چپتر 329: دنیای ویرانشدهی روح (۳)
0«چـ... چی...؟ جادوگرا دارن میلرزن. دایره جادویینشده که جادوگرای باستانی کشیدن و اینا حتیآورد نمیتونستن بهش نزدیک بشن، کاملاً متلاشی شده.»
باردری با خندهای تلخنباید پرسید: «پس، تو همحرف بلدی از جادو استفاده کنی؟»
تهسان پاسخ داد: «تجربهشو دارم.»
«این توضیح ساده اصلاً حق مطلب رو در موردمشکلی سطحی که توش هستی ادا نمیکنه... فوقالعادهست. سدی کهگرد جادوگرای پادشاهی من نتونستن بشکنن، تو یه ضرب نابودش کردی...»
چهرهاش در حالی کههنوز به تهسان خیره شدهبررسی بود، مملو از حیرت بود.
«اگه تو باشی،اما واقعاً ممکنه بتونی اینهنوز دنیا رو نجات بدی.»
«میتونم برم تو؟»
«آره. برو وبرخورداری تایید دنیا روبزنه به دست بیار، قهرمان.»
باردری درمشکلی حالی که صحبتحرف میکرد، لبخند زد.
تهسان قدمبزنه به دروننباید دایره جادویی گذاشت.
در آنجا ارادهای عظیم حضور داشت، گوییتمام تهسان را میآزمود و در حالی کهفشار از کنارش میگذشت، او را رصد میکرد.
روح که تا اینسعی لحظه ساکت مانده بود،نباید بالاخره لب به سخن گشود.
[ارادهی جهان قضاوت میکنه که آیا عزمنشده شکست دادن شاه شیاطین رو داری وآورد آیا از صلاحیتهای لازم برخورداری یا نه.
سعی میکنهبزنه پسِت بزنه، امامشکلی نباید مشکلی باشه.]
هنوز حرف روح تمام نشدههنوز بود که ارادهای که تهسانخصمانه را بررسی میکرد، خصمانه شد.
نیرو گرد آمد وسعی بر تهسان فشار آورد تامشکلی او را به عقب براند.
«هوم.»
تهسان به انرژی خصمانه ومشکلی طردکنندهای که در آن ارادهینشده عظیم نهفته بود، نگاه کرد.
تنها یکنباید چیز درباشه آن وجود داشت.
تو صلاحیت نداری.
این معنایمشکلی پشت آنهنوز قدرت بود.
«صلاحیتها، هان.»
تهسان بهسادگی منظورش را دریافت.
شاه شیاطین موجودی ابزارگونهسعی بود که برای نابودینباید جهان خلق شده بود.
نبوت، مجموعهای از شرایطهنوز و آزمونها برای شکستبررسی دادن چنین شاه شیطانی بود.
و کسی که باید شاه شیاطین راهنوز شکست میداد، باید یک قهرمان میبود؛ وگرد آن قهرمان باید ساکن همان جهان میبود.
تنها موجوداتی که از اینهنوز خاک متولد شده بودند، میتوانستندخصمانه تایید جهان را دریافت کنند.
برای تهسان که درسعی زمین متولد شده بود،نباید داشتن صلاحیت غیرممکن بود.
اما تهسانمشکلی به عقبهنوز رانده نشد.
او اجازه داد ارادهینباید جهان از کنارش بگذرد وتمام هیچ باری را حس نکرد.
«در مقایسه بامشکلی دنیای هافران، اینحرف به طرز مسخرهای ضعیفه.»
[به خاطر اینهبرخورداری که این ارادهیبزنه ترکیبیِ کلِ جهانه.
شبیه موجودیه مثلباشه شاه شیاطین، واسهتمام همین مقایسهش سخته.]
اگر قضیه این بود—
تهسان ذهنش را متمرکز کرد.
ارادهاش را جمع کرد وپسِت در عوض، آن را بهباشه سمت ارادهی جهان هل داد.
کوووونگ!
با موج قدرتاما او، ارادهی جهانباشه در هم پیچید.
تهسان به آرامی پیش رفت.
ارادهی جهان تقلا کرد وپسِت قدرتش را آزاد نمود، اماباشه تمامش توسط ارادهی تهسان مسدود شد.
«من خودم دنیا روهنوز نجات میدم. تو فقطبررسی باید صلاحیتها رو بهم بدی.»
همانطور که پیشاما میرفت، یک گویباشه کوچک ظاهر شد.
شبیه همان دنیایی بود که درحرف جهان هافران دیده بود، اما قدرتگرد نهفته در آن بسیار ناچیز بود.
تهسان بالازم خشونت گویسعی را فشرد.
گوی لرزید وباشه به آرامی قدرتشتمام را آزاد کرد.
[چقدر خشن.
چه رقتانگیز.]
روح آرام زمزمه کرد.
از درون گوی،باشه نیرویی به آرامی بهنشده سمت تهسان پرواز کرد.
آن یکی از نیروهایینباید بود که میتوانست درحرف برابر شاه شیاطین بایستد.
[یادگار کاربرت.
فقط بیارش بیرون.]
تهسان شمشیرش را کشید.
نیرویی که بهاما سمتش میآمد، به آرامیهنوز جذب یادگار کاربرت شد.
شما تایید جهان را به دست آوردید و صلاحیت نجات جهان را کسب کردید.
در مجموعمشکلی پنج آزمونهنوز وجود داشت.
به نظر میرسید کهنباید پشت سر گذاشتن تمامحرف آزمونها قدرت جدیدی اعطا میکند.
روح به آرامی گفت:
[من نتونستم نبوتبرخورداری رو محقق کنم...بزنه اما تو فرق میکنی.
تو قدرتی رو بههنوز دست میاری که شاهبررسی شیاطین رو شکست بدی.]
تهسان بیرون آمد.
باردری کهنباید منتظر بود، چشمانشهنوز را گشاد کرد.
«زود اومدیلازم بیرون. فکر میکردمپسِت خیلی طول بکشه.»
«سخت نبود.»
«قدرت همیشه اینطوریاما منفجر میشه و میلرزه؟هنوز انگار داشتی میجنگیدی. جالبه.»
تهسان چیزی نگفت.
باردری لبخند پهنی زد.
«خوبه. پس بیاباشه راجع به نبوتتمام بعدی حرف بزنیم.»
باردری تهسان رااما با خود برد وهنوز شروع به توضیح کرد.
«دومی! محتوای آزمون رو یادته؟»
«راجه به گذروندن آزمونِسعی کسایی بود که بهنباید قلمروی مرکز دنیا رسیدن.»
«تو مرکز این دنیا، کسایی هستن که به حد نهایی قدرتشون رسیدن، چهفشار شمشیر باشه چه جادو. لحظهای که به اون قلمرو میرسن، به جزیرهی کوچیکی تونداری مرکز دنیا کشیده میشن. اونا از دنیای معمولی میبُرن و زندگی خودشون رو میکنن.»
باردری جرعهای از چایاش نوشید.
«پشت سر گذاشتن آزمون اونا، دومین آزمونه. آسون نخواهد بود. اونا دسترسی بهآمد بیرون رو بستن، واسه همین سخته که اطلاعات درستی گیر بیاریم، اما قدرتوجود کافی دارن که پادشاهیای که سعی کرد به جزیرهشون حمله کنه رو نابود کنن.»
«متوجه شدم.»
تهسان با خونسردی گفت.
باردری بابزنه رگهای ازنباید حسرت زمزمه کرد:
«وقتی سعی کردم قهرمانباشه بشم، این آزمونی بود کهبررسی بیشتر از همه منتظرش بودم.»
کسانی که به آنسعی قلمرو رسیدند و خودنباید را از جهان جدا کردند.
برای باردری که دنبالهرو شمشیرحرف بود، آنها موجوداتی بودند کهنیرو میخواست حداقل یک بار ملاقاتشان کند.
«کنجکاوم بدونم واقعاًاما چقدر قوی هستن.باشه دلم میخواد دنبالشون برم.»
«نه، سرورم.»
خندهای ازلازم پشت سرسعی باردری طنینانداز شد.
زنی بامشکلی موهای طلاییهنوز به نرمی خندید.
«آزمونهای قهرمان باید تنهایی پشت سرباشه گذاشته بشه. در ضمن، سرورم، شما وظیفهینیرو محافظت از امپراتوری رو دارید، مگه نه؟»
«راست میگی، لوانسیا.»
باردری لبخند ملایمیبرخورداری زد و برگشت تااما به لوانسیا نگاه کند.
نگاهش مملو از محبت بود.
حتی بدون خواندن ارادهاش،نباید مشخص بود که باردری چهتمام احساساتی نسبت به لوانسیا دارد.
«ولی دست خودممشکلی نیست، برام جالبه.حرف هیچ راهی نیست؟»
«نه، سرورم.لازم منم باید ازپسِت شما محافظت کنم.»
لوانسیا لبخند لطیفی زد.
[بهتره کنارش باشی.
قبل ازنباید اینکه چیزی کههنوز طبیعیه، غیرطبیعی بشه.]
روح که آنبرخورداری دو را تماشا میکرد،اما با اندوه سخن گفت.
با اینکه صدایش احتمالاً بهحرف آنها نمیرسید، رفتارش طوری بودنیرو که انگار نمیتوانست سکوت کند.
پس از پایان مکالمه،نباید تهسان به سمت مرکزحرف دنیا دوید و پرسید:
«عاشقش بودی؟»
[عشق، هان.
آره.
عاشقش بودم.]
روح به آرامیمشکلی پاسخ داد، صدایشحرف عمیقاً گرفته بود.
«اولش یه ازدواج سیاسی بود.
فکر میکردممشکلی زیباست ولیهنوز فقط تشریفاتیه.
اما هرچی بیشتر همدیگه رو دیدیم،باشه هرچی بیشتر حرف زدیم، چیزایی روخصمانه دیدم که قبلاً متوجهشون نشده بودم.
آخرش... عاشقش شدم.»
این حسی بودبرخورداری که فرسنگها بابزنه احوالات تهسان فاصله داشت.
دستکم از زمانی که بهحرف هزارتو هبوط کرده بود، چیزی شبیهگرد به آن را تجربه نکرده بود.
«فکر میکردم تمام عمرمونباید باهاش میگذرونم، با همحرف پیر میشیم و میمیریم.
بدون هیچ شکی باورش داشتم.
اما...»
تهسان پرسید: «همونباشه موقع بود کهتمام شاه شیاطین ظاهر شد؟»
«آره.»
روح به آرامی پاسخ داد.
سپس دوبارهلازم در سکوتسعی فرو رفت.
تهسان لحظهای به روحهنوز نگریست اما چیزی نگفت وخصمانه پایش را بر زمین کوبید.
طولی نکشیدبزنه که تهسان بهمشکلی مرکز جهان رسید.
جزیرهای کوچکنباید در میانباشه دریاچهای قرار داشت.
تهسان از رودبرخورداری گذشت و پابزنه بر جزیره نهاد.
انگار که منتظرشباشه باشند، چندین پیرمرد سیاهپوشنشده به تهسان چشم دوختند.
«... تو هموناما قهرمانی هستی کهباشه تایید دنیا رو گرفته؟»
تهسان سر تکان داد.
پیرمرد جلویی لحظهای اخم کرد.
«ضعیفه.»
با لحنی ناامید ادامه داد:
«اصلاً هیچ قدرتی حسباشه نمیکنم. دنیا واقعاً همچیننشده کسی رو تایید کرده؟»
پیرمرد نوچهایلازم کرد وسعی رو برگرداند.
«حالا که از آزمون اولحرف گذشتی، ما هم باید طبقنیرو پیشگویی عمل کنیم. دنبالمون بیا.»
پیرمردها وارد جنگل شدند.
تهسان پشتنباید سرشان رفتباشه و پرسید:
«شما هر کدومبرخورداری تو زمینه خودتونبزنه به اون مرتبه رسیدین؟»
«ما به تهش رسیدیم.»
یکی ازبزنه پیرمردها بانباید صدایی تیز گفت.
شمشیری در دست داشت.
«جایی برای جلوتر رفتن نیست.پسِت دنیای فانی فقط یه مانعه.باشه واسه همین اینجا ساکن شدیم.»
نگاهی به تهسان انداخت.
«حتی اگه نتونی شاه شیاطین روباشه بگیری، مهم نیست. اگه ما واردخصمانه عمل بشیم، اونجور ابزارها هیچی نیستن.»
او اطمیناننباید داشت که هرگزهنوز شکست نخواهد خورد.
تهسان در سکوت دنبالشان رفت.
آنها مقابلمشکلی یک دایرههنوز جادویی متوقف شدند.
دایره را محاصرهاما کردند و تهسان راهنوز به داخل هل دادند.
«برو تو.»
شروع کردند به رهاسازی قدرتشان.
قدرتشان که تقویت شده وحرف روی هم انباشته شده بود،نیرو شروع به خرد کردن تهسان کرد.
کوگوگوگوگ!
نیروی سرکوبگر سعی داشت ذهنشهنوز را در هم بشکند وخصمانه بدنش را وادار به تسلیم کند.
پیرمرد با بیتفاوتی گفت:
«تسلیم شو. نمیدونم چطور از پیشگویی اول ردبررسی شدی، ولی بدون قدرت نمیتونی از این آزمونبراند بگذری. کاش شاهزاده امپراتوری به جات اومده بود.»
پیرمرد نوچهای کرد.
از نظر آنها،مشکلی تهسان بیش از حدتمام ضعیف به نظر میرسید.
قدرتی داشت کهبرخورداری حتی با فشاریبزنه اندک در هم میشکست.
او نمیتوانستمشکلی آزمون آنهاهنوز را تاب بیاورد.
این چیزی بود که فکرمشکلی میکردند و همزمان آماده میشدندنشده تا قدرتشان را جمع کنند.
اما بعدنباید چیز عجیبیباشه حس کردند.
تهسان بدون هیچبرخورداری تغییری در چهره،بزنه فشارشان را تحمل میکرد.
نه، «تحملمشکلی کردن» واژههنوز درستی نبود.
قدرت آنهابزنه اصلاً بهنباید تهسان نمیرسید.
به خاطرنباید تفاوت سطح فاحش،هنوز قدرتشان محو میشد.
«... ها؟»
تهسان زیر لب گفت:
«فقط با همینقدراما قدرت ادعا میکنینباشه به تهش رسیدین؟»
فکر میکرد چیزی برای بههنوز دست آوردن باشد، اما حتیخصمانه تفاوت قدرت را هم حس نمیکرد.
بسیار ناامید شده بود.
شما سه گواه را فعال کردهاید.
آنچه تهسان ساخته بودباشه شروع به تجلی کردنشده و بر جهان اثر گذاشت.
قدرت پیرمردها در همسعی شکست و رنگ ازنباید رخسارشان پرید و عقب نشستند.
«آه، آه... با اینکه تنظیمشحرف کردم که خیلی ضعیف باشه،نیرو ولی پیرمردها نتونستن دووم بیارن.»
تهسان بهبزنه آرامی قدرتشنباید را جمع کرد.
شما تایید کسانی که در مرکز جهان به آن مرتبه رسیدهاند را به دست آوردید.
او شرایطمشکلی لازم راهنوز احراز کرده بود.
تهسان پیرمردها را کهنباید مبهوت بر زمین نشستهحرف بودند نادیده گرفت و رفت.
«اگه وقت کردین،مشکلی یه سر به جاییتمام به اسم هزارتو بزنین.»
این جهانلازم از خاطرات روحپسِت ساخته شده بود.
احتمالاً حرفش معناییباشه نداشت، اما تهسان جملهاینشده برایشان به یادگار گذاشت.
او بلافاصله حرکتاما کرد تا پیشگوییباشه سوم را محقق کند.
«چندان مالی نبودن.»
«اگه در سطحی باشنسعی که به ماجراجوهای هزارتو فشارمشکلی بیارن، تحقق پیشگویی عملاً غیرممکنه.»
حرف روح درست بود.
پیشگویی آنقدرها هم سخت نبود.
در این مقطع،مشکلی باردری به راحتیحرف میتوانست انجامش دهد.
اما روح شکست خورده بود.
او نتوانستهمشکلی بود ازهنوز دنیا محافظت کند.
تهسان قدمبزنه برداشت و بهمشکلی درهای عمیق رسید.
در آنجا، حضورمشکلی موجودی با قدرتحرف عظیم را حس کرد.
«مهمان داریم.»
با صداییمشکلی ملایم، موجود درونحرف دره پدیدار شد.
فلسهای خزندهمانند واما بالهای عظیمش برباشه جهان آشکار گشت.
این اژدهای آبی است.
شما با کارستا ملاقات کردید.
موجودی شبیه به اژدهایمشکلی طلایی بود که تهسانتمام در بِکوِستا دیده بود.
آن زمان، تهسان قدرتی خردکنندهباشه از اژدها حس کرده بود وخصمانه حسی که میگفت هرگز پیروز نمیشود.
اما حالا فرق میکرد.
«حریفش میشم؟»
تهسان ساکت به اژدها نگریست.
اژدها که نگاهنباید تهسان را دید، بهحرف آرامی ابراز تحسین کرد.
«تو.
تو قوی هستی.
محال بود وجودنباید کسی مثل توهنوز از چشمم پنهون بمونه.»
اژدها این رانباید زمزمه کرد وهنوز به روح نگریست.
سپس انگار کهلازم متوجه شده باشد،پسِت سر تکان داد.
«پس اینمشکلی دنیاییه که توسطحرف خدایان بازسازی شده.
یعنی این دنیانباید توسط شاه شیاطینهنوز نابود شده بوده.»
اژدها که موقعیتنباید را درک کردههنوز بود، ابراز تاسف کرد.
«شاهزاده امپراتوری، تولازم در نجات اینپسِت دنیا شکست خوردی.
برای همین بهباشه هزارتو هبوط کردی ونشده به استقبال مرگ رفتی.»
«...
درسته.»
«مایه تاسفه.
با قدرتی که الان ازتحرف حس میکنم... نه، حتی با نصفش...گرد میتونستی این دنیا رو نجات بدی.»
«اشتباه میکنی.»
روح حرفاما اژدها رامشکلی رد کرد.
«حتی بدون اونلازم قدرت هم میشد اینبزنه دنیا رو نجات داد.
پیروزی ممکن بود.»
«ولی تو شکست خوردی.»
«همش تقصیر اوناست!»
صدای روحصلاحیتهای از خشمبرخورداری بالا رفت.
«اون احمقهای زشتباشه و کودن! اونا همهنشده چیز رو خراب کردن!»
اژدها به آرامی لبخند زد.
«میدونم.
ناعادلانه و احمقانهست.
ولی این بخشی از آزمونه.
فقط با غلبه برمشکلی بیعدالتیه که آدم حقتمام قهرمان شدن رو پیدا میکنه.»
«نمیتونم قبولش کنم.»
روح غرید.
اژدها خشم روح را پذیرفت.
«درک میکنم.
ولی کار از کار گذشته.
کاری از دستمون برنمیاد.
نمیتونیم زمانمشکلی رو بههنوز عقب برگردونیم.»
«نه.»
روح به آرامی زمزمه کرد.
«همیشه هم اینطور نیست.»