---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 328: ۳۳۰. دنیای ویران‌شده روح (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 328: ۳۳۰. دنیای ویران‌شده روح (۲)

0

[پس از دریافت تأیید اراده جهان برای نجات دنیا، پس از گذر از آزمون‌های آنان که به قلمرو مرکز جهان رسیدند، پس از کسب صلاحیت از اژدهای ساکن در دره عمیق، پس از به دست آوردن ریشه درخت جهانی در قلمرو الف‌ها، پس از بازپس‌گیری قطعه خدا که در سرزمین مقدس آرمیده، در پایان همه این‌ها، سلاحی برای شکست شاه شیاطین به دست خواهی آورد.]

پس از پایان‌امپراتوری​ توضیحات، روح به‌حرف​ صحبت ادامه داد.

«پیشگویی خیلی روراستیه. اگه همه اون‌اومدی​ شرط‌ها رو همون‌طور که گفته شده انجام‌می‌دونی​ بدی، سلاح شکست شاه شیاطین رو می‌گیری.»

«تو نتونستی انجامش‌سلاح​ بدی؟ یا موفق‌انجامش​ شدی ولی بازم باختی؟»

روح با اندوه گفت: «اولی.»

ته‌سان در مورد پیشگویی‌بزرگ​ که روح گفته بود،‌انگار​ به فکر فرو رفت.

مدت زیادی نگذشته‌بار​ بود که باردری‌اومدی​ به سراغ ته‌سان آمد.

او روی صندلی‌سلاح​ لم داد و‌انجامش​ دهان باز کرد.

«راستی، حالا که‌انگار​ فکر می‌کنم، اسمتو نپرسیدم.‌کرده​ نواده کاریات، اسمت چیه؟»

«ته‌سان.»

«ته‌سان؟ چه اسم عجیبی. اسمیه‌بپرسم​ که برای مخفی موندن انتخاب کردی؟»‌تیره​ باردری با گیجی سر کج کرد.

«من باردری آلکرایت‌سلاح​ هستم. وارث برحق و‌موفق​ جانشین قانونی امپراتوری بزرگ.»

باردری با اعتمادبه‌نفس حرف می‌زد،‌دستاوردهایی​ انگار با غرور از دستاوردهایی که‌دیگه​ خودش کسب کرده بود لاف می‌زد.

«بذار یه بار دیگه بپرسم.‌اعتمادبه‌نفس​ ته‌سان، تو اومدی اینجا که‌دستاوردهایی​ شاه شیاطین رو شکست بدی، درسته؟»

ته‌سان سر تکان داد.

چشمان باردری تیره شد.

«چقدر می‌دونی؟»

«محتوای پیشگویی رو‌امپراتوری​ می‌دونم. و اینکه شاه‌می‌زد​ شیاطین به‌زودی پیداش میشه.»

«خیلی می‌دونی. از نواده کاریات‌بپرسم​ هم همین انتظار می‌رفت...» باردری چهره‌ای‌تیره​ متعجب گرفت، اما سریع جدی شد.

«آره. با اینکه زمان دقیقش معلوم نیست، شاه شیاطین به‌زودی خودشو نشون‌اندوه​ میده. احمق‌های پادشاهی‌های دیگه تنبل نشستن و فکر می‌کنن چیز مهمی نیست،‌باردری​ ولی امپراتوری فرق داره. ما خیلی وقته داریم برای این لحظه آماده می‌شیم.»

تمرین سربازان، درک پیشگویی،‌غرور​ مکانی که شاه شیاطین‌لاف​ ظاهر خواهد شد و غیره.

امپراتوری به خوبی آماده بود.

اما مهم‌ترین‌بذار​ چیز هنوز‌دیگه​ کم بود.

«شاه شیاطین موجودیه که دنیا‌نتونستی​ رو نابود می‌کنه. و کسی که‌باختی​ شکستش میده همیشه قهرمان منتخب بوده.»

باردری به‌می‌زد​ ته‌سان نگاه کرد‌دستاوردهایی​ و آرام گفت.

«قرار بود من اون قهرمان بشم...‌حرف​ ولی نظرم عوض شد. من تورو به‌لاف​ عنوان قهرمانِ لایق به اعلیحضرت معرفی می‌کنم.»

«اشکالی نداره؟» ته‌سان‌بار​ کمی از حرف‌های‌اومدی​ باردری جا خورد.

روحی که او دیده بود،‌نتونستی​ کسی نبود که چنین جایگاهی‌بازم​ را به دیگری واگذار کند.

او آن‌قدر با ملاحظه‌غرور​ یا فهمیده نبود که‌لاف​ زندگی‌اش را به دیگری بسپارد.

اما حالا، باردری‌امپراتوری​ داشت جایگاه را‌حرف​ به ته‌سان می‌بخشید.

باردری با خونسردی گفت.

«تو از‌بدی​ من قوی‌تری. اونم‌نتونستی​ با اختلاف زیاد.»

تنها با یک مبارزه، باردری فهمیده بود که قدرتی‌بذار​ که ته‌سان در اختیار دارد، چیزی است که او حتی‌چقدر​ با صدها بار مبارزه هم نمی‌تواند بر آن غلبه کند.

«طبیعیه که قوی‌ترها صلاحیت رو به دست بیارن. مهم‌تر از همه، تو‌کرده​ خودت هم اینو می‌خوای، مگه نه؟ که قهرمان بشی، اسمی تو دنیا‌چقدر​ درکنی و از اون تعقیب و تحقیری که خونت باعثش شده فرار کنی؟»

«انکارش نمی‌کنم.»

«پس مشکلی نیست. فقط برای‌نتونستی​ ضعیف‌ها شرم‌آوره که چشم طمع‌بازم​ به این جایگاه داشته باشن.»

باردری نیشخندی‌می‌زد​ زد و به‌دستاوردهایی​ شانه ته‌سان کوبید.

«پس حله.‌قانونی​ بلند شو. بریم‌اعتمادبه‌نفس​ اعلیحضرت رو ببینیم.»

باردری با گام‌های‌بار​ بلند و مطمئن در‌اینجا​ راهرو به راه افتاد.

خدمتکاران و ندیمه‌ها لحظه‌ای با‌نتونستی​ تعجب به ته‌سان نگریستند، اما بلافاصله‌باختی​ در برابر باردری تعظیم بلندبالایی کردند.

اقتدار و‌می‌زد​ قدرت مطلق‌غرور​ موج می‌زد.

باردری این‌قانونی​ را امری‌بزرگ​ طبیعی می‌دانست.

ته‌سان آرام زمزمه کرد،‌دیگه​ طوری که فقط روحِ کنارش‌تکان​ بشنود: «پس همچین آدمی بودی.»

روح نالید.

«یه جورایی خجالت‌آوره.»

پس از عبور‌امپراتوری​ از راهروی طولانی، باردری‌می‌زد​ به تالار بارعام رسید.

رو به تخت سلطنت گفت.

«اعلیحضرت بزرگ، فرمانروای‌سلاح​ امپراتوری. هم‌خون شما‌انجامش​ به دیدارتان آمده.»

«این سلام و احوال‌پرسی‌های خشک رو‌خودش​ تموم کن. سرتو بالا بگیر. تو‌بپرسم​ هم همین‌طور، اونی که پشت سرشی.»

ته‌سان سر‌قانونی​ بلند کرد و‌اعتمادبه‌نفس​ به تخت نگریست.

مردی میانسال و زنی که‌بپرسم​ کمی جوان‌تر به نظر می‌رسید‌چشمان​ بر دو صندلی نشسته بودند.

نگاه محبت‌آمیزشان به‌سلاح​ باردری نشان می‌داد‌انجامش​ که والدین او هستند.

«... دلم براشون تنگ شده.»‌دستاوردهایی​ روح با صدایی لرزان از احساساتی‌دیگه​ که نمی‌توانست پنهان کند، زمزمه کرد.

اما صدایش‌قانونی​ به گوش‌بزرگ​ آن دو نرسید.

امپراتور به پایین‌بار​ نگاه کرد و‌اومدی​ خطاب به باردری گفت.

«خب، باردری. میگی‌سلاح​ می‌خوای برای تحقق‌انجامش​ پیشگویی اقدام کنی؟»

باردری نگاهی به ته‌سان‌غرور​ انداخت: «من نه دقیقا.‌لاف​ اون قراره قهرمان بشه.»

«داستانشو شنیدم. قهرمان قبلی. نواده کاریات. می‌دونستم اون نسل‌غرور​ زنده مونده، ولی فکر نمی‌کردم هنوزم زنده باشه...» امپراتور با‌اینجا​ تعجب به ته‌سان نگریست، اما خیلی زود نگاهش آرام گرفت.

«از باردری شنیدم که‌دیگه​ قوی هستی. اما چطور‌درسته​ باور کنم که کم نمیاری؟»

کاریات شاه شیاطین‌سلاح​ را شکست داد‌انجامش​ و سپس سقوط کرد.

حتی پس از سال‌ها،‌غرور​ از خسارات وحشتناکی که به‌بذار​ بار آورده بود صحبت می‌شد.

سوال بزرگی بود که‌بزرگ​ آیا ته‌سان واقعاً نواده‌انگار​ کاریات است یا نه.

ته‌سان پاسخ داد.

«حتی اگه سعی کنم قانعتون‌نتونستی​ کنم، قبول نمی‌کنین. من فقط‌بازم​ با قدرت خودم ثابتش می‌کنم.»

«هوم.» امپراتور‌می‌زد​ چانه‌اش را‌غرور​ لمس کرد.

لحظه‌ای به ته‌سان‌امپراتوری​ خیره شد و‌حرف​ سپس لبخند زد.

«از این خوشم اومد.»

کف دستش‌بدی​ را محکم روی‌نتونستی​ دسته تخت کوبید.

«اگه سعی می‌کردی ناشیانه خودتو توجیه کنی، ردت‌لاف​ می‌کردم. هیچ‌چیزی خام‌تر و بی‌ارزش‌تر از حرف بقیه‌تکان​ نیست. چیزی که مهمه قدرته. قدرت ساده، اما مطلق.»

ته‌سان که منتظر رد شدن‌اعتمادبه‌نفس​ بود و داشت سه دستور‌دستاوردهایی​ مخفی را هماهنگ می‌کرد، مکث کرد.

امپراتور سر تکان داد.

«پس قدرتتو‌بدی​ امتحان می‌کنم.‌می‌گیری​ بیا جلو.»

چلیک.

شوالیه‌هایی که پشت‌امپراتوری​ ستون‌ها پنهان شده‌حرف​ بودند، ناگهان ظاهر شدند.

امپراتور مشتش را گره کرد.

«اگه واقعاً اون‌قدر که باردری‌نتونستی​ میگه قوی باشی، باید راحت‌بازم​ بتونی اینا رو ببری. ثابتش کن.»

بوم! شوالیه‌ها‌می‌زد​ به سمت‌غرور​ ته‌سان یورش بردند.

ته‌سان پایش‌قانونی​ را بر‌بزرگ​ زمین کوبید.

کرنگ! شمشیرها و سپرها‌دیگه​ فرود آمدند، انگار می‌خواستند‌درسته​ ته‌سان را له کنند.

ده‌ها شوالیه با هماهنگی‌می‌گیری​ کامل حرکت می‌کردند و‌شدی​ او را تحت فشار می‌گذاشتند.

«بد نیست.»

اگر سطحشان این بود، شاید‌اعتمادبه‌نفس​ نمی‌توانست پاکسازی کند، اما می‌توانست به‌خودش​ شکلی معنادار در هزارتو پایین برود.

قدرت کلی این‌بار​ جهان بالاتر از‌اومدی​ آرولیا یا بکوستا بود.

اما همین و بس.

مردمک چشمان‌می‌زد​ امپراتور با دیدن‌دستاوردهایی​ صحنه گشاد شد.

ته‌سان از حملات ترکیبی ده‌ها شوالیه به‌می‌زد​ روانی جریان آب جاخالی می‌داد، بدون اینکه‌بذار​ حتی یک قدم از جایش تکان بخورد.

ته‌سان نگاهی به باردری انداخت.

او با‌بدی​ تحسین به‌می‌گیری​ ته‌سان نگاه می‌کرد.

اطلاعات پیشگویی به دست آمد.

روح هم این دانش را‌اعتمادبه‌نفس​ داشت، پس نیازی نبود کوئست‌دستاوردهایی​ را در کنار باردری ادامه دهد.

اما پاداش این کوئست‌دیگه​ بسته به احساسات اربابِ‌درسته​ دنیای ویران‌شده تغییر می‌کرد.

خدای حسرت،‌بدی​ تنها شکست شاه‌نتونستی​ شیاطین را نمی‌خواست.

او می‌خواست داستان‌انگار​ را در کنار‌خودش​ باردری پیش ببرد.

«پس بهتره که ترتیبشو بدم.»

ته‌سان به سمت سپری‌دیگه​ که مستقیم به سویش‌درسته​ یورش می‌آورد، بشکن زد.

با صدایی همچون‌سلاح​ دریده شدن، شوالیه‌انجامش​ به گوشه‌ای پرتاب شد.

موج ضربه، دیگر شوالیه‌ها‌غرور​ را عقب راند و‌لاف​ پیکرشان را به دیوار کوبید.

«... که‌ه.»

شوالیه‌ای که انگشت ته‌سان‌دیگه​ به سپرش اصابت کرده‌درسته​ بود، خون بالا آورد.

سپرش کاملاً در هم‌می‌گیری​ شکسته و به توده‌ای‌شدی​ از آهن‌قراضه بدل گشته بود.

«همین کافیه؟»

«هاه!» امپراتور با چشمانی‌بزرگ​ که از حدقه بیرون زده‌غرور​ بود، سراسیمه از جا برخاست.

«از کار انداختن‌بار​ شوالیه‌های مغرور امپراتوری فقط‌اینجا​ با یه انگشت! شگفت‌انگیزه!»

او دستانش را به‌می‌گیری​ هم کوبید و با‌شدی​ شعفی خالصانه فریاد زد.

«عالیه! نواده کاریات! تو تأیید امپراتوری رو به‌لاف​ دست آوردی. ما تورو قهرمان خطاب می‌کنیم و‌تکان​ آوازه دستاوردت رو تو تمام دنیا پخش می‌کنیم.»

پس از آن، امپراتور‌بزرگ​ بازوی ته‌سان را گرفت‌انگار​ و چیزهای بسیاری پرسید.

اینکه چطور آن قدرت را به دست‌اینجا​ آورده، کجا زندگی کرده، و با چه‌محتوای​ چیزهایی روبرو شده و شکستشان داده است.

همچون اشراف‌زاده‌ای که مشتاق شنیدن داستان‌های ماجراجویی‌موفق​ باشد، آن‌قدر سؤال‌پیچش کرد که ته‌سان برای‌اولی​ سر هم کردن جواب‌ها به زحمت افتاد.

وقتی بالاخره آزاد‌انگار​ شد، ته‌سان زیر‌خودش​ لب زمزمه کرد.

«به نظر صمیمی‌تر‌امپراتوری​ از اون چیزی‌حرف​ میاد که فکر می‌کردم.»

در حالی که امپراتور ته‌سان‌بپرسم​ را سین‌جین می‌کرد، باردری در‌چشمان​ کنارش به صحبت ادامه می‌داد.

زنی که به نظر می‌رسید مادرش‌انجامش​ باشد نیز نگاهی مهربان داشت، بنابراین‌اندوه​ روابط خانوادگی خوب به نظر می‌رسید.

این برای ته‌سان غیرمنتظره بود.

«فکر می‌کردم چون‌امپراتوری​ همه برادراتو کشتی،‌حرف​ آدم سردی باشی.»

[چی؟ یادت مونده؟] روح گفته‌بپرسم​ بود که شش برادر داشته‌چشمان​ و همه آن‌ها را کشته است.

روح گفت.

[امپراتوری کابرِت‌می‌زد​ قدرت رو تا‌دستاوردهایی​ حد افراط می‌پرسته.

اینجا واسه کسایی که خون‌اعتمادبه‌نفس​ اشرافی دارن، طبیعیه که برادراشون رو‌خودش​ بکشن تا شایستگی‌شون رو اثبات کنن.]

«خیلی عجیبه.»

از دیدگاه‌بدی​ زمین، داستانی‌می‌گیری​ غیرقابل پذیرش بود.

«هیچ کینه‌ای نبود؟»

[هیچ.

من به‌بذار​ طرز فاحشی‌دیگه​ ازشون قوی‌تر بودم.

اما... موقع مردن، بهم‌می‌گیری​ گفتن که امپراتوری رو‌شدی​ جاودانه و قدرتمند کنم.]

اما امپراتوری پیش از‌غرور​ آنکه روح به مقام‌لاف​ امپراتوری برسد، نابود شده بود.

هاله‌ای که از‌امپراتوری​ روح ساطع می‌شد،‌حرف​ تاریک‌تر و سنگین‌تر گشت.

یک ساعت‌بذار​ بعد، باردری‌دیگه​ نزد ته‌سان آمد.

ته‌سان پرسید:‌بدی​ «قراره ضیافت‌می‌گیری​ برگزار کنین؟»

باردری سر تکان داد.

«آره. یک ساعت‌امپراتوری​ دیگه برگزار میشه.‌حرف​ تو هم باید بیای.»

«... واقعاً لازمه؟»

ته‌سان پیش از‌سلاح​ این توسط امپراتور به‌موفق​ رسمیت شناخته شده بود.

او می‌خواست‌می‌زد​ پیشگویی را به‌دستاوردهایی​ سرعت پیش ببرد.

اما باردری‌قانونی​ حرف ته‌سان‌بزرگ​ را رد کرد.

«لازمه. اولین شرط پیشگویی چیه؟»

«گرفتن تأیید اراده‌سلاح​ جهان برای داشتن‌انجامش​ صلاحیت نجات دنیا.»

«اون اراده‌می‌زد​ زیر همین‌غرور​ قلعه امپراتوریه.»

باردری به‌قانونی​ کف زمین‌بزرگ​ اشاره کرد.

«نیروی قدرتمندیه، واسه همین خیلی‌بپرسم​ وقت پیش مهر و موم‌چشمان​ شده. برداشتن مهرش زمان می‌بره.»

«که این‌طور.»

باردری لحظه‌ای به ته‌سان‌غرور​ نگریست، سپس دستش را‌لاف​ روی شانه او گذاشت.

«نگران به نظر میای.»

«منظورت چیه؟»

«نگرانی که آدمای‌سلاح​ توی ضیافت شاید حس‌موفق​ بدی بهت نشون بدن؟»

حالا که فکرش‌انگار​ را می‌کرد، قرار بود‌کرده​ ته‌سان نواده کاریات باشد.

طبیعی بود که‌امپراتوری​ از ایستادن در مقابل‌می‌زد​ مردم هراس داشته باشد.

به نظر می‌رسید‌بار​ باردری در مورد‌اومدی​ آن صحبت می‌کند.

«نگران نباش.‌بدی​ تو قدرت‌می‌گیری​ زیادی داری.»

باردری بازوانش را گشود.

«اینجا امپراتوری بزرگ کابرِته. برخلاف پادشاهی‌های دیگه، ما‌انگار​ به چیزای پیش‌پاافتاده اهمیت نمی‌دیم و قدرت رو‌دیگه​ می‌پرستیم. اجداد یا اصل و نوبت مهم نیست.»

او لبخندی پهن زد.

«اعتمادبه‌نفس داشته باش. ارزشت‌می‌گیری​ رو بشناس و قایم نشو.‌ولی​ این کاریه که باید بکنی.»

با این کلمات،‌انگار​ باردری ته‌سان را‌خودش​ کشان‌کشان به ضیافت برد.

در آنجا، باردری‌امپراتوری​ اعلام کرد که او‌می‌زد​ از تبار کاریات است.

اما او قدرت‌بار​ عظیمی داشت و باردری‌اینجا​ آن را تأیید کرد.

در حقیقت، حاضران در ضیافت‌نتونستی​ نه ته‌سان را نادیده گرفتند‌بازم​ و نه از او ترسیدند.

برعکس، ته‌سان به سختی توانست‌دستاوردهایی​ از دست بانوان اشراف‌زاده‌ای که به‌دیگه​ سمتش هجوم آورده بودند، خلاص شود.

اگر ته‌سان حقیقتاً نواده کاریات بود و‌می‌زد​ زیر سایه آزار و اذیت زندگی کرده‌بذار​ بود، عمیقاً تحت تأثیر رفتار باردری قرار می‌گرفت.

ته‌سان سالن ضیافت را‌دیگه​ ترک کرد و در‌درسته​ تراس به استراحت پرداخت.

باردری به او نزدیک شد.

«حالت خوبه؟»

«آره. ممنون که نگرانمی.»

«حرفشم نزن.‌بذار​ تا وقتی‌دیگه​ خوشحال باشی کافیه.»

باردری جام‌بدی​ شرابش را‌می‌گیری​ تکان داد.

«با اونایی که قدرت دارن باید‌خودش​ خوب رفتار کرد. جایی واسه مسائل‌بپرسم​ کوچیک نیست. این چیزیه که همیشه می‌گم.»

«می‌فهمم.» ته‌سان‌قانونی​ ساکت به حرف‌های‌اعتمادبه‌نفس​ باردری گوش داد.

در همان‌بذار​ لحظه، حضوری‌دیگه​ نزدیک شد.

«والاحضرت باردری، اینجایید؟»

«اوه.» چهره‌می‌زد​ باردری در‌غرور​ دمی دگرگون شد.

ته‌سان متوجه‌قانونی​ درخشش در‌بزرگ​ سیمای او شد.

[آه.] روح نالید.

کسی که‌بدی​ آمده بود،‌می‌گیری​ یک زن بود.

پیراهنی سفید بر تن داشت،‌دستاوردهایی​ گیسوان انبوه طلایی‌اش تاب می‌خورد‌بار​ و چشمان آبی‌اش همچون جواهر می‌درخشید.

زیبایی بود که‌امپراتوری​ گویی نور از‌حرف​ وجودش ساطع می‌شد.

وقتی ظاهر‌بذار​ شد، روح آشکارا‌بپرسم​ به لرزه افتاد.

با اینکه دلتنگ خانواده‌اش‌می‌گیری​ بود، هرگز پیش از‌شدی​ این چنین متزلزل نشده بود.

باردری لبخند زد.

«لِوانسیا. تو هم اومدی ضیافت.»

«وقتی والاحضرت‌بذار​ دستور دادن مگه‌بپرسم​ می‌تونستم رد کنم؟»

زنی که لِوانسیا‌سلاح​ نام داشت، جلوی دهانش‌موفق​ را گرفت و خندید.

او با‌می‌زد​ کنجکاوی به‌غرور​ ته‌سان نگریست.

«این همون نواده کاریاته‌بزرگ​ که این بار سر‌انگار​ و صدا به پا کرده؟»

«آره.»

«از دیدارتون خوشبختم.» لِوانسیا‌می‌گیری​ گوشه لباسش را گرفت و‌ولی​ به ته‌سان ادای احترام کرد.

«من لِوانسیا کوریِجی هستم، از‌دستاوردهایی​ تبار دوک‌های امپراتوری بزرگ کابرِت،‌بار​ و نامزد کسی که کنارت ایستاده.»

لِوانسیا به شیرینی لبخند زد.

روح مات و‌بار​ مبهوت به او‌اومدی​ خیره شده بود.

پس از‌بدی​ پایان ضیافت، ته‌سان‌نتونستی​ به اتاقش بازگشت.

در این‌می‌زد​ مدت، روح‌غرور​ هیچ نگفت.

او در سکوت‌امپراتوری​ لِوانسیا را تا‌حرف​ لحظه رفتن تماشا کرد.

سکوت ادامه یافت.

روز بعد،‌بدی​ باردری با‌می‌گیری​ حالتی مردد آمد.

«شرمنده، ولی یکم بیشتر‌غرور​ طول می‌کشه. جادوگرای امپراتوری‌لاف​ نمی‌تونن مهر رو بردارن.»

«می‌تونی منو ببری اونجا؟»

«اگه بخوای.»

ته‌سان به دنبال‌سلاح​ باردری به زیرزمین‌انجامش​ قلعه امپراتوری رفت.

آنجا، جادوگران بسیاری‌انگار​ در مقابل یک دایره‌کرده​ جادویی عظیم عرق می‌ریختند.

«شـ... شاهزاده.»

«چه خبره؟»

«... با اینکه نمی‌خوایم‌می‌گیری​ اعتراف کنیم، ولی اون‌شدی​ جادوگرا تقریباً از ما بهترن.»

جادوگر لبش را محکم گزید.

«ما تو فهمیدن نحوه برداشتن‌اعتمادبه‌نفس​ جادو گیر کردیم. متأسفم که‌دستاوردهایی​ اینو می‌گم، ولی زمان زیادی می‌بره.»

«که این‌طور.»

باردری آن‌ها را سرزنش نکرد.

او وضعیت را‌انگار​ در سکوت پذیرفت‌خودش​ و مدیریت کرد.

«سرزنش کردن بی‌کفایتی فایده‌ای نداره.‌اعتمادبه‌نفس​ شاید مجبور شیم اونایی که تو‌خودش​ مرکز دنیا ساکنن رو صدا بزنیم.»

«اما اینکه‌بذار​ به امپراتوری‌دیگه​ بیان یا نه...»

«اونا هم بخشی از پیشگویی‌نتونستی​ هستن. چون واسه تحقق پیشگوییه، رد‌باختی​ نمی‌کنن. ولی خب زمان زیادی می‌بره.»

«نیازی نیست.»

ته‌سان مقابل دایره جادویی ایستاد.

دستش را بالا برد.

جادوگرانی که‌بدی​ تماشا می‌کردند،‌می‌گیری​ شوکه شدند.

«همین‌طوری بهش دست نزن!»

کینگ! دایره جادویی مقاومت‌بزرگ​ کرد و سعی در‌انگار​ عقب راندن ته‌سان داشت.

دایره جادویی فرد نزدیک‌شونده‌دیگه​ را پس می‌زد و‌درسته​ سعی در نابودی‌اش داشت.

قصد کشتاری‌بدی​ غلیظ به سوی‌نتونستی​ ته‌سان هجوم آورد.

ته‌سان مهارتی را فعال کرد.

[شما رهاسازی جادو را فعال کردید.]

کانگ! دایره‌بدی​ جادویی در‌می‌گیری​ هم شکست.

ته‌سان خاک دستانش را تکاند.

جادوگرانی که سعی داشتند‌بزرگ​ متوقفش کنند، با چشمانی گرد‌غرور​ شده از تعجب خشکشان زد.

ته‌سان با خونسردی گفت.

«حالا دیگه باید کافی باشه.»

ارتقای مهارت.

ناولها | novelha.net