چپتر 458: هفتمین بازگشت، زمین (۱۲)
0تهسان بدنش را بررسی کرد.
نیرویی نامرئی، همچونیعنی پوستهای نازک، دورنمیتونه او پیچیده بود.
قدرتی که درضربه آن نهفته بود، متعلقاحاطهکننده به این جهان نبود.
این قدرتتغییرناپذیریِ یک خدایکاهش باستانی بود.
«اون چیه؟»
بِلدینگکیا با چهرهای مبهوت پرسید.
«این فقط یه قدرت سادهدیانا یا مفهوم رتبه نیست. چهالبته نوع قدرتی به دست آوردی؟»
«اختیار یک خدای باستانی.»
تهسان توضیحی مختصر داد.
با شنیدن این حرف، مردمکهایهیچکس چشم بِلدینگکیا گشاد شد وحتی سپس خندهای تلخ سر داد.
«انکار خودِ قانون؟ چهمرگبار جفنگی... این چیزی نیستکاهش که بشه راحت باورش کرد.»
«پس یعنی الاناحاطهکننده هیچکس نمیتونه توالبته کارت مداخله کنه؟»
حتی موجودات متعالی نیزیعنی قدرت خود را برکارت پایهی قوانین جهان بنا میکنند.
اما تهسان سرشیعنی را به نشانهنمیتونه منفی تکان داد.
«نه تامیگشت اون حد.مرگبار محدودیتهاش مشخصه.»
زمانی که یک خدای باستانی مستقیماً از آنحال استفاده میکرد، میتوانست در مرگ، زندگی، اقتدار و حتیفاصله قوانین هزارتو مداخله کند و آنها را تغییر دهد.
اما این قدرت دریعنی طی فرآیند تصاحب اجباری توسطمداخله تهسان، دچار تنزل شده بود.
تنها قوانینی که مسدود میشدند،هیچکس آنهایی بودند که مستقیماً درحتی کار خودِ تهسان مداخله میکردند.
و هر بارضربه که قانونی مسدود میشد،احاطهکننده «تغییرناپذیری» او مصرف میگشت.
زمانی که او ضربهکاهش مرگبار دیانا را مسدود کرد،افزایش تغییرناپذیریِ احاطهکننده بدنش کاهش یافت.
البته دوباره درباورش حال افزایش بود، امانمیتونه با سرعتی بسیار کند.
«به نظرباورش نمیاد دارهالان کم میشه؟»
«چون فاصلهمیگشت بین من ودیانا تو خیلی زیاده.»
تهسان اکنونتغییرناپذیریِ یک موجودکاهش متعالی بود.
دیانا هرچقدر هم قوییعنی بود، در بهترین حالتکارت در سطح مرزی قرار داشت.
تفاوت رتبه آنچنان عظیمالان بود که مصرف انرژیمداخله ناچیز به نظر میرسید.
اگر او سعی میکرد حملات کسیتغییرناپذیریِ همرده یا بالاتر از خود راحال مسدود کند، تغییرناپذیری بهشدت تخلیه میشد.
بِلدینگکیا پس ازاحاطهکننده شنیدن توضیحات، چانهاشالبته را لمس کرد.
«با این حال، قدرت باورنکردنیایـه. برای اینکه روتکارت اثر بذارن، اول باید تغییرناپذیری رو بشکنن. تاپایهی اون موقع، هیچ مداخله یا تأثیری بهت نمیرسه.»
«درسته.»
حتی با وجودضربه محدودیتها، این مهارتیتغییرناپذیریِ فوقالعاده قدرتمند بود.
هیچ موجودی دراحاطهکننده این جهان نمیتوانست ازدوباره مفهوم قانون فرار کند.
اگر کسی میخواست به هرالان نحوی بر تهسان تأثیر بگذارد،کنه باید دیوار تغییرناپذیری را میشکست.
و تغییرناپذیری، اختیار یکالان خدای باستانی بود؛ چیزیمداخله خارج از قوانین این جهان.
حتی طرف مقابلضربه هم نمیتوانست به سادگیاحاطهکننده آن را درک کند.
علاوه بر این، روزهایی کهیافت حملات خنثی میشدند و از بینبسیار میرفتند، دیگر به پایان رسیده بود.
«پس اینراحت اختیار یکیعنی خدای باستانیه.»
هرچند در مقایسه با آنچههیچکس خدایان باستانی زمانی در اختیارحتی داشتند، بهشدت تنزل یافته بود.
تهسان کنجکاو شد کهمرگبار خدایان باستانی چه قدرتهایکاهش دیگری ممکن است داشته باشند.
بِلدینگکیا پوزخندی تلخ زد.
«موجودی با اختیار یکیعنی خدای باستانی؟ تا حالاکارت همچین چیزی نشنیده بودم.»
سپس، تهسان تغییراتیعنی باردری و آکاشانمیتونه را بررسی کرد.
آنها هر بار کهمرگبار دشمنی را شکست میدادند،کاهش تکامل مییافتند و تغییر میکردند.
از آنجا که آنها قطعهای ازالبته یک خدای باستانی را شکست دادهنظر بودند، تهسان انتظار تغییرات بزرگی داشت.
[شاهزاده دنیای ویران: باردری]
[شاهزاده امپراتوری دنیای ویران، کاربرت.
باردری.
تولد دوباره با شمشیری به عنوان بدن.]
[قدرت حمله +۲۸۵۴]
اما برخلافراحت انتظاراتش، تغییر بزرگیالان رخ نداده بود.
قدرت حملهاش به سطح بالایی رسیده بود، امامداخله با در نظر گرفتن اینکه قطعهای از یکقوانین خدای باستانی را شکست داده بود، رقم چشمگیری نبود.
باردری گفت:
«فکر کنم به خاطر اینه که اون یهحال خدای باستانیه. موجودیه فراتر از قوانین. تو خاصی،چون واسه همین بدون مشکل قدرت گرفتی، ولی من نه.»
«شاید حق با تو باشه.»
قدرت خدای باستانی تغییرناپذیر بود.
نه کممیگشت میشد ومرگبار نه زیاد.
تنها تهسان میتوانست با استفادهیافت از مرز و عروج رتبه،سرعتی آن را به زور تصاحب کند.
باردری شامل این قاعده نمیشد.
آکاشا چطور؟
«منم مطمئن نیستم. هنوز تو یهتغییرناپذیریِ وضعیت مهآلود و نامعلومه. یه چیزی دارهافزایش به ذهنم میاد، ولی هنوز کامل نشده.»
«عجله نکن.»
«بله، ممنونم ارباب.»
او پاداشهایی را کهالان به دست آورده بود،مداخله به طور کلی بررسی کرد.
اما کارمیگشت هنوز تماممرگبار نشده بود.
تهسان چشمانش رااحاطهکننده بست و خودالبته را مشاهده کرد.
او بهراحت خدای زمینیعنی تبدیل شده بود.
در زمین،باورش او یکالان موجود متعالی بود.
یک موجود متعالی چهمرگبار کارهایی میتوانست انجام دهد؟کاهش چه تأثیری میتوانست بگذارد؟
او خود را خواند و مشاهدهالبته کرد تا قدرتها و تواناییهای جدیدی رانمیاد که به دست آورده بود، درک کند.
«آه.»
صدایی بلند شد والان تهسان چشمانش را باز کرد؛کنه گویی چیزی را دریافته بود.
«...وقتی بهش فکر میکنی بدیهیه.»
تهسان خندهای خشک کرد.
او اکنون بهباورش یک موجود متعالیهیچکس تبدیل شده بود.
پس طبیعتاً میتوانست ازالان تواناییهایی استفاده کند که قبلاًکنه تنها مختص موجودات متعالی بود.
تهسان از جا برخاست.
بدنش در فضا جهش کرد.
یک هفته تایعنی بازگشت به هزارتونمیتونه باقی مانده بود.
در طول اینضربه مدت، مردم میرقصیدند، آوازاحاطهکننده میخواندند و شادمانی میکردند.
«برای تهسان-نیم!»
آنها نام کسانیباورش را فریاد میزدندهیچکس که نجاتشان داده بودند.
نامی که بیشیعنی از همه صدا زدهکارت میشد، طبیعتاً تهسان بود.
همه درمیگشت زمین تهسانمرگبار را میپرستیدند.
او راتغییرناپذیریِ دعا میکردندکاهش و ستایش مینمودند.
برخی خوانندگانراحت حتی ترانههایی برایالان تهسان ساخته بودند.
«برای دیانا-نیم!»
دومین نامی کهضربه بیش از همهتغییرناپذیریِ شنیده میشد، دیانا بود.
او به تنهایی چندین هیولای رتبه S را شکست داده بود و سزاوار این ستایش بود.
بِلدینگکیا نیز بهباورش دلایل مشابه موردهیچکس تحسین قرار میگرفت.
«برای لی تهیئون-نیم!»
البته، لیمیگشت تهیئون نیزمرگبار ستایش میشد.
او پستغییرناپذیریِ از تهسان، دومینیافت زمینی قدرتمند بود.
او با هیولاهای رتبه S جنگید و جان بسیاری از مردم را نجات داد.
او لایق این ستایش بود.
اما در میانضربه آنها، هیچکس نامتغییرناپذیریِ آملیا را صدا نزد.
آملیا درتغییرناپذیریِ میان جمعیتکاهش لبخند تلخی زد.
«هووف.»
آهی کشیدباورش و آرام ازهیچکس جمعیت فاصله گرفت.
کسانی که او رامرگبار میدیدند، با لبخندی درخشانکاهش از او تشکر میکردند.
«آه، آملیا-نیم! ممنونیم!احاطهکننده به لطف شما،البته ما زنده موندیم!»
«نه، اینراحت چیزیه که همهمونالان میخوایم... زنده موندن.»
او پاسخی سرسری دادالان و از جمعیت دور شدکنه تا به جایی خلوت برود.
او فراموش نشده بود.
هنوز اعتمادتغییرناپذیریِ و ایمانکاهش مردم را داشت.
اما دیگر امیدِ آنها نبود.
«خب، فکر کنم طبیعیه.»
او آراممیگشت زیر لبمرگبار زمزمه کرد.
از نظرتغییرناپذیریِ قدرت، اوکاهش نفر پنجم بود.
جایگاهی بسیار ناجور.
«...یکم غمانگیزه.»
او نمیتوانست شخصیت اصلی باشد.
شخصیت اصلی تهسان بود.
او این را پذیرفته بود.
اما بهباورش نوعی، احساسالان دلگیری میکرد.
آملیا به دیوار تکیه داد.
«به چی امید دارم؟»
حتی خودش همباورش نمیتوانست احساساتش راهیچکس به وضوح درک کند.
همانطور که ماتیعنی و مبهوت فکر میکرد،کارت تهسان به ذهنش آمد.
اولین دیدارشان خوب نبود.
آملیا که توسط خدایان انتخاب شدهالبته بود و خود را قویترین میدانست، شکینمیاد نداشت که تهسان از او ضعیفتر است.
اما وقتی مبارزه کردند،یعنی نتوانست کاری از پیشکارت ببرد و شکست خورد.
شکستی خردکننده.
فاصلهای مطلق.
آملیا مجذوبتغییرناپذیریِ آن قدرتکاهش شده بود.
دقیقتر بگوییم،راحت او مجذوب خودِالان تهسان شده بود.
باور داشت کهیعنی روزی با استعدادشنمیتونه میتواند به او برسد.
فکر میکرد میتواندضربه با آن موجودتغییرناپذیریِ مسحورکننده برابر شود.
من کسیام که بهت میرسم.
من نفر بعدی توام.
با این ذهنیت،یعنی او با هزارتو دستکارت و پنجه نرم کرد.
اما درمیگشت مقطعی، لیمرگبار تهیئون تغییر کرد.
او با سرعتی بسیار بیشتریافت از هزارتو پایین رفت، انگار بهبسیار آدمی کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.
آملیا احساس خطر کرد و بههیچکس پیشرفت خود سرعت بخشید، اما لیموجودات تهیئون به سرعت از او پیشی گرفت.
به عنوان یک دوست، او خوشحالنمیتونه بود و به رشد او افتخار میکرد،نیز اما در عین حال، دستپاچه شده بود.
قرار بود منضربه کسی باشم کهتغییرناپذیریِ به تهسان میرسه.
قرار بودتغییرناپذیریِ من نفرکاهش بعدی باشم.
و ماجراراحت به همینجایعنی ختم نشد.
دیانا و بِلدینگکیا—دو نفریالان که آشکارا از اومداخله قویتر بودند—نیز ظاهر شدند.
قدرت اومیگشت ناگهان چندان بزرگدیانا به نظر نمیرسید.
و قدرتِ طاقتفرساییاحاطهکننده که تهسان درالبته این بازگشت نشان داد...
فکر رسیدنراحت به تهسان ازالان ذهنش رخت بربست.
و جای آنیعنی را احساسی گرفتنمیتونه که درکش نمیکرد.
«حسادت؟»
حسادت به قدرتشان؟ نه.
او شکرگزار بود کهیعنی افراد زیادی بهخاطر آنهاکارت زنده مانده بودند، نه حسود.
«...نکنه تشنه ستایش مردم بودم؟»
قبلاً اینطور بود.
میخواست قویترین باشد.
تحسین همگان را میطلبید.
اما دیگر نه.
اگرچه بیتفاوتی مردمضربه اندکی تلخ بود، امااحاطهکننده دلسردکننده به شمار نمیرفت.
دلیل دیگریتغییرناپذیریِ برای اندوهشکاهش وجود داشت.
«...تهسان و تهیئونباورش اغلب همدیگه روهیچکس میبینن و حرف میزنن.»
او میدانست کهیعنی تغییر لی تهیئوننمیتونه به تهسان مربوط است.
اما تهسانمیگشت هرگز چیزیمرگبار به او نمیگفت.
در موردتغییرناپذیریِ دیانا و بلدینگکیایافت هم همینطور بود.
تهسان جزئیات داستانهای مربوطیعنی به آنها را باکارت او در میان نمیگذاشت.
این موضوعباورش آملیا راالان کمی دلخور میکرد.
«آه؟»
ناگهان اینتغییرناپذیریِ کلمه راکاهش به زبان آورد.
پی برد چرا غمگین است.
برای او،باورش تهسان یکالان خدا بود.
موجودی با قدرتیضربه مقهورکننده و رهبری کهاحاطهکننده همه را هدایت میکرد.
او میخواست توسطاحاطهکننده چنین تهسانی بهالبته رسمیت شناخته شود.
«تو قویراحت هستی. میتونمیعنی بهت اعتماد کنم.»
او خواهان اعتمادش بودالان و میخواست اسرارش رامداخله مستقیماً از زبان خودش بشنود.
صورت آملیا سرخ شد.
«این... این دیگه چیه؟»
شبیه میلراحت کودکانهای براییعنی جلب توجه بود.
نمیخواست احساساتش را بپذیرد.
سرش را به شدت تکان دادتغییرناپذیریِ و سعی کرد این فکر راحال از خود دور کند، اما رهایش نمیکرد.
با نگاهی به گذشته،کاهش او همیشه میخواست کسیحال ارزشش را درک کند.
او توسط خدای سقوط فریب خوردههیچکس بود، تنها به این دلیل کهموجودات آن خدا او را تایید کرده بود.
اکنون، آنباورش خدا تبدیل بههیچکس تهسان شده بود.
زمانی که بهضربه این احساس پیتغییرناپذیریِ برد، دیگر متوقف نشد.
افکارش بیامان در ذهنش میچرخیدند.
میخواست باراحت تهسان رازهاییعنی مگو داشته باشد.
میخواست بشنودباورش که میگوید: «میتونمهیچکس بهت تکیه کنم.»
میخواست دوشادوش همضربه بجنگند و جانشانتغییرناپذیریِ را به یکدیگر بسپارند.
چمباتمه زد.
«یعنی همشراحت همین رویعنی میخواستم؟ چه خجالتآور.»
«چی؟»
با وحشتمیگشت از جامرگبار پرید و ایستاد.
تهسان ناگهانتغییرناپذیریِ کنارش ظاهرکاهش شده بود.
«تـ... تهسان؟ اینجا چیکار میکنی؟»
«باید درباورش مورد چیزیالان باهات حرف بزنم.»
«...با من؟»
نه با لیاحاطهکننده تهیئون یا دیانا،البته بلکه با او.
همین بهراحت تنهایی حالشیعنی را خوب کرد.
احساسات غمانگیزش محو شدند.
با نشاط پرسید:
«چیه؟ بهم بگو.»
تهسان لحظهایراحت به اویعنی نگریست و گفت:
«میخوای رسول من بشی؟»
با شنیدنتغییرناپذیریِ حرفهای تهسان، چهرهیافت آملیا خشک شد.
«رسولِ یک خدا... منظورت همونه؟»
تهسان سری تکان داد.
او میدانست رسول چیست.
«من خدا شدم.»
اگرچه کامل نبود،باورش اما تهسان اکنون یکنمیتونه موجود متعالی محسوب میشد.
و موجودات متعالییعنی میتوانستند رسولان خودنمیتونه را خلق کنند.
«روحت مال من میشه.مرگبار در عوض، میتونم قدرتمکاهش رو بهت اعطا کنم.»
تا پیش از این،کاهش موجودات متعالی به تهسانحال پیشنهاد قرارداد رسول میدادند.
اما حالا، او بودیعنی که قرارداد را بهکارت کس دیگری پیشنهاد میکرد.
«تو اولینباورش رسول منالان میشی. مایلی؟»
«...صبر کن.»
آملیا گیج شده بود.
امضای ناگهانی قراردادباورش رسول نیازمند زمانهیچکس برای تفکر بود.
تهسان ساکت منتظر ماند.
پس از مدتی،ضربه افکارش را جمعتغییرناپذیریِ کرد و پرسید:
«چند تاتغییرناپذیریِ رسول قرارهکاهش وجود داشته باشه؟»
«فقط تو. درباورش حال حاضر، فقطهیچکس میتونم یک رسول بسازم.»
او یک موجودیعنی متعالی کامل بود، اماکارت وضعیتش هنوز ابهاماتی داشت.
محدودیتهای گوناگونی وجود داشت.
با شنیدنتغییرناپذیریِ پاسخ او، آملیایافت لبش را گزید.
با چهرهای مصمم گفت:
«تهسان، تو باید قرارداد رسولهیچکس رو به جای من به لیموجودات تهیئون، دیانا یا بلدینگکیا پیشنهاد بدی.»
«چرا؟»
«اونا از من بهترن.»
آنها استعدادراحت بیشتری نسبتیعنی به آملیا داشتند.
اگر آنها رسول تهسانالان میشدند، میتوانستند قدرتش را بهکنه حداکثر برسانند و قویتر شوند.
حتی اگر او رسولمرگبار میشد، نمیتوانست از قدرت تهسانیافت به طور کامل استفاده کند.
این چیزیتغییرناپذیریِ بود کهکاهش فکر میکرد.
«داری چی میگی؟»
اما نگاه تهسانیعنی طوری بود که انگارکارت او حرف عجیبی میزند.
«تو استعداد داری، آملیا.»
«معلومه کهتغییرناپذیریِ دارم، ولی دریافت مقایسه با اونا...»
«استعداد تو اصلاً کمتریعنی از لی تهیئون نیست.کارت از جهاتی، حتی برتری.»
«ها؟»
آملیا فکرمیگشت میکرد از لیدیانا تهیئون ضعیفتر است.
اما تهسانتغییرناپذیریِ افکارش راکاهش رد کرد.
«تو فوقالعادهای. ازباورش نظر استعدادِ خالص، چیزینمیتونه از اونا کم نداری.»
قلبش به تپش افتاد.
تهسان داشتمیگشت او رامرگبار به رسمیت میشناخت.
«جدی میگی؟»
«آره.»
تهسان سری تکان داد.
«همونطور که انتظار میرفت.»
آملیا برجسته بود.
طبق قضاوت تهسان، استعداد اوالان در میان تمام انسانهایی کهکنه دیده بود، جزو بهترینها بود.
در واقع، پس از فرارهیچکس از دست خدای سقوط، او بهموجودات سرعت در هزارتو پایین رفته بود.
اما درمیگشت نقطهای، چیزیمرگبار تغییر کرد.
سرعتش کم شداحاطهکننده و حرکاتش مردد ودوباره پر از نقص گشت.
تهسان دلیلش را میدانست.
«استعداد لیباورش تهیئون، شکالان و احتیاطه.»
تقریباً به شکلی بزدلانه منفعل،دیانا دائماً در حال شک کردن، ودوباره گاهی حتی رد کردن پاسخ درست.
بقا وتغییرناپذیریِ رشد او مدیونیافت همین استعدادش بود.
حتی پس از بازیابی خاطراتالان زندگی گذشتهاش، تنها زیادهرویها کاهشکنه یافت؛ شالوده اصلی باقی ماند.
«و استعدادباورش آملیا، باورالان به خودشه.»
او بارهامیگشت چالشهای مرگبارمرگبار را پذیرفت.
و هرگز شک نکرد.
ایمان داشتراحت که پیروزیعنی خواهد شد.
باور داشت کهیعنی میتواند به هرنمیتونه چه میخواهد برسد.
و واقعاً هم میرسید.
این استعداد او بود.
اما چون به طرز فجیعی توسطهیچکس تهسان شکست خورده بود، باورش بهموجودات اینکه «قویترین» است، در هم شکست.
با اینباورش حال، هنوزالان مشکلی نبود.
فقط تهسان قوی بود.
او هنوز میتوانستاحاطهکننده به خودش باور داشتهدوباره باشد و پیش برود.
سپس لی تهیئون ظاهر شد.
برخلاف تهسان،باورش او بهالان خوبی آملیا نبود.
اما در نقطهای، تغییرمرگبار کرد و ناگهان بهکاهش طبقاتی عمیقتر از او رسید.
و دیاناتغییرناپذیریِ و بلدینگکیاکاهش هم ظاهر شدند.
ترکهایی در باورشباورش نسبت به خودهیچکس شروع به شکلگیری کرد.
شک به خودش بود.
آیا او واقعاً برجستهمرگبار بود، یا فقط کمیکاهش بهتر از یک فرد معمولی؟
او آرامآرام در حالکاهش فروپاشی بود و استعدادحال خود را از درون میخورد.
اگر اوضاع همینطور پیش میرفت، حتیهیچکس اگر هزارتو را پاکسازی میکرد، ممکنموجودات بود در سطحی ناچیز متوقف شود.
تهسان هرگز قصدیعنی نداشت اجازه دهدنمیتونه چنین اتفاقی بیفتد.
«زمانبندی خوبیه.»
او داشت فکراحاطهکننده میکرد چطور لغزشالبته آملیا را اصلاح کند.
کلمات ساده کارساز نبودند.
باید بهباورش او نشان میدادهیچکس که ارزشمند است.
و قراردادمیگشت رسول، مطمئنترینمرگبار تایید ممکن بود.
«من قرارداد رسولاحاطهکننده رو به کسایی کهدوباره قبولشون ندارم، پیشنهاد نمیدم.»
مردمکهای آملیا لرزید.
صورتش گل انداخت.
آنچه درمیگشت درونش میدرخشید،مرگبار شادی بود.
«تو فوقالعادهای. فقط جهتگیریتونکاهش فرق داره. تو از لیافزایش تهیئون یا دیانا کمتر نیستی.»
«اما لیراحت تهیئون تو هزارتوالان سریعتر از منه...»
«اون بخاطر اینهیعنی که خاطراتش رونمیتونه به دست آورده.»
«...خاطرات؟»
«توضیح دقیقش سخته، ولی اون یه پروسهدوباره خاص رو طی کرده. بخاطر این نیستداره که استعدادی به مراتب برتر از تو داره.»
آملیا نتوانستراحت شادیاش رایعنی پنهان کند.
تهسان داشتباورش مستقیماً اوالان را تایید میکرد.
او گفت کهضربه آملیا کمتر از لیاحاطهکننده تهیئون یا دیانا نیست.
«من قرارداد رسول رو بهیافت لی تهیئون، دیانا یا بلدینگکیاسرعتی پیشنهاد نمیدم. آملیا. این تویی.»
آملیا تهسان را میپرستید.
و میدانست رسول چیست.
رسول نزدیکترینمیگشت خدمتگزار بهمرگبار یک خدا بود.
آنها مستقیماً از دستورات خدایافت پیروی میکردند و خدایان بهسرعتی سادگی قرارداد رسول را پیشنهاد نمیدادند.
آنها فقط به کسانی پیشنهاد میدادندهیچکس که واقعاً به آنها اعتماد داشتند، یامتعالی کسانی که قدرت یا جذبه خاصی داشتند.
آملیا منظورباورش تهسان راالان درک کرد.
خجالتی که پیشترضربه احساس میکرد، بیتغییرناپذیریِ هیچ ردی محو شد.
«البته، مجبورت نمیکنم. این انتخابیافت توئه که خودت رو وقفسرعتی کنی. اگه نخوای، جلوت رو نمیگیرم...»
«نه.»
آملیا سرش را تکان داد.
افکارش شفاف بود.
لبخند زد.
آن لبخند، همان لبخند بااعتمادی بود که وقتیکارت تهسان اولین بار او را دید بر لبپایهی داشت؛ لبخند کسی که باور داشت بهترین است.
«خوشم میاد. تهسان. قبول میکنم.»