چپتر 28: طبقه سوم (۲)
0«خوبه یا بد؟»
«بد نیست.
میتونی کلی توانایی به دستنبود بیاری، به همون اندازهای که موردمسئله لطف اون موجود بخشنده قرار بگیری.
چیزایی بهت میدندادن که از پاداشهاییمسئله که گرفتی بهترن.
واسه پاکسازی هزارتو خیلی کمککنندهست.»
گواه مبارزه.
شمشیر تشریفاتی.
چیزی بهتر از اینها.
«اگه قبول کنم،بری احتمالا میتونم یه کلهروبرو تا طبقه ۱۰ بدوم.»
«پس بدیهاش چیه؟»
قرارداد با یک خدا.
امکان نداشتمهمتر فقط مزیتآزادی داشته باشد.
روح صحبت کرد.
«روحت بهباید اون موجوداطاعت بخشنده گره میخوره.
و خدایان دیگه هم زیاد ازهمه این قضیه خوششون نمیاد، مگه نه؟بزرگی چند تا موجود بخشنده تو هزارتو هستن.
چیزی هم کهدادن میخوان، کاملاً بامسئله هم فرق داره.»
راکیراتاس خدایوقتی تعارض وپایینتر مرگ بود.
لوینِنوف الهه عشق بود.
امکان نداشت کهمعایب این موجودات بخشنده کنارمهمتر هم خاله بازی کنند.
«راکیراتاس خداییهمهمتر که دشمنایآزادی زیادی داره.
خیلی از خدایان ازشپایینتر بدشون میاد، میگن رفتارای سرخوشانهشچیز شأن خدایی رو پایین میاره.
احتمالاً وقتی بریوحیهای پایینتر، با دردسرهایچقدر رو مخی روبرو میشی.
و یه چیز دیگه.
در ازای قدرت،دادن باید از وحیهایمسئله موجود بخشنده اطاعت کنی.
هر چقدروقتی هم غیرمنطقی باشن،دردسرهای نمیتونی ردشون کنی.»
معایب کمی نبود.
از همه مهمتر،معایب از دست دادن آزادیمهمتر عملش مسئله بزرگی بود.
یعنی اگر خدادادن میخواست، میتوانست او رابزرگی به کام مرگ بفرستد.
با خدای هوسبازیبری مثل راکیراتاس، اینمخی قضیه خطرناکتر هم میشد.
«چند تاشونباید سراغ منم اومدن،کنی ولی قبول نکردم.
قویتر میشی، ولیمعایب یه سقف برایهمه رشدت هم ایجاد میشه.
از دید اون پیرمردآزادی شاید بد نباشه، ولییعنی واسه ما گزینه جذابی نیست.»
«واقعاً ازش متنفری.»
نفرت در هروحیهای کلامی که روح دربارهغیرمنطقی کوتوله میگفت، موج میزد.
تهسان نمیفهمیدردشون چرا آنقدر ازنبود او متنفر است.
«یه بردهی تسلیمشدهدادن که هیچی جزمسئله اون غرور لعنتیش نداره.
چطور میتونم ازشبری خوشم بیاد؟ بهترهمخی به حرفش گوش ندی.
اون دشمنِباید آدمایی مثلاطاعت من و توئه.»
قهرمان.
کسی که حیندادن پایین رفتن برایمسئله فتح هزارتو مرده بود.
داشت فروشندهوقتی را دشمنپایینتر خطاب میکرد.
«پس قضیه اینه.»
فکر پذیرفتنردشون قرارداد رسولکمی کمرنگتر شد.
مگر در مواقعدادن اضطراریِ واقعی، قصدمسئله نداشت قبولش کند.
این موضوعوقتی سوالی راپایینتر پیش آورد.
«این هزارتوییه که یه جادوگر بزرگ خیلیغیرمنطقی وقت پیش ساخته، و شایعه شده کههمه هر کی فتحش کنه، یه آرزوش برآورده میشه.»
پنجره سیستم موقعمعایب ورود به هزارتوهمه این را گفته بود.
آن موقع سرسری ازشآزادی گذشته بود، ولی حالایعنی که فکر میکرد، عجیب بود.
فتح بایدوقتی به معنیپایینتر پاکسازی باشد.
لی تهیئونباید هزارتو رااطاعت پاکسازی کرده بود.
ولی هیچوقت نشنیدهمعایب بود که آرزویشهمه برآورده شده باشد.
«نکنه سنگ معدهدادن یه خدا ازمسئله اوروبوروس همون آرزو بوده؟»
سنگی کهوقتی زمان راپایینتر به عقب برمیگرداند.
به عنوان بهای یک آرزوکنی منطقی به نظر میرسید، ولیردشون تهسان فکر خود را رد کرد.
لی تهیئونی که او میشناخت، فقط بامهمتر برگرداندن زمان راضی نمیشد؛ او درخواست میکرد هیولاهامیخواست نابود شوند یا یک جای امن داشته باشند.
«هوم.»
معما بود.
تهسان بهباید پایین رفتن ازکنی هزارتو ادامه داد.
لگدی نثار یک گابلینِکمی در حال یورش کرددادن و آن را زمین زد.
۷ آسیب به گابلینِ عصا به دست وارد شد.
شما گابلینِ عصا به دست را شکست دادید.
«ها؟»
روح مکث کرد.
«...
لگد زدیردشون و آسیبکمی وارد شد؟ چی؟
نکنه از آینژار یاد گرفتی؟»
«میشناسیش.»
«یه پیرخرفت بود کهاطاعت وقتی من داشتم ازباشن هزارتو پایین میرفتم اینجا بود.
خیلی پرسر و صداکمی بود، هر روز داددادن میزد که دنبال خدا میگرده.»
به نظر میرسیددادن روحِ قهرمان مدت زیادیبزرگی در هزارتو مانده است.
و آینژار حتیبری بیشتر از چنینمخی روحی آنجا مانده بود.
روح باباید لحنی ناراضیاطاعت زمزمه کرد.
«اون مرتیکهردشون به طرزکمی مسخرهای سختگیره.
منم از معیارش گذشتم،آزادی ولی گفت حال ویعنی حوصله نداره ازم مراقبت کنه.»
«نگرفتیش؟»
«...
نه، نگرفتم.»
روح با لحنی کلافه گفت.
«هوم.
مهم نیست مهارتهات چقدراطاعت خوبن یا چقدر اطلاعات داری،نمیتونی پاکسازی طبقات یه بحث دیگهست.
فقط چون واردمعایب طبقه ۳ شدیهمه باد تو غبغبت ننداز.»
«میدونم. قصدمهمتر هم ندارمآزادی نادیدهت بگیرم.»
«آ، ها؟»
روح بازیکنی بودوحیهای که تا طبقهچقدر ۸۰ پایین رفته بود.
برخلاف لی تهیئون، اگر به روشهمه معمول پیش رفته بود، شاید حتی ازیعنی لی تهیئونِ زمانِ پاکسازی هم قویتر میشد.
شاید حتی خودِدادن گذشتهاش هم خیلی راحتبزرگی توسط قهرمان شکست میخورد.
وقتی تهسان با آرامش این رامخی پذیرفت، قهرمان با انرژی و انگارباید که خجالت کشیده باشد، صحبت کرد.
«هـ-هوم.
درسته.
مهارتهای فعالمهمتر مهمن، ولیآزادی من شمشیرزنی داشتم!»
«شمشیرزنی؟»
«این شمشیرزنیِ امپراتوریِوحیهای منه! شوالیههای بیشماری بودن،غیرمنطقی ولی هیچکدوم حریفم نمیشدن.
حتی لقبردشون باشکوه استادکمی شمشیر رو گرفتم!»
شمشیرزنی.
مهارتی که دربری دنیای قبلیاش فکرمخی میکرد غیرضروری است.
ولی بعد از روبرواطاعت شدن با خدمتکار راکیراتاس،باشن نظرش عوض شده بود.
اینجا، نه فقطمعایب مهارتهای فعال، بلکههمه شمشیرزنی هم مهم بود.
«میتونی بهم یاد بدی؟»
«ها؟»
روح که بهوحیهای طرز عجیبی خوشحالچقدر شده بود، نالهای کرد.
«...
متاسفم، ولی نمیتونم.
حتی اگه بهبری عنوان جایزه شرطبندی بخوای،روبرو چیزی که نشدنیه، نشدنیه.
فقط میتونم بهوحیهای کسایی یاد بدمچقدر که تاییدشون کرده باشم.»
«محدودیت هزارتوئه؟»
«میشه گفت.»
به نظر میرسید روحپایینتر روی اطلاعات محدودیتی ندارد، ولیچیز روی آموزش مهارتها محدودیت هست.
یک جورایی طبیعی بود.
اگر چنین محدودیتی نبود، یعنینبود میتوانست هرطور دلش میخواهد مهارتهای سطحمسئله بالا را بذل و بخشش کند.
«کارت خوبه.
مهارتت بد نیست.
من غر زدم چوناطاعت زبونم تنده، ولی همین الانشمنمیتونی به اندازه کافی قوی هستی.»
روح با صدای آرامی گفت.
رفتارش خیلی متینتر شده بود.
آن حال و هوای تند ومخی تیزی که تا الان نشان دادهباید بود، تا حدودی محو شده بود.
«ولی هنوزباید برای تاییداطاعت شدن کافی نیست.
تو قدرتت رو ثابت نکردی.»
روح دیده بود کهآزادی تهسان دشمنان را بایعنی آمارِ سرسامآور له میکند.
ولی ندیده بودبری که با یکمخی حریف قدر روبرو شود.
تهسان پرسید.
«و اگه ثابتش کنم؟»
«اون وقتمهمتر گمونم بتونمآزادی یادت بدم.»
«پس حله.»
طبقه ۱۰.
وقت زیاد بود.
تهسان بهمهمتر شکافتن مسیر درعملش هزارتو ادامه داد.
بدون هیچ هیجانبری خاصی به پرسهمخی زدن ادامه داد.
برخلاف طبقه ۲، طبقه ۳ نهچقدر محراب خدایی داشت و نه درِ نارنجی،نبود که باعث میشد زمان به کندی بگذرد.
و بالاخره،ردشون زمان بازگشت بهنبود فروشگاه فرا رسید.
کوله پشتی شما پر است.
«پره.»
کوله پشتیردشون در مجموعکمی ۲۰ جایگاه داشت.
با احتساب تیرها،دادن میتوانست حدود ۱۵مسئله قطعه تجهیزات نگه دارد.
در نتیجه پرسه زدنپایینتر در سراسر هزارتو، او توانستچیز کل موجودیاش را پر کند.
[داری برمیگردی؟]
«معلومه.»
تهسان به فروشگاه بازگشت.
کوتوله باوقتی دیدن اوپایینتر اخم کرد.
«... باز هم تو؟»
«همه تجهیزات رو نشونم بده.»
با شنیدنمهمتر کلمات آرام او،عملش کوتوله آهی کشید.
«هعی. این اصلاً خوب نیست.»
[چرا اون بایدوحیهای تصمیم بگیره چیچقدر خوبه چی بد؟]
با پوزخندردشون روح، ابرویکمی کوتوله پرید.
اما بهمهمتر جای دعوا، فضاییعملش را باز کرد.
«باز شو. دروازه طلایی.»
شمار زیادیباید از تجهیزات مثلکنی باران فرو ریختند.
«بیا. خودتردشون نگاه کنکمی و تصمیم بگیر.»
تهسان شروع بهدادن بررسی آنها یکیمسئله پس از دیگری کرد.
از آنجا که وارد طبقه سوممخی شده بود، تجهیزات بهتری نسبت بهباید قبل در گوشه و کنار دیده میشد.
[گردنبند قدرتمند]
[قدرت حمله + ۲]
[گردنبندی که توسط فردی قوی پوشیده میشده است.
شاید قدرت آنها هنوز در آن باقی مانده باشد.]
[۱,۰۰۰ طلا]
قیمت بالاترباید بود، امااطاعت ارزشش را داشت.
تهسان موجودیردشون خود راکمی باز کرد.
«بابت اینا چقدر بهم میدی؟»
«... هه.»
کوتوله با دیدن کوهاطاعت تجهیزاتی که بیرون ریختهباشن شد، خندهای خشک کرد.
به زودی، انگار کهکمی تسلیم شده باشد، شروعدادن به بررسی تکتک آنها کرد.
«این... درمهمتر مجموع حدودآزادی ۲,۰۰۰ طلا میشه.»
«میفروشمشون.»
او تعداد قابل توجهی عصایکنی جادویی به دست آورده بود،ردشون اما همه آنها عصای سردرگمی بودند.
سردرگمی پایینترین ردهمعایب قضاوت در میانهمه قضاوتهای ذهنی بود.
تا زمانی که عصایآزادی تصادفی ذهن را داشت، نیازیاگر به استفاده از آنها نبود.
با احتساب ۲,۵۰۰بری طلایی که داشت،مخی مجموعاً ۵,۵۰۰ طلا میشد.
بیش از حدوحیهای کافی بود، حتیچقدر اضافه هم میآمد.
پولی کافی برایمعایب خرید تمام لوازمهمه جانبی برای کل بدنش.
تهسان شروعمهمتر به انتخابآزادی تجهیزاتش کرد.
سی دقیقهوقتی بعد، انتخابشپایینتر کامل شد.
[حلقه فلزی]
[قدرت حمله + ۱]
[به نظر میرسد دستتان بیشتر درد خواهد گرفت.]
[۶۰۰ طلا]
او دو حلقه فلزی خرید.
حلقهها راچیز میشد در هرباید انگشت دست کرد.
خریدن تعداد زیاد ضرری نداشت.
[حلقه خاردار]
[قدرت حمله + ۲]
[خارهایی روی حلقه وجود دارد.
دلیل ساخت آن نامشخص است.]
[۱,۰۰۰ طلا]
میخواست حلقههای بیشتری بخرد،اطاعت اما لوازم جانبی قدرتباشن حمله بسیار کمیاب بودند.
او همه چیز راکنی گشته بود اما تنهانمیتونی توانست سه مورد پیدا کند.
[گردنبند قدرتمند]
[قدرت حمله + ۲]
[گردنبندی که توسط فردی قوی پوشیده میشده است.
شاید قدرت آنها هنوز در آن باقی مانده باشد.]
[۱,۰۰۰ طلا]
او چهارچیز وسیله جانبیقدرت اینچنینی خرید.
مجموعاً ۳,۲۰۰ طلا.
افزایش قدرتباید حمله ۵اطاعت واحد بود.
[قدرت حمله + ۱۶]
آمار قدرت حمله فعلی او.
حالا گابلینها باوحیهای دو ضربه ازچقدر پا در میآمدند.
این آماری نبود کهکنی کسی بتواند در طبقهنمیتونی سوم به آن برسد.
روح که تماشاازای میکرد، با ناباوریوحیهای زیر لب گفت:
[جدی، اینچیز دیگه چهقدرت جور مهارتیه؟]
مهارتی که حتی از نظرکنی روحی که به اعماق نزولردشون کرده بود، نزدیک به تقلب بود.
آن هنرهای رزمی آیراک بود.
او ۲,۳۰۰ طلا باقی داشت.
تهسان دنبال لوازمازای جانبی بیشتری گشت،وحیهای اما چیزی چشمگیر نبود.
تنها موارد گرانی وجوداطاعت داشتند که افزایش اندکیباشن در قدرت حمله میدادند.
تهسان نقشهاش را تغییر داد.
سپری ساختهچیز شده ازقدرت برنز را برداشت.
[سپر برنزی]
[قدرت حمله + ۱]
[قدرت دفاع + ۵]
[به نظر میرسد میتواند جلوی حملات زیادی را بگیرد.
حتی میتواند جلوی یک حمله بیش از حد قوی را هم بگیرد.]
[۱,۵۰۰ طلا]
این یک سپر یکدستی بود،عملش با این حال آمارش بامیخواست یک سپر برجی یکسان بود.
قیمت حدود سهبری برابر بیشتر بود، اماروبرو ارزش خریدن را داشت.
قدرت حملهباید ۱۷. قدرتاطاعت دفاع ۹.
رشدی رضایتبخش بود.
او ۸۰۰ طلا باقی داشت.
بیشتر در فروشگاهبری گشت، اما چیزمخی دیگری برای خرید نبود.
تهسان بدونباید خرید چیزاطاعت دیگری عقب رفت.
«خیلی خب، دفعه بعد میبینمت.»
«باشه. به سلامت.»
کوتوله نگاهوقتی سردی بهپایینتر روح انداخت.
روح با پوزخندی پاسخ داد.
تهسان آنها رامعایب نادیده گرفت وهمه از فروشگاه خارج شد.
شمشیر تاب خورد.
یک گابلین سپردار دندانهایش را بهمخی هم سایید و سعی کرد دفاعباید کند، اما همراه با سپرش متلاشی شد.
«کییییک!»
[۲۰ آسیب به گابلین سپردار وارد شد.]
[شما گابلین سپردار را شکست دادید.]
[سطح شما افزایش یافت.]
تهسان شمشیرش را غلاف کرد.
«این آخره؟»
[احتمالاً؟ اتاقمهمتر رئیس روآزادی اون جلو میبینم.]
«هیچ چیز خاصی اینجا نیست.»
برخلاف طبقه اولوحیهای و طبقه دوم، هیچغیرمنطقی شیء خاصی دیده نمیشد.
به لطف آن،معایب میتوانست سریع عبور کند،مهمتر اما کمی کسلکننده بود.
[موجوداتی مثل من یا خدایان کممسئله نیستن، اما اونقدر زیاد هم نیستنکام که همه طبقهها رو پر کنن.
گاهی اوقاتباید طبقههای خالی مثلکنی این وجود داره.]
او میدانست، چوناطاعت این را ازغیرمنطقی لی تهیئون شنیده بود.
او گفته بود که بابتباید طبقاتی که هیچ چیزی درغیرمنطقی آنها نیست بسیار سپاسگزار است.
اما برایچیز تهسان برعکس بود؛باید بسیار کسلکننده بود.
با این حال، بینتیجه نبود.
او توانست با فروش تجهیزاتی که بهباشن دست آورده بود در فروشگاه، قدرت حملهاشمهمتر را به میزان قابل توجهی افزایش دهد.
و سطحشچیز نیز بالاقدرت رفته بود.
[کانگ تهسان]
[سطح: ۹]
[سلامتی: ۲۴۵/۲۴۵]
[مانا: ۴۴/۴۴]
[قدرت: ۳۴]
[هوش: ۵۵]
[چابکی: ۵۰]
[قدرت حمله + ۱۷]
[قدرت دفاع + ۹]
[سوژه در وضعیت مطلوب است.]
با اینکه تجربه به آسانی جمعچقدر نمیشد، گابلینهای عصابهدست از جادو استفادهکمی میکردند، بنابراین مقدار مناسبی تجربه میدادند.
سطح اوردشون از ۷کمی به ۹ رسید.
«باید شروع کنم دنبالش بگردم.»
تهسان در هزارتو پرسه زد.
از قدمهای بهوحیهای ظاهر بیمعنی او،چقدر روح متوجه شد.
[اتاقهای مخفی؟ اینمعایب کار باز همهمه کلی وقت میگیره.]
«بیشتر ازمهمتر این حرفاآزادی ارزششو داره.»
عصای شعله.
حلقهای کهباید مانا را ۵کنی واحد افزایش میدهد.
هر چیزی که از اتاقهای مخفیهمه به دست میآمد، آیتمهایی بود کهبزرگی نمیشد در آن طبقه پیدا کرد.
ارزشش را داشتدادن که یک یامسئله دو ساعت وقت بگذارد.
با اینوقتی حال، کسلکننده،پایینتر کسلکننده بود.
چون عملی واقعاً بیمعنی و تکراریچقدر بود، چارهای نداشت جز اینکه ذهنشکمی را خالی کند و انجامش دهد.
تهسان بهردشون پرسه زدن درنبود هزارتو ادامه داد.
اما برخلافمهمتر قبل، هیچآزادی اتاق خالیای نمیدید.
«این دیگه داره دردسر میشه.»
تهسان اخم کرد.
اتاقهای مخفی معمولاً در اتاقهاینبود خالی با تنها یک راهرو پنهانمسئله بودند، اما همیشه استثناهایی وجود داشت.
موارد کمی نبودنددادن که در اتاقهایمسئله معمولی پنهان شده باشند.
این باروقتی احتمالاً یکی ازدردسرهای همان موارد بود.
اگر کار به اینجا میکشید، چارهای نداشتغیرمنطقی جز اینکه کل طبقه را بگردد، پسهمه میتوان گفت که پیدا کردنش غیرممکن بود.
درست زمانی کهمعایب تهسان با ناامیدیهمه لب ورچیده بود.
[شما پیشآگاهی قویای داشتید.]
«ها؟»
یک آجرردشون توجه تهسانکمی را جلب کرد.
آجری کهمهمتر در ظاهر تفاوتیعملش با بقیه نداشت.
آجری که حتیبری تهسان هم بهمخی آن توجهی نمیکرد.
اما او میتوانست تشخیص دهد.
آن راهروییردشون به اتاقکمی مخفی بود.
تهسان همانطور کهدادن پیشآگاهیاش هدایتش میکرد،مسئله آجر را فشار داد.
دررررک.
آجر کنارباید رفت و راهروییکنی را نمایان کرد.
[تسلط مهارت بینش ۵٪ افزایش یافت.]
روح باوقتی بیحالی زیرپایینتر لب گفت:
[... این دیگه خیلی تقلبه.
چرا هر وقتازای دنبال اتاق مخفیوحیهای میگردی پیشآگاهیت فعال میشه؟]