چپتر 490: طبقه ۴۹۲. لایه ۹۲. ایمان (۳)
0«هاهاها! خوبه! خیلی خوبه!»
قهقهه مستانههمه فروشنده دراینطوری فضا طنینانداز شد.
احساساتش مهارنشدنی بودهمه و با شدتینیستن وحشیانه بیرون میریخت.
از آنجا که به نظر نمیرسید درسختشونه وضعیتی باشد که بتواند به سوالات پاسخوایساده دهد، تهسان رو به بالبا بامبا کرد.
«پس، یهبشن چیزی هست کهمتعالی برام سوال شده.»
«بپرس.»
«وقتی داشت ایمان اینمتعالیها سیارههای مختلف رو میدزدید،بقیه هیچ خدای دیگهای دخالت نکرد؟»
«اگه منظورت ازبگیرن خدایای دیگه، خدایاناونا مفهومیه، پس آره.»
هجوم به سیارات دیگر برای سرقتوایساده ایمانشان، روشی بود که هر موجودیاینطوری با قدرت کافی میتوانست به کار گیرد.
با این حال، بعیداینطوری به نظر میرسید که چنینکنن اعمالی هیچ محدودیتی نداشته باشند.
بالبا بامبا جواب داد:
«سادهست. بیشتر خدایانبگیرن مفهومی اصلاً به اینسختشونه مسائل کوچیک اهمیتی نمیدن.»
«مسائل کوچیک؟»
«از دیدگاه کیهانی، تسخیر چندتا سیاره واقعاً چیز کوچیکیه. اما قطعاً خدایان مفهومیای هم هستنواسه که از این کار خوششون نمیاد. تو حالت عادی، دخالت میکردن تا جلوشو بگیرن. اما اینعمل بار، حتی اونا هم سختشونه که وارد ماجرا بشن. یه خدای مفهومی پشت اون متعالی وایساده.»
«یه خدایمیکنه مفهومی ازشمتعالیها حمایت میکنه؟»
«همه متعالیها اینطوری نیستن که خودشونو از بقیه جدا کنن.بشن بعضیاشون دنبال اینن که قدرت و قلمرو خودشونو بزرگتر کنن.اینطوری واسه همینه که اون متعالی تونست به چندتا سیاره حمله کنه.»
بالبا بامبا با لحنیاون حرف میزد که انگارحمایت از این موضوع بیزار بود.
«اگه بیش از حد قوی بشن، ممکنهبقیه بقیه خدایان مفهومی جدیتر علیهشون وارد عملبزرگتر بشن، برای همین اخیراً اوضاع یکم آروم شده.»
«اون خدای مفهومی کیه؟»
«ما همجلوشو نمیدونیم. خودشوبار قایم کرده.»
«منطقیه.»
تهسان چانهاش را مالید.
گویی که افکارشهمه را خوانده باشد، بالباخودشونو بامبا با آرامش گفت:
«لازم نیست نگران باشی. حتی اگه خدای ایمان هم باشه، اگهپشت یه خدای مفهومی مستقیماً وارد عمل بشه، معنی آزمونها از بینخودشونو میره. اون متعالیای که داره تماشات میکنه، خودش به حسابش میرسه.»
«پس حله.»
تهسان سر تکان داد.
در همین حین، فروشنده که گویینیستن آرامش خود را بازیافته بود، بادنبال چهرهای هیجانزده به تهسان نزدیک شد.
«رویِ نسبتاً ناخوشایندیبگیرن رو نشون دادی.اونا در این صورت...»
«قصه دیگه تموم شد.»
فروشنده پوزخندی موذیانه زد.
«پس، بالبا بامبا.»
«انگار چارهایجلوشو جز انجامبار دادنش ندارم.»
بالبا بامبابشن غرغرکنان، فضاییاون را شکافت.
تهسان قدم در آن نهاد.
در لحظهای که تهسانمتعالیها به دنیای جدید قدمبقیه میگذاشت، فروشنده به آرامی گفت:
«بیصبرانه منتظرشم.»
تهسان پایبشن بر خاکاون آن جهان گذاشت.
پنهانکاری آشوب فعال شد.
تاریکی همپوشان بعل فعال شد.
پیش ازهمه هر چیز، پیکرشنیستن را پنهان کرد.
هالهای خاکستریرنگ همچون خاکستر، کالبد تهساننیستن را در بر گرفت و وجودشدنبال را از صفحه این جهان پاک کرد.
حتی خدایان ایمان نیز قادر بهاونا درک حضورش نبودند، مگر آنکه تااون فاصله مشخصی به او نزدیک میشدند.
این یک اختفای بینقص بود.
سپس حواسش را بسط داد وخودشونو هر آنچه در این جهان نواینن بود را در آغوش ادراک خویش کشید.
در کسری از ثانیه،متعالیها سیلابی از اطلاعات سیارهبقیه به ذهن تهسان سرازیر شد.
ابعاد سیارهجلوشو تقریباً نیمیبار از زمین بود.
بیشتر موجودات رویپشت خشکی، نخستیسانانی کوچک وازش ریزنقشتر از انسانها بودند.
احتمالاً کوتولهها.
قدرتی که ازهمه آنها ساطع میشد،نیستن چنگی به دل نمیزد.
به جز عدهایبگیرن انگشتشمار، تفاوت چندانیاونا با انسانهای عادی نداشتند.
اما در میان آنها،اون حضور یک موجود عظیمحمایت و هولناک حس میشد.
یک نامیرا.
«اون ارباب این سیارهست؟»
هیچ ردیجلوشو از یک متعالیحتی به چشم نمیخورد.
تهسان مانابشن را دراون وجودش متمرکز کرد.
تلهپورت آشوب فعال شد.
پیکرش از سطحبگیرن سیاره جدا شد وسختشونه به دل فضا جهید.
در پهنهبشن قیرگون فضا، ستارگانمتعالی بیشماری سوسو میزدند.
فاصله میان ستارگان به قدری وسیعخودشونو بود که حتی چشمان تهسان نیزاینن قادر به دیدن واضح آنها نبود.
این فاصلهای نبود کهمتعالیها تنها با بسط دادن حواسجدا بتوان آن را درک کرد.
در آن لحظه،
ردیابی متمرکز آشوب فعال شد.
قدرت ردیابی خاکستریرنگشهمه همچون غباری درنیستن پهنه کیهان پخش شد.
سریعتر از سرعت نور، از افقاونا دیدگانش فراتر رفت و اطلاعاتی کهاون تهسان به دنبالش بود را شکار کرد.
نتیجه روشن بود.
در مجموعهمه ده سیارهاینطوری وجود داشت.
از آن سیارات،همه سیلی عظیم از ایمانخودشونو به بیرون جریان داشت.
و تمام آن ایمان، درحتی ستارهای سپید که در میانبشن سیارات قرار داشت، متمرکز میشد.
«متعالی اونجاست؟»
ایمان ده سیارهمتعالیها در یک نقطهخودشونو جمع شده بود.
این منظرهای بودهمه که حتی تهساننیستن نیز تصورش را نمیکرد.
«تحسینبرانگیزه.»
پس ازبشن تایید مشاهداتش، تهسانمتعالی به سیاره بازگشت.
متعالی درهمه ستاره سپیداینطوری حضور داشت.
این بدان معنا بودمتعالیها که سیاره به خودی خودجدا فاقد حضور یک متعالی است.
تهسان میتوانست آزادانه عمل کند.
تهسان به پرواز درآمد.
سرمایی گزندههمه فضا رااینطوری در بر گرفت
در وهله اول، باید جو حاکم بر اینجا راجدا درک میکرد؛ اینکه این مردم چه احساسی نسبت بهتونست متعالی خود داشتند و نامیرای این سیاره چه کسی بود.
تنها در این صورت میتوانستحتی بفهمد که نامیرا چگونه عملبشن خواهد کرد و اهدافش چیست.
در یکبشن چشمبرهمزدن، تهسان بهمتعالی نزدیکترین شهر رسید.
شهر به غایت زیبا بود.
بناهایی با معماریهاییهمه که هرگز درنیستن زمین دیده نشده بودند.
و مجسمههایی غولپیکر.
ساختار شهربشن با ظرافتی بینظیرمتعالی بنا شده بود.
اینجا احتمالاًهمه جهان هماناینطوری فروشنده بود.
تهسان در کنارهمه دریاچهای در مرکزنیستن شهر فرود آمد.
خورشید در پس افقبار غروب میکرد و پرده تاریکیماجرا در حال کشیده شدن بود.
هنگام عصر بود؛ زمانی که دروایساده زمین، شلوغترین و پرهیاهوترین ساعات روز محسوبنیستن میشد و خیابانها مملو از جمعیت بود.
اما اینجا اینگونه نبود.
هیچکس به چشم نمیخورد.
به جز کوتولههایی که بهحتی نظر نگهبان میرسیدند، خیابانها متروکهبشن و خالی از سکنه بود.
فضای کلی شهر بسیار تاریکمتعالی و سنگین بود؛ همچون زندانی کهمتعالیها به شکل یک شهر درآمده باشد.
پس از لحظهای نظاره کردن شهر، تهسانبقیه پایش را بر زمین کوبید و دربزرگتر یک آن، به حومه شهر منتقل شد.
«آآآه!»
فریادی ازجلوشو درون یک خانهحتی به گوش رسید.
نگهبانان کوتوله باپشت چهرههایی خشمگین بهوایساده زور وارد خانه شدند.
صدای جیغهاهمه بلند واینطوری دلخراش بود.
با وجود اینکه همسایههامتعالیها بیشک صدا را میشنیدند،بقیه هیچکس از خانهاش بیرون نیامد.
در عوض، سکوتی مرگباربار از ترس مداخله، بروارد فضا سایه افکنده بود.
تهسان وارد خانه شد.
به لطفهمه پنهانکاریاش، هیچکس متوجهنیستن حضور او نشد.
«یه لحظه صبر کنین!»
یک خانواده کوتوله با درماندگی تلاش میکردند تا جلویماجرا نگهبانان را بگیرند، اما نگهبانان با زور بر آنهاهمه چیره شده و خانه را زیر و رو میکردند.
«پیداش کردم!»
یکی از نگهبانان بااینطوری خشونت فریاد زد و چیزیکنن را روی زمین پرت کرد.
یک مجسمهمیکنه کوچک ومتعالیها بدساخت بود.
«یه خانواده مرتد کهبار جرئت کردن به حاکموارد برحق، لرد کاراخ ایمان نیارن!»
«نه، نه، اینطور نیست!»
«مدرکش همینجاست!»
نگهبان با خشونتیهمه بیرحمانه شمشیرش رانیستن از غلاف بیرون کشید.
«همهشونو ببرین! دارشون بزنین!»
«آآآه!»
خانواده کوتوله ضجهمتعالیها میزدند، اما هیچخودشونو کمکی از راه نرسید.
کودک خردسال کوتوله که از ترسنیستن به خود میلرزید، در حالی کهدنبال روی زمین کشیده میشد، تقلا میکرد.
کودک به سختی خود را از چنگسختشونه نگهبان رها کرد، مجسمه دور انداخته شده راازش در آغوش فشرد و زیر لب زمزمه کرد.
«آه، لرد لِمیدائوس.پشت لرد لِمیدائوس، خواهشوایساده میکنم نجاتمون بده...»
«چطور جرئت میکنی!»
نگهبان چهرهاش را درمتعالیها هم کشید و بابقیه بیرحمی موهای کودک را کشید.
«چطور جرأت میکنی اون اسموحتی به زبون بیاری! ای کافر!بشن همین الان باید اعدام بشی!»
مرد شمشیرش را بیرون کشید.
رنگ ازهمه رخسار کودکاینطوری کوتوله پرید.
خانواده بهمیکنه شیون ومتعالیها زاری افتادند.
نگهبان بازویش رابگیرن منقبض کرد تااونا شمشیر را فرود آورد.
اما بازویش پایین نیامد.
«چی... چی شد؟»
نگهبان بامیکنه گیجی بهمتعالیها اطراف نگریست.
کانگ تهسان را دیدبار که تیغه شمشیرش راوارد در مشت گرفته است.
«ها؟»
سایر نگهبانان و خانواده کوتوله، با چشمانیبقیه از حدقه درآمده به تهسان که ناگهانبزرگتر در میانشان ظاهر شده بود، خیره شدند.
«تـ... تو دیگه کی هستی؟»
نگهبان تقلا کرد تا بازویش رااونا عقب بکشد، اما شمشیر گویی در دلمتعالی سنگ فرو رفته باشد، ذرهای تکان نخورد.
زیر نگاه سرد واون بیتفاوت تهسان، وحشت برحمایت چهره نگهبان سایه افکند.
«بکشینش!»
جرینگ!
نگهبانان دیگر با دستپاچگی شمشیرهایشان رااونا بیرون کشیدند، اما تهسان تنها بااون حرکتی سبک، دستش را تکان داد.
صدای خرد شدن استخوانها برخاست!
نگهبانان به دیوارها و کف زمینخودشونو کوبیده شدند؛ آنچنان در هم شکستنداینن که حتی مجال فریاد کشیدن نیافتند.
تهسان دستش راهمه تکاند و بهنیستن خانواده کوتوله چشم دوخت.
آنها مبهوت وبگیرن گیج به تهساناونا خیره مانده بودند.
«سرورم... رمیدیوس؟»
ناگهان، همگی ازمتعالیها هوش رفتند وخودشونو بر زمین افتادند.
آنها از هوش رفتهاند.
به نظر میرسد توانایی هضم این تغییرات ناگهانی را ندارند.
تهسان بیدارشان نکرد.همه در عوض، مجسمه نیمهشکستهخودشونو را از زمین برداشت.
شکل یک کوتولهبگیرن را نداشت، بلکهاونا پیکرهای انسانی بود.
بر اساس آنچه تهسان در لحظهوایساده ورود به این سیاره حس کردهاینطوری بود، هیچ انسانی در اینجا حضور نداشت.
با این حال، کودکاینطوری کوتوله هرآنچه را کهجدا این مجسمه نمادش بود، میپرستید.
پس از مدتی، خانوادهمتعالیها کوتوله به هوش آمدند وجدا با گیجی به اطراف نگریستند.
با دیدن نگهبانانِ دربار هم شکسته و حضوروارد تهسان، وحشتزده به یکدیگر چسبیدند.
«تـ... تو کی هستی...؟»
تهسان پاسخی نداد.
کودک با چشمانی لرزانمتعالیها سرش را بالا گرفتبقیه و با احتیاط پرسید:
«تو... سرورم رمیدیوس هستی؟»
تهسان در سکوت فرو رفت.
کودک که گویی از چیزی مطمئنخودشونو شده بود، با لکنت زبان سرشاینن را پایین انداخت و تعظیم کرد.
«آه، میدونستم... اومدی تا مااینطوری رو نجات بدی... خواهش میکنم،کنن تو رو خدا نجاتمون بده...»
کودک دیگر کاملاً متقاعد شدهحتی بود که تهسان همان موجودیبشن است که رمیدیوس نامیده میشود.
تهسان هنوز نمیدانست رمیدیوس کیستمتعالی یا در این مکان چههمه جهنمی به پا شده است.
در حالت عادی، نگهبانان را بیدار میکرد تاجدا اطلاعات را از زیر زبانشان بیرون بکشد وهمینه برای درک اوضاع با این افراد صحبت میکرد.
اما دیگرمیکنه نیازی بهمتعالیها این کارها نبود.
اکنون، اوجلوشو شناسایی کامل راحتی در اختیار داشت.
شما شناسایی کامل را فعال کردید.
این شهر به زور وادار به پرستش شخصی به نام کاراخ شده است.
این خانواده در حقیقت کاراخ را نمیپرستند.
این خانواده شخصی به نام رمیدیوس را میپرستند.
این شهر کسانی را که رمیدیوس را میپرستند، آزار و شکنجه میدهد.
دلیل پرستش رمیدیوس این است که او در خوابهایشان ظاهر شده و وعده نجاتشان را داده است.
هر ذره از اطلاعات — شناختهشده،وایساده ناشناخته، و حتی غیرقابلشناخت — همچوناینطوری سیلی به ذهن تهسان هجوم آورد.
اینکه این افراد چگونه میزیستند، چهخودشونو احساساتی در دل داشتند — امواج بیپایانقلمرو اطلاعات او را در خود غرق کرد.
این قدرتِ شناسایی کامل بود.
«دانستن همهچیز» بههیچوجه اغراق نبود.
اگر این توانایی اجازهاون میداد، میتوانست تمام حقایق جهانمیکنه را در چنگ خود بگیرد.
تهسان بهسرعتهمه وخامت اوضاعاینطوری را درک کرد.
نامیرا که بر این سیارهاینطوری حکومت میکرد، کوتولهها را وادارکنن به پرستش خود کرده بود.
او ایمان به خود را تحمیل میکردسختشونه و هر کس را که مقاومت میکرد،وایساده به خاک و خون میکشید و شکنجه میداد.
«دقیقا مثل همونان.»
مأموریت طبقه ۸۸.
دو نامیرا کههمه با تحمیل ایمان، درخودشونو برابر یکدیگر ایستاده بودند.
آنها نیزجلوشو مردم رابار سرکوب میکردند.
تفاوت چندانی وجود نداشت.
اما تحمیل ایمان بهاینطوری این روش، هرگز نمیتوانست پرستشکنن حقیقی را به ارمغان بیاورد.
در ظاهر، مردم تظاهر به بندگینیستن میکردند، اما در اعماق قلبشان، طغیاندنبال کرده و او را پس میزدند.
ایمانی که اینگونهبگیرن به دست میآمد،اونا پشیزی ارزش نداشت.
در چنین شرایطی، مردم به دنبال چیزیازش میگردند تا به آن تکیه کنند، چیزی کهبقیه از صمیم قلب به آن باور داشته باشند.
هدف رمیدیوس دقیقاً همین بود.
رمیدیوس در خوابهایشان ظاهر میشد و همچون پیامبرانبقیه در کتب مقدس اعلام میکرد: «یه روزی نجاتتون میدم،همینه شما رو از این شکنجهها به سمت آزادی میبرم.»
تنها یک خواب، صرفاً فراری ازاونا واقعیت بود، اما وقتی بسیاری همان خوابمتعالی را میدیدند، تبدیل به یک وحی میشد.
در میان شکنجه و آزار،متعالی مردم به آن متعالی، یعنی رمیدیوس،متعالیها به عنوان ستون ایمانشان تکیه کردند.
یک نمایشنامه بینقص.
زیرا نامیرا که درمتعالیها اینجا حکومت میکرد نیزبقیه یکی از زیردستان رمیدیوس بود.
نامیرا آشکارا مردم رابار سرکوب کرده و ایمانوارد را به زور تحمیل میکرد.
در همین حین، رمیدیوس بر قلبهای لرزانازش و دردمند حکومت میکرد و ایمانی را بهبقیه دست میآورد که از اعماق روحشان سرچشمه میگرفت.
سیاست چماق و هویج.
کارآمدترین روش ممکن.
کاملاً شبیه به روشی بود که تهسان پیش ازماجرا این برای کسب ایمان به کار برده بود —همه مقابله با ظالمان برای به دست آوردن پرستش حقیقی.
اما برخلاف تهسان، رمیدیوساون تمام این نمایشنامه راحمایت از پیش چیده بود.
اما از آنجا کهاینطوری این مردم از حقیقتجدا بیخبر بودند، تفاوت چندانی نمیکرد.
«فکر هوشمندانهایه.»
حالا چطور میتوانستبگیرن از این حقیقت بهسختشونه نفع خودش استفاده کند؟
پاسخ بهسادگیبشن در ذهنشاون نقش بست.
«امم...»
با سکوتمیکنه تهسان، نگاهمتعالیها کودک مضطربتر شد.
«نکنه شما... سرورم رمیدیوس هستین؟»
«نه.»
تهسان سرش را تکان داد.
«من رمیدیوسم.»
تهسان درجلوشو سکوت کولهاشبار را باز کرد.
گویی درخشانبشن در دستشاون ظاهر شد.
شما گوی تغییر شکل را فعال کردید.
ظاهر تهسان تغییر کرد.
موها وبشن چشمان سیاهش بهمتعالی رنگ طلایی درآمدند.
پیکرش با درخششی خیرهکننده روشننیستن شد و جامهای مزین بهبعضیاشون رشتههای طلایی بر تنش نقش بست.
«آه...»
مردمک چشمان کودکبگیرن از شدت هیبتاونا و شگفتی گشاد شد.
چشمان والدینش نیز همینطور.
اکنون تهسان دقیقاً شبیهاینطوری همان رمیدیوسی شده بودجدا که در خوابهایشان دیده بودند.
تمام شکمیکنه و تردیدها کاملاًاینطوری از بین رفت.
خانواده کوتوله دربگیرن برابر تهسان سرهایشاناونا را خم کردند.
ایمانشان اکنون هدفی روشناون داشت که مستقیماً بهحمایت سوی تهسان نشانه رفته بود.
ایمان عمیقی که تااینطوری به امروز در دل پروراندهکنن بودند، به او منتقل شد.
«عالی شد.»
او آنها رابگیرن وادار به بندگی میکردسختشونه و ایمانشان را میدزدید.
به زبان آسان میآمد،اون اما اجرای این روشحمایت پیچیدگیهای خاص خودش را داشت.
ایمان چیزی نبودمتعالیها که به همینخودشونو سادگی ساخته شود.
تا به اینجا،همه شرایط برای ایننیستن کار مهیا بود.
اگر این مردم حقیقتاً رمیدیوسحتی را میپرستیدند، هیچ راهی برایبشن سرقت آن ایمان وجود نداشت.
اما رمیدیوس ایمانشپشت را از راهوایساده اشتباهی بنا کرده بود.
استفاده از نامیرا برای سرکوب آشکار،خودشونو و ظاهر شدن پنهانی در قالباینن یک رؤیا برای دزدیدن ایمان مردم.
برای به حداکثر رساندنمتعالیها ایمان، او هرگز دربقیه برابرشان ظاهر نشده بود.
این بدان معنا بود کهحتی ایمانی که رمیدیوس تا به حالپشت جمعآوری کرده بود، قابلیت سرقت داشت.
ده سیارهبشن تحت کنترلاون رمیدیوس قرار داشت.
بهاحتمال زیاد، بیشترشانمتعالیها در همین وضعیتخودشونو به سر میبردند.
در حالمیکنه حاضر، وضعیتمتعالیها تهسان بیثبات بود.
در جهانهایی کهبگیرن او را میپرستیدند، یکسختشونه متعالی کامل محسوب میشد.
اما دربشن جاهای دیگر، رتبهاشمتعالی بهشدت پایین بود.
برای تبدیل شدن به یک متعالی حقیقی،بقیه باید ایمان افراد بیشماری را در طیبزرگتر زمان طولانی دریافت میکرد تا رتبهاش تثبیت شود.
اما با بههمه دست آوردن ایماننیستن از همین ده سیاره،
آیا میتوانست زمان لازم برای تثبیتاونا الوهیت خود را تا حد ممکناون فشرده کرده و خداییاش را مستحکم سازد؟
رسیدن بهبشن مرحله یکاون متعالی کامل.
این هدف فعلی تهسان بود.
ارتقا سطح از طریق مهارتها.