چپتر 492: طبقه ۹۲ - ایمان (۵)
0جلد ۲۰، چپتر ۱۹
۴۹۴. طبقه ۹۲.
ایمان (۵)
غرش کاراخمنظره در قلعهیپایش متروکه طنینانداز شد.
با چهرهای درهمکشیدهمتوقف از خشم، بهشده سوی تهسان یورش برد.
مشتش حاملراهش تمام قدرتتوان کاراخ بود.
«این همون قدرت نیروی فیزیکیه؟»
تهسان در برابر تمامپایش قدرت آن نامیرا، تنها انگشتیرسید را به نرمی جلو برد.
مشتِ حوالهشدهمشت به انگشتشانگشت برخورد کرد.
موج شوکراهش عظیمی همهچیزتوان را درنوردید.
تماشاچیان برایقدرتمند لحظهای وحشت کردندارادهی و فریاد کشیدند.
«آه... ولیمنظره تهسان حتیپایش یه تکونم نخورد.»
مشت کاراخ متوقف شد؛انگشت انگشت تهسان سد راهش شدهنداشت بود و توان پیشروی نداشت.
سایه یأسراهش بر چهرهتوان کاراخ نشست.
تهسان بشکنی زد.
بدن کاراخ همچونراضی گلوله توپ بهکوبید عقب پرتاب شد.
«اووووه!»
«ارباب لمیدائوس!»
آنهایی که با ترسولرز سرهایشانارادهی را بالا آورده بودند، با دیدنمنظره این صحنه فریاد شگفتی سر دادند.
با رویارویی در برابر اینزمین قدرت مطلق و درهمشکننده، ایمانشان بهحرکت تهسان بیش از پیش شعلهور شد.
«پاشو.»
«اووووه!»
کاراخ در حالی کهجنگندگی درد را به جان میخرید،لبخند به زحمت روی پاهایش ایستاد.
حتی در برابر دشمنیپایش چنین قدرتمند، روحیه جنگندگی ورسید ارادهی تسلیمناپذیرش به وضوح میدرخشید.
تهسان لبخند زد؛متوقف گویی از دیدنشده این منظره راضی بود.
پایش را بر زمین کوبید.
در یک چشمبرهمزدن بهجنگندگی پشت کاراخ رسید ومیدرخشید شمشیرش را به حرکت درآورد.
کاراخ با عجله مشتشپایش را برای دفاع بالا آورد،رسید اما دفاعش در هم شکست.
با شدت روی زمین غلتید.
فریادهای جمعیت بلندتر شد.
تهسان دوباره نزدیک شد.
«آااارغ!» کاراخ با دستپاچگی سعی کرد ازچشمبرهمزدن بدنش محافظت کند، اما تهسان بازویش رادفاع گرفت و او را به گوشهای پرت کرد.
تهسان یک وجود متعالی بود.
نامیراها درراهش برابرش پشیزیتوان ارزش نداشتند.
اگر اراده میکرد، میتوانستجنگندگی تنها با یک طلسم فرمان،لبخند آنها را در هم بشکند.
اما با فشاری بسیار ناچیززمین به کاراخ پاسخ میداد وشمشیرش مدام به او فرصت واکنش میبخشید.
هر چه مردم بیشترانگشت این صحنه را تماشا میکردند،نداشت ایمانشان به تهسان استوارتر میشد.
کاراخ باراهش چهرهای مسخشدهتوان از خشم غرید:
«داری چیکار میکنی!روحیه باهام بازی نکن،تسلیمناپذیرش فقط بکشم! مسخرهام نکن!»
تهسان بامنظره خونسردی جوابپایش داد: «نه.»
کاراخ فریاد کشیدمتوقف و دوباره بهشده سوی تهسان یورش برد.
کووونگ!
نبرد ادامه یافت.
طبیعتاً، تهسانمنظره سلطه مطلق رازمین در دست داشت.
کاراخ دیوانهوار مقاومت میکرد،انگشت اما تلاشهایش همچون دستوپازدنهای کودکینداشت سهساله در هم شکسته میشد.
مردم باراهش چشمانی ماتومبهوتتوان تماشا میکردند.
پس از گذشت دهها دقیقه،ارادهی تهسان به این نتیجه رسیدگویی که زمانش فرا رسیده است.
قدرت را در پاهایشپایش جمع کرد و بهپشت سوی کاراخ هجوم برد.
کاراخ غریزتاً سعی کردانگشت از خود محافظت کند، امانداشت شمشیر خاکستریرنگ سینهاش را شکافت.
«کوهـ-آک!»
«کارت خوب بود.»
«امکان نداره. من...»
کرراااانگ!
نور خاکستری منفجر شد.
کاراخ حتی بدون آنکهجنگندگی مجال یافتن آخرین کلماتشمیدرخشید را داشته باشد، جان داد.
تهسان با خونسردی گفت: «اگه با ساکنین اینپشت جهان مثل بازیچههای ایمانت رفتار میکنی، پس بایداما آماده باشی که به همون شکل هم بمیری.»
خیزش روح فعال نشد.
اختلاف سطحراهش بیش ازتوان حد زیاد بود.
اما باردریقدرتمند و آکاشاجنگندگی متفاوت بودند.
«همم.»
«این دیگه...»
قدرت نامیرا درشده وجود باردری ونداشت آکاشا رسوخ کرد.
هر دو ازروحیه شدت قدرت و فشار،وضوح نالههای خفهای سر دادند.
پیروان تهسانمنظره با بهت وزمین حیرت نظارهگر بودند.
آرامآرام درک میکردند کهانگشت نامیرایی که بر آنهاپیشروی حکومت میکرد، مرده است.
«اووووه!»
ایمانشان فوران کرد.
ایمان متزلزلشان، اکنونراضی تماموکمال به سویکوبید تهسان معطوف شده بود.
قلمرو تهسان بهمتوقف سرعت به سطحیشده بالاتر صعود کرد.
تسلط بر الوهیت ۳٪ افزایش یافت.
تهسان بهمنظره خدای همین سیارهزمین تبدیل شده بود.
پس ازمشت جذب الوهیت، لبراهش به سخن گشود:
«حالا دیگه ترکتون میکنم.»
«آااااه!»
«ارباب لمیدائوس!منظره خواهش میکنمپایش تنهامون نذارین!»
«نگران نباشین. به زودی، جانشینراهش برحقم میاد. اون زمانی پادشاهتونسایه بود، اما توسط خطاکاران طرد شد.»
«آااه...»
«ارباب لمیدائوس...»
مردم کمکم آرام گرفتند.
اینکه فروشنده را میپذیرفتند یا نه،شده مشخص نبود، اما این مسئلهای بود کهنشست خود او باید به آن رسیدگی میکرد.
تهسان تلهپورت را فعال کرد.
«من همیشه مراقبتون هستم.»
شما تلهپورت [آشوب] را فعال کردید.
تهسان در میانشده نور خاکستریرنگ بلعیدهنداشت و ناپدید شد.
مردم به تلخی گریستند.
ساعتها همانجا ماندندراضی و ایمانشان راکوبید نثار تهسان کردند.
با ترک آنمتوقف سیاره، تهسان فوراًشده به سیارهای دیگر رفت.
آن سیارهراهش تفاوت چندانیتوان با اولی نداشت.
جز اینکه به جایجنگندگی کوتولهها، انسانها در آن ساکنلبخند بودند؛ همهچیز تقریباً یکسان بود.
یک نامیرای ستمگر.
لمیدائوس که در رؤیاها ظاهرراهش میشد، از رستگاری سخن میگفت ویأس ایمان مردم را به دست میآورد.
به همین دلیل، تهسانتوان دقیقاً از همان روشیأس در سیاره دوم استفاده کرد.
«من لمیدائوس هستم.»
او خود را به عنوانزمین لمیدائوس معرفی کرد و رهبریشمشیرش مردم را بر عهده گرفت.
ستمگرانشان را ازمتوقف میان برداشت وشده اعتمادشان را جلب کرد.
آرامآرام، در حالی کهتوان مردم را به دنبال خودچهره میکشید، به نامیرا نزدیک شد.
«فانیِ احمق!»
اما این بار فرق میکرد.
نامیرا بامشت اعتمادبهنفس منتظرانگشت تهسان مانده بود.
«چطور جرأت کردی به ما دستدرازی کنی! خبرش از قبل بهبشکنی گوش اون رسیده. به نظر میاد تو هم به قلمرو عظیمیترسولرز رسیدی، اما اون خیلی بزرگتر از هر موجودی مثل توئه! زنده نمیمونی...»
«سخنرانی بسه دیگه.»
تهسان شمشیرش را بیرون کشید.
نامیرا با حرکتیمتوقف سریع، خود را بهتوان سوی تهسان پرتاب کرد.
«توی کثافت!»
«هر کاریقدرتمند کنم، به توارادهی هیچ ربطی نداره.»
تهسان درست مانند سیارهپایش اول، قدرت درهمشکنندهاش راپشت به مردم نشان داد.
وقتی همهچیز بهمتوقف اوج خود رسید،شده به مبارزه پایان داد.
«ها، ازراهش این کارتتوان پشیمون میشی!»
نامیرا باقدرتمند چهرهای درهمکشیده بهارادهی پیشواز مرگ رفت.
«اووه!»
«ارباب لمیدائوس!»
ایمان مردمراهش تماموکمال به سویپیشروی تهسان سرازیر شد.
با این باور کهجنگندگی او لمیدائوس است، ایمانِمیدرخشید سالها انباشتهشان را نثارش کردند.
بدین ترتیب، تهسانراضی به خدای سیارهایکوبید دیگر تبدیل شد.
باردری بامشت ناباوری بهانگشت حرف آمد:
«واقعاً به همین آسونی بود؟»
«فقط بهقدرتمند خاطر اینکه تمامارادهی شرایط مهیا بود.»
«اونا ازمنظره قبل تحت ستمزمین یکی دیگه بودن.»
با وجود آن خفقانانگشت و ستم، هنوز همپیشروی به وجودی ایمان داشتند.
تهسان تنها داشت ایمانیتوان را که در این میانچهره ریشه دوانده بود، غارت میکرد.
هیچ دلیلیقدرتمند برای سختیجنگندگی کشیدن وجود نداشت.
«بازم نباید اینقدرراضی آسون میبود... ولیکوبید خب، بد هم نیست.»
تهسان بیدرنگمشت به سوی سیارهراهش بعدی حرکت کرد.
سیاره سومراهش هم تفاوتیتوان با قبلیها نداشت.
تهسان ایمانشان را تاجنگندگی قطره آخر مکید و بالبخند جاودانه آن سیاره روبهرو شد.
اما اینمنظره بار، واکنشپایش جاودانه متفاوت بود.
با بدنی لرزانمتوقف و چهرهای درهمتنیده، تلوتلوخورانتوان به عقب پس نشست.
«چرا! چرا تکونشده نمیخوری! دارن داراییهاتو میدزدن،سایه پس چرا ساکت موندی؟»
هیچ اثری ازروحیه روحیه جنگندگی درتسلیمناپذیرش وجودش دیده نمیشد.
گویی باورش نمیشد کهپایش چنین چیزی ممکن است؛پشت مدام تقلا میکرد تا بگریزد.
طبیعتاً، تهسانمشت اجازه فرارانگشت به او نداد.
حتی در لحظه مرگ، چهرهپیشروی جاودانه به جای کینه از تهسان،بشکنی غرق در سردرگمی و بهت بود.
«چرا... آخه چرا...»
پیکر جاودانه فرو ریخت.
ایمان مردم فوران کردانگشت و همچون سیلی خروشانپیشروی به سوی تهسان سرازیر شد.
تسلط بر الوهیت ۲ درصد افزایش یافت.
اکنون تهسان ایمانراضی سه سیاره را درچشمبرهمزدن خود جمع کرده بود.
الوهیتش بیشمشت از پیش منسجمراهش و تثبیت شد.
سپس برایراهش یافتن سیارهای دیگرپیشروی به راه افتاد.
به محض ورود، نیروییجنگندگی قدرتمند ناگهان او رامیدرخشید مورد شبیخون قرار داد.
تهسان به نرمی بشکنی زد.
نیروهای مهاجم درمتوقف هم دریده شدهشده و دود شدند.
«آآآآه!»
«بکشینش!»
چهار جاودانه با چهرههایی مستأصل ازکوبید سایهها بیرون آمدند و برای مقابلهدرآورد با تهسان، قدرتهایشان را یکی کردند.
«این بارمشت من اولانگشت شروع میکنم.»
اما هیچ توفیری نداشت.
او مدام ایمان بیشتری دریافتارادهی میکرد و الوهیتش با ثباتیگویی بینقص در حال شکلگیری بود.
مهم نبود چند جاودانهپایش به سویش هجوم بیاورند؛پشت برای تهسان پشیزی ارزش نداشت.
تنها با اشارهایمتوقف از انگشتش، تاریکی مطلقتوان بر جهان سایه افکند.
سیاهی به آرامی رنگتوان باخت تا اینکه به انرژیایچهره ناملموس و تهی بدل گشت.
تهسان این پوچیروحیه مطلق را مستقیماً بهوضوح سوی جاودانهها پرتاب کرد.
بسیار ناچیز بود—تقریباً بهپایش اندازه یک حشره—و بهپشت نظر میرسید هیچ خطری ندارد.
جاودانهها بیتفاوت از کنارش گذشتندراهش و سعی کردند این پوچیسایه را با قدرتهایشان محو کنند.
اما به محض اینکه باپیشروی آنها تماس پیدا کرد، متوجهنشست شدند که یک جای کار میلنگد.
«آآآآه!»
«صـ... صبر کنین!» با وحشتزمین تقلا کردند تا این پوچیشمشیرش را از خود دور کنند.
اما پوچی محکمتر بهانگشت آنها چسبید و تمام قدرتهایشاننداشت را بیاثر و باطل کرد.
وحشت در چهرههایشان رخنه کرد.
تمام قدرت و عظمتیجنگندگی که در طول سالیان اندوختهلبخند بودند، اکنون پشیزی ارزش نداشت.
همه چیز درراضی حال محو شدنکوبید و پاک شدن بود.
به عدم مطلق کشیده میشد.
با استیصال تقلاشده کردند تا خود راسایه برهانند، اما بیفایده بود.
پوچی به آرامی آنها راارادهی در خود بلعید و ذرهذرهگویی وجودشان را از بین برد.
«نه، نههه.»
وحشتی عظیمتر ازمتوقف مرگ، تمام وجودشانشده را در بر گرفت.
پس از مدتی تقلاتوان و پذیرش این واقعیت کهچهره کاملاً بیدفاعند، به التماس افتادند.
«خواهش میکنم، التماست میکنم... لطفاً...»
«فعلاً نمیکشمتون. باید زنده بمونین.»
تهسان پوچی را پس کشید.
به نظر میرسید جاودانههای حاکمپیشروی بر سیارات دیگر برای متوقفنشست کردن او به اینجا آمده بودند.
«ولی بهقدرتمند هر حالجنگندگی فایدهای نداره.»
جاودانهها رویمنظره زمین بهپایش خود میپیچیدند.
«چرا... چرا، ارباب لمیدائوس...»
به نظرراهش میرسید متعالیها قادرپیشروی به حرکت نیستند.
«ما بهش خبرروحیه دادیم... ولی بازمتسلیمناپذیرش ساکته... چرا... آخه چرا...»
جاودانهها بامنظره حالتی مبهوتپایش زمزمه میکردند.
تهسان سرشمشت را تکان داد.راهش «من چه میدونم.»
«چرا اینقدر همهجا ساکته؟»
لمیدائوس، متعالیای که زمانی ایمان اینتسلیمناپذیرش سیارات را دریافت میکرد، به وضوحراضی داشت اعمال تهسان را تماشا میکرد.
قطعاً همهچیز را دیده بود—اینکه تهسانکوبید چگونه ایمانش را غارت کرد ودرآورد خادمانش را به خاک و خون کشید.
اما بامشت این حال، هیچراهش واکنشی نشان نداد.
نقشه اولیه تهسان این بود که آنقدر ایمانشان را بدزددنشست تا لمیدائوس متوجه شود، و سپس خود را در برابرلمیدائوس مردم نمایان کند تا پایههای ایمانشان را به لرزه درآورد.
اما لمیدائوسقدرتمند هیچ نشانهای ازارادهی اقدام بروز نداد.
به لطف این سکوت، تهسان توانست حجم عظیمی از ایمانشمشیرش را جمعآوری کند، اما این آرامش بیش از حد عجیبغلتید بود—گویی غارت ایمان توسط تهسان، بخشی از نقشه خود لمیدائوس بود.
مهارت شناسایی کامل تمامانگشت اطلاعات را گردآوری میکرد،پیشروی اما همیشه محدودیتهایی وجود داشت.
اطلاعاتی که فراترشده از سطح مشخصینداشت بودند، قابل استخراج نبودند.
از این رو،روحیه تهسان نمیتوانست هدف اصلیوضوح لمیدائوس را حدس بزند.
«برام مهم نیست.
اگه جلومو نمیگیره،متوقف منم دست ردشده به سینهش نمیزنم.
هر چقدر بتونم، غارت میکنم.»
تهسان جاودانههاقدرتمند را بهجنگندگی اسارت گرفت.
تهسان ازمشت سیارهای به سیارهراهش دیگر سفر کرد.
با جاودانههای اسیر شده، بهپیشروی مردم گفت: «من لمیدائوس هستم. پایینبشکنی اومدم تا اینا رو مجازات کنم.»
مردم سادهلوحانه باور کردند کهارادهی تهسان همان لمیدائوس است وگویی در برابرش به سجده افتادند.
پس از گذشت مدتی،پایش تهسان ایمان تمام سیاراتپشت را در خود بلعید.
«هوووف.»
نفس عمیقی کشید.
فشار سهمگین و ایمانجنگندگی عظیم، بندبند وجود تهسانمیدرخشید را لبریز کرده بود.
الوهیتش در آستانهراضی رسیدن به ثباتیکوبید بینقص قرار داشت.
باردری و آکاشامتوقف نیز به قدرتهایشده شگرفی دست یافته بودند.
در این میان،شده تغییرات آکاشا بهنداشت شکل چشمگیری مشهود بود.
آکاشا مدام نالههای خفیفیجنگندگی سر میداد، گویی چیزیمیدرخشید از درون آزارش میداد.
«چیزی یادت اومده؟»
«یه چیزی...
یه چیزی داره اذیتم میکنه.
فقط یهراهش کم دیگه... فقطپیشروی یه ذره دیگه...»
به نظرقدرتمند میرسید آکاشا هنوزارادهی چیزی کم دارد.
وضعیت تهسان نیز تفاوتی نداشت.
گویی سدی نامرئی، راه اوراهش را برای رسیدن به قلمروسایه حقیقی متعالیها مسدود کرده بود.
«زمانش خیلی کوتاه بود؟»
از آنجا که این حجم از ایمان درمیدرخشید مدت زمان بسیار کوتاهی جمعآوری شده بود، اوچشمبرهمزدن هنوز نتوانسته بود به حالت متعالی کامل دست یابد.
اما گذشته ازراضی این مانع، همهچیزکوبید به آرامی پیش میرفت.
روند غارت ایمان آنقدر بیدردسرراهش بود که حتی رنگ وسایه بوی ملالآوری به خود گرفته بود.
دلیل اینراهش امر کاملاًتوان روشن بود.
تهسان نگاهش راروحیه به ستاره سفیدتسلیمناپذیرش در آنسوی کیهان دوخت.
او ایمانی را غارت کردهزمین بود که موجود دیگری سالهاشمشیرش برای بنا کردنش زحمت کشیده بود.
با این وجود،متوقف صاحب اصلی آنشده هیچ واکنشی نشان نمیداد.
در حالی که ایمان خدایان تمامنداشت سیارات تا قطره آخر مکیده شدهبدن بود، لمیدائوس همچنان بیحرکت مانده بود.
خانهای بدون صاحب—نه، صاحبی که درهاتسلیمناپذیرش را چهارطاق باز گذاشته بود، گوییراضی خودش دزد را به داخل دعوت میکرد.
هیچ دلیلیمنظره برای تقلا وزمین درگیری وجود نداشت.
«دنبال چیه؟»
ایمانی که او قصدتوان داشت به دست بیاورد،یأس از قبل غارت شده بود.
پس، خودش شخصاً به آنجا میرفت تاوضوح اوضاع را بررسی کند و با رویارویی باکوبید صاحب اصلی، هدف ماموریت را به پایان برساند.
تهسان دستش راراضی به سوی فضایکوبید بیکران دراز کرد.
شکافی دهان بازمتوقف کرد و تهسانشده از میان ابعاد جهید.
قدرت مهارت ارتقا یافت.