چپتر 550: صندوقچه گنج غاصب (۱۱)
0جلد ۲۳، چپتر ۳
۵۵۳. صندوقچه گنج غاصب (۱۱)
«سهتاست؟»
این بار، قدرتهاییکشیده که غصب کرده بودقدرتِ به سه عدد میرسید.
با در نظر گرفتن اینکه پیش ازجریان این، با «تصاحب انفجار روح» تنها میتوانستحتی یک قدرت را بدزدد، این دستاوردی آشکار بود.
با «تصاحب انفجار روح»، دیگرغصبِ مسئله فقط شکست دادن یکبلکه نفر و سرقت قدرت او نبود.
به اراده تهسان، میتوانست حریفسالیان را یکجا ببلعد و تمامشاید وجودش را از آنِ خود کند.
در نتیجه، تلفات و هدررفت انرژی به شدتکاملاً کاهش یافت و به نظر میرسید هر سهسطح قدرت را تمام و کمال غصب کرده است.
«هاا...»
تهسان نفس تازهای کشید.
قدرتهایی که ته کشیدهطول بودند، در جریان غصبِمرز قدرتِ غاصب، کاملاً بازیابی شدند.
نه تنها این،کشیده بلکه حتی بهغصبِ سطحی بالاتر دست یافت.
«سطح الوهیتنفس هم دارهکشید پر میشه.»
نه فقط قدرتبودند سیاه، بلکه سطح الوهیتکاملاً نیز غصب شده بود.
این بدان معنا بودطول که غاصب، حتی برمرز الوهیت نیز تسلط داشت.
از آنجا که این موجود،جریان مفهوم خود جهان را میدزدید،شدند داشتن چنین قدرتی برایش عجیب نبود.
با این حال، غاصبکشید نتوانسته بود مرزها راغصبِ به طور کامل کنترل کند.
نه اینکه تلاشی نکرده باشد.
بیشک در طول سالیان دراز،سالیان بارها و بارها این مرزشاید را به چالش کشیده بود.
شاید حتیکشید از زمانبودند جنگهای باستانی.
و شکست خورده بود.
«همم.»
در هر صورت،بیشک این خبر بدیدراز برای او نبود.
اکنون نیروهایکشید قدرتمندی بهبودند دست آورده بود.
در میانشان، حتی قدرتی وجودکشیده داشت که میتوانست مسیر آیندهاشکاملاً را به کل تغییر دهد.
اما اکنون وقت آنجریان نبود که با خیالبازیابی راحت آنها را بررسی کند.
پس ازباشد پذیرفتن مأموریت بهسالیان اینجا آمده بود.
یعنی اولکشید باید آن راجریان به اتمام میرساند.
تهسان دستشنفس را بر کفکشیده صندوقچه گنج گذاشت.
«بیاین بیرون، و بلعیده بشین.»
هیولا زوزه کشید.
مرز قد علمکشیده کرد و شروعغصبِ به پوشاندن قلمرو کرد.
قلمرو پهناور بود.
حتی با وجودبودند مرز، نمیشد آنقدرتِ را یکباره بلعید.
اما دیگرباشد هیچ مداخلهایطول در کار نبود.
تهسان با خونسردی منتظر ماندجریان تا مرز گسترش یابد وشدند تمام قلمرو را در بر بگیرد.
«حیفه.»
مفاهیم بیشماریکشیده در اینجریان مکان وجود داشت.
با در نظر گرفتن ماهیت خاص «تصاحب انفجارمرز روح» تهسان، هرچند بعید، اما ممکن بود کهصورت تمام آنها را به قدرت خود تبدیل کند.
اما حداقل درکشیده حال حاضر، اینغصبِ کار غیرممکن بود.
زیرا مالک حقیقیتازهای این صندوقچه گنج،بودند خود غاصب بود.
قدرتهای دزدیدهشده توسط «تصاحبجریان انفجار روح»، تنها مالکیتیبازیابی جزئی به همراه داشتند.
تا زمانی که تهسان فرمسالیان اصلی غاصب را شکست نمیداد، اینزمان مکان همچنان به او تعلق داشت.
تنها میتوانست موقتاً آن راجریان غصب کند؛ نه اینکه برایشدند همیشه از آنِ خود سازد.
«اینطور نیستنفس که کاملاًکشید غیرممکن باشه.»
در همینکشیده لحظه، احتمالیجریان وجود داشت.
اما زیادهرویباشد به اندازهطول کمکاری مخرب بود.
تازه قدرت جدیدی بهبودند دست آورده بود که هنوزبازیابی نمیتوانست به درستی مهارش کند.
نیازی نبود اینتازهای قدرتها را به زورجریان درون خود جای دهد.
پس آنها را غصب نمیکرد.
در عوض، رهایشان میساخت.
مرز به آرامی کشبودند آمد و خیلی زودکاملاً تمام صندوقچه گنج را بلعید.
تهسان مشتش را گره کرد.
تصاحب انفجار روح را فعال کردید.
کوووونگ!
صندوقچه گنج،نفس تجلی قدرتکشید خود غاصب بود.
سرقت دائمی آن غیرممکن مینمود.
اما در دستبیشک گرفتن کنترل موقتدراز آن کاملاً عملی بود.
پس با غنیمت شمردنبودند آن لحظه، هرچه درونشکاملاً بود را آزاد کرد.
«بشکاف.»
در پی فرمانبودند اربابش، هیولای مرز باکاملاً لذتی وحشیانه زوزه کشید.
مرزی که صندوقچه گنج راسالیان پوشانده بود، دندانهایش را باشاید خشونت در قلمرو فرو برد.
کوگوگوگوگونگ!
قدرت عظیم خدایانتازهای باستانی شروع بهبودند لرزاندن مرز کرد.
لحظاتی بعد،کشیده حفرهای درجریان آن دریده شد.
کواکاکاکاکاااانگ!
قدرتهای بیشماری ازکشیده درون حفره بهغصبِ بیرون هجوم آوردند.
از فراز زمان و مکانکشیده جهیدند و به سوی جایی کهبازیابی واقعاً به آن تعلق داشتند، بازگشتند.
در یک چشمبرهمزدن،بودند صندوقچه گنج غاصبقدرتِ کاملاً خالی شد.
«خوبه.»
تهسان لبخند زد.
نتیجهای رضایتبخش بود.
فضا را شکافتبودند و از صندوقچهقدرتِ گنج بیرون آمد.
هیچکس بیرون نبود.
تنها دنیاییکشید تاریک و دلگیرجریان به چشم میخورد.
«هنوز هم نمیخوان بیان؟»
حالا که هرچه لازم بودغصبِ را انجام داده بود، کارشبلکه تمام شده و قصد رفتن داشت.
تهسان به جلو جهید.
اما مسیرش باکشیده مسیری که از آنقدرتِ آمده بود تفاوت داشت.
ردپای به جا مانده از قدرت، حتی درغصبِ این مکان دورافتاده نیز حس میشد؛ مفاهیم عظیمبالاتر و قدرتهای تحریفشده در حال برخورد با یکدیگر بودند.
تهسان بهکشیده آن سمتجریان حرکت کرد.
طولی نکشید کهبیشک منبع این درگیری دربارها میدان دیدش پدیدار شد.
خدایان باستانی آنجا بودند.
در هم تنیده و در همبودند شکسته؛ موجوداتی که به تنهایی قادرشدند بودند جهان را به لرزه درآورند.
در حالکشیده کوبیدن بر یکغصبِ سد محافظ بودند.
آنسوی سد، موجوداتبیشک متعالی در حال دفعبارها حملات خدایان باستانی بودند.
همه تمام تمرکزشان را معطوفجریان یکدیگر کرده بودند و هیچشدند توجهی به محیط اطراف نداشتند.
تهسان به سد رسید.
«حسابی زحمت کشیدین.»
صدایی آرام طنینانداز شد.
خدایان باستانیکشید متوجه حضوربودند تهسان شدند.
نگاههایشان به سمت او چرخید.
و تنها با همینجریان نگاه، تمام وجود تهسانبازیابی در هم کوبیده شد.
حتی موجودات متعالی نیز نمیتوانستندسالیان در برابر چنین نگاه کوبندهایشاید که ذاتشان را میلرزاند، مقاومت کنند.
اما تهسان بدونکشیده فشار چندانی آنغصبِ را تاب آورد.
خدایان باستانی فراترتازهای از نگاه کردن،بودند هیچ اقدام دیگری نکردند.
تمام قدرتشان رابودند برای در هم شکستنکاملاً سد متمرکز کرده بودند.
بنابراین، تهسان با فراغطول بال، یک به یکمرز خدایان باستانی را برانداز کرد.
بیارزشها.
نابودگران جهان.
هیولاهایی کهکشیده در پهنهجریان زمان قدم میزدند.
خدایان باستانیای که پیشترطول با آنها روبرو شده بودچالش و آنهایی که ندیده بود.
و در میانشان،کشیده یک خدای باستانیغصبِ خاص حضور داشت.
غاصب.
آن موجود تحریفشده، نگاهیجریان به مراتب سنگینتر از سایرشدند خدایان باستانی به تهسان دوخت.
تهسان لبخند زد.
«دفعه بعد،کشید با فرمبودند اصلیت میجنگیم.»
اوووونگ.
سد به رنگبودند مرز درآمد و تهسانکاملاً را در خود بلعید.
تهسان به جهان بازگشت.
به جلو جهید.
و به جادوگری نزدیککشید شد که با چهرهای جدیقدرتِ برای حفظ سد ایستاده بود.
«اومدی.»
«...اوه. چطور پیش رفت؟»
تهسان دستش را گشود.
قدرت خاکستریرنگنفس درون آن، بهکشیده آرامی پراکنده شد.
با دیدنکشیده این صحنه،جریان جادوگر پوزخندی زد.
«تموم شد.»
«تمومه.»
«ممنونم. واقعاً ازت سپاسگزارم.کشید میخوام در موردش حرف بزنمقدرتِ اما... الان اصلاً وقت نداریم.»
هووووش!
سد مرتعش شد.
حالا تکهپاره شده بود.
بهزودی، واقعاً در هم میشکست.
«دیگه فایدهای داره مقاومت کنیم؟»
«اما هنوزم باید تا جایی که میتونیم جلوشونومرز بگیریم. برگرد به هزارتو. اونجا داستانو میشنوی. شایدصورت بهتر باشه از زبون اون بشنوی تا من.»
تهسان سر تکان داد.
جادوگر بهآرامی بشکنی زد.
فضا شکافتهکشیده شد و تهسانغصبِ به هزارتو بازگشت.
«پس من باید کجا برم؟»
آمادهسازی کامل شد.
بالبا بامبا منتظر تهسان بود.
پس از لحظهای نگاه کردن به او، تهسانمرز متوجه شد که برخورد بالبا بامبا بسیار مؤدبانهصورت است، گویی موجودی برتر را خطاب قرار میدهد.
«یهو چیزی نظرتو عوض کرد؟»
[تغییری در کار نیست.
تو بهتنهایی به قلمرو بینقصمرز رسیدی و قدرتت رو بهباستانی بقیه موجودات متعالی ثابت کردی.]
«وقتی یه خدای ایمانصورت بودم، فکر کنم خیلیاکنون راحت باهام حرف میزدی.»
[اون به خاطر اینکشیده بود که تو جایگاهقدرتِ یه خدای ایمان قرار داشتی.]
بالبا بامبا با آرامش گفت.
تهسان باسالیان شنیدن اینبارها حرف خندید.
احترام گذاشتن فقطهمم به کسانی کهبدی به قلمرو بینقص رسیدهاند.
لحن بسیار مغرورانهای بود.
اما با توجهکشید به نقش بالبا بامبا،غصبِ چندان هم عجیب نبود.
او بهعنوان مدیر هزارتوبارها حتماً با موجودات متعالیزمان زیادی صحبت کرده بود.
[مهمتر از اون...
جادوگر بهمباشد گفت کهطول باهات مؤدب باشم.
همراه با یه هشدار.]
«... هشدار؟ آه.»
تهسان فهمیدسالیان منظور بالبابارها بامبا چیست.
تبدیل قدرت فیزیکی.
بالبا بامبا به این نتیجه رسیدهجریان بود که مشکل بزرگی پیش نمیآید وحتی این مهارت را به تهسان داده بود.
اما اینطور نبود.
به لطف آن مهارت،بارها تهسان توانسته بود بهزمان قلمرو والا دست یابد.
اما این احتمالاًهمم تصویری نبود کهبدی جادوگر در ذهن داشت.
میشد گفت کهکشید قلمرو او بهجریان این مهارت بستگی داشت.
«واقعاً ممنونم. از صمیم قلب.»
البته، اینسالیان موضوع برای تهسانمرز نگرانی بزرگی نبود.
در واقعخورده برای او اتفاقخبر بسیار خوبی بود.
[خب...
جادوگر اینو مشکلکشیده بزرگی ندید، برایغصبِ همین چیز زیادی نگفت.
با اینتازهای حال، لازمهکشیده که مؤدب باشم.]
«پس، حالا باید کجا برم؟»
[دنبالم بیا.]
بالبا بامبا #۱۶۷۷۷۷۶۷ را فعال کرد.
کراتاک.
فضا شکافته شد.
شکافی در هزارتو بود.
منطقهای خالیتازهای که توسط سیستمبودند ایجاد شده بود.
[از این طرف.]
تهسان بهخورده دنبال بالباصورت بامبا رفت.
آنجا اَشکالتازهای بسیاری ازکشیده سیستمها را دید.
به نظر میرسید آنهاکشیده با هم ترکیب شدهاندقدرتِ تا هزارتو را بسازند.
تهسان که با علاقه بهمرز آن نگاه میکرد، نگاهش راباستانی به سمت انگشتانش پایین آورد.
«خب، چطوره؟»
[...]
آکاشا لحظهای سکوتکشید کرد و سپسجریان به حرف آمد.
[...
یادم اومد.]
«چقدرشو؟»
[درباره وجودم.
اینکه چیتازهای هستم و بهبودند کی خدمت میکردم.
همهچیزو.]
«که اینطور.»
پس کسی که اربابطول آکاشا بود هم باید همهچیزچالش را به یاد آورده باشد.
[همینجاست.]
بالبا بامبا، تهسانتازهای را به سمتبودند در راهنمایی کرد.
سپس عقب رفت،بودند گویی دیگر جایقدرتِ دخالت او نبود.
غیژ.
تهسان در را باز کرد.
و آنجا، الههای منتظرش بود.
«اومدی.»
آریلنان باباشد لبخندی بهطول تهسان خوشآمد گفت.
«تو انجامش دادی. واقعاً.»
آریلنان از آخرین باریجریان که او را دیدهبازیابی بود، تغییر کرده بود.
پیش ازباشد این، اوطول گمگشته بود.
بدون هیچ هالهکشیده خاصی، شبیه یک انسانقدرتِ معمولی به نظر میرسید.
اما دیگر اینطور نبود.
حس عجیبیکشیده از اوجریان ساطع میشد.
عظیم، عمیقباشد و در عینسالیان حال غیرقابل توصیف.
«از همون لحظهای که آزادشون کردی،غصبِ فوراً فهمیدم. اینکه مفاهیمِ بهدامافتادهِ درونش، توسطحی جهان رها شدن. از جمله مفهومِ خودم.»
«اون مفهوم خودش مهرکشید و موم شده بود؟غصبِ اینطوری به نظر نمیرسید.»
غاصب مفهوم دفاع راجریان در اختیار داشت، اما دفاعشدند قطعاً در جهان وجود داشت.
آریلنان بهباشد این سؤالطول پاسخ داد.
«سادهست. وقتی یه مفهوم توسط غاصب دزدیدهقدرتِ میشه، دیگه هیچکس نمیتونه مثل قبل به اوندست مفهوم دست پیدا کنه. غصب شدن یعنی همین.»
«... میفهمم.»
تهسان متوجه شد.
اگر مفهوم دفاع توسططول غاصب دزدیده میشد، خدایمرز دفاع دیگر هرگز ظاهر نمیشد.
اما حالا، تهسانکشیده آن مفهوم راغصبِ آزاد کرده بود.
«البته، موجودات متعالیای که قبلاً غصب شدن نمیتونن برگردن. اونا شکستبازیابی خوردن و نابود شدن. اما حالا موجودات متعالیِ جدیدی میتونن ظاهرسیاه بشن. نظم طبیعیِ در هم شکسته برگشته. همهش به خاطر تو.»
«پس.»
نگاه تهسانباشد به سمتطول آریلنان چرخید.
او گمگشته بود.
اما نابود نشده بود.
پس حالا که کنترلجریان غاصب شکسته شده بود، آیاشدند او خودش را بازیافته بود؟
«دقیقاً همونطور که حدس زدی.»
آریلنان با خوشحالی خندید.
«من دوباره خودمو پیداکشید کردم. همهش به لطفغصبِ توئه. واقعاً ازت ممنونم.»
«پس... آریلنان چیه؟»
تهسان حدس میزد.
او یک گل سرخ را غصبغصبِ کرده و از آنِ خود ساخته بودسطحی و دریافته بود که آن مفهوم چیست.
اما شنیدن آنتازهای مستقیماً از زبانبودند آریلنان حس متفاوتی داشت.
«احتمالاً خودتم حدس زدی. من یهقدرتِ مفهوم کوچیک نیستم. من یه مفهومسطحی عظیمم که روی جهان تأثیر میذاره.»
آریلنان دستش را باز کرد.
در آنجا،کشید یک گل سرخجریان کوچک ظاهر شد.
«زندگی تو این دنیاکشید متولد میشه. شکوفا میشه وقدرتِ وجودشو تو دنیا ثبت میکنه.»
گل سرخِ در حالجریان شکوفایی، بهتدریج رشد کردبازیابی و کاملاً باز شد.
گلبرگهایش کاملاً از همطول باز شدند و با افتخارچالش خود را به نمایش گذاشتند.
«و رشد میکنه و رشدجریان میکنه تا اینکه به درخشانترینشدند و روشنترین دوران خودش میرسه.»
گلِ کاملاً شکوفاتازهای شده، شروع بهبودند پژمرده شدن کرد.
گلبرگها یکییکیکشیده شروع بهجریان ریختن کردند.
«اما تمام زندگیهاییبیشک که اینطوری متولد میشن،بارها در نهایت محو میشن.»
آریلنان مشتش راکشیده گره کرد وغصبِ گل ناپدید شد.
کووونگ!
حضور آریلنان گسترش یافت.
عظیم وباشد عمیق، فضا راسالیان در خود بلعید.
بزرگترین مفهومی که تهسانبودند تا به حال دیده بود،بازیابی همهچیز را در بر گرفت.
همهچیز به شکلی درخشانکشید شکوفا میشد، به کمالغصبِ میرسید و سپس پژمرده میشد.
این چرخه بیشماربودند بار و بهطورقدرتِ پیوسته تکرار میشد.
شبیه بهباشد گذرِ سریعِطول زمان بود.
[تو...]
باردری بهطورنفس غریزی آنکشید را حس کرد.
صدای لرزانش پرسید.
[...زندگی؟]
«زندگی؟ شبیهه، اما متفاوته.بودند من به چیزی فراترکاملاً از اون نظارت دارم.»
آریلنان اعلام کرد.
[من الهه چرخه هستم.
آریلنان.]
خدای چرخه.
شما با آریلنان صمیمی شدهاید.
ارتقا سطح با کمک مهارت.