چپتر 462: طبقه ۸۸، آنان که سودای خدایی دارند (۳)
0روز بعد فرا رسید.
مردم بارشیهه دیگر بهگوش حرکت درآمدند.
تنها هدفشان، گریز از چنگال «نامیرایان»سفید و یافتن روستایی برای خودشان بود؛جنگل جایی که بتوانند در آن نفس بکشند.
رهبر گروهسفید با صداییفریاد لرزان گفت:
«طبق گفته آقای تهسان، به نظریکییکی میرسه بیابون هنوز کامل دست اونازمینهای نیفتاده. باید بریم سمت اونجور جاها.»
یکی دیگراونجا با لکنتاون اضافه کرد:
«مـ-من یه جایی رو میشناسم. یهلحظه منطقه پرته که هیچکس اونجا نمیره. اونچهرههایشان حرومزادهها احتمالا هنوز پاشون به اونجا نرسیده.»
مردم یکییکی شروع کردندصورتش به نام بردن از جنگلهاهمه یا زمینهای ناهمواری که میشناختند.
پس از بررسی پیشنهادهافریاد و تصمیمگیری درباره مقصد،جنگل کاروان به راه افتاد.
تهسان نیزهیچکس طبیعتاً بانمیره آنها همراه شد.
[همینطوری میخوای دنبالشون بری؟]
«نه.»
با سوال آرام باردری،فریاد تهسان سرش را بهجنگل نشانه منفی تکان داد.
هنوز نیازیهیچکس به اقدامنمیره او نبود.
طولی نمیکشیدشیهه که دشمن، خودصدا به سراغشان میآمد.
شیههه!
از دوردست،سفید صدای شیهه اسبانهمه به گوش رسید.
صدا، لحظههیچکس به لحظه نزدیکتراون و بلندتر میشد.
رنگ از رخساراسبان مردم پرید ولحظه چهرههایشان دگرگون شد.
رهبر گروه کهدگرگون صورتش مثل گچ سفیدشده شده بود، فریاد زد:
«همه! فرار کنین تو جنگل!»
مردم نفسزنان واحتمالا سراسیمه به سمتیکییکی بیشهزار نزدیک دویدند.
اما دشمن سریعتر بود.
«حرومزادهها!»
صدایی رعدآسا در فضا پیچید.
«کافرهای کثیف!حرومزادهها فکر کردین کجانرسیده دارین فرار میکنین؟»
«جیغ!»
شوالیهها بارخسار سرعتی سرسامآور مردمدگرگون را محاصره کردند.
فریادها به آسماننمیره رفت و پیکرهااحتمالا بر زمین افتادند.
«آ-آه...»
چهره رهبر گروهنمیره از وحشت، بهاحتمالا سفیدی روح شده بود.
تهسان آرامرخسار و بیصدا، صحنهدگرگون را نظاره میکرد.
شیههه!
دهها شوالیه سواراحتمالا بر اسب، زرههایییکییکی آبیرنگ بر تن داشتند.
در میان آنها، کسیاون که باشکوهترین زره رانرسیده پوشیده بود، پیش آمد.
«من کانتارا هستم، فرماندهچهرههایشان وفادار شوالیههایی که بهسفید پاراگوپ بزرگ خدمت میکنن!»
با فریاد او،نمیره یأس و ناامیدیاحتمالا بر چهره مردم نشست.
«فرمانده شوالیهها...!»
نامیرایان شخصاًاونجا برای دستگیریاون بیایمانان نمیآمدند.
آنها از سرسپردگانشان برای شکار کسانی کهمثل به آنها باور نداشتند استفاده میکردند وجنگل آنها را به زور با خود میبردند.
وقتی گیر میافتادی، یا بایدحرومزادهها با به خطر انداختن جانت میجنگیدی،کردند یا پراکنده میشدی و فرار میکردی.
همه سرسپردگان قوی نبودند، بنابرایننرسیده مردم قبلاً چندین بار توانسته بودندجنگلها از این طریق از خطر بگریزند.
اما در میان آن سرسپردگان،حرومزادهها فرار از کسی که لقب «فرماندهکردند شوالیهها» را یدک میکشید، غیرممکن بود.
فرمانده، قدرتی مستقیم از خودِ خداصورتش دریافت کرده بود و این اوفرار را به یک ابرانسان واقعی تبدیل میکرد.
او به تنهایینمیره میتوانست همه آنهااحتمالا را سلاخی کند.
در نهایت، مردم ازپاشون فرار دست کشیدند و درنام هم مچاله شدند و لرزیدند.
کانتارا بااونجا چهرهای راضی بهحرومزادهها آنها نگاه کرد.
«تعدادتون زیاده. پاراگوپ خوشحال میشه!»
او نیزه بزرگی رااون بالا برد و بانرسیده شدت بر زمین کوبید.
بوم!
«کاش میتونستم تکتک شمااون کافرها رو که ازنرسیده پاراگوپ فرار میکنین، بکشم!»
او طوری صحبت میکرد کهدگرگون انگار فرصتی ویژه و ازفریاد سر لطف به آنها داده است.
«پاراگوپ بزرگ حتی به موجوداتی مثل شماپاشون هم رحم میکنه! دنبالمون بیاین به سرزمینجنگلها مقدس! اونجا عظمت پاراگوپ رو بهتون نشون میدیم!»
پاسخی نیامد.
همه میدانستند آنان کهاون برده میشوند، یا مسخنرسیده میشوند و یا هرگز بازنمیگردند.
مردم سعی کردند عقبنشینیچهرههایشان کنند و فاصلهشان راسفید با کانتارا حفظ کنند.
اما شوالیهای که عقباون را پوشش میداد، افسار اسبشیکییکی را کشید و تهدیدشان کرد.
کانتارا نچی کرداحتمالا و زبانش رایکییکی به صدا درآورد.
«نمیفهمم. هیچچیزی لذتبخشتر ازاون ایمان به یک خدانرسیده نیست. مجبورم به زور ببرمتون.»
شرنگ.
کانتارا با لبخندینمیره کج و معوجاحتمالا شمشیرش را بالا برد.
«بیارینشون اینجا!»
«جیغ!»
«نجاتم بدین!»
شوالیهها موهای چند نفراون را گرفتند و کشانکشاننرسیده مقابل کانتارا پرت کردند.
«نیروی کافیحرومزادهها نداریم کهپاشون همتون رو ببریم.»
دهها شوالیه آنجانمیره بودند، اما جمعیت فراریانپاشون به هزاران نفر میرسید.
هرچقدر هم که سفتچهرههایشان و سخت مراقبشان میبودند، بازشده هم عدهای ناگزیر فرار میکردند.
کانتارا لبخند بیرحمانهاینمیره زد و شمشیرشاحتمالا را نشانه رفت.
«پس، بهتون نشوناحتمالا میدم عاقبت فراریکییکی چیه. شکنجه شروع میشه.»
«آآآه!»
«نه!»
مردم فریاداونجا میکشیدند واون تقلا میکردند.
با دیدن ایناحتمالا صحنه، چهره کانتارایکییکی از شادی درخشید.
او از دیدننمیره رنج و درداحتمالا مردم لذت میبرد.
میخواست خودش آنهاپرید را شکنجه کند ومثل صدای ضجههایشان را بشنود.
اگرچه ادعا میکرد این کارحرومزادهها برای درس عبرت است، اماشروع در حقیقت سرگرمی شخصیاش بود.
کانتارا در حالیاحتمالا که نیشخند میزد،یکییکی شمشیرش را حرکت داد.
ترس، چشماناونجا مردم رااون پر کرده بود.
تیغه بهرخسار گوشت نزدیکچهرههایشان و نزدیکتر شد.
درست زمانی کهنمیره میخواست از صدای فریادهاپاشون در ذهنش لذت ببرد...
تلق.
دستی بازویش را گرفت.
چهره کانتارا در هم رفت.
مردی سیاهمو از میان گروهحرومزادهها بیایمانان، بدون هیچ حالتی درشروع چهره، بازویش را گرفته بود.
«چه گستاخیای.»
صورت کانتارااونجا از خشماون کج شد.
«میخوای قهرمانبازی دربیاری،پرید آره؟ خودم یه قهرمانتمثل بکنم که حظ کنی.»
کانتارا با نگاهینمیره پر از بیزاریاحتمالا شمشیرش را تاب داد.
سرعت و قدرتاحتمالا ضربه فراتر ازیکییکی ادراک انسانی بود.
کانگ!
«اوخ!»
اما شمشیر بهنمیره گردن تهسان برخورداحتمالا کرد و کمانه کرد.
دست کانتارا از شدت ضربهنرسیده شکافته شد، چرا که نتوانستهبردن بود نیروی بازگشتی را تحمل کند.
او بااونجا چهرهای شوکهاون تلوتلوخوران عقب رفت.
«چـ-چی؟»
تهسان بدوناونجا پاسخ، فقط بهحرومزادهها کانتارا خیره شد.
لرزهای بر ستون فقراتپاشون کانتارا نشست؛ گویی همه چیزشنام در حال فاش شدن بود.
«الوهیت رو حس میکنم.»
«چی؟»
«هنوز کامل شکل نگرفته. میگن جنگ صدهاپاشون سال طول کشیده. به نظر میاد بخشهایی دارنزمینهای به مرحله بعد میرن. ولی هنوز خیلی مونده.»
«... چه چرندیاتی!»
کانتارا در حالینمیره که دستش رااحتمالا گرفته بود فریاد زد:
«همه! اون کافر رو بکشین!»
«بله، بله!»
شوالیهها پاسخ دادنداحتمالا اما تردید کردند؛یکییکی توان هجوم آوردن نداشتند.
آنها نیز حس کردهاون بودند که چیزی عجیبنرسیده در مورد تهسان وجود دارد.
«بذار سادهش کنیم.»
هدف تهسان یافتن آرامش بود.
هدف نامیرایان،حرومزادهها خدا شدن ازنرسیده طریق ایمان بود.
او آناونجا ایمان رااون در هم میشکست.
تهسان تمام قدرتی راچهرههایشان که مهر و مومسفید کرده بود، آزاد کرد.
حضوری عظیم ونمیره سنگین شروع به حکپاشون شدن بر جهان کرد.
«ها؟»
«آره.»
مردم که از شدت فشار گیجصورتش شده بودند و نمیتوانستند شرایط رافرار درک کنند، دهانشان از تعجب باز ماند.
آنها هر روز بااون حس کردن برخورد قدرتنرسیده میان نامیرایان زندگی کرده بودند.
آنها بهحرومزادهها خوبی از قدرتنرسیده «نامیرایان» آگاه بودند.
اگرچه نیروی نامیرایان عظیم وحرومزادهها کوبنده بود، اما نه هیبتی برمیانگیختکردند و نه حس پرستشی ایجاد میکرد.
گویی به هیولایی عظیم مینگریستند.
اما قدرت ونمیره حضوری که تهساناحتمالا نشان داد، متفاوت بود.
تنها با نگاه کردن، هیبتینرسیده بر دلشان نشست و جسم وجنگلها روحشان بیاختیار سر تسلیم فرود آورد.
برای نخستین بار،نمیره آنها نظارهگر یکاحتمالا خدای حقیقی بودند.
همین که تهسان خود را آشکارصورتش کرد، صدای برخورد نامیرایان که فضافرار را پر کرده بود، خاموش شد.
نگاه دواونجا موجود عظیمالجثه بهحرومزادهها سوی تهسان چرخید.
در چشمانشان بهت موج میزد.
«من خدا هستم.»
صدایی آرام طنینانداز شد.
اعلامیهای وحشی و متکبرانه.
کانتارا میخواستحرومزادهها آن کلماتپاشون را انکار کند.
اما دهانش باز نمیشد.
الوهیتی که تهسان نشانچهرههایشان داد، حضور سنگینی که همهشده را در بر گرفته بود...
همه دریافتند که تهسان،اون به معنای واقعی کلمه،نرسیده یک خدای حقیقی است.
تهسان با خونسردیاحتمالا سخن گفت ویکییکی گامی به پیش برداشت.
باد بهاونجا آرامی مردم راحرومزادهها در آغوش گرفت.
طبیعت بهرخسار فرمان ارادهچهرههایشان تهسان حرکت میکرد.
تا زمانی که تهساناون دستش را بر پیشانی کانتارایکییکی گذاشت، او توان مقاومت نداشت.
تهسان ارادهحرومزادهها و روحپاشون کانتارا را دید.
او موجودی بیرحم بود.
حتی اگر به پاراگاپ ایماندگرگون نمیداشت، کسی بود که میتوانستفریاد انسانهای بیشماری را به قتل برساند.
«مجازاتت میکنم.»
با این کلمات آرام، پیکرنرسیده کانتارا همچون عروسک خیمهشببازی کهبردن نخهایش بریده شده باشد، متلاشی شد.
شوالیهها بیآنکهاونجا حتی نفساون بکشند، تماشا میکردند.
حتی اگر تهسان به سراغشاندگرگون میآمد و شمشیرش را در سینهشانهمه فرو میکرد، کاری از دستشان برنمیآمد.
«شما به خداینمیره غلطی ایمان آوردین. بایدپاشون تنبیهتون کنم، ولی... میبخشمتون.»
«مـ... ممنونیم.»
شوالیهها با لکنتنمیره زبان تشکر کردنداحتمالا و زانو زدند.
ایمانشان بهرخسار پاراگاپ درچهرههایشان هم شکست.
تهسان جای آن را گرفت.
«اومدم تا کسایی رو که جرئت کردن ادعای خدایینام کنن، مجازات کنم. برین. برین و بهشون بگین. خدایدرباره حقیقی اومده تا دنیا رو به حالت اصلیش برگردونه.»
«بله، بله.»
شوالیهها سراسیمه گریختند.
تهسان لحظهایاونجا به رفتنشاناون نگریست، سپس برگشت.
مردم مات واحتمالا مبهوت به تهسانیکییکی خیره شده بودند.
رهبرشان، جراتین،اونجا و همه آنهاحرومزادهها حالتی یکسان داشتند.
تهسان خطاب به آنها گفت:
«دنبالم بیایین.»
او گامی به جلو برداشت.
«پشت سرم بیایین واون تماشا کنین که دنیانرسیده چطور به راه راست برمیگرده.»
مردم گویی کهپرید مسحور شده باشند،صورتش سر تکان دادند.
تهسان پیش رفت.
تمام قدرتش رااحتمالا آشکار کرد ویکییکی به جلو تاخت.
کسانی که اونمیره را دنبال میکردند، باپاشون نگاهی تهی پیش میرفتند.
[عمداً لحنترخسار رو عوضچهرههایشان کردی، نه؟]
تهسان سر تکان داد.
باردری با لحنی گیج پرسید.
[خب، حالا که خدا شدی، میتونی ازپاشون یه لحن مناسب استفاده کنی... ولی این واقعاًزمینهای شخصیت تو نیست، مگه نه؟ دنبال چی هستی؟]
«دلیل داره. اونا باید واقعاًدگرگون باور کنن که من خدام.فریاد بهتره لحنم رو باهاش هماهنگ کنم.»
[مثل جمعاونجا کردن ایمان کلحرومزادهها بشریت روی زمین؟]
«اونقدر دور رواحتمالا نمیبینم. فقط یادیکییکی حرف بالبا بامبا افتادم.»
بالبا بامبا گفتهنمیره بود راههای زیادی برایپاشون خدا شدن وجود دارد.
یکی این است که در ذهنصورتش مردم به عنوان خدا به یادفرار مانده و بر جهان حک شوی.
او خدای زمین بود.
اما از آنجا کهپاشون جمعآوری ایمان تمام بشریت شکلینام افراطی داشت، هنوز ناپایدار بود.
بنابراین تهسان قصد داشت با حکاحتمالا کردن تصویر خود به عنوان خدا دربردن ذهن مردم ماریسیون، ثباتش را افزایش دهد.
«و ضمناًرخسار میخوام همهچیز رودگرگون در هم بشکنم.»
به زودی،اونجا تهسان بهاون شهری عظیم رسید.
«این چه جور شهریه؟»
رهبر با احتیاط واون بسیار مؤدبانه گفت: «ایـ...نرسیده این یه شهر تجاریه.»
«بزرگترین شهر تجاری قاره بود.دگرگون خیلی از صنعتگرا و تاجرافریاد اینجا جمع میشدن. اما الان...»
«متجاوزا!»
«کافرا اومدن!»
آشوب دراونجا شهر بهاون پا شد.
اندکی بعد، مردمی کهچهرههایشان چکش و تبر در دستشده داشتند، از درها بیرون ریختند.
«بگیرینشون!»
«اسیرشون کنین واحتمالا مجبورشون کنین بهیکییکی کِبوراک خدمت کنن!»
«... اوضاع اینطوریه.نمیره اینجا رو سرزمیناحتمالا مقدس کِبوراک صدا میزنن.»
«سرزمین مقدس؟»
تهسان پوزخند زد.
«همچین چیزی؟»
متعصبین بااونجا چشمانی گشاداون حمله کردند.
وقتی تهسان راپرید دیدند، در جایصورتش خود خشکشان زد.
«او...»
«اوه، آه.»
شما چشمبرهمزدن محدود را فعال کردید.
تهسان تلهپورتاونجا کرد و نفرحرومزادهها جلویی را گرفت.
او کاری جز لرزیدنپاشون با چهرهای سرشار ازکردند وحشت و ترس نکرد.
تهسان او را بررسی کرد.
دریافت که چیزیپرید بیگانه در ذهنشانصورتش کاشته شده است.
«شستشوی مغزیه.»
جلب ایمانحرومزادهها همه آنهاپاشون کار آسانی نبود.
پس نامیرایان مغزشان رااون شستشو داده بودند تانرسیده ایمان را اجباری کنند.
پس راهحل ساده بود.
کینگ!
نور طلاییحرومزادهها از تهسانپاشون ساطع شد.
فضای طلایی به سرعتاون گسترش یافت و تمامنرسیده شهر را در بر گرفت.
جرجرجرجک!
الوهیت حقیری کهنمیره کِبوراک استفاده کردهاحتمالا بود، تکهتکه شد.
تهسان قدرتش را رها کرد.
الوهیتی که شهرنمیره را احاطه کرده بود،پاشون وارد وجود مردم شد.
«اوه!»
«آه!»
قدرت کِبوراک کهاحتمالا در ذهنشان لانهیکییکی کرده بود، نابود شد.
«سرم درد میکنه...»
«اینجا کجاست؟»
مردم نالیدنداونجا و هوشیاریاون خود را بازیافتند.
جنونی کهحرومزادهها پیشتر داشتند، ازنرسیده میان رفته بود.
مردمک چشمان رهبر گشاد شد.
«این چیه؟»
«موجودات رقتانگیزاونجا کثافت پخش میکننحرومزادهها تا خدا بشن.»
تهسان وارد شهر شد.
مردمی که هوشیاریشاننمیره را بازیافته بودند،احتمالا یکبهیک به تهسان نگریستند.
تهسان خطاب به آنها گفت:
«کسایی که رنجنمیره کشیدین و آزاراحتمالا دیدین، دنبالم بیایین.»
در آن لحظه، آسمان لرزید.
قدرتی عظیماونجا شروع به پرحرومزادهها کردن آسمان کرد.
خشمی که درپرید آن نهفته بود، برایمثل همه قابل لمس بود.
این قدرت کِبوراک بود.
رنگ از رخسار مردم پرید.
از ترس فریاد کشیدند.
«مـ... مجازات الهی!»
بادی که از آسمان متراکمحرومزادهها شده بود، همچون عذابی الهیشروع شهر را در هم کوبید.
مردم خودحرومزادهها را برایپاشون مرگ آماده کردند.
تهسان الوهیتش را بالا برد.
قدرت طلایی به سویچهرههایشان آسمان شلیک شد وسفید باد را عقب راند.
الوهیت به سرعت باداون را کنار زد ونرسیده حفرهای در آسمان شکافت.
نور طلایی با درخششیپاشون خیرهکننده پخش شد وکردند جهان را روشن کرد.
«به زودیاونجا میام. فقط یکمحرومزادهها دیگه صبر کن.»
تهسان خطاب بهپرید قدرت در حالصورتش پراکندگی کِبوراک زمزمه کرد.
«آه... آه...»
آنها مبهوت به تهسان مینگریستند.
تهسان به پیش رفت.
«بهتون نشون میدمپرید که دنیا چطورصورتش به راه راست برمیگرده.»
تقویت مهارت.
ارتقا سطح.