چپتر 552: اپیزود ۵۵۵. طبقه ۹۷. مارمولک موبیوس (۲)
0«مارمولک موبیوس؟»
[اون یاروساخت تو هزارتوبقیه ساکن شده؟]
با برده شدن نام آنمکانیزمه موجود، نگاهی حاکی از شناختاوروبوروس در چشمان آریلنان نقش بست.
جادوگر دربقیه تأیید سربیشتر تکان داد.
«آره. میگفت میخواد ببینه تهیکی این هزارتو چه خبره. بابقیه کمال میل قراردادو باهام قبول کرد.»
[به هر حال اون کسیه که تا رسیدنمکانیزمه پایان کار خاصی برای انجام دادن نداره، ولیگفت بازم کارها رو به روش خودش پیش میبره.]
«بهخاطر اون کمک زیادیشبیه بهم شد. هرچند الان دارهموجودی موش میدوونه و دخالت میکنه.»
«چهجور جونوریه؟»
«تهسان. مگه هی بهتاونم نمیگفتم؟ من تنها کسیساخت نیستم که هزارتورو ساخته.»
تهسان سر تکان داد.
خبر غافلگیرکنندهای نبود.
ساختن سیستم و ساختار هزارتو،شبیه آن هم تنها برای یکموجودی جادوگر، کاری بس دشوار مینمود.
از این رو، او با موجودات متعالی بیشماریساخت دیدار کرده و چالشی را پیش رویشان گذاشته بود:معنای آیا نمیخواستند شاهد به خطر افتادن جان فانیان باشند؟
با موافقت آن موجودات متعالی،خدایان هزارتو به شکلی که اکنونکلمه بود، پا به عرصه وجود گذاشت.
«مارمولک موبیوس. لویاتان. اونم یکی دیگه ازکلمه موجودات متعالیه که تو ساخت هزارتو کمکهمهچیز کرد. برخلاف بقیه خدایان، بیشتر شبیه یه مکانیزمه.»
مکانیزم.
این کلمه بهلویاتان معنای موجودی شبیهدیگه به اوروبوروس بود.
«برای چه هدفی؟»
جادوگر باخدایان خونسردی گفت:شبیه «برای پایان همهچیز.»
«پایان جهان. بسته شدن دنیا. اون مسئولمکانیزم این کاره. وقتی همهچیز به آخرش میرسه، فرمهمهچیز واقعیشو نشون میده و پایان رو اعلام میکنه.»
«...خیلی مقیاس بزرگی داره.»
[ولی از اون طرف، تا وقتیبیشتر پایان فرا نرسه، هیچ نقشی برای ایفااوروبوروس کردن نداره. برای همین منتظر اون لحظهست.]
«میگفت رو اعصابشه. اینکه یه موجود پیچیدهکلمه وجود داره که از دل کیهان متولدهمهچیز شده ولی خارج از مفهوم خودشه، آزارش میده.»
تهسان اخم کرد.
«فقط بهگذاشت همین دلیل؟ اونمیکی تو همچین وضعیتی؟»
حصاری که خدایان برتربقیه را مهر و موم کردهمکانیزم بود، در هم شکسته بود.
بسیاری از متعالیها جانشانشبیه را به خطر انداختهمعنای بودند تا سد راهشان شوند.
و در چنین شرایطی،بیشتر مکانیزمِ پایان میخواست با متوقفمعنای کردن تهسان، او را بیازماید.
این کار عملاً مانع ازیکی آن میشد که آن دوبقیه بتوانند تمام قدرتشان را متمرکز کنند.
آریلنان ازساخت این حقیقتبقیه چندان شگفتزده نشد.
[لویاتان همیشه همینطوری بود. اون موجودیه که مسئول پایانه،موجودی پس حتی اگه خدایان برتر هم نابودش کنن، اینمسئول فقط یه شکل دیگه از پایان براش حساب میشه.]
«ولی چون تو ساخت هزارتو خیلی کمک کرده،کلمه نمیتونیم همینطوری نادیدهش بگیریم. میخواستم عقبش بندازم، ولیجهان بدجور پافشاری کرد که باید همین الان باهات بجنگه.»
«کشتنش سخته؟»
[امیدوارم از این کار منصرف بشه. هرچیشبیه نباشه اون یه وسیله برای حفظ تعادله.هدفی اگه ناپدید بشه، ممکنه مشکلاتی پیش بیاد.]
تهسان زیرخدایان لب غرید:شبیه «رو مخه.»
اگر این یک مأموریتبیشتر بود، آن را میپذیرفت، امامعنای این نبردی بیمعنا جلوه میکرد.
«اگه پاکسازیش کنی، پاداشهای درستوحسابیاییکی در کار میتونه باشه. و شرمنده،خدایان ولی یه شرط دیگه هم هست.»
«چه شرطی؟»
«تمام تجهیزاتی که پوشیدی.»
آکاشا، باردریبقیه و بسیاری ازشبیه آیتمهای دیگر هزارتو.
«باید همشونو دربیاری و با همون تجهیزاتیمتعالیه که وقتِ اولین ورودت به هزارتو داشتیمکانیزمه بجنگی. اینطوری حریف نسبتاً مناسبی براش میشی.»
تهسان دوبارهساخت زمزمه کرد:بقیه «رو مخه.»
«ولی باشه. قبول میکنم.»
از آنجا که اینبیشتر مأموریتی برای این طبقه بود،معنای نیازی به رد کردنش نمیدید.
پس فقط باید بهاونم سرعت کار را یکسره میکردبرخلاف و به مسیرش ادامه میداد.
«فقط کارو تمیز جمعش کنخدایان و بریم جلو. من اینجا سرممعنای شلوغه، نمیتونم زیاد حواسم بهت باشه.»
[پس من ازبیشتر تماشا کردنش لذت میبرم.کلمه اونقدرها وقت آزاد دارم.]
«حالا چی میشه؟»
جادوگر مستقیماً بهلویاتان جلو خیره شددیگه و گفت: «خب.»
انرژی خدایان برتر بهبقیه آرامی در سراسر کیهانمکانیزمه در حال گسترش بود.
هرچند میشد آن راشبیه موقتاً سرکوب کرد، امامعنای توقف کاملش غیرممکن مینمود.
«خدایان برتر کمکم خودشونو میرسونن. اونا کیهانو آلودهکلمه و ویران میکنن. ما اون آلودگی رو پس میزنیمبسته و دوباره خدایان برتر رو مهر و موم میکنیم.»
جادوگر به آریلنان نگریست.
«مثل همیشه زحمتشو بکش، آریلنان.»
[نیازی به گفتنبیشتر نیست. من کارمو بهکلمه روش خودم انجام میدم.]
«و... رویبقیه تو همبیشتر حساب میکنم، تهسان.»
تهسان سر تکان داد.
«من میرم پایین هزارتو.»
مهم نبود چه مأموریتیشبیه پیش رویش قرار میگرفت،معنای او آن را میپذیرفت.
با این پاسخ،خدایان لبخندی حاکی از رضایتمکانیزم بر لبان جادوگر نشست.
«همین کافیه. روت حساب میکنم.»
جادوگر دستش را تکان داد.
فضا شکافتهخدایان شد و تهسانمکانیزمه به هزارتو بازگشت.
او به دیوار تکیه داد.
[این دیگه یه چیزیه واسهخدایان خودش... اینکه درگیر بحث دربارهکلمه سرنوشت کیهان بشی. واقعاً پیشرفت کردی.]
«این تعجب کردنتبیشتر دیگه چیه؟ راستی،مکانیزم آکاشا، تمام خاطراتت برگشته؟»
آکاشا بهبقیه آرامی تأییدبیشتر کرد: [...آره.]
[همهچیز یادم اومد؛ اینکه کی بودم، رابطهم با آریلنان،برخلاف اینکه اون در موردم چی فکر میکرد. من یهموجودی موجود ظالم بودم، خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکردم.]
«تو مال زمانی بودی که مستقیماً با خدایانمکانیزمه برتر درگیر میشدی. حتماً خیلی وحشیانهتر از الانگفت بوده. واقعاً حالت خوبه؟ اگه بخوای، میتونم بذارم بری.»
آکاشا رسول آریلنان بود.
با قضاوت از رویبیشتر رفتارهایشان، او تنها یککلمه ابزار ساده به شمار نمیرفت.
به نظر میرسید رابطهایاونم نزدیک و صمیمی داشتهاند،ساخت تقریباً شبیه به یک خانواده.
تهسان هیچساخت قصدی برای نگهداشتنِخدایان اجباریِ او نداشت.
اما آکاشاخدایان پیشنهاد تهسانشبیه را رد کرد.
[ممنونم... ولی ارباب فعلی من تهسانه. تازه، هم من وموجودی هم آریلنان لطفهایی از تهسان دیدیم که نمیتونیم جبرانشون کنیم.کاره تا وقتی همه اینا رو جبران نکنم، قصد رفتن ندارم.]
«اگه واقعاً اینطوریه که هیچی.»
[وقتی داشتم خودمو به یاد میآوردم،بیشتر قدرت اصلیم رو هم پس گرفتم. برایاوروبوروس همین میتونم بیشتر به اربابم کمک کنم.]
آکاشا با صلابت سخن گفت.
«خوبه.»
بیشک، قدرت و حضوریاونم که از آکاشا ساطع میشد،برخلاف بسیار کوبندهتر از پیش بود.
او اکنون به راحتیبقیه میتوانست خود را بهمکانیزمه عنوان یک رسول داوطلب کند.
داشتن چنین موجودیبیشتر در کنارش، سراسرمکانیزم برای تهسان منفعت بود.
داستان واقعاًبقیه به پایانبیشتر رسیده بود.
تنها اکنون بودلویاتان که تهسان میتوانست دستاوردهایمتعالیه خود را بررسی کند.
قدرتهایی که از شکست دادنِخدایان بخشی از غاصب به دستکلمه آورده بود، سه مورد بودند.
تصاحب مفهوم،خدایان آرزوی فاسد،شبیه صندوقچه گنج.
تعالی: تصاحب نیروی روح
تسلط: ۱۰۰٪
روح شما به جهان بالاتری دست یافته است. یک روح سطح بالا میتواند قدرت را از دشمنان شکستخورده به سرقت ببرد. شما میتوانید به طور موقت بخشی از نیروی روح و مفاهیم حریف را تصاحب کرده و به عنوان قدرت خود از آنها استفاده کنید.
تصاحب مفهوم بهبرخلاف بخشی از تصاحب نیرویشبیه روح تبدیل شده بود.
این بدان معنا بود کهمکانیزمه قدرت غاصب، اکنون کاملاً مطیعاوروبوروس و زیردست قدرت تهسان بود.
تنها یک چیز تغییر کرد: در اصل، اینکلمه مهارت فقط نیروی روح را در بر میگرفت،جهان اما اکنون تصاحب مفهوم را نیز شامل میشد.
«میشه گفتگذاشت فقط یکماونم قویتر شده.»
تغییر چندانساخت بزرگی بهبقیه نظر نمیرسید.
تهسان به آرامی خندید.
تصاحب مفهوم قدرتی بود کهشبیه تنها غاصب در اختیار داشت؛موجودی قدرتی قادر به دزدیدن مفاهیم جهان.
هیچکس دیگریگذاشت از چنیناونم قدرتی بهرهمند نبود.
اما آن قدرت به طورخدایان کامل توسط تصاحب نیروی روح بلعیدهمعنای شده و عملاً بیمعنا گشته بود.
«دقیقاً چی گیرم اومده؟»
تهسان در حالیخدایان که بیشتر بررسی میکرد،مکانیزم زیر لب زمزمه کرد.
غصب مفهومگذاشت آنچنان هماونم چشمگیر نبود.
اما قدرتهای دیگر فرق داشتند.
تعالی: آرزوی تباهشده
تسلط: ۶٪
کسی که امیدوار است، رؤیا میبافد و آرزو میکند.
اما در نهایت، موجودی تحریفشده تنها به پایانی درهمشکسته میرسد.
میتوانید آرزوی خود را برآورده کنید، اما نتیجه به شکلی تحریفشده متجلی میشود.
«این دیگه چیه؟»
قدرتی بود کهخدایان تهسان نمیتوانست در لحظهمکانیزم تأثیراتش را درک کند.
با خواندنگذاشت آرام توضیحات،اونم بالاخره متوجه شد.
غاصب، مفاهیم جهان را میدزدید.
آرزویش کنترل قدرت کیهانشبیه بود، اما این امریمعنای محال به شمار میرفت.
کاری کهبقیه کرد تنهابیشتر تقلیدی ساده بود.
او نتوانستگذاشت آرزویش رااونم برآورده کند.
این امر خودبرخلاف را به شکل قدرتشبیه آرزوی تباهشده نشان داد.
میتوانی آرزویت رابیشتر برآورده کنی، امامکانیزم به شکلی تحریفشده.
«هممم.»
تهسان دست به چانهاش کشید.
«این قدرتساخت میتونه به دردخدایان بخوره؟ احتمالش هست.»
برآورده کردن یک آرزوشبیه حتی به شکلی تحریفشده، شبیهموجودی به نوعی دگرگونی خویشتن بود.
اما اینکه دقیقاً چطور میشدشبیه از آن استفاده کرد، درموجودی هالهای از ابهام قرار داشت.
تهسان که این قدرت را بهدیگه دست آورده بود، هنوز نمیدانست چگونهبیشتر باید آن را به کار گیرد.
ارزشمند بود،ساخت اما هنوز روشخدایان استفاده مشخصی نداشت.
باید آرامآرام بررسیاش میکرد.
تا به اینجا،خدایان قدرت چندان مفیدیمکانیزمه به نظر نمیرسید.
به عنوانگذاشت توانایی غاصب،اونم کمی ناامیدکننده بود.
و این افکاربرخلاف با دیدن قدرتبیشتر بعدی کاملاً برطرف شد.
تعالی: صندوقچه گنج
تسلط: ۱۴٪
میتوانید چیزهای غصبشده را درون صندوقچه گنج ذخیره کنید.
همچنین، در صورت تمایل، میتوانید آنچه را ذخیره کردهاید بیرون آورده و استفاده کنید.
«اوه.»
تهسان با خواندنخونسردی توضیحات، صدایی ازجهان گلو خارج کرد.
گوشه لبانشاونم به سمتدیگه بالا کج شد.
از روی نام قدرت، تا حدودیالان ماهیتش را حدس زده بود، اماچهجور دیدن جزئیات، همهچیز را روشنتر کرد.
این همانشبیه صندوقچه گنجمکانیزم غاصب بود.
میتوانست هرآنچه غصبخونسردی کرده بود راجهان درونش ذخیره کند.
«تقریباً مفهومش رو فهمیدم.»
غاصب، مفاهیم متعالیهایی رابهم که شکست میداد ازموش طریق غصب مفهوم میدزدید.
اما برخلاف تهسان،مکانیزمه غصب دائمی برایمعنای او ممکن نبود.
بنابراین مفاهیمهدفی درون صندوقچهگفت گنج ذخیره میشدند.
و آن مفاهیم ذخیرهشده رامتعالیه میشد بیرون کشید و با استفادهشبیه از آرزوی تباهشده به کار گرفت.
به نظر میرسیدزیادی این سه قدرت چنینداره نقشهایی بر عهده داشتند.
به بیان ساده،مکانیزمه تهسان واقعاً نیازیمعنای به صندوقچه گنج نداشت.
برخلاف غاصب،هدفی او میتوانست غصبهمهچیز دائمی انجام دهد.
اما بااونم تصاحب نیروی روح،متعالیه داستان فرق میکرد.
تصاحب نیروی روح به اوهرچند اجازه میداد نیروی روح و مفاهیممیکنه حریفان را در طول نبرد بدزدد.
اما این امر تنها موقتی بودمعنای و به زودی محو میشد، بنابراینهمهچیز باید فوراً از آنها استفاده میکرد.
اما با وجودخونسردی صندوقچه گنج، دیگر نیازیبسته به این کار نبود.
میتوانست چیزهای غصبشدهیکی را به طور دائمبرخلاف درون آن ذخیره کند.
«خوبه.»
ارزش اینشبیه قدرت سرمکانیزم به فلک میکشید.
هرچه در تصاحب نیرویگفت روح ماهرتر میشد، ارزشدنیا این قدرت نیز بیشتر میشد.
اینها قدرتهایی بودندیکی که از غاصبساخت به دست آورده بود.
آنچه باقی میماند،زیادی قدرتهایی بود که آریلنانداره به او داده بود.
تعالی: گردش
تسلط: ۴۲٪
مفهوم مستقل گردش.
میتوانید در گردش مداخله کنید.
برخی از بخشها گم شدهاند، بنابراین هنوز نمیتوانید قدرت را به طور کامل به کار بگیرید.
«از همین الان چهل درصد؟»
آریلنان واقعاً چیزهایخونسردی زیادی را بهجهان او سپرده بود.
قدرت عظیماونم گردش را درمتعالیه درونش احساس میکرد.
تهسان دستش را بالا آورد.
«شکوفا شو.»
با اینهدفی کلمات، گلیگفت سرخ شکوفا شد.
در مقایسه با آنچه آریلنان بهساخت کار میگرفت، کوچکتر و ناپایدارتر بود،مکانیزمه اما بدون شک گل گردش بود.
این تنهاکمک فرم سادهبهم یک گل نبود.
اکنون تهسان میتوانستمکانیزمه مستقیماً در خودمعنای گردش مداخله کند.
چه کارهایی میشد با آنهمهچیز انجام داد؟ احتمالات آنقدر زیادکاره بودند که درکش دشوار بود.
این گردش اشیاء بود.
میتوانست در هرزیادی فرآیندی که درالان چرخش بود مداخله کند.
شاید حتی میتوانستمکانیزمه آنچه را از دستموجودی داده بود جایگزین کند.
«هممم.»
فعلاً، سادهترین کار رادیگه انجام داد — کاری کهخدایان در واقعیت انجام داده بود.
تهسان روحش را متمرکز کرد.
رنگ سرخشبیه شروع بهمکانیزم خاکستری شدن کرد.
گلی خاکستریهدفی در جهانگفت تجلی یافت.
مرز واونم گردش میتوانستند بامتعالیه هم ترکیب شوند.
در این صورت.
تهسان به جانوریمکانیزمه که در درونشمعنای ساکن بود فکر کرد.
«...امکانش هست؟»
تهسان خاکستری را خاموش کرد.
تأییدات اولیهاش را بهبهم پایان رساند و بهموش سمت پلهها حرکت کرد.
حضور عظیمی در پایینمکانیزم احساس میشد، مارمولک پایان کههدفی پایان همهچیز را اعلام میکرد.
«رو اعصابه.»
اما تهساناونم هیچ احساسدیگه خاصی نداشت.
با چهرهایکمک کلافه ازبهم پلهها پایین رفت.
«همونجا بمونین.»
«این اولین بارهخونسردی که اینجوری سقوطجهان میکنم. طاقت بیار.»
«ارباب. براتون آرزوی پیروزی میکنم.»
تهسان تمامکمک تجهیزاتش رابهم درون صندوقچه چپاند.
و پس از مدتها،مکانیزم دوباره تجهیزات ابتدای هزارتواوروبوروس را به تن کرد.
قدم بههدفی قدم، قدمگفت به قدم.
از پلهها پایینیکی رفت و بهساخت طبقه ۹۷ رسید.
اتاقی به وسعتزیادی یک زمین ورزشیالان در آنجا بود.
و نیمی از آنمکانیزم توسط یک اژدهای سرخاوروبوروس عظیمالجثه پر شده بود.
مارمولک موبیوس.
لویاتان ظاهر شد.
تهسان در سکوتبرخلاف به دشمن پیشبیشتر رویش خیره شد.
«کائاااه.»
فلسهای درخشان و سرخرنگ.
چشمان خزندهای که مملواونم از تمام نیت قتلساخت موجود در جهان بود.
شعلههای نادرساخت سفیدرنگی دربقیه نفسهایش دیده میشد.
اژدهای سرخ غرید.
پادشاه اژدهایان.
مارمولک موبیوس، منادی تمامی پایانها.
نگهبان اعماق.
نوعی الوهیت کهبیشتر حتی خود خدایان نیزکلمه جرئت تحریکش را نداشتند.
در برابر چنین موجودی، تهسانشبیه تنها تجهیزاتی محقرانه داشت — زرهاوروبوروس ابتدایی بهشتی و یک شمشیر زنگزده.
«مبارزه تنهایی با یهاونم اژدها اونم با اینساخت تجهیزات. سختیش واقعاً برازنده اسمشه.»
او کاملاً تنها نبود.
از بالا، نگاههایی راشبیه احساس میکرد که بهمعنای او دوخته شده بودند.
نور درون آن نگاهها ساده بودمکانیزمه — امیدی بیکران به او و تحسینخونسردی برای معجزاتی که قرار بود رقم بزند.
آنها درگذاشت ضیافت پیشاونم رو دخالتی نمیکردند.
مثل همیشه،ساخت تنها ازبقیه دور تماشا میکردند.
دیگر بهخدایان این موضوعشبیه عادت کرده بود.
بدون هیچ تزلزلی،خدایان شمشیرش را محکممکانیزمه در دست گرفت.
«کررر...»
اژدها پایساخت جلوییاش رابقیه حرکت داد.
با احتیاطخدایان سعی کرد ازمکانیزمه تهسان فاصله بگیرد.
در میان نیتخدایان قتل چشمانش، بارقهایمکانیزمه از ترس نمایان شد.
تهسان پوزخند زد.
«خودت گفتی میخوایبرخلاف منو ببینی، پسبیشتر الان چرا ترسیدی؟»
«کائاااه!»
اژدها با عزمی راسخبیشتر غرش کرد و پاهایشکلمه را به حرکت درآورد.
با صدای کوبشهایلویاتان سنگین، بدن عظیم اژدهامتعالیه به جلو یورش برد.
به پشت سرش نگاه کرد.
دری که از آنشبیه وارد شده بود، مدتهامعنای پیش ناپدید شده بود.
هیچ راه فراری وجود نداشت.
میدانی تقریباً بهلویاتان وسعت یک زمین ورزشی،متعالیه صحنه این نبرد بود.
«مثل همیشه.»
بکش یا کشته شو.
«نه. نمیتونمبقیه بکشمت. خیلیبیشتر دردسر داره.»
یک قدم بهلویاتان جلو برداشت و اژدهامتعالیه با تهدید زوزه کشید.
«کاه.»
آاااه!
غرش اژدها شما را در بر میگیرد!
قضاوت آغاز میشود.
کاهش تمامی آمارها در جریان است...
قضاوت ناتوانی در عمل در حال انجام است...
«برو کنار.»
تهسان پنجره سیستم پردیگه سروصدا را کنار زد وخدایان شمشیرش را به جلو راند.
«سریع تمومشکمک میکنم، پسبهم بیا جلو.»
«کائاااه!»
اژدها مستقیماًهدفی به سمتگفت تهسان یورش برد.
قدرت مهارت افزایش یافت.