چپتر 439: دنیای سلاحها (۳)
0«میخوای سلاحیبیخیال بسازی که ازجایی مرگ فراتر بره؟»
«آره، درسته. واسهارزششو همین تو قلمرویپاش خدای آهنگری موندگار شدم.»
کوسرون دستشبهتر را دور دستهمکان چکش محکم کرد.
«خودمو خوب میشناسم. هیچوقت نمیتونم از فناپذیری ردقدمبهقدم بشم. نه استعدادشو دارم، نه اونقدر کلهشقم. ولیمیدم سلاحهایی که میسازم... اونا میتونن فرق داشته باشن.»
لبخندی کجبیخیال و معوج برجایی چهرهاش نقش بست.
«ساختن سلاحی که با یه بدن فانی، از مرگ جلونمیاد بزنه... درست مثل خدای آهنگری. دستاورد من تو کل کائناتنامیرایی ثبت میشه. فکر نمیکنی ارزششو داره که کل زندگیمو پاش بذارم؟»
«به نظر ممکن نمیاد.»
تهسان، که به جایگاهمتعالی «نامیرا» دست یافته بود،قدمبهقدم حقیقت را درک میکرد.
نامیرایی مفهومی بود کههیچ از بیخ و بننیست با فناپذیری تفاوت داشت.
کسانی که به آنداره قلمرو نرسیده بودند، قادرنظر به درک معنای حقیقیاش نبودند.
هرچقدر هم که کوسرون تلاشمکان میکرد، باور اینکه بتواند چنینمتعالی سلاحی خلق کند، دشوار بود.
کوسرون خودمواد نیز اینمتعالی را انکار نکرد.
«خب، من اینو میگم، ولی هنوزم تقریباً غیرممکنه. بامکان این حال، این آرزوی منه. قصد ندارم بیخیال بشم.قدمبهقدم واسه این کار، هیچ جایی بهتر از اینجا نیست.»
این مکان، مخزنارزششو بیشماری از موادپاش اولیه متعالی بود.
قطعاً برای کوسرون،اینجا یافتن جایی بهترمخزن از اینجا دشوار بود.
«دارم قدمبهقدم روش رسیدن به جواب رو پیدا میکنم. مأموریتی که بهت میدم هممأموریتی بخشی از همینه. اینجا سلاحهای زیادی هستن که حتی منم نمیتونم کنترلشون کنم. میخوامعنوان ازشون به عنوان مواد اولیه واسه ساخت سلاح استفاده کنم، پس امیدوارم اونارو برام بیاری.»
تهسان سر تکان داد.
مأموریت پذیرفته شد.
کوسرون بابهتر لبخندی رضایتبخش برایمکان تهسان توضیح داد.
«عصای سرخ سوزان تو غرب، شمشیر یخی بیرحم تو شمال،رسیدن و شلاق خونآلود ظالم تو شرق. این هیولاها رو شکستزیادی بده و برام بیار. اگه همشون رو بیاری، بهت پاداش میدم.»
«فهمیدم.»
«پس برو.»
تهسان از غار خارج شد.
در حالی که تاریکیهای درهمتنیدهقطعاً او را در آغوش گرفتهرسیدن بودند، حرکتش را آغاز کرد.
تهسان مستقیمنمیکنی به سمتداره هدفش رفت.
به لطف تشخیص قلمروی «لِرازی»،مکان او پیشاپیش موقعیت سلاحهای استثناییمتعالی و قدرتمند را شناسایی کرده بود.
تهسان ابتدا به غرب رفت.
آنجا، عصایی کهکار شعله میپراکند، با غروراینجا در هوا معلق بود.
آتش سرکش همهچیز راداره به کام نیستی میکشاندنظر و بر فضا حکمرانی میکرد.
تهسان بهبهتر درون فضاینیست سوزان شیرجه زد.
عصا بلافاصله حضور تهسانمتعالی را حس کرد وقدمبهقدم با خصومت واکنش نشان داد.
شعلهها را وحشیانهکار تاب داد و بهاینجا سمت تهسان هجوم آورد.
شما شعلههای جعلی مارکوسیاس را فعال کردید.
شعلههای فیزیکیمواد در جهانمتعالی تجلی مییافتند.
در یک آن،کار شعلههایی که از عصااینجا فوران میکرد، سرکوب شدند.
تمام فضانمیکنی با شعلههایداره جعلی پوشیده شد.
عصا لرزید،بهتر گویی گیجنیست شده بود.
تهسان به نرمیاولیه پیش رفت وبرای عصا را گرفت.
کوگوگوگوگونگ!
شعلهها دیوانهوار گرد تهسانداره به رقص درآمدند، انگار مصممممکن بودند همهچیز را خاکستر کنند.
«آروم بگیر.»
تهسان ارادهاش را متجلی کرد.
شعلههایی که زبانه میکشیدند،هیچ در دم فروکش کردند، انگارمکان که رویشان آب ریخته باشند.
عصایی که سعی درداره مقاومت در برابر تهساننظر داشت، به سرعت آرام گرفت.
قدرتی که در عصا نهفته بود،مخزن در سطحی بود که حتی «دیانا»برای هم نمیتوانست به سادگی مهارش کند.
اما برایمواد تهسان هیچمتعالی معنایی نداشت.
«کاش شمشیر شاهکار هم لااقل یهبهتر ذره مقاومت میکرد.»
با زمزمه اینارزششو کلمات، تهسان بدنش رابذارم به سرعت حرکت داد.
او شمشیر یخی بیرحمنیست در شمال و شلاق خونآلوداولیه در شرق را تصاحب کرد.
مأموریتی بود بهاولیه سادگی قدم زدن دریافتن پارک، بدون هیچ تنشی.
پس ازبیخیال اتمامی سریع، تهسانجایی نزد کوسرون بازگشت.
مردمکهای کوسرون گشاد شدند.
«به این زودی؟»
«بفرما، اینم از اینا.»
تهسان سهبیخیال سلاح راهیچ نشان داد.
سلاحهایی که طغیان وداره مقاومت میکردند، اکنون آرامنظر روی کف غار افتاده بودند.
«... واقعیه.»
نگاه کوسرون بهاولیه تهسان لبریز ازبرای وحشت و احترام بود.
«هرچقدر هم کسی قوی باشه،جایی نمیتونه اینارو با این سرعت بیاره.بیشماری نکنه تو... از مرز عبور کردی؟»
تهسان درنمیکنی سکوت سرداره تکان داد.
کوسرون خندهای پوچ سر داد.
«شگفتانگیزه. واقعاً محشره.»
او با سلاحها ور رفت.
«اگه اینطوره، منم نمیتونم سرسری بسازمشون. سلاحهایی میسازم که حتینمیاد نامیراها هم قدرشو بدونن. شاید واسه آرزوی خودم هم تجربهنامیرایی خوبی باشه. یه لحظه صبر کن. آماده میشم و برمیگردم.»
کوسرون بابهتر عجله بهنیست اعماق غار دوید.
تهسان منتظر بازگشت کوسرون ماند.
پس ازبیخیال مدتی، کسی بهجایی تهسان نزدیک شد.
[سلام؟]
کوسرون نبود.
«روح» بود.
روحی که مدتیکار تهسان را ترکبهتر کرده بود، بازگشته بود.
تهسان با آرامش پرسید:
«با خودت کنار اومدی؟»
[تقریباً.]
صدای روح گرفته بود.
[دیگه تو هزارتو نمیمونم.]
تصمیم روح این بود کهمکان هزارتو را ترک کند و بهقطعاً جایی برود که مردگان باید بروند.
«از این بابت مطمئنی؟»
اگر روحبیخیال میخواست، میتوانستهیچ در هزارتو بماند.
شاید بهترنمیکنی از مرگداره کامل بود.
و شاید، هرچند غیرممکننیست به نظر میرسید، دنیایمواد ویرانشده روح میتوانست نجات یابد.
[همینجوری خوبه.]
اما روحبیخیال با آرامشهیچ سخن گفت.
[سفر اولمنمیکنی برای نجاتداره دنیام بود.]
روح به خاطراینجا دنیای ویرانش واردمخزن هزارتو شده بود.
او هزارتو را شکافتمتعالی و تنها برای همانقدمبهقدم هدف قدرت کسب کرد.
اما توسط «سوسیِت» کشته شد.
سفر اولشنمیکنی به پایانداره رسیده بود.
[و سفربهتر دومم بانیست تو بود.]
روح همراه تهسان بود.
او تلاش وکار پشتکارش، و ارزشهایشبهتر را دیده بود.
او تماشا کردارزششو که تهسان چگونهپاش هزارتو را فتح میکند.
او هلهله سراینجا داد، دلنگران شدمخزن و همدردی کرد.
در پایان، روحاولیه توانست از امیالبرای خود دست بکشد.
و با پایانکار ماموریت، دومین سفر روحاینجا نیز به سر آمد.
«اولش میخواستم تو هزارتو بمونم.زندگیمو ولی بعد فهمیدم هر چینمیاد بشه، باز هم ازت جدا میشم.»
ماموریت میان روحاینجا و تهسان بهمخزن پایان رسیده بود.
و تهسانمواد روزی بهمتعالی زمین بازمیگشت.
در این میان،کار روح محکوم بودبهتر در هزارتو بماند.
«وقتی بهش فکر کردم، موندن توپاش هزارتو دیگه معنایی نداشت. به سفر سومینامیرا نیاز ندارم. ماجراجویی من همینجا تموم میشه.»
«... خیلی سختی کشیدی.»
تهسان دریافت که روحمتعالی احتمالا پیش از بازگشت اوروش به زمین، ترکش خواهد کرد.
حضوری که همواره در کنارشجایی بود، اطلاعات میداد، کمک میکردمخزن و گپ میزد، ناپدید میشد.
این براینمیکنی تهسان نیزداره حفرهای بزرگ بود.
اما روحبهتر تصمیمش رانیست گرفته بود.
بحث کردنمواد برای تهسانمتعالی بیهوده بود.
تهسان سکوت کرد.
روح آرام در کنارش ماند.
«حسم برگشت!»
کوسرون با هیاهو ظاهر شد.
او لبخندبیخیال درخشانی زدهیچ و گفت:
«دستم اومد چی بسازم!داره حالا بگو چی میخوای!نظر طبق همون برات میسازم...»
صدای کوسرون آرامآرام محو شد.
نگاهش نه بهاولیه تهسان، بلکه بهبرای روح دوخته شده بود.
«... روح؟»
«راستی، این اولین باره میبینمت.»
«تو همون کوسرونی؟اینجا دنبالم اومدی؟ منممخزن بار اوله میبینمت.»
روح با کنجکاوی سخن گفت.
کوسرون دستپاچه شد.
«چرا یه روح اینجاست؟»
«اونم مثل تو یهنیست قراردادبند هزارتو بود. ومواد اون قرارداد تموم شده.»
«جادوگر با یه مرده تو هزارتو قراردادیافتن بسته؟ ولی خب، مگه نباید برمیگشتی جاییمأموریتی که بهش تعلق داری؟ چرا هنوز اینجایی؟»
تهسان پاسخبیخیال سوال کوسرونهیچ را داد.
او توضیح داد که پایزندگیمو یک موجود متعالی در میان بودهتهسان و زمانی به او داده است.
همچنین درباره روح توضیح داد.
کوسرون پس ازاولیه شنیدن توضیحات دربرای سکوت فرو رفت.
«یعنی الان یهکار روح آزادی... تو زماناینجا خودت ماجراجوی برجستهای بودی...»
او زیرنمیکنی لب باداره خود زمزمه کرد.
در چشمانشبهتر نورهای گوناگونینیست سوسو میزد.
روح هیچمواد علاقهای بهمتعالی کوسرون نشان نداد.
از آنجا که به هرجایی حال قصد ترک هزارتو رامخزن داشت، کوسرون برایش اهمیتی نداشت.
اما آنچه کوسرونارزششو در ادامه گفت،پاش روح را شوکه کرد.
کوسرون پوزخند زد.
با اشتیاقیمواد سوزان درمتعالی صدایش گفت:
«روح. دلتبیخیال نمیخواد تبدیلهیچ به سلاح بشی؟»
این کلمات ناگهانی،ارزششو روح را برایپاش لحظهای لال کرد.
«...
این چه چرت و پرتیه؟»
روح به خودکار آمد و حرفبهتر کوسرون را رد کرد.
هیچکس چنین پیشنهادارزششو بیمقدمهای برای تبدیل شدنبذارم به سلاح را نمیپذیرفت.
«جدی میگم. نمیخوایاینجا به عنوان یه روحبیشماری تبدیل به سلاح بشی؟»
«کی همچین چیزی رو قبولقطعاً میکنه؟ میخوای منو تو یهرسیدن سلاح حبس کنی؟ بس کن بابا.»
«حبس شدنبیخیال نیست! توهیچ خودِ سلاح میشی!»
کوسرون بلند فریاد زد.
«مفهومش اینه که با بدنِ یه سلاح دوباره متولد میشی! خودِقطعاً کاملت رو حفظ میکنی و میتونی خودت عمل کنی! و حتیمیدم قویتر میشی! اونقدر قوی که شاید یه روزی از فناپذیری فراتر بری!»
فریادی دیوانهوار طنینانداز شد.
«...
این دیگه چه مزخرفیه؟»
روح زمانی کهاینجا تهسان و کوسرون صحبتبیشماری میکردند، آنجا حضور نداشت.
شاید برای همیناولیه بود که حرفهایبرای کوسرون را نمیفهمید.
کوسرون که متوجه اینهیچ موضوع شد، آرام گرفتنیست و با دقت توضیح داد.
«خب، میخوای سلاحی بسازی که ازپاش فناپذیری فراتر بره؟ این چه ربطیجایگاه به تبدیل کردن من به شمشیر داره؟»
«هر چیبهتر باشه مننیست فقط یه فانیام.»
کوسرون نوچای کرد.
«من مفهوم جاودانگی رو درک نمیکنم.بهتر هر چقدر هم تلاش کنم، نمیتونممواد سلاحی بسازم که از فناپذیری فراتر بره.»
انسانها میتوانند بفهمند پرندگان چطورزندگیمو پرواز میکنند، اما نمیتوانند احساساتنمیاد و حواس پرندگان را درک کنند.
تصور و خلق چیزینیست از قلمرویی که بهمواد آن نرسیده بودند، غیرممکن بود.
«اما اگه سلاحی بسازم که مثل یه انسان،قدمبهقدم با یه خودِ کامل، به تنهایی قویتر بشه چی؟بخشی همچین سلاحی نمیتونه یه روزی از فناپذیری فراتر بره؟»
کوسرون پوزخند زد.
«مواردی هست کهارزششو موجودات مصنوعی به جایگاهبذارم جاودانگی رسیدن. کاملاً ممکنه.»
«هدفت اینه؟»
«چیزی که میخوام اینه کهقطعاً ببینم سلاحم از فناپذیری فراتررسیدن میره. هیچی دیگه مهم نیست.»
«پس چرا از سلاحهایهیچ بیرون استفاده نمیکنی؟ همهنیست سلاحهای بیرون اراده خودشونو دارن.»
تمام سلاحهاینمیکنی اینجا ارادهداره خود را داشتند.
اما کوسرونبهتر سرش رانیست تکان داد.
«سلاحهای اینجا هوش ندارن. فقط غرایزی نزدیک به حیوونهاروش دارن. این کافی نیست. چیزی که میخوام بسازم یه شمشیرسلاحهای خودآگاه نیست. شمشیر خودآگاه فقط یه شمشیره که "خود" داره.»
چشمان کوسرون شعلهور شد.
او کلمه بهارزششو کلمه با اشتیاقیپاش شدید سخن گفت.
«یه موجود کاملاً آزاد، یهمکان شکل حیات کامل در هیبت یهقطعاً شمشیر. این چیزیه که من میخوام.»
شکلی ازمواد حیات درمتعالی قالب یک سلاح.
کوسرون خواهان آن بود.
«اما برای این کار، باید یه خودِبذارم کامل داشته باشه. سختترین مشکل همینه. من همونجایافته گیر کرده بودم تا اینکه تو پیدات شد.»
چشمان لبریزبهتر از اشتیاقش بهمکان سمت روح برگشت.
«تو الان یهاولیه روح آزادی کهبرای به هیچی پایبند نیستی.»
روح نه با قدرت اکسیرئا بهبهتر هزارتو زنجیر شده بود و نه بهاولیه جایی که مردگان باید میرفتند، رفته بود.
«فکر نکن عجیبه. سلاح شدن تفاوت زیادی با زنده بودنتنمیاد نداره. اراده خودتو داری و میتونی هر طور بخوای انتخاب کنی.مفهومی تنها فرقش اینه که ظرفِ وجودت یه سلاحه، نه یه بدن.»
کوسرون ادامه داد:
«اگه بخوای، میتونی تنهامتعالی دنیا رو بگردی، یا باروش هر کی میخوای همسفر بشی.»
روح دو انتخاب داشت.
او سفرنمیکنی سوم راداره انتخاب نکرده بود.
اما اکنون،بهتر انتخابی جدیدنیست پدیدار شده بود.
«نظرت چیه؟ هستی؟»