چپتر 164: بازگشت اجباری (۲)
0تهسان سرشطولانی را به نشانهناگهانی تأیید تکان داد.
«قبول میکنم.»
هیچ دلیلی برایخوب رد کردن پاداشهایبدینجا اضافی وجود نداشت.
بیش از هرهزارتو چیز، خشم درچرخاند وجود تهسان زبانه میکشید.
این ماجرا چیزی جز یک کمین تعمدیچیه نبود؛ آن هم دقیقاً در لحظهای که اوطولانی در آستانه ملاقات با خدای جادو قرار داشت.
این تاکتیکی حقیر و ناجوانمردانه بود کهمسکین آشکارا برای جلوگیری از قدرتمندتر شدن او ازارزانی طریق دیدار با این خدا طراحی شده بود.
ماموریت فرعی پذیرفته شد.
خدای جادوتفاوت با رضایتچرخاند لبخند زد.
[بسیار خوب.
هنگامی که دوباره بدینجابار بازگشتی، بار دیگر آن کودکبیاب مسکین و نگونبخت را بیاب.
آنگاه، آزمون جادویخوب سطح متوسط را بهبازگشتی تو ارزانی خواهم داشت.]
«متوجه شدم.»
خدای جادوتفاوت مشتش راچرخاند گره کرد.
لرزش بدن تهسان شدت گرفت.
درست در لحظهای کههنگامی در حال بازگشت به زمیندیگر بود، خدای جادو سخن گفت:
[آنها سعیاتمسفر خواهند کردتفاوت تو را بکشند.]
نیازی بهتفاوت پرسیدن هویتچرخاند «آنها» نبود.
و اندکیبدینجا بعد، تهسانبار به زمین بازگشت.
ابتدا نفسی عمیق کشید.
هوای آشنای زمین ریههایش رانگاهش پر کرد؛ هوایی که از نظریهو کیفی با اتمسفر هزارتو تفاوت داشت.
تهسان نگاهش را چرخاند.
«صـ... صبر کن ببینم.»
«این چیه؟بسیار چرا یهوهنگامی اینجوری شد؟»
تا پیش از این، بازگشتها به زمین هموارهببینم با تأخیری طولانی همراه بود، بنابراین این ناگهانیتأخیری بودن، مردم را گیج و مبهوت کرده بود.
تهسان نگاهش را در میان جمعیتببینم چرخاند تا کانگ جونهیوک، لی تهیئون،بازگشتها گئوم جونگگون و کیم هوییئون را بیابد.
ناگهان، کسیبدینجا او را شناختدیگر و فریاد زد:
«تهسان-نیم!»
«نیم؟»
تهسان اخم کرد.
تمام نگاههابدینجا به سمتبار او چرخید.
«خـ... خود تهسان-نیمه!»
«تهسان-نیم! تورو خدا نجاتم بده!»
آنها مانند متعصبانی که بهصبر سمت رهبر فرقهای هجوم میبرند،اینجوری به سوی او یورش بردند.
«تهسان-نیم! تهسان-نیم!»
«خواهش میکنم!بسیار بذار فقط یهدوباره بار لمست کنم!»
رفتار جنونآمیزاتمسفر آنها تهسانتفاوت را کلافه کرد.
پایش را محکم بر زمینصبر کوبید و در یک چشمبرهمزدن،اینجوری از دیوارهای ساختمانهای مجاور بالا رفت.
جمعیت با دیدنبازگشتی حرکات سریع او،کودک غریو شادی سر دادند.
تهسان با شنیدنخوب صداهایی که دربدینجا فضا میپیچید، نچنچی کرد.
«این دیگه چه مسخرهبازیه؟»
قدرت الهی شما ۱٪ افزایش یافت.
«چرا الان داره زیاد میشه؟»
در حالی که زیر لب غرولندچرخاند میکرد، به بلندترین ساختمان رفت واینجوری مهارت شناسایی خود را فعال نمود.
به سرعت جای لی تهیئون، کانگببینم جونهیوک، کیم هوییئون و گئوم جونگگون راهمواره پیدا کرد و به سویشان خیز برداشت.
«وااای!»
همه آنها راخوب گرفت و کشانکشانبدینجا به پشتبام برد.
آنها که گیج شده بودندنگاهش و توان مقاومت نداشتند، باچرا نگاهی خالی به او خیره شدند.
«داداش. جدیتفاوت مثل صاعقهای.چرخاند چرا انقدر سریعی؟»
جونگگون به زور خندید.
او به قویتر شدنهنگامی خود میبالید، اما حتیبار نتوانسته بود واکنشی نشان دهد.
شکافی که فراموشهزارتو کرده بود، دوبارهچرخاند به وضوح نمایان شد.
«بیخیال اون.تفاوت قضیه اونچرخاند آدما چیه؟»
تهسان در حالی کهبار با اخم به جمعیتنگونبخت پایین نگاه میکرد، پرسید.
مردم دربسیار حال هورا کشیدندوباره برای او بودند.
«مگه پستهای انجمن رو ندیدی؟»
«دیدم، ولیتفاوت فکر نمیکردمچرخاند اینقدر شدید باشه.»
این فقط تحسینبازگشتی یا قدردانی نبود؛کودک پرستش محض بود.
«خب، قضیه اینه.»
کیم هوییئوناتمسفر قبل از توضیحنگاهش دادن مکث کرد.
«قبلاً اینقدر بد نبود.»
به گفته او، مردمبار ابتدا تهسان را بهنگونبخت عنوان یک ناجی میدیدند.
به لطف استعدادهایی که او اعطا کرده بود؛ یعنیدیگر مبارزه و مرگ، آنها میتوانستند طبقاتی را پاکسازی کنندمتوسط که در غیر این صورت قادر به انجامش نبودند.
هر انسان عاقلی سپاسگزار میشدنگاهش و نام تهسان به سرعتچرا بر سر زبانها افتاده بود.
سپس، از نقطهاینگاهش به بعد، پیروانببینم شروع به ظهور کردند.
ابتدا تعدادشانبدینجا کم بود ودیگر ارادتشان افراطی نبود.
اما شمار سرسپردگانخوب تهسان به سرعتبدینجا چند برابر شد.
چیزی که در حالت آسان شروع شدهصبر بود، حالا با سرعتی حیرتانگیز به حالتبازگشتها معمولی و حالت سخت نیز سرایت کرده بود.
«به خاطر همین، واسه منم اوضاع شیر تو شیریهو شده. مردم همش میپرسن چه حرفایی با تهسان-نیم زدم،ناگهانی چه حکمتی بهم یاد داده و از این جور چیزا.»
«چون ما تو حالتبار تنهاییم، مجبور نیستیم بانگونبخت این چیزا سروکله بزنیم.»
«ولی انجمن هنوزمخوب شلوغه، نه؟ بقیهبدینجا دارن دیوونه میشن.»
«آه. راست میگی.»
کانگ جونهیوکتفاوت با حالتی معذبصبر سر تکان داد.
کسانی که هنوز در طبقات تکرقمیکودک حالت تنها دستوپامیزدند، او و لی تهیئونسطح را با سوالات بیپایان کلافه کرده بودند.
«خیلی زیادهرویه. هم واسه تهساندوباره دردسره هم واسه ما. ولیکودک راهی برای متوقف کردنش نیست.»
«نمیتونی چیزی بگی هیونگ؟تفاوت بهشون بگو یه کمببینم فتیله رو بکشن پایین.»
آنها آرزو میکردندنگاهش که مردم اینقدر افراطیچیه تهسان را پرستش نکنند.
جونگگون که ساکتبازگشتی گوش میداد، لبکودک به سخن گشود.
«اصلاً نیازی هست جلوشو بگیریم؟»
«ها؟»
«فکر نکنمتفاوت لازم باشه پرستششونصبر رو سرکوب کنیم.»
«رو مخ نیست؟ مزاحمه آخه.»
«ولی بهبسیار خاطرش، اونا بهدوباره آرامش ذهنی رسیدن.»
هوییئون بااتمسفر شنیدن حرفهایتفاوت جونگگون مکث کرد.
او باتفاوت لبخندی تلخچرخاند ادامه داد:
«آدمایی مثل شما، هیونگ، نونا، تهیئون ومسکین جونهیوک، دلهای قویای دارین، ولی آدمای معمولی بهارزانی یه چیزی نیاز دارن که بهش تکیه کنن.»
لی تهیئون زیر لبهنگامی زمزمه کرد: «من قویبار نیستم...» اما همه نادیدهاش گرفتند.
هوییئون دوباره گفت:
«خدایان...»
«به قیافهمون میخورهبازگشتی تو این وضعیت بهمسکین خدا باور داشته باشیم؟»
هیولاهایی که زمین را ویران کردند، هزارتو، بازگشتهایبار اجباری و دنیای نابودشده؛ اگر خدایان از آنهاجادوی محافظت میکردند، هیچکدام از این اتفاقات رخ نمیداد.
کسانی که زمانی به مذهبنگاهش باور داشتند، یا مردند یا بایهو پایین رفتن در هزارتو، سرخورده شدند.
تهسان هم همینطور بود.
در ابتدا، اوبازگشتی هم خدایان راکودک صدا زده بود.
اما در میانه راه،هنگامی مفهوم خدا را بهبار کلی از ذهنش پاک کرد.
مردم میخواستند بههزارتو خدایان باور داشتهچرخاند باشند، اما نمیتوانستند.
تهسان زمزمه کرد:
«پس من جایگزینشونم.»
«احتمالاً. هر چیخوب باشه، تو قوتبدینجا قلب ما بودی.»
مردم به تهسانهزارتو به عنوان منبع تسلیصبر خود چنگ زده بودند.
تهسان به جمعیتینگاهش که به اوببینم چشم دوخته بودند، نگریست.
در چهرههایشان اثری از یأسدیگر یا تیرگی دیده نمیشد؛ تنهاآنگاه ستایش بود که نثار او میگشت.
در سومین بازگشتخوب زندگی پیشینش، سیمایبدینجا مردم بدینگونه نبود.
هنگامی که مأموریتهای بازگشت پدیدار میشدند،چرخاند بسیاری پیش از آنکه جان خود راپیش بگیرند، وصیتنامههایشان را در انجمن رها میکردند.
با در نظر گرفتن اینکه بخش بزرگیچیه از مرگها در هزارتو ناشی از خودکشیتأخیری بود، آرامش کنونی مردم معنای بسیاری داشت.
و تهسان، بهبازگشتی احتمال زیاد، دلیلکودک این آرامش بود.
«با این حال داداش، لازم نیست کاریبازگشتی براشون بکنی. فقط نادیدهشون بگیر. بذار دلخوشیشونآنگاه رو داشته باشن، چیزی که بهش تکیه کنن.»
جونگگون بااتمسفر چهرهای تلختفاوت سخن گفت.
بقیه باتفاوت شنیدن سخنانش درصبر سکوت فرو رفتند.
«البته، حرف خیلی بیرحمانهایه. همه همین الانشممسکین بهت وابستهن و اضافه کردن این بار... فقطارزانی هر کاری که باهاش راحتی رو انجام بده.»
«کافیه.»
تهسان سرش را تکان داد.
«فقط نباید توجهنگاهش کنم، نه؟ کارببینم سختی نیست. مهم نیست.»
چهره جونگگون روشن شد.
♦ ♦ ♦
پس از آن، تهسان نهنگاهش فعالانه با مردم درآمیخت وچرا نه از آنان دوری گزید.
پرستش آنان رانگاهش با بیتفاوتی پذیرفت وچیه به کار خویش پرداخت.
در نتیجه،بدینجا سرسپردگی آنانبار عمیقتر شد.
[قدرت الهی شما ۱٪ افزایش یافت.]
و بار دیگر،نگاهش تسلط قدرت الهیببینم او افزایش یافت.
دیگر غیرممکن بود که متوجهدیگر نشود؛ هرگاه مردم او راآنگاه پرستش میکردند، قدرت الهیاش فزونی مییافت.
«با این حال، فعلاً بیفایدهست.»
قدرت الهیاتمسفر در حالتفاوت حاضر ارزشی نداشت.
مهارتی بود که نیاز بهصبر همافزایی با مهارتی دیگر داشت، اماپیش او حتی نمیدانست آن مهارت چیست.
با این وجود،بازگشتی تماشای رشد مداومکودک آن حس بدی نداشت.
در حالی که تهسان بادوباره آرامش تکریم آنان را میپذیرفت،کودک مردم رفتهرفته به کارهایشان بازگشتند.
سرانجام، نتایجاتمسفر مهارت «کشتتفاوت فوری» آشکار شد.
«ووه!»
مردم با شگفتی بهبار سبزیجاتی که به سرعتنگونبخت رشد میکردند، خیره شدند.
تنها دربسیار پنج دقیقه، ذرتهادوباره کاملاً رسیده بودند.
«مزه خوبی هم داره!»
«این یعنی...تفاوت مشکل غذاچرخاند حل شد!»
آنان از این واقعیت شادمانی کردندکودک و نگاههای تحسینآمیزی را روانه تهسان نمودندسطح که این مهارت را معرفی کرده بود.
اما این وقفهخوب صلحآمیز کوتاه بود؛ مأموریتبازگشتی ویژه جدیدی پدیدار گشت.
[در عرض یک هفته به شهرداری سئول بروید.]
«بالاخره، سئول.»
مردم آغاز به آمادهسازیهنگامی کردند؛ سلاحها را تیزبار کردند و آذوقهها را بستند.
به لطف حضور تهسان،تفاوت اندک کسی ترس یاببینم وحشت را حس میکرد.
در اینتفاوت میان، تهسان وظیفهصبر خودش را داشت.
او شمشیرش را تاب داد.
«بیا جلو.»
لی تهیئون باهزارتو تردید تیغهاش را بالاصبر آورد، چهرهاش رنگباخته بود.
«شمشیرزنی رو یاد گرفتی، نه؟»
«تسلطم صفره...»
«واسه همین داریم تمرینهنگامی میکنیم. آمارهامون رو یکیبار کردم، پس چرا میترسی؟»
با اصرار تهسان، تهیئونتفاوت دل را به دریاببینم زد و یورش برد.
«هیا!»
تهسان شمشیرش را با حرکتی جزئی تکانمسکین داد، تیغه او را به آسانی منحرفمتوسط کرد و سپس ضربهای آرام به شانهاش زد.
«آخ!»
«این راهش نیست.»
با ناامیدی آه کشید.
«ضربه مقدس و برش نیرو رو یاد گرفتی، مگهبیاب نه؟ اون حسی رو که موقع به دست آوردنشونشدم داشتی به یاد بیار. اونو توی شمشیرت جاری کن.»
«حتی اگه اینو بگی...»
تهیئون سردرگم به نظر میرسید.
تهسان چانهاش را مالید.
روح قهقهه زد.
«سخته، نه؟»
«فکر نکنم معلم خوبی بشم.»
شمشیرزنیای کهتفاوت او خلق کردهصبر بود؛ شمشیر توانایی.
عنوان «استاد شمشیر» بیانبار میکرد که او میتواندنگونبخت شمشیرزنیاش را انتقال دهد.
یکی از اهدافخوب او در اینبدینجا بازگشت، آموزش آن بود.
با توجه به کارآمدی شمشیر توانایی،چرخاند تسلط بر آن شانس پاکسازی طبقاتاینجوری را به طرز چشمگیری افزایش میداد.
بنابراین اکنون، اونگاهش مشغول آموزش لی تهیئونچیه و کانگ جونهیوک بود.
یادگیری مهارتها خارج از هزارتو ممکن نبود،مسکین اما از آنجا که شمشیر توانایی ابداعمتوسط خودش بود، آموزش آن ممکن به نظر میرسید.
اما مشکل این نبود.
هنگامی که تهسان برای نخستین بارچرخاند شمشیرزنی زخم طوفان را آموخت، تسلطاینجوری او نیز از صفر آغاز شده بود.
روح هشدار داده بود که بالا بردنچیه آن طاقتفرسا خواهد بود، اما تهسان باتأخیری معجونهای تسلط، از رنج آن عبور کرده بود.
با این حال،بازگشتی تهیئون و جونهیوککودک چنین آیتمهایی نداشتند.
آنان باید باخوب تلاش خالص تسلطبدینجا خود را بالا میبردند.
«نوبت توئه.»
چشمان جونهیوک برقینگاهش زد و بهببینم جلو یورش برد.
تهسان ضربهاشبدینجا را سد کرددیگر و توصیه نمود:
«دفع حمله، برشخوب نیرو و کانتربدینجا رو یاد گرفتی، درسته؟»
«بله!»
هر دوتفاوت از طبقه دهمصبر پایینتر رفته بودند.
در سطحی بودند کهبار میتوانستند یک یا دونگونبخت مهارت مناسب داشته باشند.
«زمانی که اون مهارتها رودوباره گرفتی به یاد بیار. اونکودک حس رو توی شمشیرت جاری کن.»
تیغه تهسان سیالوار به حرکتنگاهش درآمد، ضربه جونهیوک را تغییر جهتیهو داد و سپس به سینهاش کوبید.
«اوه!»
جونهیوک بر زمین افتاد.
تهسان خشک زمزمه کرد.
«کاش آسونتر بود.»
«حتی اگه بگی جاریش کنم...»
جونهیوک دربدینجا حالی کهبار برمیخاست، غرولند کرد.
کیم هوییئونبسیار که نظارهگرهنگامی بود، گفت:
«حسودیم میشه.اتمسفر ما حتیتفاوت نمیتونیم یادش بگیریم.»
تهسان تلاش کرده بود شمشیرصبر توانایی را به هوییئون و جونگگونپیش بیاموزد، اما انتقال شکست خورده بود.
«به خاطر حالت سخته؟»
«اگه قضیه اینخوب بود، بقیه بازیکنای حالتبازگشتی تنها هم نباید میتونستن.»
او سعی کرده بود بهنگاهش کسانی که هنوز در طبقات تکرقمییهو بودند آموزش دهد، اما کارساز نبود.
تنها تهیئونتفاوت و جونهیوک قادرصبر به یادگیری بودند.
«به هر حال،بازگشتی شما دو تا بایدمسکین توی این استاد بشین.»
تهسان بابسیار آرامش شمشیرشهنگامی را بالا برد.
«این باعثاتمسفر میشه جلوی مرگنگاهش مردم گرفته بشه.»
او نمیتوانست همهنگاهش کارها را بهببینم تنهایی انجام دهد.
میتوانست جان عدهایبازگشتی را نجات دهد، امامسکین نه تودههای مردم را.
به همین دلیلخوب کمک تهیئون وبدینجا جونهیوک حیاتی بود.
آنان در حالی کهتفاوت دندانهایشان را به همببینم میفشردند، شمشیرهایشان را بالا بردند.
زمان بدینگونه گذشت.
یک هفتهبدینجا بعد، آنانبار راهی سئول شدند.
به لطف تقویتخوب مهارتها، به سرعتبدینجا ارتقا سطح یافتند.