چپتر 427: طبقه ۸۴، جهان لویننوف (۲)
0دختری با موهای خاکستریفام،نظر آرام نشسته بود ووضعیتی چشمانش را بسته بود.
نفسش را در سینه حبس کردهانسان بود، گویی میخواست چیزی را حسمأموریت کند و ضربانش را آرام میکرد.
«... حسشبیا میکنم. داریبرابر میای اینجا.»
دخترک زمزمه کرد،تنها صدایش آکنده ازسپس شوق و انتظار بود.
«چه واکنشی نشون میدی؟ نفرینم میکنی؟حالا یا دلسوزی؟ شاید هم از عصبانیت غرشبهم کنی و بهش دستور بدی منو بکشه؟»
نرم خندید،شاهزادهی انگار هردختر نتیجهای راضیاش میکرد.
«من عقببیا نمیکشم. پس زودتردختر بیا. شاهزادهی من.»
در برابر دختر،تنها چیزی به شکلسپس انسان ایستاده بود.
تهسان پاشاهزادهی به طبقهدختر ۸۴ گذاشت.
آغاز مأموریت طبقه ۸۴
مغاکی را که همه چیز را میخورَد، شکست دهید.
پاداش: حکاکی سلاح
پاداش مخفی: ؟؟؟
همزمان، بالبا بامبا ظاهر شد.
«زیاد پیدات میشه.»
«معنیش اینه که خیلی کارها کردی.داد نمیتونم همینطوری بذارم بری طبقه ۸۴.کنید طبقه ۸۴ معمولی واسه تو خیلی سادهست.»
جادوگر گفته بود کهمناسب سختی هزارتو متناسب بابهت تهسان تنظیم خواهد شد.
به نظر میرسیدبرابر طبقه ۸۴ حالاانسان چنین وضعیتی داشت.
«خوشبختانه، آینژار یه چیز مناسب بهمشکل داد. مأموریتی که آینژار بهت داده بودمأموریت رو به مأموریت طبقه ۸۴ تبدیل میکنم.»
آغاز مأموریت طبقه ۸۴
مأموریت آینژار را تکمیل کنید.
پاداش: حکاکی سلاح
پاداش مخفی: ؟؟؟
کوگولوگونگ!
هزارتو لرزیدخوشبختانه و تغییرمناسب شکل داد.
دیوارها جابهجا شدند ونظر در هم پیچیدند تاوضعیتی تنها با تهسان سازگار شوند.
سپس از حرکت ایستاد.
«وقتی ازمیرسید راهرو ردچنین بشی، میبینیش.»
تهسان طبق گفتهینمیکشم بالبا بامبا، قدمشاهزادهی به هزارتوی دگرگونشده گذاشت.
پس از عبور از راهرویی باسپس فاصلهی معقول، دری را گشود ومیبینیش گذرگاهی درخشان از فضا را دید.
آنسوی گذرگاه،خوشبختانه جهانی فروپاشیدهمناسب قرار داشت.
جهان ویرانشدهیتنظیم لویننوف که سراسرمیرسید سیاه شده بود.
این اولین باری بود کهبهم تهسان جهانی را میدید که توسطتکمیل خدایان باستانی کاملاً نابود شده است.
«راستش، دلم نمیخواد بفرستمت اونجا.»
بالبا بامبا گفت.
به عنوان مدیر،تنها نسبت به اینسپس مأموریت تردید داشت.
«اونجا دنیاییه که توسط خدایان باستانی بلعیده شده. دیگهداشت نمیشه بهش گفت بخشی از این دنیا. به قلمروتبدیل اونها نزدیکه. واسه همین نفوذشون اونجا قویتر از ماست.»
جهان آنسویشاهزادهی راهرو حسیدختر بسیار بیگانه داشت.
قلمرو خدایان باستانی بود،چنین شبیه به چیزی کهآینژار تهسان در آرولیا دیده بود.
«نگاه خدایان باستانی اونجازودتر متمرکزه. لحظهای که پاتودختر بذاری توش، واکنش نشون میدن.»
«معلومه که خطرناکه، ولیمناسب مگه هدف هزارتو همینبهت جون به خطر انداختن نیست؟»
«اونجا نمیمیره.»
بالبا بامبامیرسید با اطمینانیچنین آرام سخن گفت.
«یعنی منظورتعقب اینه که خدایانبیا باستانی منو نمیکشن؟»
با یادآوری گذشته،آینژار این موضوع قبلاًداد هم صدق میکرد.
خدای باستانی و شیطان باستانی کهحالا تهسان در قلمرو شیاطین ملاقات کردهمناسب بود، هرگز سعی نکردند او را بکشند.
آنها سعی کردندآینژار او را اسیر کنند،مأموریتی انگار کشتن هدفشان نبود.
«من شخصاً فکر میکنم بهتره ولشداشت کنیم، ولی جادوگر و خدایان نظرمأموریتی دیگهای دارن. میخوان حقیقت رو بدونی.»
حقیقت.
«ولی حتی اگه همینطوریمناسب بری اون دنیا، زنده نمیمونی.داده پس بهت یه موهبت میدیم.»
قدرت بالبا بامبا متجلی شد.
به عنوان مدیر هزارتو، بهشکل نمایندگی از خدایان عمل کرد وآغاز موهبتی را به تهسان اعطا نمود.
«باید بلد باشی چطور ازشدختر استفاده کنی. یه موهبت یه بارگذاشت مصرفه، پس با دقت خرجش کن.»
موهبتهای تمام خدایانیتنها که تهسان ملاقات کردهحرکت بود، درونش جای گرفت.
«ولی حتی اگه موهبتها رو فعال کنی،چنین اگه خدایان باستانی عمداً تورو هدف بگیرن،داد فایدهای نداره. واسه همین خدایان مستقیم دخالت میکنن.»
کیییییک!
صدای پاره شدنشاهزادهی فضا از آنسویشکل راهرو طنینانداز شد.
برخورد عظیم قدرتها احساس میشد.
«خدایان جلوی دخالت مستقیم خدایان باستانیداد رو میگیرن. نمیتونی زیاد دووم بیاری،کنید پس زود تمومش کن و برگرد.»
«واقعاً لازمهخوشبختانه تا اینمناسب حد پیش برین؟»
از زمان میدان نبرد خدایان،وضعیتی این اولین باری بود کهبهم این تعداد خدا مداخله میکردند.
حتی اگر به تهسان علاقه داشتند،شکل بعید به نظر میرسید فقط برای تکمیلمأموریت یک مأموریت تا این حد کمک کنند.
«این مأموریت حتی برای خدایان هم معنیداره. لویننوف خداییه کهراهرو توسط خدایان باستانی فاسد شده. حتی موجودات متعالی هم نتونستن کاریشمعقول کنن. اگه بحث تایید اون احتمالات باشه، ارزش سرمایهگذاری رو داره.»
منطقی بود.
از زمانی که لویننوف در هزارتو ساکن شدهبهت بود، جادوگر و موجودات متعالی روشهای مختلفی رادیوارها امتحان کرده بودند، اما لویننوف هرگز بهبود نیافت.
اگر تهسان میتوانست ایندختر کار را انجام دهد،تهسان ارزش تلاش خدایان را داشت.
«و جنبهی روانی قضیه هم هست که بذاریمایستاده خودت حقیقت رو کشف کنی. وقتی خودت مستقیمچیز درکش کنی، فهمیدنش راحتتر از شنیدنش از زبون بقیهست.»
بالبا بامباپیچیدند راهرو راسازگار گسترش داد.
«بقیهش با خودت کهنظر بررسی کنی. خب پس،وضعیتی آرزوی بازگشت امن دارم برات.»
تهسان پاشاهزادهی به آنسویدختر راهرو گذاشت.
همزمان، حسی بسیارحالا بیگانه تمام بدنشداشت را در بر گرفت.
حسی شبیه پرتاب شدن به فضای خلاءانسان داشت—جهانی که قوانین واقعیت در آن صدق نمیکرد،همه جاذبه ناپدید شده بود و اصطکاکی وجود نداشت.
تهسان خود راتنها در الوهیت پیچید وحرکت از راهرو عبور کرد.
سپس قدمخوشبختانه به جهانمناسب سیاه گذاشت.
در ظاهر،تنظیم جهان دستنخوردهنظر به نظر میرسید.
جنگل، صخرهها و دشتها همه شکل اصلیمأموریتی خود را حفظ کرده بودند، جز اینکهلرزید همه چیز به رنگ سیاه درآمده بود.
اما هیچ حسی وجود نداشت.
نه بویمیرسید گیاهان، نهچنین نسیم طبیعت.
کاملاً خالی بود.
این جهانی بودنمیکشم که توسط خدایانشاهزادهی باستانی نابود شده بود.
تهسان به آسمان نگاه کرد.
موجوداتی عظیم درخواهد آن بالا باحالا هم درگیر بودند.
امواج شوکی که درمناسب اطراف پخش میشد، قدرتی کافیداده برای متلاشی کردن ستارهها داشت.
باید قبل ازبرابر پایان نبردشان مأموریتانسان را تمام میکرد.
مأموریت، یافتن یادگار لویننوفچنین بود که در جهانآینژار ویرانشده باقی مانده بود.
پیدا کردن مقصد دشوار نبود.
در این دنیای تهیمناسب از حیات، تنها یک نقطهداده بود که بوی الوهیت میداد.
همانجا کهخوشبختانه یادگار لِوینِنوفمناسب آرمیده بود.
تهسان بهمیرسید سوی آنچنین خیز برداشت.
همزمان با گامهای استوارزودتر و جدی او، تاریکیِ گستردهشکل در جهان به جنبوجوش افتاد.
سایهها بر پیکر تهسانمناسب چنگ انداختند و کوشیدند اوداده را به رنگ خود درآورند.
تهسان سعی کرد با برانگیختن الوهیتش سدمأموریتی راهشان شود، اما حتی الوهیت او نیز بهتغییر لکههای سیاه آلوده بود و اثر چندانی نداشت.
پس ازمیرسید لحظهای تأمل، تهسانوضعیتی سیاهی را فراخواند.
تاریکی مطلقعقب سرتاسر وجودش رابیا در بر گرفت.
آنگاه دیگرخوشبختانه تاریکی بهمناسب او نزدیک نشد.
تهسان باخوشبختانه شتاب بهمناسب سوی هدف شتافت.
اگرچه جهان لِوینِنوف از زمینوضعیتی وسیعتر بود، اما مسافت فیزیکی برایداد تهسانِ کنونی مانعی به شمار نمیرفت.
عمارتی عظیم همچوننمیکشم یک معبد درشاهزادهی برابر دیدگانش پدیدار شد.
آن بنا نیز همچون باقیِ جهانداد به رنگ سیاه درآمده بود، اماکنید تپش الوهیت از درونش احساس میشد.
تهسان پاخوشبختانه به درونمناسب معبد گذاشت.
و آنجا،میرسید کسی درچنین انتظارش بود.
«از دیدنت خوشبختم.»
مردی سیاهپوشخوشبختانه به تهسانمناسب خوشآمد گفت.
تجسدِ سرخِ تهی ظاهر شد.
مردی بلندقامتخوشبختانه با چهرهایمناسب جذاب بود.
اگر صحبت ازآینژار ظاهر میشد، بیشکداد خوشسیما به شمار میآمد.
لبخند باطراوتش برایحالا جلب نظر هرداشت کسی کافی بود.
اما... او زنده نبود.
گرچه هیبت انسانی داشت،مناسب تنها موجودی هولناک بود کهداده ادای انسان بودن را درمیآورد.
«نامیرا؟»
نه، اشتباه بود.
هرچند بقایایی از آن دیده میشد،شاهزادهی اما وجودش چنان درهمپیچیده بود که گوییطبقه با چیزی کاملاً متفاوت آمیخته شده است.
مرد وقتی سیاهیِآینژار احاطهکننده تهسان راداد دید، نفسش برید.
«تحسینبرانگیزه. تو این دنیا خیلیا هستن که خودشونو وقفِ "اونها" کردن، ولی کساییکوگولوگونگ که بتونن مثل تو آزادانه از اون قدرت استفاده کنن، خیلی کمیابن. تازهوقتی تو حتی خودتو وقف هم نکردی. میتونم بفهمم چرا "اونها" بهت علاقه دارن.»
تهسان شمشیرش را بیرون کشید.
موجودِ مقابلش ازنمیکشم جناحِ خدایان باستانیشاهزادهی بود؛ دشمن او.
مرد باخوشبختانه شتاب دستانشمناسب را بالا برد.
«اینقدر خشن نباش. منمناسب و تو میتونیم توبهت یه جبهه باشیم، مگه نه؟»
«چرت نگو.»
«برات سوالعقب نیست چرا خدایانبیا تورو فرستادن اینجا؟»
مرد نیشخندی زد.
«به هر حالآینژار عجلهای نیست. بیاداد منطقی حرف بزنیم.»
پس از لحظهایحالا تأمل، تهسان شمشیرشداشت را مطیعانه پایین آورد.
«باشه.»
مرد از اینکهآینژار تهسان مقاومتی نکرد،داد معذب به نظر میرسید.
«...خیلی خب. از اونجایی کهبهم اومدی این دنیا، حتماً فقطتبدیل یه چیز میخوای. بیا اینجا.»
مرد وارد معبد شد.
تهسان باعقب آرامش بهزودتر دنبالش رفت.
«همینو میخوای، نه؟»
در عمیقترینخوشبختانه بخش معبد، یکبهم یادگار قرار داشت.
یادگاری ستونمانند و کوچک.
درون آن،عقب بقایای یک موجودبیا متعالی نهفته بود.
رتبهای بالاتر از تهسانِ کنونی.
«اگه این باشه...»
بازگرداندن لِوینِنوفمیرسید به حالتچنین اصلی ممکن میشد.
لحظهای که تهساننمیکشم خواست یادگار را بردارد،برابر مرد سد راهش شد.
«قبلش بیا حرف بزنیم.»
«از جونم چی میخوای؟»
«سخت نیست،میرسید کانگ تهسان.چنین موجودِ دورگه.»
مرد لبخندیعقب زد وزودتر پیشنهاد داد.
«نمیخوای به ما ملحق بشی؟»
«میخوای طرفِمیرسید خدایان باستانیچنین رو بگیرم؟»
«انکارش نمیکنم.»
«مسخرهست.»
تهسان بیدرنگ رد کرد.
خدایان باستانی کسانی بودندچنین که دنیایش را نابود کردندمناسب و او را شکار کردند.
دلیلی برایعقب پیوستن بهزودتر آنها وجود نداشت.
«البته، احساستو درک میکنم. اونا نابودگرِ دنیاهان. اینبهت دنیا رو پارهپاره و خراب میکنن. حتماً تو همجابهجا این وسط زجر کشیدی. ولی جور دیگهای فکر کن.»
مرد دستش را بالا برد.
«تو زندهای. اونایی که مردن دیگهداشت ربطی به تو ندارن. بیا احساسات شخصیبهت رو بذاریم کنار. مشکلی نداره که، ها؟»
تهسان درعقب سکوت بهزودتر مرد نگریست.
مرد دهانش را کج کرد.
«بیشتر از هر چیزی، داری اشتباه میکنی.مأموریتی تقصیر اونا نیست. این دنیای ضعیفه کهلرزید مقصره. فکر نمیکنی این دنیا زیادی شکنندهست؟»
چهره مرد درهم رفت.
«آدما بیدلیل میمیرن، حتی اونایی که به جایگاههای بالا میرسن هم با هوسِطبقه خدایان جونشونو از دست میدن. حتی نامیراها هم فرقی ندارن! با یه اشاره کوچیکِهمزمان یه موجود متعالی، هرچی که ساختی و براش جون کندی دود میشه میره هوا!»
او با خشم فریاد زد.
«این دنیاخوشبختانه خرابه! یهمناسب دنیای ناقصه!»
تهسان حرفهایمیرسید مرد راچنین انکار نکرد.
خدای سقوط همیننمیکشم صحنه را بهشاهزادهی او نشان داده بود.
پتانسیل بیشمار فانیانِآینژار بااستعداد مسدود شده ومأموریتی بازیچه قرار گرفته بودند.
تنها محدودخوشبختانه به خدایمناسب سقوط نبود.
شیاطینِ بِکوِسِتا توسطحالا خدای آنجا، هامون،داشت به انقراض کشانده شدند.
و هامون نیز توسطزودتر خدای شیطانی همراه بادختر بِکوِسِتا در هم شکسته شد.
جانهای بیشماریخوشبختانه در این میانبهم قربانی شده بودند.
اکثر موجوداتخوشبختانه متعالی احترامی برایبهم فانیان قائل نبودند.
این نتیجهگیری تهسان بود.
خدای شیطانی بهنمیکشم شیاطین اهمیت میداد امابرابر علاقهای به انسانها نداشت.
تهسان به مرد نگاه کرد.
«تو نامیرا بودی.»
«آره. ولی نزدیک بود همهچیزمو بخاطر حقهخوشبختانه کثیفِ موجودات متعالی از دست بدم. تو اونتبدیل گیر و دار، یه موجودِ عظیم نجاتم داد.»
مرد لبخندی درنده زد.
«من خودمو وقفِ "اونها" کردم. شدمداد تجسدِ اون موجودِ عظیم و طبقِکنید اراده "اونها" عمل میکنم. من اینم.»
«خب کهخوشبختانه چی؟ ازمناسب من چیکار برمیاد؟»
تهسان با بیتفاوتی ادامه داد.
«خدایان باستانی تبعید شدن.زودتر شاید یه جوری تو دنیاشکل دخالت کنن، ولی تهش بازندهن.»
«نه.»
مرد خندید.
«تهسان. باید حسش کنی. نفوذشون داره با گذشتآینژار زمان قویتر میشه. میدونی یعنی چی؟ مُهری کهتکمیل موجودات متعالی موقع تبعیدِ "اونها" گذاشتن، داره ضعیف میشه!»
کوووووم!
موجی عظیم ازآینژار قدرت از آنداد سوی آسمان منفجر شد.
سیاهی شروع بهآینژار بلعیدن جهان ازداد آن سوی کائنات کرد.
اگرچه موجوداتی که شبیه متعالیها بودندداشت آن را سرکوب میکردند، اما سیاهیمأموریتی زخمی پاکنشدی بر جهان بر جای گذاشت.
مرد دیوانهوار زیر خنده زد.
«اونا به زودی برمیگردن! به دنیایی کهمأموریتی تبعیدشون کرد! و همهچیز رو لگدمال میکننلرزید تا دنیا رو به شکل اصلیش برگردونن!»