چپتر 395: شاه شیر (۱)
0[حلقه فاتح نبرد]
[قدرت حمله: +۳۰۰]
[حلقهای که تا آخرین لحظه توسط کسی که بر مبارزه خویش فائق آمد، پوشیده میشد.
اگرچه هرگز به بالاترین قلمرو نرسید، اما قدرتش هرگز دستکم گرفته نشد.]
[استفاده از ؟؟؟]
[کسب «نشان مبارزه»]
[نشان مبارزه]
[نشانی که ثابت میکند فرد تمام زندگیاش را وقف مبارزه کرده است.
این نشان به خودی خود قدرت عظیمی دارد.]
یک حلقه.
و یک آیتم مادی.
از آنجا که حلقهای بانیافته قدرت حمله خالص بالا بود،همه عملکردش قابل قبول به نظر میرسید.
بهتر بود با «هافران» بررسیلمس شود، اما تنها با لمس قدرتش،دست آشکار بود که آیتم بیارزشی نیست.
و او یکباس مهارت منحصربهفرد بهوایسه دست آورده بود.
[مهارت غیرفعال ویژه: اقتدار مطلق]
[تسلط: ۱٪]
[حریفانی با رتبه پایینتر از شما، اقتدار مطلق را احساس کرده و اراده نبرد را از دست میدهند.
مگر آنکه از قدرت ذهنی و نیروی شگرفی برخوردار باشند، مقاومت غیرممکن است.]
مهارتی که تنها با پاکسازی یکبالبا طبقه بدون استفاده از زور حتینتایج برای یک بار، قابل دستیابی بود.
احتمالاً هیچکس دیگرینیافته تاکنون به آنخندید دست نیافته بود.
این مهارتی بودادامه که او بهباس تنهایی کسب کرده بود.
روح خندید:
«واقعاً که، همهشود جور مهارت عجیبآشکار و غریبی پیدا میشه.»
ادامه داد:
«وقتی حتی باس طبقه ۷۹ هم نتونستبامبا جلوش وایسه، معلومه که اکثر فانیها شانسیمشابه ندارن. بیخودی نیست که بالبا بامبا انقدر کلافهست.»
هزارتو مکانی برای فانیها بود.
نتایج در طبقهبررسی ۸۰ نیز مشابهلمس طبقه ۷۹ میشد.
اکنون، معنای هردیگری طبقه تقریباً ازتنهایی میان رفته بود.
بالبا بامبا رفتمیشه تا جادوگر را بهباس جای او ملاقات کند.
زمانی کهوقتی به نتیجهنتونست میرسیدند، بازمیگشت.
تهسان پیش رفت.
جانوران در سکوت سرداد تعظیم فرود آوردند وجلوش او را بدرقه کردند.
و سپس،هافران او قدم بهتنها طبقه ۸۰ گذاشت.
[آغاز مأموریت طبقه ۸۰]
[آزمون آکوروس را پشت سر بگذارید.]
[پاداش: ریسمان فروپاشی]
[پاداش مخفی: ؟؟؟]
با عبور از کنار فروشنده،نیافته به محرابی رسید که گویِ سیاهجور و قیرگونی در آن شناور بود.
[شما محراب آکوروس را کشف کردید.]
[پاداش اولین کشف]
[قدرت به طور دائم ۱۰۰ واحد افزایش یافت.]
قدرتی هولناک ودیگری ویرانگر از گویتنهایی قیرگون ساطع میشد.
تهسان پیش از این با محرابهای خدایانبیارزشی بسیاری روبرو شده بود، اما هیچکدام چنینویژه هاله متراکم و سنگینی از خود ساطع نمیکردند.
برای افراد بی مهارت، تنهاداد نزدیکی به آن میتوانست باعثوایسه فروپاشی جسم و ذهن شود.
صدای بم روح طنینانداز شد:
[آکوروس.
خدای فروپاشی.]
موجودی متعالیپیدا که بر قلمروداد فروپاشی حکم میراند.
آن آکوروس بود.
روح گفت:
[بین خدایانمیشه ساکن هزارتو، آکوروسوقتی نزدیکترین به شرارته.]
«بیشتر از خدای سقوط؟»
خدای سقوط، که با تمام فانیهاوقتی همچون اسباببازی رفتار میکرد، قطعاً از دیدگاهفانیها انسانی به یک خدای شرور نزدیک بود.
[از یهفانیها جهاتی، حتیندارن بدتر از اونه.]
«مگه دقیقاً چه جوریه؟»
[آکوروس دقیقاًهیچکس آرزوی فروپاشیتاکنون دنیا رو داره.
میخواد نظم بهشود هم بریزه وآشکار قوانین ناپدید بشن.
حداقل انسانیتی که آدما باید حفظ کنن، ایماننتونست به خدایان، قراردادهایی که با گرو گذاشتن روحبیخودی بسته میشه... میخواد همه اینا خرد و نابود بشه.
اون خداییهوقتی که خواهاننتونست فروپاشی همه چیزه.]
فروپاشی تمامی مفاهیم و ماده.
این به نظرادامه اصلِ پشتِ اقداماتباس خدای فروپاشی بود.
[از دیدهیچکس یه فانی، اوننیافته یه خدای شروره.
نه کمتر، نه بیشتر.
منم دردسرهای خودمو باهاش داشتم.
واقعاً حالم ازش بهم میخوره.]
روح لرزید.
[چون خداست، رابطهشبررسی با بقیه خدایانلمس هم خیلی خرابه.]
«پس طبیعتاًبررسی از منمتنها بدش میاد.»
[احتمالاً... آره.]
تهسان بهتاکنون محراب آکوروستنهایی نزدیک شد.
قدرت برخاستمیشه و او راوقتی در بر گرفت.
بدون هیچ رحمی،بررسی حتی رگهای از قصدِآشکار خرد کردن حس میشد.
بیصدا پیشنهادی داد.
[آغاز مأموریت فرعی]
[آکوروس مایل است تو را که به محرابش آمدهای بیازماید.
اگر بپذیری، آزمون به سراغت خواهد آمد.
اگر بر آن فائق آیی، پاداشی در پی خواهد داشت.]
[پاداش: تعیینشده توسط آکوروس بر اساس دستاورد شما.]
«قبول میکنم.»
تهسان سر تکان داد.
شرط پاکسازیتاکنون طبقه، گذراندنتنهایی آزمون آکوروس بود.
رد کردنمیشه حتی یکداد گزینه هم نبود.
قدرت از محراب جاریتاکنون شد و به زودیخندید پیکری شروع به شکلگیری کرد.
موهایی خاکستریبررسی همچون یالتنها شیر داشت.
تمام بدنش عضلانی و ورزیده بودوقتی و شمشیر بزرگی که در دستاکثر داشت، گویی گواهی بر قدرت مردانهاش بود.
«... ها؟»
صدای روحمیشه پر ازداد ناباوری بود.
با شکلگیری کاملبررسی پیکر، قدرت بهلمس آرامی محو شد.
موجودی که دردیگری هزارتو ظاهر شدهتنهایی بود، چشمانش را گشود.
[خدمتگزار آکوروس.
شاه شیر ظاهر شد.]
«هو.»
تهسان نفسی بیرون داد.
شاه شیر.
اولین بارتاکنون نبود کهتنهایی او را میدید.
یک بار هنگامادامه ملاقات با راهنمایان گناهنتونست چهرهاش را دیده بود.
روح گفت:
[اگه درست یادمشود باشه، اون اصلاًآشکار خدمتگزار آکوروس نبود.]
شاه شیر به تهساننتونست و روح نگریست واکثر لب به سخن گشود:
«خیلی وقته ندیدمت، قهرمان.»
روح با ناباوری پرسید:
[تو. تو چی هستی؟]
[... نکنه خودتو پیشکش کردی؟]
شاه شیرپیدا با آرامشادامه پاسخ داد:
«نتیجه همینوقتی الان جلوی چشماته،جلوش دیگه چرا میپرسی؟»
روح خندید:
[این احمق روانی. اونهمه تووقتی هزارتو پایین رفت و تهش نتیجهاشاکثر شد نوکری خدا، نه یه رسول؟]
خدمتگزار یک خدا.
تهسان این راشود یک بار درآشکار آزمون راکیراتاس دیده بود.
اکنون که به جاودانگی رسیده بود،وقتی میتوانست به طور بنیادین درک کنداکثر که آن چه نوع موجودی است.
«یک ابزار.»
رسول، رابطهایمیشه بود که باوقتی قرارداد شکل میگرفت.
فانیها خود را به یک خدالمس پیشکش میکردند و خدا در ازایدست آن، قدرت و رتبه مناسبی اعطا میکرد.
چون توافقی دوطرفهدیگری بود، تعداد رسولانتنهایی بسیار اندک بود.
برای مثال، ماریا هرگز بهلمس کسی جز تهسان و لیمنحصربهفرد تهیئون پیشنهاد قرارداد رسول نداد.
به همین ترتیب،باس خدایان برای رسولانوایسه خود ارزش قائل بودند.
به نظراتشان احترام میگذاشتند و گاهی،بالبا مانند لویننوف، حتی جان خود رانتایج برای محافظت از آنها به خطر میانداختند.
هورایرا یک استثنا بود،داد اما آن هم موردی خاصوایسه و نادر به شمار میرفت.
رابطهی معمول میان رسولانتاکنون و خدایان، رابطهای مبتنیخندید بر احترام متقابل بود.
اما حکایتِپیدا خادمِ یکادامه خدا متفاوت بود.
او صرفاًوقتی ابزاری درنتونست دستان خدا بود.
هر زمان که ارادهی خدا اقتضاخندید میکرد، استفاده میشد و هر لحظهپیدا ممکن بود دور انداخته یا قربانی شود.
تمام قدرت، ارزشها و تجربیاتی کهلمس تا آن لحظه اندوخته بود، پوچدست و بیمعنا میشد؛ بدترین سرنوشت ممکن.
به همین دلیلشود بود که روحآشکار نمیتوانست درک کند.
«این همون پایانیه که میخواستی؟ همهچیزوایسه رو دور بریزی و بازیچهی دست یهبالبا خدا بشی که هیچ اهمیتی بهت نمیده؟»
«عمراً.»
شاه شیرهافران به آرامیشود انکار کرد.
«درسته که خادم آکوروس شدم، ولی منبیارزشی قویام. مهم نیست چه خدایی باشه، اوناویژه منو مثل یه ابزار مصرفی دور نمیندازن.»
«با این حال ذات قضیه عوضوایسه نمیشه. واسه آکوروس تو هیچ ارزشیبیخودی نداری. خودتو فقط واسه همین فروختی.»
روح با تندی گفت.
شاه شیر سکوت کرد.
«راست میگی. آکوروس کسی مثل تورو به عنوان رسول قبول نمیکنه. بقیهآورده خدایان هم همینطور. احتمالا به عنوان آخرین چاره رفتی سراغ آکوروس... ولیمیدهند بازم نمیفهمم. باید تا این حد پیش میرفتی فقط واسه کشتن تهسان؟»
«... خفه شو.»
شاه شیرتاکنون دندانهایش راتنهایی به هم سایید.
چشمانش لبریزمیشه از خشمیداد سوزان بود.
«من! من نمیتونم اینو ببخشم!»
صدایش تندروار در هزارتو پیچید.
«اون حرومزاده حتی سه سال هم تو هزارتوانقدر نبوده. با این حال رسیده به طبقه هشتاد! نمیتونمتقریباً ببخشمش! همچین موجودی نباید وجود داشته باشه! این غلطه!»
چهرهاش آکندهمیشه از خشمداد و نفرت بود.
و همچنین حقارت و حسادت.
«موجودی مثل تو نباید تو این دنیابیارزشی باشه! تو نظم رو به هم میریزی!ویژه من فقط اینجام تا نظم دنیا رو برگردونم!»
صدایش حامل ارادهای نیرومند بود.
شنیدنش به تنهایی کافی بودبیخودی تا دلها را در همهزارتو بفشارد و احساسات را متزلزل کند.
تهسان بامیشه بیتفاوتی شانهایداد بالا انداخت.
«تهش فقطهیچکس داری بهمتاکنون حسودی میکنی.»
«چی؟ چی؟»
«مگه دروغ میگم؟ من زیاد تو هزارتو نبودم، ولی الان به اینجانتایج رسیدم. شماها همهتون قدرتهاتون رو ریختین رو هم و یه عمر وقتکند گذاشتین، ولی نتونستین برسین اینجا. من تو یه چشم به هم زدن رسیدم.»
شوکهکننده بود.
حتی روح همبررسی از سرعت قدرت گرفتنآشکار تهسان شگفتزده شده بود.
شاه شیر بهدیگری همین خاطر ازتنهایی تهسان متنفر بود.
«... آهان، فهمیدم. حالا که حرفش شد،باس تو همیشه میگفتی ما قویترینهای دنیاییم. فقط هزارتوئهندارن که مسخرهس، وگرنه ما تو دنیا لنگه نداریم.»
«قهرمان...»
چهرهی شاهمیشه شیر درداد هم پیچید.
اکثر کسانی که به اعماقنیافته هزارتو رسیده بودند، از هرهمه کسی در بیرون قویتر بودند.
شاه شیر هم تفاوتی نداشت.
احتمالاً بدون هیچباس مانعی تا اعماقوایسه پایین رفته بود.
در طولفانیها مسیر، اطمینان داشتبیخودی که بهترین است.
اما اعماقمیشه به اوداد اجازه نداد.
اعتماد به نفسبررسی و استعدادش رالمس کاملاً در هم شکست.
در حالی که در برابر اعماقآشکار دچار خودبیزاری و احساس حقارت شدهآورده بود، دیگرانی شبیه او یکییکی ظاهر شدند.
همه آنها استعدادی عظیم مانندجلوش شاه شیر داشتند، اما نتوانستند ازندارن سد اعماق بگذرند و تسلیم شدند.
شاه شیرتاکنون احساس آسودگیتنهایی عمیقی کرد.
او تنها نبود.
حتی آنهیچکس برجستگان هم اینجانیافته گیر افتاده بودند.
این حد اجتنابناپذیر فانیها بود.
با این تفکر، آنهانتونست را گرد آورد واکثر راهنمای گناه را ایجاد کرد.
او کسی بود کهندارن رهبری تاسیس راهنمای گناهانقدر را بر عهده داشت.
در حالی که خود را دلداریباس میداد و اعتماد به نفسش رافانیها حفظ میکرد، ناگهان تهسان ظاهر شد.
با اینکه قدرت عظیمی نداشت، تهسان با سرعتیخندید غیرقابل مقایسه با او هزارتو را در همادامه شکست و حتی اعماق هم نتوانست متوقفش کند.
شاه شیرپیدا نمیتوانست اینادامه را بپذیرد.
«از یه جهتهایی شگفتانگیزه.»
اقتدار مطلقمیشه در حالداد فعال شدن بود.
شاه شیر با لجبازیشود و حقارتِ درهمپیچیدهاش در برابرنیست اثر اقتدار مطلق مقاومت میکرد.
«با این حال،شود نمیتونم درک کنم. خودتوبیارزشی فقط واسه همین فروختی؟»
«خفه شو.»
شاه شیر با خشونت گفت.
«تو هیچیهافران نمیدونی. منشود نمیتونم قبولش کنم.»
«آدما اغلب به خاطرتنها اعتماد به نفسشون جونشونو بهمهارت خطر میاندازن. چیز نادری نیست.»
حتی دروقتی زمین همنتونست بارها اتفاق میافتاد.
بهویژه برای کسی مانند شاه شیر، کهبامبا تمام ذاتش از قدرت و اعتماد بهمشابه نفسش سرچشمه میگرفت، این موضوع شدیدتر بود.
جای تعجب نداشت.
شاه شیر پوزخند زد.
«اشتباه نمیگی. من یهادامه ابزارم. ولی به خاطرنتونست همین، قدرت به دست آوردم.»
کوگوگوگوگ...
هزارتو لرزید.
قدرت شاههافران شیر چندشود برابر شد.
تمام بدنش چنان شروعتاکنون به تغییر شکل کرد کهواقعاً گویی در حال فروپاشی بود.
شاه شیر سوگند فروپاشی را فعال کرده است.
تهسان دریافت.
آن اقتدار آکوروس بود.
شاه شیرهیچکس به قلمروییتاکنون والا رسیده بود.
رتبهای که توسط دیوارتنها فانی متوقف شده بود،نیست با زور شکسته شد.
«آه! آه! آاااه!»
شاه شیر در حالی که ذهنخندید متلاشیشدهاش را به زور نظم میبخشید،پیدا شمشیر بزرگش را وحشیانه تاب داد.
«هاهاها!»
شاه شیربررسی زیر خندهایتنها دیوانهوار زد.
تحت سلطهی قدرتی قرارادامه گرفته بود که هرگز پیشجلوش از این حس نکرده بود.
جسم و ذهنش بهنتونست آرامی در حال فروپاشیاکثر بودند، اما اهمیتی نداشت.
این حستاکنون بیش ازتنهایی حد لذتبخش بود.
«این جاودانگیه؟!»
تمام عمرش را وقفتنها کرده بود اما هرگزنیست به این جایگاه نرسیده بود.
اکنون، بهپیدا آن دستادامه یافته بود.
احساس میکردفانیها قادر به انجامبیخودی هر کاری است.
شاه شیرتاکنون لبخند زد وروح به تهسان نگریست.
«بمیر! توئه پستِ...»
کلامش قطع شد.
«... هان؟»
«قربانی کردن جسمنیافته و ذهن واسهخندید فراتر رفتن از رتبه؟»
تهسان با آرامش بهشود او نگریست، گویی دستیابی اونیست به جاودانگی هیچ اهمیتی نداشت.
و جالب آنکهشود شاه شیر نیزآشکار آن را حس کرد.
زمانی که با تهسان روبروجلوش شد، دریافت که تهسان بهشانسی جایگاهی رفیع دست یافته است.
اما گمان میکرد کهندارن تنها آغازی لرزان وانقدر قلمرویی بسیار ناپایدار است.
طبیعی بود.
تهسان بیشهافران از حد سریعتنها رشد کرده بود.
رسیدن به جاودانگی درتاکنون این مدت کوتاه، باخندید عقل سلیم جور در نمیآمد.
مطمئن بود کهمیشه تهسان از ترفندیوقتی استفاده کرده است.
به همین دلیل فکرنتونست میکرد اگر خودش جاودانه شود،فانیها میتواند بر تهسان چیره شود.
اما اکنون کهنیافته خود به جاودانگیخندید رسیده بود، فهمید.
جاودانگیای که تهسان بهداد آن دست یافته بود،جلوش قلمرویی متفاوت و باثبات بود.
«... غیرممکنه!هیچکس چطور! چطور تونستینیافته الانشم اونجا باشی!»
«خفه شو.»
تهسان حرفش راشانسی قطع کرد وبالبا شمشیرش را بیرون کشید.
«بیا زودتر تمومش کنیم.»