چپتر 375: طبقه ۷۸، کتابخانه هزار پدیده (۲)
0زمانی که تهسان قدم بهمنبع طبقه هفتاد و هشتم نهاد،خواندن شگفتی وجودش را فرا گرفت.
سیمای این طبقه، باصحبت هر آنچه تاکنون از سرنیست گذرانده بود، تفاوت فاحشی داشت.
قفسههای بیشمار کتاب در فضایی که گویی پایانیلحنی نداشت، چیده شده بودند و میان قفسهها، بهمینگریست زحمت جایی برای عبور یک نفر یافت میشد.
و قفسهها لبالبطبقاتی از کتابهای بیشماریدربارهاش انباشته شده بودند.
هیچ هیولایی به چشم نمیخورد؛منبع تنها رایحهی کهنهی کاغذ وخواندن مرکب فضا را آکنده بود.
دریغ از یک منبع نور،هیچی اما فضا چنان روشن بودبشه که خواندن کلمات، هیچ رنجی نداشت.
و وسعتش... باورنکردنی بود.
تهسان هرگزیکی طبقهای به اینزیاد پهناوری ندیده بود.
به معنای واقعیآکنده کلمه، تا چشمنور کار میکرد ادامه داشت.
شما تشخیص قلمرو لِرازی را فعال کردید.
با اینکه از جادویتهیئون سیاه استفاده میکرد، باز همعوض نمیتوانست انتهای طبقه را ببیند.
اغراق نبود اگرآکنده میگفت تمام کتابهای جهاناما در اینجا گرد آمدهاند.
«همونطور که شنیده بودم.»
طبقه هفتادتغییرش و هشتم،دلم کتابخانه هزار پدیده.
این یکی از طبقاتیتهیئون بود که لی تهیئونهیچی زیاد دربارهاش صحبت میکرد.
«هیچی اینجا عوض نشده.
بههرحال جاییکتابخانه نیست کهپدیده بشه تغییرش داد.
دلم براش تنگ شده بود.»
روح باتغییرش لحنی آمیخته بهبراش دلتنگی زمزمه کرد.
تهسان میان قفسههاطبقاتی قدم میزد ودربارهاش به عناوین کتابها مینگریست.
[بومشناسی گابلینها.]
[چگونه هیولاها رادربارهاش به لذیذترین شکل بپزیم،نشده اثر ماجراجوی بزرگ پالانکا.]
[آیا الفها واقعاً آنطوردلم که مردم فکر میکنندلحنی موجوداتی لطیف و طبیعتدوست هستند؟]
«همه جور چیزی پیدا میشه.»
نگاهی گذرا به آنها انداخت؛ انواع واما اقسام کتابها وجود داشت، از موارد کاملاً بیهودههرگز تا آنهایی که درکشان نیازمند دانش تخصصی بود.
«اینجا کتابخونه هزار پدیده است.
اگه چیزیدریغ شکل کتاب داشتهاما باشه، اینجا هست.
معنای واقعی کلمه، همهچیز.»
«جادوگر و بالباطبقاتی بامبا همچین جاییدربارهاش رو هم ساختن؟»
«نه. کارفضا اون دودریغ تا نیست.
کسی کهکتابخانه اینجا رو ساخته،یکی خدای دانش، متیسه.»
روح با آرامش ادامه داد.
«متیس تمام دانشی رولحنی که جمع کرده بود،کرد نظم داد و ذخیره کرد.
اینجا قلمرویکی متیسه، کتابخونهتهیئون هزار پدیده.»
«دانش، هان...»
تهسان کتابی را بیرون کشید.
یک رمان سرگرمی ساده بود.
در نگاه اول با قلمرو یکدربارهاش خدا همخوانی نداشت، اما اگر طرف حساببشه خدای دانش بود، منطقی به نظر میرسید.
برای یک خدا،آکنده روح الهی همان قلمرواما و همه چیز اوست.
خدای دانش، تشنهی تمامصحبت دانشهای جهان بود وبههرحال آنها را گرد میآورد.
تهسان کتاب راداد سر جایش گذاشت وروح به عمق بیشتری رفت.
هرچه پیشیکی میرفت، قفسههاتهیئون تمامی نداشتند.
ردیفهای متراکمفضا کتابها، حس غریبیمنبع به ذهنش میداد.
در انتهایزیاد آن بیپایانی، تهسانهیچی فضای کوچکی یافت.
صندلیها وتغییرش میزهای متعددیدلم آنجا بود.
مکان استراحتی بینقص برای مطالعه.
و مردی روی یکی ازمنبع صندلیها نشسته و مشغول مطالعهخواندن کتابی قطور، شبیه دایرهالمعارف بود.
عینکی به چشم داشت وهیچی موهایش را مرتب کوتاه کرده بود؛تغییرش ظاهری بسیار سختگیر و منضبط داشت.
با اینکه قطعاً حضور تهسانبراش را حس کرده بود، بادلتنگی آرامش به خواندن ادامه داد.
شما با خورخه، کتابدار کتابخانه هزار پدیده ملاقات کردید.
خورخه چیزی نگفت.
فقط به خواندن ادامه داد.
تهسان هم سخنیطبقاتی نگفت و کتابیدربارهاش را بیرون کشید.
عنوانش [پژوهشیفضا بر ریشدریغ دورفهای مؤنث] بود.
تنها صدای ورقدربارهاش خوردن صفحات درعوض سکوت طنینانداز میشد.
پس از تمامداد کردن کتاب، خورخهتنگ آن را بست.
«مهمان مؤدب.»
صدایش مانند برخوردآکنده اولش خشک، اما بهاما طرز عجیبی باوقار بود.
«فرآیند انباشت دانش نباید مختل بشه.عوض کسایی که قبلاً اومده بودن بیادب بودندلم و اینو نمیفهمیدن، ولی تو حداقل آدابدانی.»
در نگاه خورخه حیندلم نگریستن به تهسان، رگهایلحنی از مهربانی دیده میشد.
«پس واقعیه.»
تهسان درحالیکهفضا کتابش را میبست،منبع با خود اندیشید.
لی تهیئون کتابدار طبقه هفتادهیچی و هشتم را یافته وبشه ناگهان با او صحبت کرده بود.
خورخه که از بهم خوردن تمرکزشتنگ حین مطالعه آزرده شده بود، با چهرهایمیزد بسیار عبوس با لی تهیئون روبرو شد.
بعد ازیکی آن، کار بسیارزیاد دشوار شده بود.
برچسب بیادب رویش مانده بود و هراما کاری که لی تهیئون در طبقه هفتادباورنکردنی و هشتم میکرد، خورخه با نارضایتی نوچنوچ میکرد.
با یادآوری آندربارهاش خاطره، تهسان مزاحمعوض مطالعهی خورخه نشد.
«خیلی وقت گذشته.»
«... قهرمان.»
چشمان خورخهفضا حین نگاهدریغ به روح درخشید.
«تو مردی. فکردربارهاش میکردم راحت به تهنشده هزارتو میرسی. چی شد؟»
«اشتباه خودم بود.»
روح با آرامش پاسخ داد.
«شاه شیر و سوسیِت.
اونا رد شدن، نه؟»
«بله. همیندریغ چند وقت پیش.اما آدمای بیادبی بودن.»
خورخه با تاسف نوچنوچ کرد.
سپس طوری به روحزمزمه نگاه کرد که انگارکتابها ماجرا را فهمیده است.
«خیانت؟ درک میکنم.هزار مایهی تأسفه. خیلی درتهیئون موردشون بهم گفته بودی.»
«دیگه گذشته.
همونطور که گفتی من مردم.
من موجودیامتنگ که دیگهلحنی نمیتونه دخالتی بکنه.»
«حقیقت داره. کسی کهزمزمه اینجا اومده اون ماجراجوئه.کتابها باید باهاش حرف بزنم.»
خورخه بهکتابخانه تهسان نگریستپدیده و لب گشود.
«ماجراجو. اسمت چیه؟»
«کانگ تهسان.»
«کانگ تهسان. میدونی اینجا کجاست؟»
«کتابخونه هزارکتابخانه پدیده. قلمروپدیده خدای دانش، متیس.»
«حتماً ازدریغ قهرمان شنیدی.نور که اینطور.»
خورخه سری تکان داد.
«اینجا قلمرو متیسه. کتابخونه هزارکرد پدیده تمام دانشی رو کهبومشناسی اون جمع کرده، ذخیره میکنه.»
دریایی از کتاب که تایکی بینهایت ادامه داشت؛ خواندنشان حتی درهیچی طول یک عمر هم محال بود.
«افتخار میکنم که توسط متیساما به رسمیت شناخته شدم ورنجی بهعنوان مدیر اینجا خدمت میکنم.»
خورخه با غرور لبخند زد.
«به لطف اون، میتونم تا ابد دانش جمع کنم.مینگریست هر چقدر هم ازش تشکر کنم کمه. واسه همین قصدبزرگ دارم بهعنوان کتابدار، تا جای ممکن به وصیتش عمل کنم.»
خورخه باکتابخانه صدایی آرامپدیده لب گشود:
«اینجا کتابخانه هزار پدیدهنور است. تا هر وقتخواندن بخوای میتونی اینجا بمونی.»
«محدودیت زمانی نداره؟»
«نه. دانش جلوی کساییزمزمه که تشنهش باشن رو نمیگیره.مینگریست هر چقدر بخوای میتونی بمونی.»
تهسان ازکتابخانه قبل اینپدیده را میدانست.
برای پاکسازی طبقهمنبع ۷۸ هیچ محدودیتچنان زمانی وجود نداشت.
اگر کسی تمایلروح داشت، میتوانست بدون پاکسازی،زمزمه بماند و دانش بیندوزد.
لی تهیئون نیزدلتنگی مدتی بسیار طولانیمیزد در اینجا مانده بود.
«این رحمت متیسـه. شکرگزار باش. اما... اصلاًتهیئون نمیفهمم، ولی اگه میخوای از اینجا بریبههرحال و جلوتر بری، باید یه لطفی بهم بکنی.»
«چی هست؟»
خورخه برخاستتنگ و کتابیلحنی بیرون کشید.
آن راآمیخته گشود وزمزمه سخن گفت:
«من به عنوان مدیر، خیلی وقتهطبقاتی که اینجا رو نگهبانی میدم. ولی حتینشده منم نمیتونم همه کتابای اینجا رو بخونم.»
صاحب ایندریغ مکان، خداینور دانش بود.
خواندن تمامتنگ دانش اولحنی امری محال بود.
«هنوز کم دارم.»
چشمان خورخه درخشید.
درون آنهادریغ میلی سوزان بهاما دانش شعله میکشید.
«کتابایی که پیدا نکردملحنی یا نخوندم رو برامکرد بیار. این درخواست منه.»
[آغاز مأموریت.]
[مدیر کتابخانه هزار پدیده، خورخه، مردی حریص است.]
[او با عطشی سیریناپذیر، خواهان آموختن تمام دانش جهان است.]
[کتابهایی را که او طلب میکند، بیابید و برایش بیاورید.]
[پاداش: بستگی به میزان رضایت خورخه از کتابهای آوردهشده دارد.]
«فهمیدم.»
[مأموریت پذیرفته شد.]
«تو همکتابخانه میخوای بری جلو.یکی نمیتونم درک کنم.»
خورخه بادریغ عدم درکی حقیقیاما به تهسان نگریست.
به عنوان یک جوینده دانش، او هرگززمزمه ماجراجویانی را که میخواستند کتابخانه هزار پدیدهگابلینها را ترک کنند، تا لحظه مرگ درک نمیکرد.
تهسان از او پرسید:
«هر کتابیکتابخانه که پیداپدیده نکرده باشی قبوله؟»
«آره. حتی پیشپاافتادهترینمنبع کتاب هم اگهچنان ندونم چیه، قبوله.»
خورخه نگاهش راروح دوباره به کتابدلتنگی دوخت و گفت:
«اگه سخته، میتونی کتابایی رو بیاری که من بهشونمینگریست دسترسی ندارم. اینجا کتابخونه یه خداست. بعضی کتابا بدون داشتنبزرگ صلاحیت قابل دسترسی نیستن. هر کدوم راحتتری رو انتخاب کن.»
گفتگو به پایان رسید.
درست زمانی که تهسان قصد رفتنچنان داشت، خورخه ناگهان طوری که انگارباورنکردنی چیزی به یادش آمده باشد، لب گشود:
«چند تا قانونروح هست که تا وقتیزمزمه اینجایی باید رعایت کنی.»
انگشتانش را بالا آورد.
«اول. کتابا رو کثیف نکن. ماجراجوها نمیتونن به قلمرو متیسصحبت دست بزنن، ولی ادب که سرتون میشه. اگه از خطبراش قرمز رد بشی، اخراج میشی. و دوم. به من دست نزن.»
خورخه بادریغ چهرهای آزرده صفحهاما را ورق زد.
«بعضی وقتا کسایی پیدا میشن که سعیزمزمه میکنن یه کاری با من بکنن. بذارگابلینها بهت هشدار بدم، اینجا من قدرت مطلق دارم.»
خورخه با کاغذ بازی کرد.
هوا برای لحظهای تغییر کرد.
قلمرو متیس بنامنبع به اراده خورخه شروعروشن به فشردن تهسان کرد.
درون آن،تنگ ارادهای مطلقلحنی نهفته بود.
مگر اینکه تهسان اززمزمه مرز یا ایمان ابدیکتابها استفاده میکرد، مقاومت غیرممکن بود.
«من تنها مدیر اینجام که متیسطبقاتی تأییدش کرده. اینجا قلمرو منم هست.عوض فقط همین دو تا رو یادت باشه.»
تهسان سری تکان داد.
خورخه دوبارهتنگ روی کتابشلحنی تمرکز کرد.
همزمان، فشارآمیخته بدون هیچزمزمه ردی ناپدید شد.
«همین. حالا برو وپدیده هر جور دوست داریزیاد دانش جمع کن، ماجراجو.»
شرایط پاکسازی مأموریت،روح یافتن کتابهایی بوددلتنگی که خورخه نخوانده بود.
در نگاهآمیخته اول، بسیار آسانکرد به نظر میرسید.
این مکانکتابخانه به طرزپدیده باورنکردنیای وسیع بود.
حتی تهسان هممنبع اکنون به سختیچنان میتوانست انتهایش را ببیند.
به همین دلیل، ممکن بودآمیخته فکر کنید هر کتابی که بردارید،کتابها احتمالاً توسط خورخه خوانده نشده است.
اما اینجا لایههای عمیق بود.
مأموریتهای لایههایکتابخانه عمیق هرگز بهیکی این آسانی نبودند.
«حدود سه سال طول کشید؟»
این مدت زمانی بودلحنی که لی تهیئون برایکرد پاکسازی طبقه ۷۸ صرف کرد.
اگرچه او وسواسی برایزمزمه پاکسازی نداشت، اما باز هممینگریست زمان بسیار زیادی طول کشید.
خورخه تقریباً تمامهزار کتابهای اینجا راطبقاتی به خاطر داشت.
لی تهیئون گفته بود مهماما نیست چه کتابی بیاورید، او میگویدوسعتش آن را خوانده و ردش میکند.
او به یاد میآورد کهآمیخته در انجمن شکایت کرده وعناوین گفته بود این حتماً دروغ است.
«[میخوای چیکار کنی؟ اگهزمزمه بخوای با روش معمولیکتابها پاکسازیش کنی، حسابی زمان میبره.]»
روح انگار اینهزار را میدانست وطبقاتی به تهسان گفت.
تهسان میاندریغ قفسههای کتابنور حرکت کرد.
«فعلاً بیا آسون بگیریم.»
عجلهای در کار نبود.
تهسان از قبلهزار میدانست چگونه آنطبقاتی را پاکسازی کند.
اگر میخواست،دریغ میتوانست بلافاصله پاکسازیاما را انجام دهد.
اما چنین قصدی نداشت.
اینجا قلمرو خدای دانش بود.
اغراق نبود اگر میگفتپدیده تمام دانش کیهان رازیاد در خود جای داده است.
تهسان بهدریغ آرامی نگاهی گذرااما به کتابها انداخت.
عناوینی را که جالبلحنی به نظر میرسیدند برداشتکرد و شروع به خواندن کرد.
«دلیل اینکهآمیخته اینقدر زیاد میدونی،کرد به خاطر اینجاست؟»
نامیرایان، موجوداتکتابخانه متعالی، ایمان،پدیده ارواح و غیره.
روح واقعاً چیزهای زیادی میدانست.
او مسائل بسیاری رالحنی به تهسان گفته و کمکمیزد زیادی به او کرده بود.
در میان آنها، دانشهایزمزمه بسیاری وجود داشت که بامینگریست روشهای معمولی به دست نمیآمد.
مکانی که آن دانشپدیده در آن کسب شده بود،دربارهاش همینجا بود... کتابخانه هزار پدیده.
روح تأیید کرد.
«[آره.
بیشتر دانشی که دنبالشی اینجاست.
اگه پیداش کنی،هزار میتونی هر معماییطبقاتی رو حل کنی.]»
لی تهیئون هم همینطور بود.
این یکی ازروح طبقاتی بود که اوزمزمه از آن بدش نمیآمد.
او زمان بسیار زیادیزمزمه را صرف خواندن کتابکتابها در اینجا کرده بود.
تهسان در آن سطحپدیده نبود، اما قصد هم نداشتدربارهاش فقط از آن عبور کند.
او سؤالات زیادی داشت.
ایمان، تقدس، موجوداتروح متعالی، خدایان باستانی...دلتنگی چیزهایی مربوط به اینها.
او قصد داشتدلتنگی معماهای بسیاری رامیزد در اینجا حل کند.
تهسان بهکتابخانه آرامی صفحات کتابیکی را ورق زد.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.