدیک درک کرده بود، علاقهانتخاب چندانی به لیلیث نشان نداد.
اما چشمان لیلیثمتفاوت وقتی به بلدینگکیاگرفتم نگاه میکرد، برق میزد.
«وایی...»
«داری چیکار میکنی؟»
«من جادوگریام که جادوی متوسطمرگ یاد گرفتم و به لایههایمقولهای عمیق رفتم. اون الگوی منه!»
لیلیث با رضایت لبخند زد.
«انتخاب درستیخود کردی کهکاملاً باهاش قرارداد بستی.»
«خوبه. پسهمان به حساببسیار این برس.»
تهسان عصاچند و کتاب جادومرگ را تحویل داد.
لیلیث به سرعتمتفاوت پذیرفت و آمادهگرفتم پیشکش کردن آنها شد.
چشمانش راخود بست وکاملاً دعا کرد.
خدای جادو پیشکشها را پذیرفت.
بلدینگکیا کهچند از دور تماشامرگ میکرد، چشمانش درخشید.
پس ازکاملاً لحظهای، لیلیث چشمانشآیرین را باز کرد.
«این حجم پیشکش خیلی زیاده... اگهآملیا یه تیکه تجهیزات دیگه مثل اینلبخند بیاری، میتونی جادوی متوسط رو یاد بگیری.»
تهسان سر تکان داد.
همینطور که آماده میشدنزدیک دوباره به پایین هزارتو برود،خود بلدینگکیا لب به سخن گشود.
«برام سوال بود چطوری جادوی متوسطگرفتم یاد گرفتی، نگو که از طریقلبان اون راهی باز کردی تا یاد بگیری؟»
«آره.»
«درسته. خدای جادو نسبت بهاندکی کسایی که بهش باور دارن بخشندهست.تجربه اون دختر حتماً ایمان زیادی داشته...»
نگاه بلدینگکیاچند به لیلیث سرشارمرگ از علاقه بود.
او به لیلیث نزدیک شد وگرفتم چیزی گفت، و با اینکه لیلیثلبان نامطمئن به نظر میرسید، پاسخ داد.
دستکم رابطهخود ناخوشایندی بهکاملاً نظر نمیرسید.
تهسان دوبارههمان به اعماقبسیار هزارتو رفت.
ماموریت طبقه ۶۳ آغاز شد.
باس طبقه ۶۳ را شکست دهید.
پاداش: چکمههای قرمز ماگوبانیا.
پاداش مخفی: ؟؟؟
تهسان شروعداشت به پاکسازیبسیاری طبقه ۶۳ کرد.
برخلاف قبل، ویژگی خاصی نداشت.
جز اینکه کمیداشت بزرگتر بود، یک هزارتویآوردنشان معمولی به شمار میرفت.
هیولاهایی کهادامه ظاهر میشدند، کلاغهایبالایی سیاه غولپیکر بودند.
تهسان ارتباط آنها را با دروازهبان نمیدانست،جان اما آنها با پرهای لرزان دید رانبود مسدود میکردند و با نوک زدن حمله میکردند.
کراک.
از آنجا کهداشت مبارزه با آنها دشوارآوردنشان نبود، تهسان پیشروی کرد.
سرانجام، تهسانادامه یک محرابارزش پیدا کرد.
شما محراب تکبر را کشف کردید.
تکبر.
نامی آشنا.
خدایی که تهسانبنابراین را در طبقهآوردنشان ۸ آزموده بود.
خدای آزمونها.
تکبر.
نیرویی از محرابدهند پراکنده شد، گوییداشت به پیشواز تهسان میآمد.
«دوباره میبینمت.»
«اومدی اینجا؟دهند نادره کهبالایی محرابها عوض بشن.»
روح زیر لب زمزمهبنابراین کرد، انگار چیزی نبودجان که اغلب تجربه کند.
وقتی تهسان بهدهند محراب نزدیک شد،داشت پنجره سیستم ظاهر گشت.
ماموریت فرعی آغاز شد.
تکبر میخواهد شما را که به محراب آمدهاید، بیازماید.
اگر بپذیرید، آزمونی به سراغتان خواهد آمد.
اگر بر آن غلبه کنید، پاداشها به دنبال خواهند داشت.
پاداش: تکبر بر اساس دستاوردهای شما تصمیم خواهد گرفت.
سیستمی آشنا.
تهسان سر تکان داد.
ماموریت فرعی آغاز شد.
تکبر در حال آمادهسازی برای انتخاب شماست.
تهسان با حستجربه کردن نیرویی عظیمسالم که فرود میآمد، اندیشید:
«این بار چی قراره بشه؟»
تکبر، خدای آزمونها بود.
آزمونی که قبلاًابتدا داده بود برایموفق سنجش قدرت تهسان بود.
با تصور اینکه ایننزدیک بار هم مشابه خواهدانتخاب بود، تهسان آماده شد.
کووونگ!
تغییر شکل هزارتو آغاز شد.
ارادهای عظیم هزارتو را زیر و رو میکند.
کووونگ.
هزارتو لرزید.
تهسان گارد گرفت.
هزارتو چنان میلرزیدبنابراین که گویی زلزلهایآوردنشان رخ داده است.
«این...»
تهسان چشمانش را باریک کرد.
هزارتو داشتادامه زیر وارزش رو میشد.
نیرویی عظیم شروعبنابراین به پیچ و تابجان دادن همه چیز کرد.
کوگوگونگ!
مانند ساختمانی در حالبنابراین ریزش، همه چیز درجان هم شکست و فرو ریخت.
تهسان برایادامه حفظ تعادل، بدنشبالایی را پایینتر آورد.
کوگوگوگو...
سرانجام سر و صدابالایی فروکش کرد و تهساندست سرش را بالا آورد.
منظره هزارتو تغییر کرده بود.
آجرها ناپدید شده بودند وبالایی جای خود را به فضایی پرجان از لجن سیاه چسبناک داده بودند.
کف زمینداشت هم پوشیدهبسیاری از لجن بود.
تهسان پایش را فشار داد.
اسکویش.
لجن صدای ناخوشایندی داد وبالایی پای تهسان را با مقاومتیآوردنشان شدید به عقب پرتاب کرد.
«حرکت کردن سخت میشه.»
تهسان نفس عمیقی کشید.
هوا هم تغییر کرده بود.
جوی مرطوبادامه و دلگیر بربالایی او فشار میآورد.
«قطعاً متفاوته.»
تهسان قبلاً تغییرات هزارتو راداشت تجربه کرده بود، در طولجان آزمون با خدای پیروزی، بالتازار.
اما تغییر بالتازارداشت مربوط به تغییردست ساختار کف هزارتو بود.
خودِ زمینادامه همان باقیارزش مانده بود.
این فرق داشت.
اینجا دیگر طبقه ۶۳ نبود.
«اوه... امکان نداره...»
صدای روح محودهند شد، صدایی که ناباوریبنابراین در آن موج میزد.
«انتظار نداشتم اینو بیارن اینجا...»
«اینجا کجاست؟»
تهسان دیوار را فشار داد.
لجن لرزید.
با دیدنداشت آن حرکت، تهساندست زیر لب گفت:
«انگار تویدهند بدن یهبالایی موجود زندهست.»
«درسته.»
«چی؟»
«در موردش شنیدم.
خودم ندیدمش،چند ولی تونزدیک خاطراتم مونده.
شنیده بودمدهند که دیگهبالایی از بین رفته...»
«کجاست؟»
«لایه بنیادین سابق.»
تهسان خشکش زد.
روح خنده خشکی کرد.
«حتی اگهبالایی چیزی بیارن،بنابراین همچین چیزی میارن.
اینم از خدایان.»
«دقیق توضیح بده.»
«همونطوریه که به نظر میاد.
میدونی که من داشتم لایههای عمیق رو پاکسازیدست میکردم، نه؟ از لایههای عمیق به بعد، هر طبقهنبود اونقدر منحصر به فرده که کاملاً قابل تشخیص باشه.
مطمئنم.»
روح با اطمینان سخن گفت.
«این لایه بنیادین سابقه.
لایههای عمیق.»