چپتر 573: خدای سقوط، غاصب (۷)
0تهسان تمام قدرتگرفت نهفته در شمشیرشبلعید را آزاد کرد.
نفی مرز، عمق پرتگاه،حالا نیروی فیزیکی و حتی جانورانمیکرد مرز در هم تنیده شدند.
همهچیز همچون تندبادی هلالیشکلشکست زبانه کشید و درونهرگز غاصب را در هم کوبید.
اما کارهمان به همینجاشکست ختم نشد.
او قدرت بلعیدهشدهگرفت را بار دیگربلعید به جریان انداخت.
سپس شمشیر لبریز ازحالا قدرتهای گوناگون را دوبارهتلاش بر پیکرش فرود آورد.
کوااادودودودوک!
اعماق وجودش متلاشی شد.
پرتگاه، منشأ وگرفت همان ذات غاصببلعید در هم شکست.
غاصب چنان صدمهایاخم دید که هرگززور قادر به التیامش نبود.
قدرتهایی که بلعیده بود دیگرچنان از فرمانش پیروی نمیکردند؛ تقلاالتیامش میکردند تا خود را رها سازند.
اما غاصبهمان این ضربه راچنان در سکوت نپذیرفت.
پیکر عظیمش تهسان را پوشاند.
سعی کرد همهچیز راحالا بروبد و او راتلاش زیر پای خود له کند.
استقامت فعال شد.
با اینتصمیمش حال، تهسانمال تاب آورد.
قدرت را در شمشیرش جاری ساخت و اعماق وجودشمیکرد را شکافت؛ جایی که غاصب هرگز نمیتوانست درمانش کند،تصاحب زخمی مهلک که او را به کام مرگ میکشاند.
کوااادودودودوک!
موجودی که غاصبذات نامیده میشد، شروعصدمهای به فروپاشی کرد.
فارغ از نتیجهگرفت نبرد، سرنوشت غاصببلعید دیگر مهروموم شده بود.
بنابراین غاصب تصمیمش را گرفت.
«مال من شو.»
غاصب تهسان را درسته بلعید.
تمام بدنش راگرفت در بر گرفتبلعید و فاسد کرد.
نه. این فساد نبود.
این غصب بود.
«تو.»
تهسان اخم کرد.
غاصب حالا سعی داشت او را به زورتلاش ببلعد، تلاش میکرد تمام وجودش را غصب کندمحکمتر و او را به دارایی خود بدل سازد.
تهسان دندانغروچه کردذات و چنگش راصدمهای روی شمشیر محکمتر فشرد.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
در عوض،غصب او غاصبحالا را غصب کرد.
دو مفهوم مشابه با یکدیگرچنان درگیر شدند؛ هر کدام در تلاشنبود برای غصب و سرقت دیگری بود.
بومممم!
موج انرژیتصمیمش درهمتنیده بهمال همهجا پخش شد.
قلمرو غاصب بااخم بیثباتی شروع بهزور ترک برداشتن کرد.
مالکیتش متزلزل شد،ذات گمگشته و سرگردانصدمهای بدون ارباب رها گشت.
«تو!»
غاصب فریاد کشید.
فریادی لبریز ازاخم ارادهای پولادین برزور پیکر تهسان کوبیده شد.
«تو مال منی!»
باوری تزلزلناپذیر: اینکهذات تهسان باید بهصدمهای دارایی او بدل میشد.
ذات و قدرتش سعی در طنیناندازی داشتندبدنش و به سمت تهسان هجوم آوردند، میخواستندزور او را به بخشی از غاصب تبدیل کنند.
«مسخرهبازی درنیار.»
تهسان پوزخندی به غاصب زد.
شمشیرش را محکمتر چسبید.
کوااادودودودوک!
تهسان شروعغصب به غصبحالا کردن غاصب کرد.
«تو مال منییییی!»
غاصب عقبنشینی نکرد.
نمیتوانست عقب بنشیند.
پیش از این آسیبحالا مهلکی به مفهوم وتلاش ذات خودش وارد شده بود.
حتی قدرتهای بیشماری کهشکست بلعیده بود نیز داشتندهرگز از کنترلش خارج میشدند.
اگر الان تهسانذات را غصب نمیکرد،صدمهای اساساً کارش تمام بود.
و البته، تهسانگرفت هم هیچ قصدیبلعید برای غصب شدن نداشت.
در عوض، نقشهاخم کشیده بود تا خودببلعد غاصب را غصب کند.
«ردش کن بیاد.»
کوااادودودودوک.
شمشیر بازتصمیمش هم عمیقترمال فرو رفت.
تصاحب نیروی روحاخم غاصب را درزور کام خود کشید.
غصبهای متقابلشانهمان با همشکست برخورد کردند.
قدرتها و ذاتها همچون افعیهای درهمپیچیده تقلادید میکردند تا یکدیگر را ببلعند؛ در همبود میآمیختند، حل میشدند و به یگانگی میرسیدند.
در نهایت،تصمیمش غصب تهسانمال پیروز شد.
هرچه بود، غاصب جایگاه والای خود را با بلعیدن خدایان باستانیبدل بیشماری به دست آورده بود، اما اگر صرفاً قدرت غصب کردنمشابه را مقایسه میکردند، او در سطحی پایینتر از تهسان قرار داشت.
علاوه برهمان این، غاصبشکست کامل نبود.
آنقدر مفاهیم و ذاتهایشکست مختلف را بلعیده بود کهقادر قدرت خودش آسیب دیده بود.
و حالا، باگرفت حمله تهسان بهبلعید شدت مجروح شده بود.
در یک جنگ غصبحالا خالص، هرگز نمیتوانست درتلاش برابر تهسان پیروز شود.
هر آنچه غاصب بناشکست کرده بود، نفسِ همان موجودیت،قادر آرامآرام به چنگ تهسان میافتاد.
مانند فروریختنهمان دومینوها، توقفیشکست در کار نبود.
«تو...»
تهسان دندانهایش را نشان داد.
«تو مال منی.»
همان کلماتی که غاصب به تهسان گفتهدید بود، حالا به سوی خودش بازتاب یافتبود و غاصب حقیقت را دریافت: شکست خورده بود.
«... پس بذار همینطور بشه.»
کوگوگوگونگ...
قدرت غاصب رفتهرفته محو شد.
دیگر حتیهمان تلاشی برای غصبچنان کردن تهسان نکرد.
«تو برندهای.»
غاصب بهغصب شکست خودحالا اعتراف کرد.
تمام وجودش بهذات شکلی بینقص توسطصدمهای تهسان غصب میشد.
«این مکانهمان انزوا روشکست به تو میسپارم.»
نه، بلکه غاصب بامال میل و رغبت خودفاسد را به تهسان تقدیم کرد.
همان موجودیتغصب به بخشی ازداشت تهسان تبدیل شد.
«تنها وهمان بیکس توشکست جهان رها شو.
تماشا کن، ای موجود مرز!»
بومممم!
غاصب منفجر شد.
هر آنچه در درونشدید نهفته بود، شروع به تبدیلقدرتهایی شدن به دارایی تهسان کرد.
موجودیت غاصب ازببلعد جهان و فراتردارایی از آن محو شد.
و تحقق یافت.
خودِ تهسان.
غاصب را شکست دادید.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تسلط تعالی آرزوی درهمشکسته به ۱۰۰ رسید.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تسلط تعالی صندوقچه گنج به ۱۰۰ رسید.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تعالی تغییردهنده شکل به دست آمد.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تعالی کلکسیون تمام چیزهای تهوعآور به دست آمد.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تعالی کسی که جهان را در دست دارد به دست آمد.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تعالی ارباب کنترل به دست آمد.
تصاحب نیروی روح فعال شد.
تعالی سقوط به دست آمد.
هزارتو حالت آسان به دست آمد.
هزارتو حالت معمولی به دست آمد.
هزارتو حالت سخت به دست آمد.
غاصب به دست آمد.
تعالی تصاحب نیروی روح تکامل یافت.
پنجرههای سیستم بیشماری پدیدار شدند.
هیچکدام حاوی محتوای بیمعنی نبودند.
همگی قدرتهاییغصب نزدیک بهحالا مفاهیم بینقص بودند.
تهسان میتوانست حس کند چهچنان چیزی به دست آورده... والتیامش به چه چیزی تبدیل شده است.
نگاهش را برگرداند.
فضای قیرگون پدیدار شد.
شکاف سیاهی که درحالا سراسر آسمان زمین گسترده شدهمیکرد بود؛ آنجا قلمرو غاصب بود.
اما اکنون، قلمرو او بود.
نه تنها این، بلکه کنترلچنان سه فضای تحریفشده در فراسوی جهاننبود را نیز به دست آورده بود.
«جالبه.»
حس کوبندهای ازاخم قدرت مطلق برزور تهسان چیره شد.
تهسان که برای لحظهایشکست مست این قدرت شدههرگز بود، سرش را تکان داد.
نباید اینگونه میشد.
قدرت بایدتصمیمش تحت کنترلمال او باقی میماند.
مفاهیم وغصب ذاتهای جوشانحالا را آرام کرد.
بهزودی، تهسانهمان بر خودشکست مسلط شد.
تهسان شکاف راذات ترک کرد وصدمهای به زمین خیره شد.
نبرد هنوز در جریان بود.
هیولاهای بیشمارغصب به مردمحالا یورش میبردند.
و تهسانهمان اکنون ارباب تمامچنان آن هیولاها بود.
بهآرامی بشکنی زد.
هیولاها شروعتصمیمش به محومال شدن کردند.
«بجنگین!»
«دووم بیارین!»
«برای پیروزی!»
مردم دندانغصب روی همحالا ساییدند و جنگیدند.
آنان که به مرز توانشان رسیدهصدمهای بودند عقب کشیدند و آنان کهقدرتهایی تجدید قوا کرده بودند، به جلو شتافتند.
خطوط مقدم بهسختی مقاومت میکردند.
اما اینتصمیمش نیز به پایاندرسته خود نزدیک میشد.
هیولاها بیوقفه احضاراخم میشدند، اما تعدادزور انسانها محدود بود.
با تحلیل رفتن استقامت،شکست مهارتها و آیتمها، بهآرامیهرگز به عقب رانده میشدند.
کوآآآآنگ!
سرانجام، خطوط مقدم فرو ریخت.
یک هیولای رتبه S، بازیکنان حالت سخت را به پرواز درآورد.
«صبر کنین!»
لی تهیئون نفسنفس زد.
اما هیچتصمیمش فرصتی برای کمکدرسته به دیگران نداشت.
رسول از آن شکافحالا کوتاه استفاده کرد و پشتمیکرد گردن او را هدف گرفت.
کاگا-گاگا-گاک!
«آااه!»
«لی تهیئون!»
«من خوبم.»
لی تهیئون در حالیشکست که بهسختی ضربه را دفعقادر میکرد، این را زمزمه کرد.
او و آملیا نیروهایشانشکست را یکی کردند تاهرگز رسول را مهار کنند.
همین حالا هم دستاورد عظیمیدرسته بود؛ دیگر هیچ توانی برای کمکاخم به بخشهای دیگر باقی نمانده بود.
دیانا، بِلدینگکیا، کانگ جونهیوک و مینروا نیز کمک میکردند، اما تعداد هیولاهای رتبه S بیش از حد زیاد بود.
کووووونگ!
مردم به اطراف پرتاب میشدند.
خطوط مقدم، یکیگرفت پس از دیگریبلعید در هم شکستند.
به انتهای خط رسیده بودند.
لی تهیئونهمان دندانهایش راشکست به هم فشرد.
سوسوی ناامیدی در چشمانش درخشید.
این پیروزی شماست.
ناگهان، یکهمان پنجره سیستمشکست پدیدار شد.
حرکات هیولاها متوقف شد.
کسی در خط مقدم کهدرسته چشمانش را در انتظار مرگغصب بسته بود، بهآرامی آنها را گشود.
«ها؟»
هیولاها همچون عروسکهاییذات که نخهایشان بریده شدهدید باشد، کاملاً خشکشان زد.
آنهایی که با چهرههاییشکست مالامال از کینه بههرگز جلو میتاختند، درنگ کردند.
«اِ، چی شد؟»
«چی؟»
مردم گیج شدهذات بودند و نمیتوانستندصدمهای وضعیت را درک کنند.
سپس، ناگهان، هیولاها یکیشکست پس از دیگری شروعهرگز به محو شدن کردند.
حتی هیولاهای رتبه S که بهتنهایی قادر به نابودی سیارات بودند، حتی رسولهایی که میتوانستند با جاودانهها بجنگند، همگی محو شدند؛ گویی چیزی جز غبار نبودند.
تنها در آن لحظهحالا بود که مردم فهمیدندتلاش چه اتفاقی افتاده است.
نور در چشمانشان درخشید.
لی تهیئون لبخند ملایمی زد.
«ما بردیم.»
فریادهای شادیغصب با تأخیرحالا فوران کرد.
«وااااااه!»
«ما بردیم!»
تهسان پیروز شده بود.
آنها زنده مانده بودند.
فریادهایشان زمینهمان را بهشکست لرزه درآورد.
تهسان روی زمین فرود آمد.
کسانی که تهساناخم را دیدند، بلافاصلهزور به سویش شتافتند.
«ارباب تهسان! ارباب تهسان!»
«شما بردین!»
«آاااه! ما بهتون ایمان داشتیم!»
تشویقها وغصب ستایشهایشان گوششحالا را کر میکرد.
و چهرههای آشناذات نزدیک شدند؛ چهرههاییصدمهای که تهسان بهخوبی میشناخت.
«تهسان.»
«لی تهیئون.»
لی تهیئونغصب با لبخندیحالا جلو آمد.
«تو بردی.»
تهسان سر تکان داد.
«شما هم خوب دووم آوردین.»
احتمالاً لیغصب تهیئون باحالا رسول جنگیده بود.
موجودی همتراز با چیزیشکست که در زندگی قبلیهرگز باعث مرگش شده بود.
در برابر چنینذات موجودی، لی تهیئونصدمهای پیروز شده بود.
او ازتصمیمش بسیاری جهاتمال قویتر شده بود.
«نه به اندازه تو.»
«واقعاً از پسش بر اومدی؟»
«تهسان...»
«داداش!»
«داداش.»
آملیا، گئوم جونگگون،ذات کانگ جونهیوک و کیمدید هوییئون نیز جلو آمدند.
آنها پیروز شده بودند.
هرچند از این حقیقت خوشحالدرسته بودند، اما همچنان مبهوت بودندغصب و نمیتوانستند آن را باور کنند.
«یه لحظه صبر کنین.»
تهسان به آسمان چشم دوخت.
در آنجا،همان شکاف قیرگونشکست همچنان باقی بود.
نقطه آغاز همهچیز.
زمانی که پدیداراخم شد، زندگی روزمرهشانزور را در هم شکست.
تهسان بشکنی زد.
«بسته شو.»
کوگوگوگوک.
قلمرو شروعغصب به اطاعت ازداشت فرمان اربابش کرد.
شکاف مدور و عظیمی کهچنان آسمان را پوشانده بود، صدایی شبیهنبود به مچاله شدن فلز ایجاد کرد.
اندازهاش بهتدریجهمان کوچک شد وچنان از هم پاشید.
تهسان مشتش را گره کرد.
با صدایغصب تِرقتِرق عجیبی، شکافداشت کاملاً فشرده شد.
هر آنچههمان درونش بود، بهچنان درون تهسان بازگشت.
«آه...»
«آااه.»
مردم نفسهایشانغصب را درحالا سینه حبس کردند.
آسمان بهطرز بیسابقهای صاف بود.
به دلیل پیامدهای نبرد، حتیچنان یک لکه ابر هم بهالتیامش چشم نمیخورد؛ آسمانی کاملاً بیکران.
منظرهای بود کهگرفت هیچکس تا بهبلعید حال ندیده بود.
تنها در آناخم زمان بود کهزور مردم متوجه شدند.
تمام شده بود.
آنها پیروز شده بودند.
همهچیز واقعاًتصمیمش به پایانمال رسیده بود.
برخلاف انتظار،غصب هیچ جشنحالا شادیبخشی برپا نشد.
چرا که مردم باشکست تمام وجود جنگیده و جانشانقادر را به خطر انداخته بودند.
همه کمی فرسوده بودند.
برخی مبهوت نشسته و استراحتدرسته میکردند، برخی دیگر بیسروصدا دورغصب هم جمع شده و حرف میزدند.
اما همهغصب غرق درحالا شادی بودند.
شاد ازهمان این حقیقت کهچنان پیروز شده بودند.
شاد از اینکهذات دیگر هیچ بازگشت اجباریدید در کار نخواهد بود.
شاد ازتصمیمش اینکه زمین رادرسته پس گرفته بودند.
آنقدر شاد کهاخم بهسختی میتوانستند آنزور را به زبان بیاورند.
«همم.»
خود تهسانهمان نیز غرقشکست در افکارش بود.
او غاصبتصمیمش را شکستمال داده بود.
و در این مسیر،حالا قدرت بیش از حدیتلاش به دست آورده بود.
در میان آنها، قدرتهاییشکست وجود داشت که میتوانستهرگز روی سایر بازیکنان تأثیر بگذارد.
چگونه بایدهمان با آنشکست برخورد میکرد؟
این تنها نگرانیاش بود.
اما این نگرانی دیری نپایید.
فضا شکافته شد.
تهسان نگاهش را بالا آورد.
او میتوانست ببیند چه کسیدرسته است، چقدر قوی است، چهغصب رتبهای دارد و محدودیتهایش چیست.
همهچیز آشکار بود.
«یه جادوگر.»
نه فقط جادوگر.
«و بانو آریلنان.»
جادوگری که هزارتو را خلقداشت کرده بود و خدای چرخه،دارایی با شکافتن فضا پدیدار شدند.
ارتقا سطح با تقویت مهارت.