چپتر 148: بیرون. میدان نبرد خدایان (۴)
0تهسان آرام کنارنشاند تندیس سنگی نشستهباور و منتظر بود.
مؤمنان با چشمانی نگران او را میپاییدند،جنگطلبانه هراسان از اینکه مبادا تندیس را دروقتی هم بشکند، اما تهسان چنین قصدی نداشت.
پس از گذشتجنگطلبانه مدتی، سرانجام همهبهسرعت گرد هم آمدند.
تهسان زیر لب زمزمه کرد:
«چه زیادن.»
صدها نفرخدایی در برابر دیدگانشداشتند در جنبوجوش بودند.
قدیس لبشمردم را گزیدداشتند و گفت:
«همونطور کهکوتاه خواسته بودی،پاسخ همهرو آوردم.»
این صدها نفر، تمامداد مؤمنانی بودند که بهخدایی میدان نبرد نزول کرده بودند.
«... پشیمونلبانش نشو! همگی،خدایی صفآرایی کنین!»
با فریاد قدیس،کنین همه با نعرهای کوتاهجنگطلبانه و جنگطلبانه پاسخ دادند.
مؤمنان بهسرعت صفجنگطلبانه کشیدند و تهسانبهسرعت را محاصره کردند.
وقتی جنبوجوششان فروکشدست کرد، قدیس سپرلبانش خردشدهاش را بالا برد.
«ای خدا! ما اینجا گرد همباور آمدیم! لطفاً ارزش ما را تصدیقخدایشان کن و در این جهان تجلی یاب!»
با فریاد قدیس، انرژیفریاد سهمگینی از تندیس سنگیِپاسخ پشت سر تهسان فوران کرد.
انرژی بهکوتاه میان مؤمنانپاسخ سرایت کرد.
آنها سپرهایشانباشد را برداد زمین کوبیدند.
نیرویی همچون یکنشاند حصار احساس شد؛باور و هدفش تهسان بود.
گوووم!
نیرویی عظیمکوتاه بر تهسانپاسخ فشار آورد.
حسی شبیه به اینکه غولی در حالنشاند له کردنش باشد به او دست دادخود و تهسان لبخندی کج بر لبانش نشاند.
خدایی که این مردمخدایی به او باور داشتند،خدای «خدای اثبات خود» بود.
مؤمنان با یاری خدایشان،فریاد ارزش انباشتهشده خود راپاسخ به واقعیت فراخوانده بودند.
تکتک آنها ناچیز بودند،پاسخ اما وقتی صدها نفر گردکردند هم میآمدند، داستان تغییر میکرد.
آنها با یکدیگردست هماهنگ شدند ولبانش حصاری عظیم پدید آوردند.
با مساعدت خدایشان، این نیرومردم شکلی شبیه به یک مُهرخود و موم به خود گرفت.
نیرویی که تهسانکنین را سرکوب میکرد،کوتاه همان «ارزش» آنها بود.
با توجه به ماهیتپاسخ عجیبش، رهایی از آن صرفاًکردند با قدرت فیزیکی ناممکن بود.
جادو یاباشد مهارتها نیزداد کارساز نبودند.
«[بهت گفتم که، نه؟ هرچقدر هم کهداشتند ضعیف باشن، اگه خداشون کمکشون کنه، میتوننواقعیت سرکوبت کنن. چرا بهشون این فرصت رو دادی؟]»
روح هنوزصفآرایی هم گیجفریاد به نظر میرسید.
ایده تهسان ازجنگطلبانه «فرصت دادن بهبهسرعت آنها» ساده بود.
او کنار تندیس منتظر ماند.
تا آنها بتوانند تمامخدایی مؤمنانی را که خدایشانخدای را میپرستیدند، جمع کنند.
و سپس، تلاش کنند تا باکوتاه قدرت خدایی که به آن باورمحاصره دارند، او را در هم بشکنند.
این عملاً اجازه دادنپاسخ به آنها برای مبارزهمحاصره با تمام قوا بود.
این رویکرد کاملاً با روشهایلبخندی معمول تهسان تفاوت داشت وباور روح را سردرگم کرده بود.
«گفتم که. تانشاند جایی که بتونمباور کارها رو راستوریست میکنم.»
تهسان نگاهی بهکنین نیرویی که برکوتاه او فشار میآورد انداخت.
این فقطکوتاه انرژی یاپاسخ قدرت الهی نبود.
این ارادهیباشد متحدِ صدهاداد مؤمن بود.
قدرت آنها.
گواههای انباشتهشدهشان رویکنین هم تلنبار شده وجنگطلبانه بر تهسان فشار میآورد.
قدیس که تهسان راپاسخ ناتوان از حرکت دید، حالاکردند مطمئن از پیروزی فریاد کشید:
«این ماییم! قدرت خدایی کهناچیز بهش باور داریم! ای متکبر!یکدیگر جلوی قدرت ما نابود شو!»
تهسان قدیس راخدای نادیده گرفت ویاری خطاب به روح گفت:
«خدایان هزارتو بر اساس دستاورد پاداش میدن.داشتند پس چه دستاوردی رو از همه بیشترواقعیت دوست دارن؟ چی بیشترین پاداش رو داره؟»
روح مکث کرد.
پس ازکوتاه وقفهای کوتاهپاسخ پاسخ داد.
«[شکستن اعتمادبهنفس خدایان خارجی.]»
«دقیقاً.»
ایمان خدایان خارجی.
این باور که تفاوتپاسخ چندانی میان آنها ومحاصره خدایان هزارتو وجود ندارد.
اینکه هزارتو هیچ نیست.
در هم شکستن آن باور.
«برای همین،صفآرایی یه راهیفریاد به ذهنم رسید.»
تهسان دستش را بالا برد.
دستش را رویدست تندیس گذاشت و بهنشاند آرامی از جا برخاست.
قدیس بالبانش دیدن مقاومت اومردم وحشتزده فریاد زد:
«همگی، نهایت قدرتتونمردم رو بیرون بکشین! ایناثبات کافر رو له کنین!»
با حرفهایمردم قدیس، مؤمنان نیرویخدای بیشتری را فراخواندند.
فشاری سنگینترواقعیت از قبل برناچیز تهسان وارد شد.
«هزارتو همداشتند یه خدایاثبات خورشید داره.»
وقتی تهسان از روح پرسیدهداشتند بود، او گفته بود کهخدایشان خدای خورشید در اعماق ساکن است.
هامون یک خدای خورشید بود.
خدای خورشیدِ آسمانزاد کهتکتک تهسان تازه شکستش داده بودمیکرد نیز یک خدای خورشید بود.
خدای اثبات خود که اینخود مردم به او باور داشتند،فراخوانده شبیه به خدای اثبات، پاوْشا بود.
خدایان زیادیخدایی با جایگاهباور مشابه وجود داشتند.
«پس فکر کنمباور اینو از همهاثبات بیشتر دوست داشته باشن.»
تهسان مشتش را گره کرد.
[شما «اثبات خود» را فعال کردید.]
تهسان ایستاد.
نیروی سرکوبگرواقعیت بهوضوح ضعیفتکتک شده بود.
او نگاهش راخدای به مؤمنان خداییاری اثبات خود دوخت.
آنها به لرزه افتاده بودند.
«چ... چی؟!»
«اون دیگه چیه؟!»
«هـ... هول نکنین، همگی!»
قدیس با شتابمردم فریاد زد، اما تشویشاثبات در چشمانش موج میزد.
این دیگه چه کوفتیه؟!
انرژیای متفاوت از هر چیزیناچیز که تا پیش از آنیکدیگر دیده بود، از تهسان ساطع میشد.
قدیس، به عنوانخدای مؤمن خدای اثباتیاری خود، بلافاصله متوجه شد.
آن تمامخدایی چیزی بود کهداشتند تهسان انباشته بود.
اعمالش، دستاوردهایش؛ کهباور به شکل انرژی تجلیخود یافته و فوران میکرد.
اما این...!
مشکل، حجم عظیم آن بود.
فوران بیپایان انرژی تهسانباور سطحی داشت که قدیسخود حتی نمیتوانست تصورش را بکند.
جنگجویی با قدرت شکستناپذیر، قدیسی که خداییخود والا را میپرستید، جادوگری که به اوجناچیز جادو رسیده بود؛ هیچکدام قابل مقایسه نبودند.
انرژی خزنده شروعفراخوانده به ایجاد ترکمیآمدند در حصار آنها کرد.
قدیس باداشتند استیصال صدایشاثبات را بالا برد:
«همگی! خودتون رونشاند نبازین! به خدامونباور ایمان داشته باشین!»
مؤمنانِ لرزان بهسختی خونسردیفریاد خود را بازیافتند و فشاردادند بیشتری بر تهسان وارد کردند.
«بیفایدهست.»
تهسان دندانهایش را نشان داد.
یک قدم به جلو برداشت.
حصارِ اثبات که توسط مؤمناننعرهای ایجاد شده بود، زیر فشار انرژیکشیدند او شروع به خم شدن کرد.
«شما هیچی نیستین.»
حتی صدها مؤمنِ خدای اثباتلبخندی خود نیز نمیتوانستند در برابرباور اثباتِ شخصی تهسان مقاومت کنند.
«هر چیزیلبانش که ساختینخدایی بیارزشه. همهش ناچیزه.»
تهسان در حالی کهفریاد زیر لب آوازی زمزمهپاسخ میکرد، قدم دیگری برداشت.
ترکها درکوتاه سراسر حصارپاسخ پخش شدند.
«[... آه.باشد پس قضیهداد این بود.]»
روح متوجه شد.
خدایان هزارتو چهکنین چیزی را بیشکوتاه از همه دوست داشتند؟
همانطور که تهسانجنگطلبانه گفته بود... درهمشکستنبهسرعت تکبر خدایان خارجی.
و حالا، تهساندست داشت این رالبانش به اثبات میرساند.
اینکه تماملبانش آنچه بناخدایی کردهاند، پوچ است.
اینکه صدها دلیل و برهانِنعرهای آنها، زیر پای آنچه او بهکشیدند تنهایی در هزارتو اندوخته، له میشود.
و همزمان به خدای اثبات خودبهسرعت میگفت: «قلمروی تو پشیزی نمیارزد. خدای اثباتِسپر هزارتو، جایگاهی بس رفیعتر از تو دارد.»
تپ.
تهسان گامی دیگر پیش نهاد.
«اوه!»
«کوه!»
نیرویی که سعی درداد سرکوب تهسان داشت، همسنگِخدایی ارزش وجودیِ خودشان بود.
و هنگامی که آن نیرو بیرحمانهباور در هم شکست و متلاشی شد،خدایشان روح و روانشان نیز ضربه دید.
برخی تاب نیاوردند وفریاد بر زمین افتادند، درپاسخ حالی که خون بالا میآوردند.
«نه!»
قدیس با وحشت فریاد کشید.
«امکان نداره!»
تکتکِ افراد حاضرکنین در اینجا، مورد تأییدجنگطلبانه خدای اثبات خود بودند.
همه آنها نخبگانی بودندپاسخ که در دنیای اصلیشانمحاصره مورد احترام و ستایش بودند.
اما حالا... تنها توسط یک نفر بهنشاند عقب رانده میشدند؟ یعنی مجموعِ تمام ارزشهایخود آنها، با این یک نفر برابری نمیکرد؟
«غیرممکنه!»
تمام زندگیاش، تمامکنین ایمانی که ساختهکوتاه بود... داشت انکار میشد.
«ثابت کردنِ خودت همیشه همیندادند شکلی بوده، مگه نه؟ خودِ توجنبوجوششان هم همینطوری به اینجا رسیدی، درسته؟»
اثباتِ خویشتن،باشد همانا لگدمالداد کردنِ دیگران بود.
قدیسِ مقابلش حتماً مسیری مشابه را پیمودهداشتند بود؛ درهم کوبیدنِ رقبا و به سایه راندنِفراخوانده دیگران تا به قدیسِ خدای خود بدل شود.
«هرچند مهم نیست. لحظهایفریاد که پاتو اینجا گذاشتی،پاسخ باید خودتو آماده میکردی.»
اینجا میدان نبرد خدایان بود.
شرط پیروزی،باشد نابودیِ مؤمنانِداد خدایانِ دیگر بود.
تپ.
تهسان قدم برداشت.
با هر گام، دههاپاسخ مؤمنِ دیگر خون بالامحاصره آوردند و بر زمین افتادند.
«پس، قبولش کن.»
پیش از آنکه قدیس بهمردم خود بیاید، تهسان مقابلش ایستادهخود بود و تلنگری به پیشانیاش زد.
پیکر قدیس همچون عروسکیفریاد که نخهایش بریده شدهپاسخ باشد، در هم فرو ریخت.
تهسان نگاهی به اطراف انداخت.
کسی ایستاده نمانده بود.
همه کف برنشاند دهان آورده وباور بر زمین میلولیدند.
«تمومه.»
تهسان مشتش را تاب داد.
در برابر چشمانِ مؤمنانِداد خودشان، مجسمه سنگیِ خدایخدایی اثبات خود متلاشی شد.
شما مجسمه سنگی خدای اثبات خود را نابود کردید.
خدای اثبات خود از میدان نبرد خدایان اخراج شد.
خدایان هزارتو خشنود هستند.
خدای اثبات بیاندازه خوشحال است.
او از اقدامات شما کاملاً راضی است.
پنجره سیستمی ظاهردست شد که رضایت خداینشاند اثبات را اعلام میکرد.
وقتی قبلاً با مؤمنانِخدایی سه خدای دیگر سروکارخدای داشت، چنین پیامی نیامده بود.
همانطور که انتظار میرفت.
پاسخ همین بود.
روشی که آنها بیش ازلبخندی همه دوست داشتند؛ روشی که بزرگترینداشتند پاداش را برایش به ارمغان میآورد.
«آ-آه...»
قدیس با چهرهای کهفریاد گویی دنیایش فرو ریخته، بهدادند مجسمه خرد شده خیره شد.
از میانِ شکافِجنگطلبانه آسمان، نیرویی عظیم شروعکشیدند به تخلیه شدن کرد.
«آ-آآآه!»
قدیس فریاد کشید.
چیزی نیمهشفافصفآرایی از بدنشفریاد بیرون کشیده میشد.
همین اتفاق برایجنگطلبانه مؤمنانِ بر زمینبهسرعت افتاده نیز رخ میداد.
«روحها؟»
[اینطور به نظر میاد.]
پیکرهای نیمهشفاف در شکافِفریاد آسمان ناپدید شدند و بهدادند دنبال خدای اثبات خود رفتند.
«روحها متعلق به خدا بودن.»
با نگاهیباشد به گذشته، اینلبخندی موضوع بدیهی بود.
مؤمنانی که خدایشان را تا میدانباور نبرد خدایان دنبال کرده بودند، حتماًخدایشان پیشاپیش روحشان را تقدیم کرده بودند.
چه بلایی سر آن ارواح میآمد؟ آیا خدایپاسخ شکستخورده خشمش را بر سر آنها خالی میکرد؟فروکش یا به عنوان یک موجود متعالی، رحم نشان میداد؟
تهسان علاقهکوتاه چندانی بهپاسخ دانستنش نداشت.
«بیا سریع تمومش کنیم.»
او بلافاصله بهنشاند سمت مؤمنانِ خدایباور بعدی حرکت کرد.
آنجا هم عمارتیکنین مشابهِ عمارتِ خدایکوتاه اثبات خود قرار داشت.
تهسان بشکنی زدجنگطلبانه و در رابهسرعت در هم شکست.
«مهاجم!»
«همه جمع شین!»
تهسان آنها را قلعوقمع کرد.
دشمنانی را که سدپاسخ راهش بودند له کردمحاصره و مقابل مجسمه سنگی ایستاد.
«نشونم بدین. چیزی روداد که ساختین. ارزشِ چیزیخدایی رو که بهش ایمان دارین.»
و درست مثل قبل،خدایی منتظر ماند تا تمامخدای آمادهسازیهایشان را انجام دهند.
«پشیمون میشی!»
«اینو قبلاً هم شنیدم.»
این خدا،باشد خدای اسرارداد از اعماق بود.
وقتی تهسان قبلاً مؤمنانشان رامردم زده بود، دیده بود کهخود از نوعی جادو استفاده میکنند.
چهره تهسان سرد بود،فریاد در حالی که یورشپاسخ آنها را دفع میکرد.
«فقط جادوئه؟ فکر میکردمپاسخ وقتی اسمشو گذاشتن "اسرار"،محاصره باید یه چیزِ دهنپرکن باشه.»
او شعلههایباشد سرکش و یخهالبخندی را منحرف کرد.
باد را با ضربهای وسیع درباور هم شکست و پایش را بر زمینانباشتهشده کوبید تا لرزش زمین را سرکوب کند.
حرکاتی ساده،صفآرایی عاری از تکنیکهاینعرهای پرزرقوبرق یا پیچیده.
همین واقعیت که این حرکاتِ سادهبهسرعت همه چیز را مسدود میکرد، یعنی تهسانسپر چندین بُعد بالاتر از آنها ایستاده بود.
اما قدیس که فکر میکردلبخندی تهسان کاری جز دفاعِ مذبوحانهباور از دستش برنمیآید، زیر خنده زد.
«ببینید! این هماننشاند جادویی است که خدایمانداشتند به ما ارزانی داشته!»
کرک!
بارانی از یخ باریدن گرفت.
تا حدی تماشاییدست بود، پس تهسانلبانش در سکوت نظاره کرد.
در میان آن،نشاند تیرهایی از انرژی جادوییداشتند به سمتش شلیک شد.
تهسان با تنبلی شمشیرشفریاد را تاب داد وپاسخ آنها را منحرف کرد.
«هاهاها! هیچکوتاه غلطی نمیتونیپاسخ بکنی، کافر!»
قدیس حسابی سرحال بود.
از آنجا که وحی الهی دریافتباور کرده بود، میدانست که مؤمنان خدایخدایشان اثبات خود توسط مردِ مقابلش نابود شدهاند.
خدای راضی، حتماًکنین قدرتِ حتی بیشتریکوتاه به آنها اعطا میکرد.
در حالی که قدیسپاسخ غرق در توهماتِ شیرینش بود،کردند تهسان مشتش را گره کرد.
«رده پایین.»
شاید چون خدا مستقیماً آنمردم را عطا کرده بود، خودِخود جادو حداقل در سطحِ مبتدی بود.
اما استفادهکنندگان چنان ضعیففریاد بودند که حتی نمیتوانستند ذرهایدادند از پتانسیلش را بیرون بکشند.
«اینجا چیز زیادی گیرم نمیاد.»
تهسان تصمیمش را گرفت.
وقت پاکسازی بود.
پایش را روی زمین چرخاند.
شما لرزش زمین را فعال کردید.
لرزش زمین.
در هزارتو،صفآرایی این افسونی کمارزشنعرهای و معمولی بود.
اما اینجا، قضیه فرق میکرد.
زمین لرزید.
کسانی که با اعتمادبهنفسخدایی حمله میکردند، جیغ کشیدندخدای و به زانو افتادند.
گررر!
زمین نالید.
ساختمانشان به طرز شومیداد غژغژ کرد و تزئیناتخدایی شروع به ریزش کردند.