چپتر 348: میدان نبرد جاودانگان (۳)
0اینجا قلمرو «جاودانگان» بود.
قطعات وجودیِ جاودانگان که درمیکرد فضا معلق بودند، آشکارا قدرتیتکان فراتر از حدود فانی داشتند.
تهسان، که هنوز یکفشارِ موجود فانی بود، هیچ راهیآنجا برای مقابله با آنها نداشت.
میتوانست سعی کند با استفاده از «قدرتتکان الهی» آنها را پس بزند، اما مصرفباقی انرژی الهی در آن صورت سرسامآور میشد.
روش خوبی نبود.
بنابراین، اوتایید از «سیاهی»فکر استفاده کرد.
سیاهی، قدرت خدایان برتر بود.
نیرویی فراترمیکرد از مفاهیمپایان مرگ و جاودانگی.
احتمال زیادی وجود داشتتکان که بتواند بر فشارِبدی خودِ فضا غلبه کند.
اما نمیتوانست اینجا آزمایشش کند.
از آنجا که روشیفشارِ بود که هرگز امتحان نکردهآنجا بود، نیاز به تمرین داشت.
مدت زمان «آواتار طبیعت»پایان رو به اتمام بود،داد پس تهسان به هزارتو بازگشت.
بالبا بامبا که منتظرش بود،داد از دیدن بازگشت تهسان پسبقایای از تنها چند ساعت، جا خورد.
«به همینتایید زودی برگشتی؟فکر بیخیال شدی؟»
«نه.»
بالبا بامبا لحظهایهمینجا تهسان را برانداز کردتکان و متوجه چیزی شد.
«آه... کوئست رو همینتکان الان تموم کردی. خیلی سریعترچهارتا از چیزی که انتظار داشتم.»
او میدانست قدرت تهسان برایمیکرد پاکسازی کافی است، اما ماجراجویانتکان دیگر سالها وقت صرف میکردند.
هیچکس انتظارداشت چنین اتمامفشارِ سریعی را نداشت.
«شرایط کوئست مهیا شده.پایان اگه بخوای، میتونم پاکسازیداد طبقه ۷۴ رو تایید کنم.»
بالبا بامبا فکرسرش میکرد تهسان همینجامیخوای به کوئست پایان میدهد.
اما تهسانتایید سرش رافکر تکان داد.
«هنوز نه.»
«میخوای تومیکرد طبقه ۷۴پایان ادامه بدی؟»
«هنوز چهارتا ازسرش بقایای جاودانگان باقیمیخوای مونده، مگه نه؟»
او تا زمانی کهفکر همه آنها را بررسیمیدهد نمیکرد، آنجا را ترک نمیکرد.
بالبا بامبا بابتواند صدایی مردد لبغلبه به سخن گشود.
«اینو قبول دارم. تو قوی هستی. حتیتکان تو تاریخ هزارتو، هیچکس دم ورودی لایههایباقی عمیق قدرتی مثل تو به دست نیاورده.»
تهسان حقیقتاً قدرتمند بود.
حتی بالبا بامبا همفکر میتوانست تشخیص دهد که اوسرش بر لبهی فناپذیری ایستاده است.
اما آنجا قلمرو جاودانگان بود.
مکانی که بقایای موجوداتیپایان فراتر از فناپذیری درداد آن باقی مانده بود.
هرچقدر هم که تهسانتکان قوی بود، ادامه دادن کوئستچهارتا فراتر از این غیرممکن مینمود.
«من مدیرم. اجازه ندارم تو کار ماجراجوها دخالت کنم، اماتکان هنوز میتونم نصیحتت کنم. اعتمادبهنفس زیاد به کشتنت میده. گاهی وقتاهمه باید راضی باشی و بدون به دست آوردن همه چیز بری.»
«اعتمادبهنفس کاذب ندارم.»
تهسان قضاوت کردههمینجا بود که بهسرش اندازه کافی توان دارد.
با داشتن مهارتهای بیشماری کهداد حین پایین رفتن از هزارتوبقایای کسب کرده بود، اطمینان داشت.
بالبا بامبا دیگر چیزی نگفت.
«ارادهت رو درک میکنم. پس، از چینمیتوانست میخوای برای شکستن قلمرو جاودانگان استفاده کنی؟نیاز فعلاً که باید محدودیتهایی وجود داشته باشه.»
بالبا بامبا آرام صحبت میکرد.
تهسان با عمل پاسخ داد.
«تو سیاهی رو فعال کردی.»
ناگهان، تاریکیداشت مطلق از بدنخودِ تهسان فوران کرد.
این انرژی جادویی نبود.
قدرت موجودی فراتر ازتکان قوانین و نظم، ازبدی آن سوی جهان بود.
«این...»
بالبا بامبا نالید.
تاریکی قیرگونمیکرد به آرامی رویمیدهد زمین پخش شد.
«دیدنش هنوزم دلهرهآوره.»
بالبا بامبا از قبل میدانست کههمینجا تهسان میتواند سیاهی را کنترل کند،میخوای اما هنوز هم مایه تشویش بود.
یک فانی که قدرتفشارِ خدایان برتر را در دستآنجا داشت؛ حقیقتاً غیرقابل درک بود.
بالبا بامبا بیسروصدا قدرتش را جمعسرش کرد تا برای زمانی که سیاهیِچهارتا تهسان از کنترل خارج میشود، آماده باشد.
تهسان بهمیدهد آرامی جریان سیاهیداد را تنظیم کرد.
حالا او بسیار قویتر و پختهترهمینجا از زمانی بود که برای اولینمیخوای بار سیاهی را به دست آورده بود.
همانطور که انتظار میرفت،فشارِ سیاهی طبق ارادهاش شروع بهآنجا پیچیدن دور بدن تهسان کرد.
«میتونم کنترلش کنم.»
اما مشکل همچنان بزرگ بود.
سیاهیای که بدنش را میپوشاند،میکرد با نیرویی چسبناک سعی داشتتکان گوشت و پوست تهسان را ببلعد.
هم ذهنداشت و هم جسمشخودِ تحت فشار بودند.
با اینکه مهارتی برای مقاومت درسرش برابر فساد ذهنی به نام «رتبه اراده»بقایای کسب کرده بود، تحملش هنوز دشوار بود.
تهسان که به حدتکان نهایتش رسیده بود، سیاهی راچهارتا به زور به درون بازگرداند.
او میتوانست مهارش کند،فکر اما مشکل اصلی رفعِمیدهد فساد جسم و ذهن بود.
تهسان بهداشت آرامی بهفشارِ دنبال پاسخ گشت.
مهارتهایی مثل «تغییر شکل رسول» و «آواتارتکان طبیعت» میتوانستند تا حدی در برابر فسادباقی مقاومت کنند، اما نه به طور کامل.
حتی ارتقای رتبهاش با «تغییرداد شکل رسول» هم برای تاب آوردنباقی در برابر فسادِ سیاهی کافی نبود.
«تغییر جزئی جهان» شاید جوابمیکرد میداد، اما مدتش آنقدر کوتاهتکان بود که آن هم غیرممکن میشد.
«در نهایت، راهش قدرت الهیه.»
قدرت الهیمیکرد نقطه مقابلپایان کاملِ سیاهی بود.
استفاده از قدرتسرش الهی برای سد کردنادامه و تحمل فسادِ سیاهی.
اما آنتایید هم مشکلاتفکر زیادی داشت.
وقتی سیاهی و قدرتفشارِ الهی با هم ترکیبآزمایشش میشدند، «مرز» فعال میشد.
تهسان حالا تا حدیپایان میتوانست «مرز» را کنترل کند،میخوای اما فقط یکبار مصرف بود.
او باید سیاهی و قدرتداد الهی را بدون مخلوط کردنشانبقایای مدیریت میکرد تا «مرز» فعال نشود.
هرگز قبلاً این کارفکر را امتحان نکرده بود وسرش فکر هم نمیکرد ممکن باشد.
اما تهسان مطمئن بود.
حالا، ممکن بود.
تهسان سیاهیمیدهد را دورتکان بدنش پیچید.
نه به صورت گسترده، بلکه بسیارهمینجا نازک، مثل یک لایه پارچه کهمیخوای با فاصلهای اندک از پوستش قرار داشت.
هدفش این بود که قدرتخودِ الهی و سیاهی به هم فشارهرگز بیاورند اما تعادل را حفظ کنند.
او در واقع قبلاًپایان یک بار موفق بهداد این کار شده بود.
زمانی که «اژدهای واقعی» را شکست داد،ادامه اژدهایی که بردهی خدایان برتر شده بود، تعادلهمه بین قدرت الهی و سیاهی را حفظ کرد.
آن زمان، او سیاهی را به زور بامیدهد قدرت الهیِ بینهایت سرکوب کرد، اما آن کاربقایای فقط به خاطر ایمان مستقیم مردم ممکن شده بود.
حالا، آن روش غیرممکن بود.
اما تهسان قصدهمینجا نداشت اکنون از چنانتکان قدرتِ خردکنندهای استفاده کند.
پیچیدن آنمیدهد دور بدنتکان کافی بود.
علاوه بر این، او حالامیکرد میتوانست بسیار آزادانهتر از قبل باداد سیاهی و قدرت الهی کار کند.
تهسان قدرتداشت الهی رافشارِ گسترش داد.
قدرت الهیمیکرد با سیاهیپایان تماس پیدا کرد.
صدای غژغژ و اعوجاجی درداد فضا پیچید و رنگ خاکستریبقایای شروع به پدیدار شدن کرد.
بالبا بامبا زبانش رافکر به نشانه تاسف تکان دادسرش و قدرتش را متمرکز کرد.
«میشه متوقفش کرد؟»
بالبا بامبا ازهمینجا قدرتی که آنجاسرش نهفته بود خبر داشت.
قدرتی کهمیدهد قوانین راتکان تحریف میکرد.
به عنوان مدیر، او اقتداری تقریباًهمینجا مطلق در هزارتو داشت، اما نمیتوانست تضمینادامه کند که جلوی این نیرو را بگیرد.
او برای شوک آماده شد.
قدرتی مهیب، نیرویی رویپایان «مرز»، شروع به نشانداد دادن خود در جهان کرد.
تهسان ذهنش را متمرکز کرد.
چیزی که اوکنم میخواست، برخورد بین قدرتپایان الهی و سیاهی نبود.
او میخواست آنها یکدیگرفشارِ را دفع کنند اماآزمایشش تعادل را نگه دارند.
سپس، تهسانمیکرد به طور غریزیمیدهد پاسخ را یافت.
حلقه سفید خالص درخشید.
با کمک حلقه،کنم او قدرت الهیهمینجا را کنترل کرد.
قدرت الهی وبتواند سیاهی شروع به چرخشنمیتوانست در جهتهای مخالف کردند.
دو نیرویی که سعی در ترکیبسرش شدن داشتند، جداگانه شروع به چرخیدنچهارتا کردند و به دنبال تعادل بودند.
کاککاککاک.
با گذشت زمان، قدرت الهی و سیاهیپایان که در ابتدا در برابر هم مقاومتبدی میکردند، به شکلی پایدار از هم جدا شدند.
بالبا بامبا کهبتواند در حال جمع کردننمیتوانست قدرت بود، مکث کرد.
«اون...»
«تموم شد.»
تهسان نفسش را تازه کرد.
قدرت الهی بهبتواند صورت لایهای نازکغلبه دور بدنش پیچیده بود.
سیاهی روی آن سوسو میزد.
چون سیاهی توسط قدرت الهی سدمیخوای شده بود، نمیتوانست به تهسان بچسبد،مونده بنابراین ذهن و جسمش دچار فساد نشدند.
او موفق شد.
همزمان، پنجره سیستم ظاهر شد.
[شما [دفع مرز] را کسب کردید.]
[تسلط مهارت مرز افزایش یافت...]
تهسان پس از خاموشفشارِ کردن سیاهی و قدرت الهی،آنجا پنجره مهارتش را باز کرد.
[دفع مرز]
[تسلط: ؟]
[چیزی میان قانون و فراتر از قانون.
قدرت الهی و سیاهی را دفع و استخراج میکند.]
شبیه بهفکر توضیحات «مرز»همینجا بود، اما متفاوت.
«مرز» میگفت که قدرت الهی وبخوای سیاهی را مدیریت میکند، اما «دفعمیکرد مرز» آنها را دفع و بیرون میکشید.
تهسان دوباره سیاهیفشارِ و قدرت الهینمیتوانست را فعال کرد.
شاید به خاطر اینکه مهارتشده را کسب کرده بود، کار باکنم آن آسانتر از قبل شده بود.
کاککاککاک.
قدرت الهی ومهیا سیاهی در جهات مخالفمیتونم میچرخیدند و مخلوط نمیشدند.
موفقیت.
تهسان لبخند زدشرایط و «دفع مرز»اگه را غیرفعال کرد.
روح (Ghost) جوری زمزمه کرد که انگار دیگر تعجب نمیکند.
«بعدش چی به دستشده میاری؟ چرا سعی نمیکنیطبقه فقط سیاهی رو کنترل کنی؟»
«اون هنوز غیرممکنه.»
اما اگر زمانشرایط میگذشت و او قویتربخوای میشد، شاید ممکن میشد.
بالبا بامبا کهمیکرد ساکت مانده بود،میدهد بالاخره لب باز کرد.
«این مسخرهس.»
صدایش آکندهبتواند از احساساتخودِ متناقض بود.
«واقعاً مسخرهس.»
نیروی الهی، قدرتمیکرد خدایان بود ومیدهد سیاهی، قدرت خدایان برتر.
مهار کردن دو نیروی متضاداگه و دستیابی به ثباتی اینچنین،کنم فراتر از عقل سلیم مینمود.
حتی بالبا بامبا، که در مقام مدیرآزمایشش هزارتو با خدایان و ماجراجویان بیشماری روبهروتمرین شده بود، پذیرش این امر را دشوار مییافت.
«بازم میری؟»
«آره.»
«این بار، منم باهات میام.»
بالبا بامبا میخواست قدرتیخودِ را که تهسان به چنگروشی آورده بود، به چشم ببیند.
نیرویش را متمرکز کرد.
فضا در هممیکرد پیچید و تهسانمیدهد به والهالونی منتقل شد.
این بار،شرایط بالبا بامبا دوشادوشاگه تهسان ایستاده بود.
تهسان مهارتبتواند دفع مرزخودِ را فعال کرد.
همین که از پسِ پردهی نیلگون گامبخوای بیرون نهاد، قطعات وجودیِ نامیرایان که در سراسرپایان آن جهان پراکنده بودند، بر او فشار آوردند.
اما اینفکر بار، همههمینجا چیز متفاوت بود.
فشار سنگین جهان، در هماناگه لحظهی برخورد با سیاهی محوکنم شد و به تهسان نرسید.
او بی آنکه از تغییر شکل رسول،آزمایشش آواتار طبیعت یا ظرف پادشاه بهره گیرد، فشارمدت جهان را بدون هیچ دشواریِ خاصی تاب آورد.
«این دیگه چیه؟»
بالبا بامبافکر با حیرتهمینجا زمزمه کرد.
فناپذیری وشرایط جاودانگی، شکافی پرنشدنیاگه میان خود داشتند.
هرچقدر هم که تلاشخودِ میشد، عبور از آن ناممکنروشی بود؛ گویی قانونی تخلفناپذیر است.
اما خدایانسریعی برتر، موجوداتی فراترشده از قانون بودند.
شکستن مرز میانمیکرد مرگ و جاودانگیمیدهد برای آنان عجیب نبود.
تنها این نکته بسیار شگفتانگیزاگه مینمود که یک فانی همچونکنم تهسان بتواند آن را مهار کند.
«این خطرناکه.»
قدرت تهسانسریعی بیش ازمهیا حد بیگانه بود.
اگر یک فانی میتوانست قدرت نامیرایانمیدهد را تاب آورد و سپس به رتبهایچهارتا حتی بالاتر دست یابد، چه رخ میداد؟
شاید قوانینشرایط هزارتو راشده در هم میشکست.
غریزه مدیربتواند نسبت به چنینغلبه آیندهای هشدار میداد.
اما بالبا بامبا هیچ نکرد.
جادوگران و خدایان پیش ازپایان این با تهسان دیدار کرده وادامه ماهیت بیگانهی او را دریافته بودند.
با اینشرایط حال، اقدامیشده نکرده بودند.
پس نیازی نبودفشارِ بالبا بامبا نیزنمیتوانست کاری انجام دهد.
باقی ماجراسریعی را بهمهیا آنان واگذار میکرد.
«من دیگه برمیگردم.میکرد هر جور صلاحمیدهد میدونی انجامش بده.»
«باشه.»
بالبا بامبا ناپدید شد.
تهسان نیروی خروشانشرایط را با سیاهی محوبخوای کرد و پیش رفت.
اینجا قلمرو نامیرایان بود.
قدرتی که جسم فانی را متلاشیبخوای میکرد و ذهن را در هممیکرد میشکست، بر همهجا سایه افکنده بود.
اما دستش به تهسان نمیرسید.
«خندهداره.»
هرچند دیدگاهش با بالبا بامباپایان تفاوت داشت، اما پذیرش اینمیخوای موضوع برای روح نیز دشوار بود.
«حتی اگه عملاً متعالیشده باشی، تا وقتی اونوطبقه پوشیدی، فشار روانی غیرممکنه، نه؟»
اینطور فکر کردن عجیب نبود.
اما تهسانسریعی سرش رامهیا تکان داد.
«کاملاً هم ممکن نیست.»
او که مستقیم از آن استفادهبخوای کرده بود، میدانست که این قدرتی نیستهمینجا که بتوان چنین منعطف به کارش برد.
«با اینکهبتواند ثباتمو به دستغلبه آوردم، هنوزم ناپایداره.»
او نیروی الهی و سیاهی را همچون لایهایمیتونم نازک بر تن کرد و آنها را در جهاتسرش مخالف به چرخش درآورد تا تعادل را حفظ کند.
از نظر تئوری، بینقص بود.
اما نیازمند تنظیماتی ظریف بود،اگه از این رو تنها میتوانست مقدارفکر ناچیزی از قدرت را بیرون بکشد.
«دلیل اینکه الان میتونمخودِ تحمل کنم اینه کهآنجا قدرت اینجا اراده نداره.»
این قدرتی نبودشرایط که شخصِ تهساناگه را نشانه رفته باشد.
بقایای نامیرایان در فضا معلقپایان بود و هر آنچه رامیخوای که وجود داشت، در هم میکوبید.
نیرو تنهاشرایط عمل میکرد؛شده فاقد اراده بود.
از همین رو،فشارِ دفع مرز قادرنمیتوانست به محو کردنش بود.
«تازه تمرکز زیادی هم میبره.»
اگر تعادل قدرت حتی اندکی نوسانمیدهد میکرد، خط مرزی بلافاصله فعال میشدبدی و تهسان را در خود میبلعید.
تا زمانی کهمهیا فعال بود، بهبخوای مدیریتی دقیق نیاز داشت.
با این حال، حقیقت این بودنمیتوانست که او میتوانست آزادانه و بدوننکرده هیچ باری در قلمرو نامیرایان حرکت کند.
با افزایش تسلطشرایط و رتبهاش، کاراییاگه آن نیز فزونی مییافت.
مهمتر از همه، اگر چنین استفادهایمیدهد ممکن بود، شاید راههای دیگری نیز برایچهارتا مهار نیروی الهی و سیاهی وجود داشت.
«ارزششو دارهشرایط چیزای مختلفوشده امتحان کنم.»
او میتوانست قدرتی متفاوتخودِ از آنچه تا کنون بهروشی دست آورده بود، کسب کند.
تهسان به سمتشرایط مکانی که قدرت شدیدیبخوای حس میکرد، حرکت کرد.
تهسان که در پوششهمینجا دفع مرز قرار داشت،تکان از حرکت باز نایستاد.
سرانجام، بقایایشرایط یک نامیراشده را یافت.
اگرچه قدرتی سهمگین و هولناک ازنمیتوانست آن بقایا ساطع میشد، اما سیاهیِنکرده محافظِ تهسان، همه را محو کرد.
تهسان پرچمی کاشت.
کیینگ.
پردهای عظیم،شرایط بقایای نامیرا رااگه در بر گرفت.
«حالا شد سه تا.»
تهسان به حرکت ادامه داد.
از آنجا که مصرف انرژی را بهسرش شدت کاهش داده بود، میتوانست تا مدتیبقایای طولانی از نیروی الهی و سیاهی بهره برد.
در نتیجه، تهسان بهشده سرعت دو بقایای دیگرطبقه نامیرایان را نیز یافت.
تنها یکی باقی مانده بود.
با این سرعت، میتوانست طبقهشده ۷۴ را در کمتر از یککنم روز پس از ورود، پاکسازی کند.
«اگه اینوفکر میدیدن حسابیهمینجا شوکه میشدن.»
راهنمایان برای مدتیمهیا بسیار طولانی دربخوای اینجا گرفتار مانده بودند.
اما تهسان بسیارفشارِ ساده به سوینمیتوانست پاکسازی پیش میرفت.
شکافی عمیقسریعی میان راهنمایان وشده تهسان وجود داشت.
«حتماً به زودی سردرد میگیری.»
روح باشرایط راهنمایان ارتباطیشده داشت، پس میدانست.
شایانِ جادوگر تمام تدارکاتخودِ را دیده و با تهسانروشی جنگیده بود، اما شکست خورد.
این بدان معنا بودمهیا که هیچ راهنمایی درمیتونم نبرد تنبهتن حریف تهسان نمیشد.
این بودفکر معنای یکهمینجا جادوگرِ تمامعیار.
آنها احتمالاًشرایط اکنون درشده حال فروپاشی بودند.
آنها را هیچفشارِ ایدئولوژی یا مهرینمیتوانست به هم پیوند نمیداد.
تنها گرد همشرایط آمده بودند تااگه طبقه را پاکسازی کنند.
با درهمشکستنِ شالودهیمیکرد راهنمایان، بسیاری ازمیدهد مسیر منحرف میشدند.
«حتماً دارن سعیمهیا میکنن یه جوریبخوای یه راهی پیدا کنن.»
اما از دیدگاهفشارِ روح، با قدرت آنهاآزمایشش این امر محال بود.
او به آرزویش نزدیکتر میشد.
پیشتر اینفکر مایه سرور بود،پایان اما اکنون نه.
بانوی خاکستری.
سوسیِت.
زنی که روح به او مهراگه میورزید و یاریاش داده بود، اما درمیکرد کسوت یک راهنما به او خیانت کرد.
ذهن روح آشفته بود.
او در عذاب بودشده و تهسان مأموریت طبقهطبقه ۷۴ را پیش میبرد.
به زودی، بقایایفشارِ نامیرایی را دید کهآزمایشش در دوردست نمایان بود.
«ماشین؟»
بقایای آخرینفکر نامیرا از ماشینآلاتپایان ساخته شده بود.
شبیه یکشرایط ربات انساننماشده به نظر میرسید.
«فقط حیات ارگانیک تو جهان وجودنمیتوانست نداره. حتماً یه سری حیات ماشینینکرده هم بودن که به هزارتو نزول کردن.»
فکر میکرد ممکنشرایط باشد، اما هرگزاگه مستقیم ندیده بود.
تهسان فضا را گشود.
«این آخریشه.»
پاکسازی طبقهبتواند ۷۴ درخودِ دسترس بود.
تهسان پرچمی در زمین کاشت.
کیینگ.
پردهای آبی شکل گرفت.
[مأموریت تکمیل شد.]
او تمام بقایایمیکرد نامیرایان را درمیدهد والهالونی یافته بود.
همزمان، قدرتیشرایط عظیم جهانشده را بلعید.
بر تهسان اثری نداشت،خودِ اما قدرت یک متعالی بودروشی که سراسر جهان را میپوشاند.
«تموم شد؟»
چون قدرتهای نامیرایان همپوشانیهمینجا داشتند، حتی موجودات متعالی نیزداد نمیتوانستند در اینجا مداخله کنند.
اگر چنین میکردند،مهیا ممکن بود به خدایانمیتونم برتر فرصت مداخله بدهند.
اما اکنون، موقعیتفشارِ تمام بقایای نامیرایاننمیتوانست آشکار شده بود.
مأموریت به پایان رسیده و همه شناساییبخوای شده بودند؛ از این رو به نظرهمینجا میرسید موجودات متعالی مداخله را آغاز کردهاند.
«انگار عجله دارن.»
«چون خدایان برتر دارن تماشا میکنن،بخوای میخوان زود تمومش کنن... ولی خیلی زودهمینجا نیست؟ تو حتی هنوز به هزارتو برنگشتی.»
تهسان نظارهگر قدرتفشارِ متعالی بود که بقایایآزمایشش نامیرایان را گرد میآورد.
هیچ احساسیسریعی در آنمهیا نیرو موج نمیزد.
جهان در حال تصفیه بود.
قطعات پراکندهی نامیرایانمهیا محو شدند و بقایایمیتونم آنان یکبهیک ناپدید گشتند.
نیروی نهفته در بقایای ماشینیِغلبه نامیرایی که پیش روی تهسانهرگز بود نیز رفتهرفته رنگ باخت.
در آنسریعی دم، آسمانمهیا شکافته شد.
قدرت سیاه، آنمیکرد نیروی فراتر از قانون،سرش همچون ستونی فرو ریخت.
قدرت متعالی که جهان را پوشاندهبخوای بود، برخاست تا ستون سیاه رامیکرد پس راند و در هم شکند.
اما رشتهای باریک وخودِ ناچیز از آن نیرو،آنجا با بقایای نامیرا تماس یافت.
کیینگ.
تمام پیکر نامیرا درخشیدن گرفت.
چشمانش به رنگمهیا سرخ درخشید، گویی ازمیتونم خطری شوم خبر میداد.
همزمان، قدرتی مهیب فوران کرد.
دفع مرزِ پیرامونشرایط تهسان برای لحظهایاگه دچار اعوجاج شد.
تهسان شتابان نیرویشمیکرد را گرد آوردمیدهد و فاصله گرفت.
کوگوگوگوگونگ...
غرشی طنینانداز شد.
بقایای نامیرا برمیخاست.
«مطمئن بودم مردهها؟»
هیچ نشانیشرایط از ارادهیشده حیات نبود.
روحِ نامیرا اینجا حضور نداشت.
اما جسمش برمیخاست.
تهسان را تشخیصمیکرد داد و اومیدهد را دشمن پنداشت.
کیینگ!
قطعات مکانیکی بافشارِ به حرکت درنمیتوانست آمدن، ناله سر دادند.
نیتِ کشتارِ تهیشرایط از عقل، بیدرنگاگه تهسان را نشانه رفت.
افزایش قدرت مهارت.