چپتر 224: پادشاه روح باد، مینروا (۳)
0«آه...»
حاساک با نگاهیمحافظت تهی به بقایای محوشوندهیکافی روح خیره مانده بود.
روحی سطح بالاحالی که با قراردادسکوت به او متصل بود.
قدرت مطلقش.
قویترین نیروی جهانکشتنش که هیچکس یارایاما انکارش را نداشت.
حالا، تکهتکهازشان شده وکند فروپاشیده بود.
«... امکان نداره!»
حاساک بیآنکهخون متوجه باشد،کلاهبرداری فریاد کشید.
«هر چی هم که باشه! حتی اگهپادشاه موجودی از هزارتو باشی! نمیتونی یه روحمحافظت سطح بالا رو به این راحتی محو کنی!»
«تصمیمش باازشان تو نیست.کند قضاوتش با منه.»
تهسان با خونسردیحالی جلو رفت وسکوت سر حاساک را گرفت.
حاساک با چشمانی کهکلاهبرداری کاسهی خون شده بود،کردی به تهسان چشمغره رفت.
«تو یه کلاهبرداری! نمیدونم چه حقهایاما سوار کردی، ولی چطور جرئت میکنی روحازشان منو احضار معکوس کنی؟! دلت میخواد بمیری؟!»
«تچ.»
لحنش طوری بود که انگارگرفته آرتیفکتی در هزارتو وجود دارد کهسختی قادر به احضار معکوس ارواح است.
[این انکار ناشی از شوکه؟نمیدونم گاهی پیش میاد، ولی بهچطور ندرت تا این حد شدیده.]
[چه انسان زشتی.]
حاساک همچنان به فحاشی ادامهتنبیه میداد و حاضر نبود کاریدرون را که تهسان کرده بود، بپذیرد.
تهسان در حالی کهسرش سرش را گرفته بود، درکشتنش سکوت به او نگاه میکرد.
کشتنش کار سختی نبود.
اما پادشاه روح گفتهکار بود آنها موجوداتی هستندگفته که باید ازشان محافظت کند.
یک تنبیه ملایم کافی بود.
«این سر عقل میارتت؟»
قدرت درونخون بدن تهسانکلاهبرداری انباشته شد.
تماشاچیانی که از دور نظارهگرسختی بودند، نفس در سینهشان حبسموجوداتی شد و وحشتزده عقب رفتند.
سه «گواه» فعال شدند.
«هماهنگی روح تحریفشده»حالی نیروی روح راسکوت به درون کشید.
و با یک مهارتکلاهبرداری مفهومی، ارادهاش را متمرکزکردی کرد و رها ساخت.
حضور خردکنندهمیکرد تهسان برکار سرشان آوار شد.
«آه...»
رنگ از رخسارشان پرید.
نفس در گلویشان گره خورد.
نیرویی که ازکشتنش تهسان ساطع میشد، همهپادشاه را در هم میفشرد.
فقط فشار فیزیکی نبود؛کند خودِ وجودش در سطحیعقل بود که در مخیلهشان نمیگنجید.
موجودی آنچنان عظیمحالی که هرگز یارای مقابلهنگاه با آن را نداشتند.
«آه، آاااه...»
پیشانی بر خاک ساییدند.
گویی در برابر خداییکند سجده کرده باشند، با احتراممیارتت به سوی تهسان تعظیم کردند.
«این دیگه چیه؟»
تهسان که از واکنشکلاهبرداری آنها گیج شده بود،کردی قدرتش را پس کشید.
او عمداً از اعمال فشار فیزیکیاما اجتناب کرده بود؛ اگر آن فشارباید لمسشان میکرد، در دم له میشدند.
او فقطازشان حضورش راکند آشکار کرده بود.
انتظار داشت مرعوبحالی شوند، اما این حدنگاه از پرستش غیرمنتظره بود.
[در حال حاضر،چشمغره سطح تو دقیقاًحقهای همینقدر از اونا بالاتره.]
تغییر شکل رسول، مهارتهای مفهومی، و مهارتهای خدایان باستانی...آنها همه دست به دست هم داده بودند تا وجودکافی تهسان را به چیزی نزدیک به «رسول خدایان» ارتقا دهند.
در دنیایی که ارواح سطح بالا قویترینکافی محسوب میشدند، حضور یک رسول چیزی بوددور که تاب مقاومت در برابرش را نداشتند.
تهسان پس ازحالی پس کشیدن قدرتش، دوبارهنگاه به حاساک نگاه کرد.
زیر فشار حضور تهسانکلاهبرداری از فاصلهی نزدیک، صورتشکردی مثل گچ سفید شده بود.
«ا-امکان نداره.»
به لکنت افتاده بود.
«این نمیتونهبپذیرد واقعی باشه.سرش د-داری دروغ میگی!»
[اوه؟ حتی زیر اینکلاهبرداری فشار هم انکار میکنه؟کردی تا این حدش دیگه تحسینبرانگیزه.]
[احساسات تحریفشده.
باوری کجوکوله به خودش.
شاید ترکیبیبپذیرد از چیزایی کهگرفته اینو ممکن میکنه.
این سطح حیرتآوره.]
«رو مخه.»
تهسان نچی کرد.
این یارو تهدیدی نبود.
با این مقدار قدرت،کلاهبرداری محال بود بتواند به تهسانولی یا پادشاه روح آسیبی بزند.
اما اگر به حال خودشسختی رها میشد، دیر یا زودموجوداتی برای دردسر درست کردن برمیگشت.
و این آزاردهنده بود.
«چه کار کنم؟»
تهسان چشمانشخون را کمیکلاهبرداری باریک کرد.
همانطور که در سکوت حاساکسختی را زیر نظر داشت، چیزیموجوداتی را درون او حس کرد.
«اون...»
یک پیوند بود.
تهسان با تمرکز بر نیروینمیدونم روح، ردِ اتصال را گرفتچطور تا ببیند به کجا میرسد.
«یه روح؟»
تا بُعدی دیگر امتداد داشت.
تهسان فهمید اینحالی قرارداد بین حاساک ونگاه روح سطح بالا است.
«جواب میده؟»
شما [تغییر شکل رسول: نیروی روح تحریفشده] را فعال کردید.
وجود تهسانبپذیرد به مرتبهای حتیگرفته بالاتر صعود کرد.
بارکازا مبهوت ماند.
[ارباب؟ این چه سطحیه...؟]
تهسان دست درازمحافظت کرد و پیوندملایم حاساک را لمس کرد.
اما بابپذیرد اینکه پیوندسرش لرزید، پاره نشد.
این قراردادی میان روح ونمیدونم انسان بود؛ چیزی که ازچطور خودِ وجودشان شکل گرفته بود.
هرچقدر هم که نیرو عظیمسختی باشد، هرچقدر هم که وجود متعالیهستند باشد، نمیشد در آن مداخله کرد.
اما قدرتازشان خدایان باستانیکند متفاوت بود.
قدرتی که کامل زاده شدهگرفته بود، اما حالا که از جهانسختی تبعید شده بودند، ذاتاً تحریفشده بود.
«هماهنگی روح تحریفشده»چشمغره نیروی روح راحقهای به حرکت درآورد.
نیروی روحمیکرد دستکاریشده با پیوندسختی تماس پیدا کرد.
«ها؟»
چشمان حاساک لرزید.
نمیتوانست دقیق تشخیص دهد، اما فهمیدحقهای تهسان در حال دستکاری چیزی بسیارمیکنی حیاتیتر از هر چیز دیگری است.
«بس کن!»
«دیره.»
تهسان نیروی روححالی بیشتری به درونسکوت پیوند سرازیر کرد.
پیوند از هم گسست.
«آه، آااااه!»
حاساک در حالیمحافظت که سرش را گرفتهکافی بود، روی زمین افتاد.
چیزی حیاتیبپذیرد از درونشسرش کنده میشد.
[این دیگه چه کوفتیه...؟]
[ارباب... الانمیکرد در خودکار قرارداد مداخله کردین؟]
بارکازا وحشت کرده بود.
قراردادها با دخالتحالی مستقیم خدای روح درنگاه روابط انسانی شکل میگرفتند.
مگر اینکه خودِ خداکلاهبرداری اجازه میداد، هیچ بیگانهایکردی نمیتوانست در آن دست ببرد.
با این حال،کشتنش تهسان دقیقاً همیناما کار را کرده بود.
«پس حسش اینطوریه.»
تهسان نیرویبپذیرد روح مواج خودگرفته را بازپس گرفت.
حالا ایدهی کلیای داشت کهنمیدونم خدایان باستانی تبعیدشده چطور همچنانچطور در این جهان مداخله میکنند.
قدرتشان، بهمیکرد معنای واقعیکار کلمه، تحریفشده بود.
«گرچه کامل نیست.»
پیوند قطعشده ازحالی همین حالا داشت تلاشنگاه میکرد دوباره متصل شود.
احتمالاً یک هفتهایچشمغره طول میکشید تاحقهای قرارداد دوباره شکل بگیرد.
مداخله ممکن بود،کشتنش اما شکستن خودِ قوانینپادشاه ناممکن به نظر میرسید.
اما حاساک که ازکند این موضوع بیخبر بود، بامیارتت گیجی سرش را چسبیده بود.
«... بابپذیرد من چیسرش کار کردی؟!»
«خفه شو.»
تهسان حاساکمیکرد را بهکار کناری پرت کرد.
تماشاچیانِ دورتر بامحافظت سراسیمگی دویدند تاملایم او را بگیرند.
«این چیزی نیستحالی که بتونین توشسکوت دخالت کنین. صلاحیتشو ندارین.»
صدای تهسان، با اینکهکلاهبرداری آرام بود، به وضوحکردی در گوششان زنگ زد.
«اگه بازممیکرد نزدیک بشین،کار تاوانشو پس میدین.»
کلماتش در سکوت طنینانداز شد.
---
«برگشتی!»
در فضای سفید، دختری باسختی موهای آبی آسمانی — مینروا —هستند با لبخند به تهسان نگاه میکرد.
«کارت عالی بود! همونطورکند که از انسانی کهعقل بابا فرستاده انتظار میرفت!»
او کمر تهسانحالی را بغل کردسکوت و با خوشحالی چرخید.
با آخرین کلمات تهسان،کلاهبرداری مردم حاساک را جمعکردی کرده و عقبنشینی کرده بودند.
نشانه فوریای از ترک آنجا نشان نمیدادند،پادشاه اما اکثرشان دیگر خیال دخالت در کارمحافظت گوی را از سر بیرون کرده بودند.
احتمالاً اکثریتازشان دیگر جرأتکند نزدیک شدن نداشتند.
گروه آکین که فاصلهشان راگرفته حفظ کرده بودند، با نگاههاییکار پیچیده تهسان را تماشا میکردند.
ترس، احترام و قدردانی.
به عنوان تنها کسانی که حقیقتاما آن گوی را میدانستند، حتماً سپاسگزارباید بودند که تهسان از آن محافظت میکند.
مینروا دوباره چرخید.
توپ رابپذیرد بیرون آوردسرش و نیشخندی زد.
«بیا بازم بازی کنیم!»
«باشه.»
تهسان سر تکان داد.
بازی ساده بود؛حالی فقط پرتاب کردنسکوت توپ به سمت یکدیگر.
اما پادشاه روحچشمغره از همین تکرار ساده،سوار غرق در شادی بود.
«خیلی کیف میده!»
«آره، آره.»
«اگه آدمایبپذیرد بیشتری بازی کنن،گرفته حتی بهترم میشه.»
او نگاهیخون به بارکازا انداختنمیدونم و لبخند زد.
«تو هم بیا!»
[اگر پادشاه چنینمحافظت آرزویی دارد، پس ارادهکافی پادشاه انجام خواهد شد.]
بارکازا به جمع پیوست.
مینروا به همینچشمغره راضی نشد وحقهای رو به روح کرد.
«تو هم همینطور!»
[رو مخه.
تازه منبپذیرد که نمیتونمسرش همچین کاری کنم.]
روح، موجودیخون بدون فرمکلاهبرداری فیزیکی بود.
هیچ راهی وجود نداشتکار که بتواند یک توپگفته جامد را در دست بگیرد.
اما پادشاه روحمحافظت دستش را بهملایم آرامی تکان داد.
«پس برات یکی میسازم!»
[ها؟]
انرژی متراکمیمیکرد روحِ شبح راسختی در بر گرفت.
آن انرژی تجسم یافت و شکلیملایم به خود گرفت؛ پیکری شبیه بهانباشته مانکن که روح در آن جای گرفت.
[... چی؟]
روح که حالا فرمیکلاهبرداری فیزیکی داشت، دستوپایش راکردی با ناشیگری تکان داد.
[یه بدن؟]
«حالا میتونی! بیا بازی کنیم!»
[حتی در سطححالی پادشاه روح همسکوت میتونی بدن خلق کنی؟]
روح مبهوت شده بود.
حتی زمانی که او یک بار بدنی دریافتگفته کرده بود، از طریق آزمون پاوْشا بود؛ شاهکاریتنبیه که تنها با قدرت یک خدا ممکن میشد.
«این فضا تا وقتیکند بزرگ بشم ازم محافظت میکنه.میارتت اینجا خیلی کارا میتونم بکنم.»
مینروا پوزخندی زد.
«کامل نیست، ولی میتونم یهنمیدونم بدن موقت بهت قرض بدم. هرچندجرئت فقط تو همین فضا کار میکنه.»
[که اینطور.]
روح ضربهای به بازویش زد.
کمی خردبپذیرد شد و تکههاییگرفته از آن ریخت.
بدنی بسیار شکننده.
اما برایمیکرد بازی کردنکار کافی بود.
مینروا هلهله کشید.
«بیاید همهبپذیرد با همسرش بازی کنیم!»
[والا فکرخون نمیکردم آخرش کارمنمیدونم به بچهداری بکشه.]
روح در حالی که غر میزداما به بازی پیوست، اما مشخص بودباید که از فرم موقتش لذت میبرد.
[گمونم بهترازشان از خشک وتنبیه خالی نگاه کردنه.]
بارکازا، روح، پادشاهحالی روح و تهسان شروعنگاه به پرتاب توپ کردند.
اگرچه بازی همان بود، فقطنمیدونم با نفرات بیشتر، اما مینرواچطور شادتر از همیشه به نظر میرسید.
زمان گذشت.
فضای سفیدبپذیرد کمکم روسرش به تاریکی رفت.
«خوابم میاد...»
سرِ مینروا خم شد.
«من دیگهازشان میرم بخوابم...کند فردا میبینمتون.»
دستی تکان داد.
فضای سفید محوچشمغره شد و تهسانحقهای به دنیای بیرون بازگشت.
او جلوی گوی نشست.
بارکازا به سخن آمد.
[ارواح تنها متولد میشوند.
ارواح تازهمتولدشده به اطرافیانشان میچسبند.
حتی پادشاهمیکرد هم از اینسختی قاعده مستثنی نیست.
معمولاً پس از بلوغ، آنها به نیزه و سپری کهدرون با آنها متولد شده تکیه میکنند... اما به نظر میرسدوحشتزده این پادشاه، تو را به عنوان لنگرگاهش انتخاب کرده است.]
«بد نیست. حسحالی میکنم بعد از مدتهانگاه دارم یه بچه میبینم.»
تنظیمات سیستمِ هزارتو عادلانهکلاهبرداری بود؛ هم سالخوردگان و همولی کودکان آمار یکسانی دریافت میکردند.
اما کودکان نابالغکشتنش به ندرت دراما هزارتو زنده میماندند.
حتی کسانی هم کهکند زنده میماندند، اغلب در حینمیارتت بازگشت به زمین جان میباختند.
بنابراین برای تهسان که در دنیاییسکوت ویرانشده توسط جنگ زندگی کرده بود،اما پادشاه روحِ پاکنهاد، تسکینی نایاب بود.
در همین حین،کشتنش حاساک داشت عقلشاما را از دست میداد.
دفترش بهازشان ویرانهای تبدیلکند شده بود.
«بیا بیرون!بپذیرد بیا بیرون!سرش جوابمو بده!»
او فریاد میکشید.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
«آه، آآآه...»
حضورِ روح سطح بالاییسرش که تمام عمرش بامیکرد او بود، ناپدید شده بود.
«این دیگه چه وضعیه...؟»
پیوندی که تهسان قطعکار کرده بود، به آرامیگفته در حال وصل شدن بود.
یک هفته دیگر، اوکند میتوانست دوباره روح سطحعقل بالا را احضار کند.
اما حاساک که از اینگرفته موضوع بیخبر بود، باور داشت تهسانسختی قرارداد را کاملاً نابود کرده است.
«ها، هاهاها...»
او روی زمین ولو شد.
سرش پایینازشان افتاد و زیرتنبیه لب زمزمه کرد:
«تموم شد.»
شایعات همین حالا هم پخشنمیدونم شده بود؛ اینکه قراردادش باچطور روح سطح بالا شکسته شده است.
مردم تحقیق میکردند.
و وقتیازشان تأیید میشدکند که حقیقت دارد...
بدون درنگبپذیرد حاساک راسرش رها میکردند.
خودش هم این را میدانست.
تنها دلیلی کهکشتنش کسی او را مجازاتپادشاه نکرده بود، قراردادش بود.
بدون آنازشان سپر، اوکند هیچ ارزشی نداشت.
«... اشکالی نداره.»
حاساک مذبوحانهخون به خودشکلاهبرداری دلداری میداد.
«اگه فقط وارد هزارتوکار بشم... اگه فقط برمگفته توش، همه چی درست میشه.»
آنجا میتوانست قدرتیمحافظت فراتر از ارواحملایم به دست آورد.
فقط با ورود،حالی میتوانست قدرتی درسکوت حد خدایان کسب کند.
در جایی از مسیر، حاساک که شیفته هزارتوکردی شده بود، به این باور رسیده بود کهدلت صرفِ ورود به آنجا به او قدرت میبخشد.
«اما چطور... چطوری برم تو؟»
مشکل همین بود.
او نمیدانستبپذیرد چگونه واردسرش هزارتو شود.
پس از مدتیچشمغره بهتزدگی، چهرهاش به طرزسوار خشنی در هم پیچید.
«... خودشه! اون گویکار گذرگاه هزارتوئه! اون حرومزادهگفته به خاطر همین جلوشو گرفته!»
کسی که قبلاً واردکند هزارتو شده و قدرت گرفتهمیارتت بود، میترسید حاساک قوی شود.
برای همینبپذیرد از گویسرش محافظت میکردند.
«حرومزاده لعنتی! چطورچشمغره جرأت میکنی سدحقهای راه عظمت من بشی؟!»
در ذهن او،کشتنش این تبدیل بهاما حقیقتی انکارناپذیر شده بود.
دوباره شروع به خروش کرد.
«قدرت!»
قدرتی عظیم!
قدرتی برایمیکرد تبدیل شدنکار به یک خدا!
حاساک باازشان تمام وجودکند فریاد کشید.
خدایان بهبپذیرد آرزوی اوسرش پاسخ دادند.
هرچند به شکلی تحریفشده.
ناگهان تاریکیمیکرد بر دفترشکار سایه افکند.
حاساکِ دیوانهوار، خشکش زد.
«چ-چی...؟»
آب دهانشخون را بهکلاهبرداری سختی قورت داد.
تاریکیای که دفتر را میبلعید،سختی مانند پرتگاهی بود که همهموجوداتی چیز را در خود فرو میبرد.
و ازازشان درون آن،کند سایهای شکل گرفت.
نفس حاساکبپذیرد در سینهسرش حبس شد.
آن تاریکیِ تجسمیافته بود؛ امانمیدونم ناپایدار، لرزان مانند جرمی منفیچطور که مثل دود پراکنده میشد.
موجودی با هزارانکشتنش چهره به سمتشاما دست دراز کرد.
«آه، آآه...»
بهطور غریزی چشمانش را بست.
میترسید نگاه کند.
فقط خیره شدن به اینسختی وجود، روحش را فاسد میکرد وهستند او را به درون پرتگاه میکشید.
حاساک دریافت:
این تاریکیبپذیرد در اینسرش جهان مجاز نبود.
موجودی بود که همهکلاهبرداری چیز را میبلعید وکردی دنیایی سیاه به دنیا میآورد.
تاریکی از او پرسید:
آیا قدرت میطلبی؟
حاساک نتوانست فوراً پاسخ دهد.
وحشتزده بود.
حتی او که با تمامسختی وجود تشنه قدرت بود، در برابرهستند حضورِ تاریکی، وحشتی غریزی احساس میکرد.
اما حاساک درمحافظت حالی که میلرزید،ملایم سر تکان داد.
او قدرت میخواست.
این تمام چیزیچشمغره بود که برایشحقهای زندگی کرده بود.
با آنمیکرد تکان سر،کار قرارداد بسته شد.
موجودی که هرگز نباید درتنبیه این جهان باقی میماند، توسطدرون یکی از ساکنانش اجازه ورود یافت.
تاریکی او را بلعید.
رمان بلندمیکرد فیوژن فانتزیکار باران آبی
کارخانه هزارتوی هوگو
ارتقا سطح از طریق مهارتها.