چپتر 529: طبقه ۹۵. اسنس (۶)
0مهارتهای بیشمار وابتدا قدرتهای نامتناهی، دگرگونگامبهگام شدند و تکامل یافتند.
و تهسان به آن رسید.
کمال.
قلمرو خودش.
دنیای خودش.
«هو.» تهسان نفسی کوتاه کشید تاگامبهگام فوران لرزانی را که تازه بهمتفاوت آن دست یافته بود، آرام کند.
ناگهان، انرژیاش ثبات یافت.
تهسان به اطراف نگریست.
تصویر ذهنیطبیعتاً کاملاً تغییرفرامیخواند کرده بود.
آن فرم تحریفشدهای که خودسپس نابودش کرده بود، رنگ باخته وبار به چیزی نو بدل شده بود.
وسیع و استوار.
نه یکماده رویای ساده، بلکهحذف یک جهان کامل.
«خوبه.»
[... تو.]
غاصب خشکش زده بود.
با انکار لب گشود:
[مزخرف نگو.]
کا-گا-گاک!
خط مرز بالا آمد.
انرژی خاکستریرنگ فوران کردباید و بهسوی تهسان هجوم آوردفشرد تا تعادل را برهم زند.
[تو منی.
تو مال منی.]
«شاید قبلاً.» تهسان بشکن زد.
«ولی دیگه نه.»
کانگ!
مرزی که غاصبابتدا سعی در کشیدنشگامبهگام داشت، محو شد.
قدرت غیرمجاز ازتنها تصویر ذهنی تهسانباید بیرون رانده شد.
از اینماده پس، غاصب دیگرحذف همزاد او نبود.
صعود بنیادین در رتبه روحسپس در هم شکسته و بهاما چیزی کاملاً جدید تبدیل شده بود.
فسادی که تصویر ذهنیفرامیخواند را پوشانده بود، تماماً توسطمیکرد خود کانگ تهسان بازنویسی شد.
آن تنهابازنویسی یک مادهماده خارجی ساده بود.
پس آنماده ماده خارجیباید باید حذف میشد.
تهسان باردریطبیعتاً را درفرامیخواند مشت فشرد.
با موجیطبیعتاً لرزان، خط مرزسپس دور باردری پیچید.
در اصل، مرزتنها ترکیبی از الوهیتباید و تاریکی بود.
طبیعتاً ابتدا الوهیت و تاریکیحذف را به جهان فرامیخواند، سپسموجی گامبهگام آنها را ترکیب میکرد.
اما این بار متفاوت بود.
مرز مستقیماًطبیعتاً از بدنفرامیخواند تهسان نشأت میگرفت.
گویی دیگر نیازی بهماده ترکیب نداشت؛ انگار مرز،میشد خودِ قدرت تهسان بود.
کیفیت و سطحخارجی مرز بهوضوح بامیشد قبل تفاوت داشت.
در مقایسه با این،فرامیخواند مرزهای پیشین همچون تقلیدیترکیب ساده به نظر میرسیدند.
و فراترطبیعتاً از همه،فرامیخواند طبیعی بود.
همچون حرکت دادنتنها دستوپای خود، مرزباید بهنرمی تجلی یافت.
آن مرز تجلییافتهخارجی همچون تیغهای سیاهمیشد بهسوی غاصب پرواز کرد.
غاصب بهسرعتطبیعتاً مرز خودفرامیخواند را بیرون کشید.
اما رنگ وابتدا کیفیت آن با مرزآنها تهسان کاملاً متفاوت بود.
دو مرزبازنویسی متفاوت باماده هم برخورد کردند.
کا-گا-گاک!
مرز غاصب در هم شکست.
بدون هیچ مقاومت یافرامیخواند وقفهای، مرز تهسان خرد کرد،میکرد لگدمال کرد و فشار آورد.
و سپسبازنویسی غاصب راماده یکجا بلعید.
تمام بدن غاصب بهباید رنگ خاکستری درآمد ومشت در زیر دفن شد.
تهسان لحظهای خیرهابتدا ماند، سپس پایشگامبهگام را بلند کرد.
خاکستر درطبیعتاً پای تهسانفرامیخواند موج برداشت.
و همینکه قدم برداشت،ماده بدن تهسان در آنیمیشد به رنگ خاکستری درآمد.
وقتی فرم دوبارهخارجی ظاهر شد، درستمیشد بالای سر غاصب بود.
[هاه؟]
باردری ازطبیعتاً این جابهجایی فضاییسپس آنی جا خورد.
تهسان او راتنها نادیده گرفت و برحذف پیکر افتادهی غاصب کوبید.
مرز دوباره برخاست؛خارجی بسیار طبیعی، امامیشد انبوه و عمیق.
صدها، هزاران رشتهابتدا بیرون زدند و برآنها تمام بدن غاصب کوبیدند.
گرچه سعی در مقاومتفرامیخواند داشت، هر ضربه اوترکیب را خرد و لگدمال میکرد.
کوادوک!
در عرضماده چند ثانیه، غاصبحذف کاملاً مغلوب شد.
«نمیتونی همینطوری غیبتابتدا بزنه. هنوز کلیگامبهگام سوال ازت دارم.»
از کی غاصب او را هدفگامبهگام گرفته بود؟ فسادش چگونه به وجود آمدهمستقیماً بود؟ کی کاملاً متوجه تهسان شده بود؟
حدسهایی وجود داشت،تنها اما بسیاری چیزهاباید هنوز نامعلوم بود.
تهسان قصد داشتخارجی همین حالا بهمیشد آن پاسخها برسد.
[... حیف شد.]
غاصب ناگهان ساکت شد.
آشفتگی و هرجومرجتنها محو شد وباید تنها حسرت باقی ماند.
[فکر میکردمماده آرزوی دیرینهمباید بالاخره برآورده میشه...
ولی ظاهراًطبیعتاً به اینفرامیخواند آسونیها هم نیست.
کاریش نمیشه کرد.
چه حیف.]
«مزخرف نگو.»ماده تهسان بهباید پایش نیرو داد.
بدن غاصب متلاشیابتدا شد و قدرتشگامبهگام همچون مه پراکنده گشت.
«کاش حداقل جوابابتدا میدادی.» با اینگامبهگام حال، غاصب پاسخی نداد.
تنها به حرفهایش ادامه داد.
[مایه تأسفه، ولیخارجی حالا باید ازمیشد راه مستقیم وارد بشم.]
غاصب خندید.
ظاهرش دقیقاً شبیه تهسان بود،سپس اما لبخندش فراتر از حداما تصور کج و معوج شده بود.
[خودم گوشت و پوستت روخارجی لگدمال میکنم، ذهنت رو نابودمشت میکنم تا تورو غصب کنم.]
همزمان، غاصب منفجر شد.
بقایای درونش شروعابتدا به پراکنده شدنگامبهگام در همه جا کردند.
تهسان تصویر ذهنیاش را بالاسپس آورد و سعی کرد با ارادهاشبار قطعات پراکنده را به دام اندازد.
اما نتوانستبازنویسی جلوی همهماده آنها را بگیرد.
آنها به اینسو وباید آنسو جاخالی دادند، حصارمشت را شکستند و پخش شدند.
تهسان دیوانهوارطبیعتاً دستش رافرامیخواند تکان داد.
مرز برخاست.
برخلاف گذشته، کاملاً از کنترل تهسان پیرویحذف میکرد، همچون سگ شکاری که طعمه رادور دنبال کند و مفاهیم پراکنده را ببلعد.
کوآآآآنگ!
اما بقایا مرزابتدا را شکافتند وگامبهگام به پیش تاختند.
تهسان اخم کرد.
«نزول الهیه؟»
برخلاف قبل، سطحیخارجی سرسامآور و قدرتیمیشد تحریفشده را حس میکرد.
نمیدانست غاصب از چه روشیسپس استفاده کرده، اما به نظر میرسیدبار غاصب موقتاً خودش نازل شده است.
تهسان سعی کرد مرزشفرامیخواند را تماماً بیرون بکشد تامیکرد غاصب را به دام اندازد.
و در همانتنها لحظه، تهسان آنباید را حس کرد.
آنچه در درون داشت،باید حقیقتاً سعی داشت خود رافشرد در این جهان آشکار کند.
کاروک.
حیوانی زوزه کشید.
فریاد میزد،بازنویسی گویی میخواهد ازخارجی قفس آزاد شود.
عظیم و غلیظ بود.
فراتر از هرابتدا چیزی که تهسان تاآنها به حال دیده بود.
«آخ!»
تهسان ناخودآگاهبازنویسی قدرتش راماده سرکوب کرد.
بقایای پراکندهماده یکی شدند وحذف وحشیانه یورش بردند.
تِرِکتِرِک!
دیوارهای تصویرطبیعتاً ذهنی شروع بهسپس ترک خوردن کردند.
ارادهای برای فرار از اینخارجی مکان و پراکندن کثافت خودمشت در سراسر کیهان را نشان میداد.
بیرون، اسنس منتظر بود.
با بیخیالی نشستهابتدا بود و با نگاهیآنها خالی به آینه مینگریست.
«یعنی تهش چی میشه.»
صدای آرامش طنینانداز شد.
راستش راماده بخواهید، اوباید هم تردید داشت.
چیزی درون تهسان بود.
و آن چیزابتدا در رتبه برابرگامبهگام یا حتی بالاتر بود.
در حالتبازنویسی عادی، نبایدماده مشکلی میبود.
هرچه باشد،ماده آنجا تصویرباید ذهنی تهسان بود.
درون تصویر ذهنی خود،فرامیخواند فرد میتوانست قدرتی تقریباًترکیب مطلق را به کار گیرد.
اما تهسان تحریف شدهفرامیخواند بود؛ حتی اسنس هم نمیتوانستمیکرد او را کاملاً درک کند.
به خاطر اینتنها ویژگی عجیب، اسنس ازحذف پیروزی تهسان مطمئن نبود.
«امیدوارم مشکلی پیش نیاد.»
با نگرانیطبیعتاً منتظر بود تاسپس اوضاع آرام شود.
تِرِک.
«... هوم؟»
ترکهایی روی آینه پخش شد.
اسنس که انتظار داشت تهسانسپس کار را تمام کند و زودبار بیرون بیاید، متوجه چیز عجیبی شد.
با فشار از میانفرامیخواند ترکها، هاله الهی شفافترکیب و قدرتمندی حس میشد.
«چطور جرأت میکنی!»
اسنس با عجله قدرت اسنسحذف خود را فعال کرد تا آینهلرزان را محکم سرکوب و مهروموم کند.
اما ترکها متوقف نشدند.
تِرِکتِرِک!
آنها در میان تمام قدرتهاخارجی و کنترلهای او پیچیدند و سرانجامفشرد از آن سوی آینه بیرون زدند.
کوآگاگاکانگ!
و آن چیز شکل گرفت.
اسنس دندانهایشطبیعتاً را بهفرامیخواند هم سایید.
«غاصب!»
«خیلی وقت بود ندیده بودمت.»
«غاصب» باطبیعتاً صدایی آرامفرامیخواند پاسخ داد.
خندهای کرد و ازفرامیخواند کنار «اسنشال» گذشت و بهمیکرد آن سوی کائنات پرواز کرد.
«اسنشال» دوبارهبازنویسی قدرتش راماده فعال کرد.
نیروی ذاتش سعیخارجی کرد «غاصب» رامیشد در چنگ بگیرد.
اما «غاصب» بهابتدا آرامی دستش راگامبهگام روی نیرو گذاشت.
کـانـگ!
نیروی «اسنشال»بازنویسی غصب وماده متلاشی شد.
«اسنشال» دندانهایشماده را بهباید هم فشرد.
«احمق لعنتی!»
«غاصب» به مسیرش ادامهفرامیخواند داد و خیلی زودترکیب به مرز کائنات رسید.
[پس، مراقب اوضاع باش.]
[خفه شو.]
صدایی تیز طنیناندازابتدا شد و «غاصب»گامبهگام از خنده منفجر شد.
و بعد، سروصدا فوران کرد.
غرشی چنان عظیم کهماده موجودات ردهپایین حتی قادرمیشد به حس کردنش نبودند.
اما ردهبالاها میتوانستند آنباید را در هر جایمشت کائنات به وضوح بشنوند.
مرز به کائنات ضربه زد.
همزمان، زخمی عمیقابتدا و عظیم درگامبهگام کیهان بر جای گذاشت.
همراه با مرز،تنها مفهوم این دنیاباید نیز در هم آمیخت.
با اجازه مفهوم،خارجی شکافی وسیع در کائناتباردری شروع به شکلگیری کرد.
کیگیگیگیجیک!
نشانی پاکنشدنی پدیدار شدفرامیخواند و در آن سوی آن،میکرد چیزی خود را نمایان کرد.
مهر و مومی عظیمماده علیه موجودات الهی، همراهمیشد با زخمی بزرگ ظاهر شد.
تـرق تـروق!
ترکها گسترشطبیعتاً یافتند و شکافیسپس را آشکار کردند.
و در آنابتدا سو، موجوداتی پیچیده وآنها مسخشده نگاهشان را دوختند.
«... ذات لعنتی!»
«اسنشال» که بلافاصلهخارجی وضعیت را درکمیشد کرده بود، ناسزا گفت.
تعادل کائناتطبیعتاً شروع بهفرامیخواند لرزیدن کرد.
کـوادوک.
تهسان که همه چیزباید را حلوفصل کرده بود،مشت از آینه بیرون قدم گذاشت.
آنچه دید، کائناتی متلاشیشده بود.
مرزهای تحریفشدهطبیعتاً و درفرامیخواند حال فروپاشی.
در آن سو، حضورماده موجوداتی که شبیه خدایان الهیباردری به نظر میرسیدند، احساس میشد.
«چه گندی.»
«اومد بیرون؟»
«چی شد؟»
«خب... به نظر میادماده هم تو و هم منباردری حرفای زیادی برای گفتن داریم.»
«اسنشال» با لبخندی تلخ نشست.
«بذار باطبیعتاً شنیدن شروع کنیم.سپس دقیقاً چی شد؟»
«چیز خاصی نبود.»
تهسان با آرامش همه چیزخارجی را که درون تصویر ذهنیاشمشت رخ داده بود، توضیح داد.
با شنیدنماده توضیحات، «اسنشال»باید چانهاش را مالید.
«پس قضیه این بود. میدونستم یه چیزیآنها تو وجودت هست، ولی فکر نمیکردم انقدر عمیقنشأت درگیر باشه. ولی اگه اینطوره، عجیبه. چطور بردی؟»
«ولش کردم.»
«ولش کردی؟»
«اسنشال» باماده ناباوری پرسید، انگارحذف نمیتوانست درک کند.
«منظورت اینهطبیعتاً که خودتوفرامیخواند رها کردی؟»
«قلمرویی کهطبیعتاً بهش رسیدهفرامیخواند بودم رو.»
«...»
«اسنشال» آهیماده از سرباید تحسین کشید.
«این... باورنکردنیه.»
«اسنشال» موجودی متعالیابتدا بود که برگامبهگام مفهوم «ذات» حکمرانی میکرد.
برای او،بازنویسی ذات مهمتر ازخارجی جان خودش بود.
ترجیح میداد بمیردخارجی تا اینکه آنمیشد را رها کند.
اما تهسان بدونابتدا تردید آن راگامبهگام دور انداخته بود.
این کارطبیعتاً «اسنشال» رافرامیخواند عمیقاً شگفتزده کرد.
«با این حال،تنها حدس میزنم حسابیباید تغیرت داده باشه.»
«خیلی چیزا عوض شده.»
«اسنشال» بالاخرهطبیعتاً توانست تهسان راسپس به درستی ببیند.
او خدای ذات بود.
هیچکس نمیتوانست عمیقترتنها یا گستردهتر از اوحذف ذات را درک کند.
اما حتی «اسنشال»خارجی هم نمیتوانست از کارباردری تهسان سر در بیاورد.
«تثبیت شدی، نه؟»
این اولینطبیعتاً چیزی بودفرامیخواند که حس کرد.
«قبلاً، یه اعوجاجی وجود داشت. ریشهتباید شکسته بود، یه پیچیدگی غیرقابلردیابی. ولیموجی الان حتی دیده هم نمیشه. چیکار کردی؟»
«خودمو کاملاً پر کردم.»
«اسنشال» خندهای خشک کرد.
«تحسینبرانگیزه.»
چیزهای غیرممکن هم اتفاق میافتند.
مواردی وجود داشت که مفهوم یکمیشد متعالی تحریف و شکسته میشد، سپسدور خالی و از نو پر میشد.
اگرچه نادر و دشوار بود،سپس حتی با ردگیری تا زماناما تولد کائنات، اما غیرممکن نبود.
اما فوقالعاده سخت بود.
رها کردن حاصل عمر و پر کردن دوبارهمیشد آن از نو... حتی یک متعالی هم احتمالاًاصل زیر فشار روانی و شوکهای رتبهای فرو میپاشید.
تهسان در حین مبارزه با دشمنانیمیشد درندهخو این کار را امتحان کرد...دور و بدون هیچ مشکلی موفق شد.
«جایی که الانابتدا بهش رسیدی... حتیگامبهگام منم نمیدونم کجاست.»
اینکه سطح فعلی تهسانفرامیخواند بالاتر از «اسنشال» بودترکیب یا پایینتر، قابل تشخیص نبود.
با اینکه کاملاً متعلق بهخارجی خود تهسان شده بود، نه... دقیقاًفشرد به همین خاطر، غیرقابلخواندن شده بود.
«میشه یهماده لحظه سعیباید کنم بخونمت؟»
«اگه میخوای.»
با اجازهطبیعتاً تهسان، «اسنشال» قدرتشسپس را فعال کرد.
نگاهش که ذاتتنها کائنات را میخواند، سعیحذف کرد تهسان را بخواند.
«... چی؟»
نتیجه، «اسنشال» را گیج کرد.
نمیتوانست او را بخواند.
هیچچیزی را.
وقتی صادقانه از قدرتشباید استفاده میکرد، میتوانست حتیمشت خدایان دیگر را هم بخواند.
اگرچه نمیتوانست به لایههای عمیق درونی نفوذآنها کند، اما میتوانست فرم سطحی، رتبه کلیبدن و قدرت را به طور تقریبی بررسی کند.
اما در مورد تهسان نه.
به معنای واقعیتنها کلمه، نمیتوانست حتیباید یک چیز را بخواند.
انگار آنجاماده وجود داشت،باید اما نبود.
نمیتوانست بگویدطبیعتاً چه سطحفرامیخواند یا قدرتی دارد.
اینکه خدای ذات نتواند چیزیسپس را بخواند، یعنی هیچکس در اینبار کائنات نمیتواند تهسان را درک کند.
«... باید خودتتنها سر از کارش درحذف بیاری. حتی منم نمیدونم.»
«برنامهم همینه.»
تهسان سری تکان داد.
تا حدیطبیعتاً انتظارش را داشت،سپس پس تعجب نکرد.
«ممنون. بابتبازنویسی اینکه خودموماده بهم دادی.»
اگر «اسنشال» مفهومش را به اومیشد نداده بود، پروسهی پر کردن خودشدور با تصویر ذهنی بسیار دشوار میشد.
«اسنشال» دستش را تکان داد.
«این پاداش چیزیه که به دستگامبهگام آوردی. نیازی به تشکر نیست. هرچند انتظارمستقیماً نداشتم انقدر خوب از پسش بر بیای.»
«اسنشال» با رضایت لبخند زد.
آنها به طورخارجی کلی درباره آنچه اتفاقباردری افتاده بود صحبت کردند.
حالا نوبتطبیعتاً او بودفرامیخواند که بپرسد.
تهسان بهطبیعتاً آن سویفرامیخواند کائنات نگاه کرد.
شکافی عظیم آنجا بود.
از درون آن، ردپاهای انرژیحذف که شبیه خدایان به نظرموجی میرسیدند، به بیرون سرازیر بود.
و موجودات متعالی بسیاریفرامیخواند سعی داشتند با قدرتهایشان شکافمیکرد را ببندند، اما کارساز نبود.
برای بستن یک سدفرامیخواند شکسته، اول باید همهترکیب چیزِ داخلش را خالی کرد.
اما آن تخلیه غیرممکن بود.
«چیزی که درونخارجی تو بود، غاصبمیشد بود. فرار کرد بیرون.»
«میدونستم.»
یک خدای الهی نزول کرد.
اگرچه نزولی ناقصتنها بود، اما خودِ خداحذف در کائنات ظاهر شد.
«ولی فکرماده نمیکنم بایدباید اونطوری میشد.»
خدای الهیطبیعتاً قبلاً تبعیدفرامیخواند شده بود.
حالا که یک خدای ناقص ظاهرگامبهگام شده بود، نمیتوانست کاری در مورد مرزیمستقیماً که خدایان را طرد میکرد، انجام دهد.
«معمولاً آره. ولی... اگه یهخارجی موجود متعالی تو این دنیا مداخلهفشرد کنه، اوضاع یه کم فرق میکنه.»
تهسان بلافاصلهماده به یکباید متعالی فکر کرد.
«ذات.»
«خدای سقوططبیعتاً لعنتی. اینفرامیخواند دیگه چه مسخرهبازیه.»
«اسنشال» با تأسف نچنچ کرد.
«اتفاق خیلی یهویی بود؛ فعلاً چیزای زیادیباردری برای بررسی داریم. فعلاً برگرد به هزارتو.اصل بعد از اینکه وضعیت روشن شد حرف میزنیم.»
«اگه اینطوره، باشه.»
تهسان سری تکان داد.
شرط کوئست دیدن ذات بود.
او آنماده را بهباید کمال رسانده بود.
[کوئست طبقه ۹۵ تکمیل شد.]
[یک ذات پایدار به دست آمد.]
[؟؟؟ به دست آمد.]
تهسان به هزارتو برگشت.
خبری از «جادوگر» نبود.
حتماً سرش خیلی شلوغ بود.
این برایبازنویسی تهسان همماده خوب بود.
او بهماده قلمرو جدیدیباید رسیده بود.
دقیقاً کجا؟طبیعتاً حتی خودفرامیخواند تهسان هم نمیدانست.
اگر خدای ذاتابتدا نمیتوانست آن راگامبهگام درک کند، هیچکس نمیتوانست.
چه چیزی تغییرتنها کرده بود؟ بهباید کجا رسیده بود؟
باید اینماده را بهباید درستی میفهمید.
ارتقای سطح با قدرت مهارت.