چپتر 407: ارادهی دنیای نابودشدهی هافران (۱)
0«پاداش راضیکننده بود،کرد ولی یه چیزیسری هست که برام سواله.»
تهسان به زرواندزمزمه نگریست و لبحرف به سخن گشود.
«این ماموریت... برنامهپیش داشتی چقدر منو توکرد برج جادو حبس کنی؟»
ویلارد قدرتمند بود.
قدرتش... تنها همان قانون ابعادش پیروزیسری را دشوار میساخت و علاوه بر آن،اگرچه جداسازی ابعاد را نیز در کنترل داشت.
اگر تهسان «جادوی انکار»کرد را به دست نیاوردهتکان بود، شاید سالها طول میکشید.
زرواند نیزطبق باید ایننمیره را میدانست.
او با خونسردی پاسخ داد.
«اونجا برج جادوئه. فقط جادوگرایی که من تاییدشون کنمخدایان میتونن وارد بشن، و اونجا جاییه که جادو مطالعهنفع میشه. به عبارت دیگه، بهترین جا واسه یادگیری جادوئه.»
«پس میخواستی جادو یاد بگیرم؟»
«برنامه اصلی همین بود.»
تهسان باید سالها وقت صرفخودخواه جادو میکرد، سطح مهارتش رااما بالا میبرد و طلسمهای بسیاری میآموخت.
این هدف زرواند بود.
«امیدوار بودم بخشهای اساسیتر جادو رو درک کنی و طلسمهای جدیدیموجوداتی به دست بیاری. تهش، شاید آرزو میکردم اونقدر غرق جادو بشیدیگر که رسول من بشی... ولی خب، کارا همیشه طبق برنامه پیش نمیره.»
زرواند با حسرت زمزمه کرد.
تهسان در واکنشخدایان به حرف او،بودند سری تکان داد.
بهراستی کهزمزمه خدایان موجوداتیواکنش خودخواه بودند.
اگرچه به تهسان لطفکرد داشتند، اما این همیشهتکان به معنای نفع او نبود.
تهسان بارطبق دیگر به اینحسرت حقیقت پی برد.
«با این حال، زیاد همخودخواه بدت نیاد. بدون همچین آزمونی، نمیتونستیمعنای جادوی پیشرفته رو به دست بیاری.»
تهسان اینزمزمه حرف راواکنش انکار نکرد.
جادوی پیشرفتهای که روی ویلارد امتحان کرد،سری «فروپاشی عظیم»، قدرتی در خود داشت کهاگرچه از طریق آزمونهای معمولی به دست نمیآمد.
«جادوی پیشرفته... قدرتیهپیش که ریشه تو مفهومکرد قوانین داره، مگه نه؟»
«آره.»
زرواند لبخند زد.
«فقط یه جادوی ساده نیست. قدرتیه که تاتکان عمق ذات جهان نفوذ میکنه. واسه همینه کهداشتند حتی تونست نور سفید ویلارد رو خنثی کنه.»
سطح جادوطبق در مرتبهای کاملاًحسرت متفاوت قرار داشت.
حتی تهسان همخدایان انتظار قدرتی بابودند این ابعاد را نداشت.
«ولی از اونجایی که تو قبلاًسری جادوی انکار رو به دست آوردی،بودند احتمالا اونقدر برات تعجبآور نیست. حیف شد.»
زرواند با حسرت نوچای کرد.
جادوی انکار، قدرتیپیش فراتر از قوانین راکرد با خود قوانین درمیآمیخت.
تهسان دربهراستی سکوت منتظر ادامهخودخواه حرف زرواند ماند.
جادویی که اوکرد در اختیار داشت،سری قدرت زرواند بود.
او آن را باکرد جادوی سیاه ترکیب کرده بودبهراستی تا طلسمی جدید خلق کند.
و زرواند خدایی بودنمیره که در تقابل باواکنش خدایان شیطانی قرار داشت.
حدس زدن اینکه زرواندموجوداتی از جادوی انکار خوششلطف نمیآید، کار سختی نبود.
اما زرواندزمزمه واکنش خاصیواکنش نشان نداد.
«میدونم به چی فکر میکنی، ولی برام مهم نیست. اونم یهموجوداتی مسیر جدید از جادوئه. اگه اون حرومزادهها مستقیم به جادوی من دستحقیقت میزدن، قضیه فرق میکرد... ولی چیزی که تو کنترل میکنی مشکلی نداره.»
«ممنون.»
تنها منبعبهراستی نگرانی ازموجوداتی بین رفته بود.
تهسان سپاسگزاری کرد.
زرواند باحسرت حالتی آسوده بهواکنش صندلیاش تکیه داد.
«اگه میخوای یه جادوینمیره پیشرفته دیگه بگیری، فقطواکنش مثل قبل پیشکش بده.»
«این خیلی طول میکشه.»
حتی یادگیری جادویکرد متوسط هم نیازمندسری مقدار قابلتوجهی پیشکش بود.
جادوی پیشرفتهحسرت که دیگرکرد جای خود داشت.
«اگه مداوم پیشکش بدی، یه روزی بهش میرسی.واکنش لازم نیست از طریق لیلیث اقدام کنی. اون دخترهاگرچه انگار داره با اون یارو تو طبقه ۶۱ خوشمیگذرونه.»
بلدینگکیا.
یک NPC ساکن در هزارتو.
آرزویش نجات شاهزادهخانمیزمزمه بود که توسط «خدایسری نزول» اسیر شده بود.
و خدایطبق نزول در طبقهحسرت ۸۳ اقامت داشت.
خدایی که باخدایان شاهزادهخانمِ بلدینگکیا و آملیااگرچه مانند بازیچه رفتار میکرد.
طولی نمیکشیدزمزمه که تهسان باحرف او ملاقات میکرد.
«تلاشتو بکن. من تماشا میکنم.»
«فهمیدم.»
«خب پس، همین؟»
زرواند دستش را تکانواکنش داد، آماده بود تابهراستی تهسان را به هزارتو بازگرداند.
تهسان ناگهان «کوله» خودکرد را باز کرد، انگار چیزیبهراستی را به یاد آورده باشد.
«فقط میشه کارایپیش مربوط به جادوزمزمه انجام داد؟ اینا چی؟»
در دستان تهسان موادی مانندخودخواه «ذات جهان»، «خون الهی متبلور»اما و آیتمهایی مشابه دیده میشد.
زرواند سرشزمزمه را به نشانهحرف منفی تکان داد.
«نه. اونا قطعا باارزشن، ولی من خدایسری جادو ام. به کار من نمیان. خدایاگرچه شیطانی هم احتمالا همین واکنش رو نشون بده.»
«که اینطور.»
تهسان مجبور بودخدایان خودش از اینبودند مواد استفاده کند.
با تایید اینکرد موضوع، حالا دیگرسری واقعاً تمام شده بود.
«پس، دفعهحسرت بعد، اگه فرصتیواکنش بود، دوباره میبینمت.»
تهسان باطبق صدایی آرامنمیره به هزارتو بازگشت.
اگرچه کوتاهتر از برنامهموجوداتی زرواند بود، اما زمانلطف قابلتوجهی سپری شده بود.
او بیش ازکرد یک ماه را درتکان برج جادو گذرانده بود.
تهسان پنجره انجمن راکرد باز کرد تا وضعیتتکان سایر بازیکنان را بررسی کند.
اکثر آنها بدون مشکلنمیره خاصی در حال پایینواکنش رفتن از هزارتو بودند.
بهویژه لیبهراستی تهیئون سرعتموجوداتی واقعاً بالایی داشت.
او هماکنونزمزمه به طبقهواکنش ۶۲ رسیده بود.
کانگ جونهیوک و کیمکرد هوییئون نگران بودند وتکان آملیا دستپاچه شده بود.
[گئوم جونگگون [سخت]: داداش، واقعاً حالت خوبه؟]
[کانگ تهسان [تنها]: خوبم.]
تهسان اهمیتی نداد.
او لی تهیئون را میشناخت.
اگرچه با خاطرات زندگی فعلیاش آمیختهحسرت شده و فعالانه در حال تغییرتکان بود، اما ذاتش تغییری نکرده بود.
احتمالاً همین حالاخدایان هم با احتیاط دراگرچه حال پایین رفتن بود.
طبقه ۶۲ سریعترجادوگرایی از چیزی نبودمیتونن که تهسان انتظار داشت.
مشکلی وجود نداشت.
[مهارت ویژه همیشه فعال: مسیر جادو]
[تسلط: ۱٪]
[کسی که برای قلمروهای بالاتر جادو پیشروی میکند.
بخشهای اساسی جادو را درک میکند و صلاحیت کنترل جادوی پیشرفته را به دست میآورد.]
[گوشوارههای مانای نور آبی]
[سلامتی +۱،۰۰۰]
[مانا +۳،۰۰۰]
[قدرت +۳۰]
[چابکی +۳۰۰]
[هوش +۱،۰۰۰]
[قدرت جادو +۱۰۰]
[دفاع +۴۰]
گوشوارههایی ساختهشده از مانای آبی خالص و متراکم.
مانای درون آن، خالصتر از هر چیز دیگری است.
هرچند فاقد «قدرت حمله»کرد بود، اما آمار «جادو»یتکان آن بهشدت بالا بود.
از آنجا که این ویژگی مستقیماًزمزمه بر قدرت جادو تأثیر میگذاشت، بسیاربهراستی گرانبهاتر از اکثر آمارهای تهاجمی محسوب میشد.
تهسان پس از بررسی مواردیخودخواه که پیش از این نادیدهاما گرفته بود، به راه افتاد.
اما نه بهکرد سوی اعماق، بلکهسری به سمت بالا.
او برای یافتن «هافران» رفت.
هافران که بهپیش استقبال تهسان آمدهزمزمه بود، ناگهان خشکش زد.
«... چرابهراستی هیچ قدرتیموجوداتی ازت حس نمیکنم؟»
«آه. هنوز فعال بود.»
تهسان مهر اقتدار را برداشت.
همزمان، حضورطبق و هیبتِنمیره مهرومومشده فوران کرد.
رنگ از رخسار هافران پرید.
تهسان آرامآرامزمزمه حضورش راواکنش مهار کرد.
پس ازحسرت لحظهای، هافران خندهایواکنش تلخ سر داد.
«واقعاً... باورنکردنیه. فکر میکردمنمیره یه روزی به اینجاواکنش میرسی، ولی نه انقدر زود...»
تهسان یک هیولا بود.
تنها با دیدنکرد نحوه فتح دنیای نابودشدهاش،تکان این حقیقت آشکار بود.
هافران پیشبینی کرده بود که اوحرف روزی از بند فانی بودن رهاخودخواه خواهد شد و تعالی خواهد یافت.
اما گمان میکرد ایننمیره اتفاق پس از عبورواکنش از طبقه ۹۰ رخ دهد.
هرگز تصور نمیکرد تهسان اکنون، دربودند حالی که تازه از اوایل دههنفع ۸۰ عبور کرده، به آن دست یابد.
هافران پوزخندیزمزمه زد و چکششحرف را بلند کرد.
«واقعاً که هیولایی.زمزمه خب، این بارحرف چی تورو کشونده اینجا؟»
«اومدم از چیزی مطمئن بشم.»
تهسان یک جفت حلقهموجوداتی را بیرون آورد ولطف به هافران نشان داد.
سفید و سیاه.
حلقههایی که هافران ساخته بود.
هافران حلقهها راپیش بررسی کرد وزمزمه سری تکان داد.
«کاملاً بر اونها چیره شدی.»
«گفتی این حلقهها دوقلو هستن و باتکان هم برابر. پس، امکانش هست که این دوداشتند تا رو با هم ترکیب و یکی کرد؟»
هافران ساکت شد.
پس ازطبق لحظهای تامل،نمیره لب گشود:
«غیرممکنه. اونابهراستی دیگه دوقلو شدن.خودخواه ترکیب دوبارهشون محاله...»
«اگه مهارتیزمزمه باشه که بتونهحرف ترکیبشون کنه چی؟»
«چی؟»
اگر مهارتی به نام «دو به یک»کرد وجود داشت که با شکست دادن دوقلوهاموجوداتی به دست میآمد، آنگاه ادغام حلقهها ممکن میشد.
هافران پس ازخدایان شنیدن توضیحات، دوبارهبودند در سکوت فرو رفت.
«... اونوقت دیگه غیرممکن نیست.»
پس ازحسرت وقفهای طولانی،کرد به نتیجه رسید.
«اما در اصل، ذاتِ مواد اولیه خیلی قوی بود، واسه همین دافعه ایجاد کردنموجوداتی و به صورت دوقلو ساخته شدن. برای اینکه یکیشون کنی و اثرشون رو ببری بالا،زیاد موادی لازم داری که اونقدر قدرتمند باشن که بتونن اون ذات سرکش رو سرکوب کنن...»
پیش از آنکه حرفموجوداتی هافران تمام شود، تهسانلطف مواد را نشان داد.
«ذات جهان»، «خونکرد الهی متبلور»، «گواهسری مبارزه» و «رشته فروپاشی».
موادی که تنها با عبور ازحرف لایههای عمیق به دست میآمدند، یا شایدبودند حتی در آنجا هم یافتنشان محال بود.
هافران زبانش بند آمد.
«این مواد کافیه؟»
«... کافیه.»
هافران سرش را تکان داد.
«ولی هنوز یه مشکلی هست.حسرت متاسفانه، من اونقدر مهارت ندارم کهتکان بتونم با این مواد کار کنم.»
هافران پیشبهراستی از این همخودخواه چنین گفته بود.
او آهنگری بزرگکرد بود، اما همچنان موجودیتکان فانی به شمار میرفت.
کار با موادی که فراترواکنش از شأن و جایگاه وجودیخدایان او بودند، برایش غیرممکن بود.
تهسان نیز این را میدانست.
اما برای خود تهسان نیزخودخواه غیرممکن بود که مواد رااما پردازش کند و تجهیزات بسازد.
و نمیتوانست آنهاکرد را به عنوانسری پیشکش اهدا کند.
او قصد نداشت اینکرد مواد ارزشمند را بیاستفادهتکان و بیهوده رها کند.
پس به یک روش اندیشید.
«اگه من دست و پایخودخواه تو بشم، امکانش هست کهاما بشه با این مواد کار کرد؟»
چشمان هافران گرد شد.
هافران میتوانست تجهیزات بسازد،کرد اما فاقد شأن لازمتکان برای دستکاری مواد بود.
تهسان شأن لازم براینمیره دستکاری مواد را داشت،واکنش اما نمیتوانست تجهیزات بسازد.
بنابراین تهسانبهراستی چکش وموجوداتی سندانِ هافران میشد.
تهسان اززمزمه هافران پرسید: «اینحرف روش جواب میده؟»
«جواب میده.»
هافران پس از شنیدن حرفهایحسرت تهسان، مدتی ساکت ماند وسری ناگهان لب به سخن گشود.
«اینکه یه موجود جاودانه بشه دست و پای آدم برای ساختوساز...معنای نادره، ولی بیسابقه نیست. اگه اینطوری باشه، حتی موادی که زورم بهشونهمچین نمیرسه هم رام میشن. با وضعیت الانِ تو، واقعاً مشکلی پیش نمیاد...»
او بیوقفه زیرکرد لب زمزمه میکرد، گوییتکان به دنبال راهی میگشت.
سرانجام صدایشحسرت لرزید وکرد نیشخندی زد.
«ممکنه. قطعاً ممکنه! بانمیره این روش، میتونم برترینواکنش آیتم این دنیا رو بسازم!»
صدایش آکنده ازخدایان دیوانگی و آرزویی بهاگرچه قدمت یک عمر بود.
«انجامش میدم! به آرزوم میرسم!»
هافران با شدت فریاد زد.
امواج عمیق وپیش شدید احساسات، فضازمزمه را در هم کوبید.
هافران بیدرنگزمزمه پیشنهاد تهسانواکنش را پذیرفت.
«ولی یه شرطی داره. درسته که میشه با تو به عنوان دست و پام تجهیزاتلطف ساخت، ولی منم باید بتونم بخشی از قدرتت رو بپذیرم. وگرنه تو فقط یه غریبهای،همچین نه دست و پای من. واسه همین برای این کار به مواد خاصی نیاز دارم.»
«چه جور موادی؟»
«خودت خوب میدونی.»
هافران انگشتش راکرد بالا آورد وسری به خودش اشاره کرد.
«دنیای نابودشدهی من. «ارادهی جهان» در اونجا. قطعاً فراتر از حد فانیهاست، ولیبودند من ساکن اون دنیا بودم. حتی با اینکه ما رو نابود کرد، این حقیقتبدت عوض نمیشه. با استفاده از اون، میتونیم یه پیوند بین من و تو بسازیم.»
هافران باطبق لحنی هیجانزده وحسرت تند صحبت میکرد.
نیشخندی زد.
«مشکل اینجاست که اونواکنش خودِ «ارادهی جهان»ـه. چیزیبهراستی فراتر از مرگ و فنا.»
زمانی که تهسان واقعاً با خودِحرف «ارادهی جهان» روبرو شده بود، خودشخودخواه را برای مرگ آماده کرده بود.
تنها خصومتطبق آن ارادهنمیره باعث آسیب میشد.
بدون مهارت «مرز»،خدایان شاید واقعاً دربودند آنجا جان میسپرد.
اما اکنون، تهسان «جاودانه» بود.
او تا سطحی بالا رفته بود کهسری با ارادهی جهانی که روزی او رااگرچه تا پای مرگ کشانده بود، برابری میکرد.
«این آخرین مأموریت منه. برو بهزمزمه دنیای نابودشدهی من، «ارادهی جهان» روبهراستی شکست بده و هستهاش رو برام بیار.»
[آغاز مأموریت فرعی]
[هافران آخرین مأموریت خود را به شما پیشنهاد میدهد.
وارد دنیای نابودشدهی او شوید، «ارادهی جهان» را شکست دهید و هستهی آن را بازگردانید.
موفقیت پاداشهایی به همراه خواهد داشت.]
[پاداش: اعتماد و ایمان کامل هافران.
تجهیزات مختلفی که از این طریق قابل دستیابی است.]
ارتقای سطح قدرت مهارت.