چپتر 55: بازگشت به زمین (۴)
0«خب دیگه، همگی بیدار شین.»
مردم چشمانشان رابرای مالیدند و بهآغاز آرامی از جا برخاستند.
جونگگون در سکوت تعداد نفراتشمشیرش را چک کرد و گفت:هیولا «این آخریشه. بیاین عجله کنیم.»
آنها دوباره به راه افتادند.
چهرههایشان روشن و امیدوار بود.
اگرچه به آرامی حرکت میکردند،ماندن اما نزدیک به دو روزهدف بود که در سفر بودند.
بهزودی به شهرداری میرسیدند.
اما ناگهان، مشکلی پیش آمد.
«غررر...»
هیولای شماره ۸۹۹۵۴۲۱۶۷۵ ظاهر شد.
هیولایی مارماننداِوا در برابرشانببینم قد علم کرد.
جونگگون مردم رامدیریت متوقف کرد وجیغ شمشیرش را بیرون کشید.
او بهتنهاییمسابقهای از پسِزنده یک هیولا برمیآمد.
درست زمانی که همهمتوقف بدون تنش منتظر بودند،بهتنهایی غرش دیگری در فضا پیچید.
«غررر...»
«هان؟» دومینقابل هیولا از همانغیرممکن نوع ظاهر شد.
با اینمسابقهای حال، مردمزنده چندان دستپاچه نشدند.
قبلاً هم پیش آمده بود که هیولایکشید دوم ظاهر شود، اما همگی به روشهاییهمه که آنها درک نمیکردند، حلوفصل شده بودند.
این فکر مبهم که اینمحاصره بار هم همانطور خواهد شد،عقب بر ذهنشان سایه افکنده بود.
«غررر...»
اما وقتیمسابقهای سومین هیولا پدیدارماندن شد، ورق برگشت.
«اِ... اِوا؟»
«صبر کن ببینم.»
سه هیولاقابل آنها رامطلقاً محاصره کرده بودند.
جونگگون شمشیرش را دیوانهوار چرخاندماندن تا هیولاها را به عقبهدف براند و فریاد زد: «فرار کنین!»
دو هیولا قابلعلم مدیریت بود، اما سهکشید تا مطلقاً غیرممکن بود.
مردم جیغاِوا کشیدند و پامحاصره به فرار گذاشتند.
مسابقهای برایقابل زنده ماندنمطلقاً آغاز شده بود.
«غررر...»
هیولاها پشتِ سرِعلم مردمِ در حالبیرون فرار را هدف گرفتند.
درست زمانی که یکی از کودکانی که عقبچرخاند مانده بود در آستانه له شدن قرار داشت،مدیریت جونگگون شیرجه زد تا سد راه حمله شود.
گرومب!
«اوخ!» جونگگون دندانهایشبرای را در برابرآغاز نیروی سهمگین فشار داد.
مردم با ناامیدی میگریختند،متوقف اما در نهایت، قطعاًبهتنهایی توسط هیولاها شکار میشدند.
او باید تاصبر زمان رسیدن بهکرده شهرداری برایشان زمان میخرید.
سه هیولاقابل همزمان به سمتغیرممکن جونگگون یورش بردند.
او نفس عمیقی کشید.
شما «حمله بدون نفس» را فعال کردید.
برای ۱۰ ثانیه آینده، آزادی تنفس خواهید داشت.
چراااانگ!
آزادی تنفس اعطا شد.
او دستها و پاهایشکرده را به حرکت درآورد تابراند حملات هیولاها را دفع کند.
به سرعتفرار کولهاش راقابل باز کرد.
پودری آبیرنگ را پرتاب کرد.
پوف!
پودر منفجر شدمحاصره و یک مانعچرخاند فیزیکی تشکیل داد.
این «پودر آرامش» بود.
آیتمی که درکشیدند صورت تماس با دشمن،زنده مانعی ملموس ایجاد میکند.
این آیتم گرانقیمتیمحاصره بود که پانصدچرخاند طلا ارزش داشت.
اشک در چشمانش حلقه زد، اماچرخاند به لطف آن، هیولاها به عقبکنین رانده شدند و فاصلهای ایجاد شد.
یکی از هیولاها بازوهایقابل درازش را تاب دادجیغ و به جونگگون کوبید.
او به جای جاخالیگذاشتند دادن، با هر دوماندن دستش ضربه را دفاع کرد.
جونگگون ۶ واحد آسیب دریافت کرد.
«آخ!» اگرچه آسیب دید، اما اینمطلقاً کار به او اجازه داد تابرای خودش را به عقب پرتاب کند.
جونگگون بلافاصلهجیغ به سمتگذاشتند مردم دوید.
واکنش اوببینم به طرزکرده شگفتآوری بینقص بود.
اگر میتوانست کمیمحاصره دیگر دوام بیاورد،چرخاند آنها به شهرداری میرسیدند.
همانطور که جونگگونکنین در مسیر حرکت مردمغیرممکن میدوید، ناگهان متوقف شد.
چشمانش از حدقه بیرون زد.
«چی شد؟»
مردم مرددببینم بودند وکرده نمیتوانستند جلوتر بروند.
بهزودی، تهسان دلیلش را فهمید.
«غررر...»
هیولای شماره ۵۱۲۳۱۹۸۷۷۷ ظاهر شد.
دو هیولافرار راهشان راقابل سد کرده بودند.
«ا... این دیگه چیه؟»
«جونگگون!»
«توروخدا، نجاتمون بده!»
صداهای آمیخته با گریهقابل در فضا پیچید، اماجیغ جونگگون نمیتوانست پاسخی دهد.
سه هیولا ازکشیدند پشت سر بهبرای او نزدیک میشدند.
جونگگون که در محاصره پنجدیوانهوار هیولا گیر افتاده بود، دندانقروچهای کرد.فرار «یعنی واقعاً انقدر تشنهی کشتن مایی؟»
«غررر...»
یک هیولای بزرگکنین و شاخکدار بدنشمطلقاً را تکان داد.
جونگگون شتافتجیغ تا نگذاردگذاشتند مردم جارو شوند.
گرومب!
جونگگون به عقب پرتاب شد.
هیولاهای دیگرفرار به اوقابل حمله کردند.
او مذبوحانه تلاش کرد آنهامسابقهای را دفع کند، اما حتیپشتِ از پسِ دو تا هم برنمیآمد.
زخمها یکی پسمحاصره از دیگری رویچرخاند بدنش ظاهر شدند.
در این وضعیت وخیم،کرده ذهن جونگگون با خونسردیعقب واقعیت را میسنجید. «نمیتونم ببرم.»
حتی اگر تمامکنین توانش را میگذاشت،مطلقاً نتیجه تغییری نمیکرد.
اگر اینجا مقاومتکشیدند میکرد، تنها مرگبرای در انتظار همه بود.
آیا میتوانست بهتنهایی فرار کند؟
پاسخ به سرعت آمد.
بله، ممکن بود.
قدرت و سرعتکشیدند او تقریباً بابرای هیولاها برابر بود.
اگر سریع حرکتمحاصره میکرد و ضربهچرخاند میزد، کار سختی نبود.
شمشیرش دیوانهوار به رقص درآمد.
چراااانگ!
هیولا لحظهایجیغ به عقبگذاشتند رانده شد.
هیولای دیگریببینم جای خالیکرده را پر کرد.
چهره جونگگونببینم از شدت عذابدیوانهوار در هم رفت.
باید رهایشان میکرد.
بیش از صد انسان.
کسانی که بهمحاصره او اعتماد کردهچرخاند و دنبالش آمده بودند.
و او بایدمحاصره با ارادهی خودشچرخاند این کار را میکرد.
جونگگون حالت تهوع گرفت.
او آدم خوبی بود.
او بارِ صدمحاصره نفر را تا شهرداریهیولاها به دوش کشیده بود.
او داوطلب شدهمحاصره بود تا بهچرخاند زنده ماندنشان کمک کند.
شاید برخی بگویند این وظیفهاش بود، اماغیرممکن در دنیایی که هیچکس حتی کارهای بدیهیماندن را انجام نمیداد، او میتوانست خوب تلقی شود.
اما او کسیکشیدند بود که واقعیتبرای را به سردی میسنجید.
او آنقدر خوبمحاصره نبود که جانشچرخاند را فدای دیگران کند.
این فکر بهشدت دردناک بود.
هرکسی محدودیتهاییفرار دارد، اما محدودیتهایمدیریت او شدیدتر بود.
نمیتوانست رهایشان کند،کشیدند اما تابِ ناامیدبرای کردنشان را هم نداشت.
فکر کردن به اینکه اگردیوانهوار قرار بود رهایشان کند، نبایدفریاد از اول نجاتشان میداد، حالبههمزن بود.
اگر قرار بودمحاصره نجاتشان دهد، بایدچرخاند تا آخرش میرفت.
با دستان لرزان،کنین به سختی مقاومت کردغیرممکن و نگاهش را چرخاند.
بیش از صدکشیدند جفت چشمِ ناامید بهزنده او خیره شده بودند.
چهره کسانیببینم که به اودیوانهوار تکیه کرده بودند.
باید همهشان را رها میکرد.
باید فریادهای کسانی کهقابل میمردند و کینهای کهجیغ نثارش میشد را نادیده میگرفت.
«کاش میتونستم جونمو فداشون کنم.»
آنوقت همه چیز ساده میشد.
فقط مردن درمحاصره کنار هم مشکلچرخاند را حل میکرد.
اما جونگگون چنین آدمی نبود.
در نهایت،جیغ او نمیتوانست مرگمسابقهای را انتخاب کند.
دلیلی که در دنیای قبلی مرگ را باعقب آرامش پذیرفته بود، تا حدی ناشی از نفرتیغیرممکن بود که از خودش به خاطر چنین تجربههایی داشت.
«اگه قدرت داشتم...»
اگر قدرتفرار محافظت از همهمدیریت آنها را داشت.
تا هیولاهاجیغ را شکست دهدمسابقهای و پیش برود.
اما او چنین قدرتی نداشت.
جونگگون دست از مبارزه کشید.
در حالی کهکنین بیحرکت ایستاده بود، افرادغیرممکن بیشتری دورش حلقه زدند.
«جونگگون؟»
«چرا اینجوری شدی؟»
با چهرهایببینم غمگین بهکرده مردم نگاه کرد.
ترس در صورتهایشان نمایانقابل شد، گویی وقوع رخدادیجیغ شوم را حس کرده بودند.
زمان آنجیغ رسیده بود کهمسابقهای جونگگون تصمیم بگیرد.
«میخوای بری؟»
تهسان این را گفت.
جونگگون که خیزکنین برداشته بود تامطلقاً بپرد، مردد ماند.
تهسان باجیغ دقت به اومسابقهای زل زده بود.
حتی در وضعیتی که همهدیوانهوار در حال مرگ بودند، هیچ نشانهایفرار از آشفتگی در او دیده نمیشد.
تهسان زیرببینم لب زمزمه کرد:دیوانهوار «پس قضیه اینه.»
در خط زمانی قبلی، جونگگون تنها به شهرداریجیغ بازگشته بود، از صحبت با دیگران امتناع میکردپشتِ و خود را در انزوا حبس کرده بود.
تنها پس ازکشیدند بازگشت دوم بود کهزنده عقلش سر جا آمد.
جونگگون وقتی فهمید کهکرده تهسان دستش را خواندهعقب است، به زور لبخندی زد.
«میخوای سرزنشم کنی؟»
«چرا باید بکنم؟»
پاسخ تهسان آنقدرکشیدند سبک و بیتفاوت بودزنده که جونگگون جا خورد.
تهسان طوری نگاه میکردکرده که انگار هیچ دلیلیعقب برای سرزنش او ندارد.
خررر.
هیولا بازوهایش راکنین تکان داد، گویی ازغیرممکن مکالمه آنها ناراضی بود.
جونگگون به صورت غریزی سعیمسابقهای کرد جلوی حملهای را کهپشتِ تهسان را هدف گرفته بود، بگیرد.
کرک.
اما پیش ازمحاصره آنکه بتواند حرکتیچرخاند کند، هیولا متلاشی شد.
هیولای ۵۱۲۳۱۹۸۷۷۷ مقدار ۶۰ آسیب دریافت میکند.
«ها؟»
«۶۰؟»
چشمان کسانی که درقابل ناامیدی غرق شده بودند،جیغ از حدقه بیرون زد.
جونگگون خشکش زد.
تهسان شمشیرببینم آغشته به لجندیوانهوار لزج را تکاند.
«بابت هر انتخابیمحاصره که بکنی سرزنشتچرخاند نمیکنم. فقط کنجکاو بودم.»
چه اتفاقی افتاده بود؟قابل پس دلیل اینکه کنارجیغ هم مانده بودند همین بود.
سرگرمی بدی نبود.
دست تهسان لرزید.
در یکببینم آن، سرکرده هیولاها منفجر شد.
«اِ، هان؟»
جونگگون مبهوت ماند.
او به زحمتمحاصره از پس یکیچرخاند از آنها برمیآمد.
حتی نتوانسته بود دومیکرده را لمس کند وعقب تنها راه چارهاش فرار بود.
پنج تا ازکنین آن هیولاها بهطورمطلقاً همزمان متلاشی شدند.
حتی ندیدجیغ شمشیر چگونهگذاشتند حرکت کرد.
«تو... امکان نداره...»
لحظهای کهببینم شکش بهکرده یقین تبدیل شد.
خررر.
هیولای ۴۵۶۷۷۵۲۱ ظاهر شد.
یک هیولای هشترقمی ظاهر شد.
بزرگتر وفرار قویتر از بقیهمدیریت به نظر میرسید.
یک هیولای کلاس E.
موجودی که شکارش تنهاکرده پس از پیشروی عمیقعقب در حالت آسان ممکن بود.
تهسان باببینم تنبلی شمشیرشکرده را حرکت داد.
«واو...»
بالاخره به شهرداری رسیدند.
وقتی مردم بهمحاصره ساختمان شهرداری رسیدند، اشکهیولاها در چشمانشان حلقه زد.
زنی که به نظرکرده میرسید داوطلبانه نگهبانی میدهد، چشمانشبراند از شدت تعجب گرد شد.
«هان؟ چرا انقدر زیادن؟»
وقتی جمعیتِ بیشکشیدند از صد نفر رازنده برانداز کرد، دستپاچه شد.
هنگامی کهببینم جونگگون را دید،دیوانهوار تحسینش فوران کرد.
«اوه، جونگگون! تو هم اینجایی!»
«بله. سلام، خواهر هوییئون.»
جونگگون باجیغ لبخندی تلخ بهمسابقهای او سلام کرد.
کیم هوییئون یکی ازکرده معدود بازیکنان حالت سخت بودبراند که با تهسان رفاقت داشت.
او درببینم جریان بازگشت سومدیوانهوار جان باخته بود.
«واو... تافرار حالا همچین گروهمدیریت بزرگی ندیده بودم.»
نمیتوانست تحسینش راکشیدند هنگام نگریستن بهبرای مردم پنهان کند.
او شاهد ورود افراد معدودی به شهرداریهیولاها بود و هر چقدر هم زیاد بودند،مدیریت تعدادشان هرگز از پنج نفر تجاوز نمیکرد.
گروهی باببینم این ابعادکرده واقعاً شگفتانگیز بود.
با چهرهایفرار مغرور بهقابل جونگگون نگاه کرد.
«تو ازشون محافظت کردی، نه؟»
«نه، کار من نبود...»
درست زمانی که میخواستکرده نام تهسان را بیاورد،عقب تهسان نامحسوس سر تکان داد.
جونگگون دهانش را بست.
«هان؟ تو نبودی؟»
«... نه. همت همه بود.»
هوییئون سرشببینم را کج کرددیوانهوار اما پیگیر نشد.
«پس بذارینفرار راهنماییتون کنم. ازمدیریت این طرف بیاین.»
او توجه خاصی به تهسانمسابقهای نکرد و پنداشت او همپشتِ یکی از همان صد نفر است.
گروه راببینم به داخلکرده شهرداری هدایت کرد.
جونگگون شگفتزده شد.
«چقدر... آدم اینجاست.»
بیرون شهرداری هم افراد زیادی جمعبرای شده بودند، اما داخل ساختمان بهمردمِ زحمت جای دراز کشیدن پیدا میشد.
«همه شهروندای آنیانگ جمعکرده شدن. با در نظرعقب گرفتن این، اونقدرام زیاد نیستن.»
هوییئون با تأسف نوچ کرد.
چهره جونگگون درهم رفت،قابل چرا که معنای پشتجیغ کلمات او را دریافت.
جمعیت آنیانگجیغ پانصد هزارگذاشتند نفر بود.
تعدادی که محالمحاصره بود در یکچرخاند ساختمان شهرداری جای بگیرند.
با این حال، پر شدندیوانهوار ساختمان به این معنا بودفریاد که افراد بسیاری جان باختهاند.
«ولی مافرار زنده موندیم.قابل ما زندهایم.»
او به جونگگون دلداری داد.
«به لطف تو، بیشترکرده از صد نفر زندهعقب موندن. باید بابتش خوشحال باشی.»
«هاها...»
جونگگون بافرار لبخندی مبهم بهمدیریت تهسان نگاه کرد.
تهسان بحث را عوض کرد.
«ولی با اینمحاصره همه آدم، کیچرخاند نماینده ما میشه؟»
بیش ازببینم صد هزارکرده نفر آنجا بودند.
فقط شنیدنفرار صدای صحبت همهمدیریت آنها کرکننده میشد.
کسی بایدجیغ آنها را رهبریمسابقهای و مدیریت میکرد.
«آه...»
هوییئون باببینم چهرهای بلاتکلیفکرده نوچ کرد.
«همین الانشم سردرد گرفتم بابتش.مدیریت یه سری آدمای عجیب غریبگذاشتند هی چرت و پرت میگن...»
«آدمای عجیب؟»
«با هم درگیرن وکرده جنجال درست میکنن. دلم میخوادبراند بنشونمشون سر جاشون، اما نمیتونم.»
آه عمیقیببینم کشید و دستشدیوانهوار را تکان داد.
«فعلاً فقط استراحتکنین کنین. خستهاین، نه؟مطلقاً بعداً توضیح میدم.»
«باشه.»
با اینکه کنجکاومحاصره بود، جونگگون مطیعانهچرخاند سر تکان داد.
واقعاً خسته بود.
پس از دو روز کامل بیخوابیمطلقاً و نبرد مداوم، حس میکرد هربرای لحظه ممکن است از هوش برود.
هوییئون با لبخندی گرمگذاشتند و مهربان موهای جونگگونماندن را به هم ریخت.
«من بقیه رو میبرمکرده تا خونوادههاشون رو پیداعقب کنن. تو فعلاً بخواب.»
آن صد ومحاصره اندی نفر بهچرخاند جستجوی خانوادههایشان پرداختند.
با چشمانیفرار اشکبار یکدیگر رامدیریت در آغوش کشیدند.
«داداش!»
جونگهی در حالی که مردیدیوانهوار را که شباهت زیادی بهفریاد خودش داشت بغل کرده بود، گریست.
تهسان ازببینم دور صحنهکرده را تماشا کرد.
برای او اهمیتی نداشت اگرمدیریت همه آنها میمردند، اما باگذاشتند این حال منظره ناخوشایندی نبود.
وقتی جونگهی از دورگذاشتند متوجه او شد، با گریهآغاز مراتب سپاسگزاریاش را ابراز کرد.
تهسان بهببینم راه خودکرده ادامه داد.
همه خانوادهشانببینم را پیداکرده نکرده بودند.
برخی پس از شنیدن خبر مرگ عزیزانشان درجیغ ناامیدی فرو رفته بودند، در حالی که دیگران لبهایشانسرِ را میگزیدند و همچنان به امید چنگ زده بودند.
به مرورجیغ زمان همگیگذاشتند عادت میکردند.
تهسان از شهرداریمحاصره خارج شد وچرخاند به بیرون نگریست.
میتوانست نزدیکببینم شدن چند پیکردیوانهوار را حس کند.
به زودی،فرار اکثریت گردقابل هم میآمدند.
یک مأموریت جدید آغاز میشد.
«اینجایی.»
با شنیدن صداییمحاصره از پشت سرش، تهسانهیولاها پاسخ داد: «مگه نمیخوابی؟»
جونگگون بافرار چهرهای خسته بهمدیریت تهسان نگاه کرد.