چپتر 414: طبقه ۸۲، لِمِگِتون (۵)
0تهسان یقین یافت که دیگرطبقهای چیزی برای درو کردن درقبل این مکان باقی نمانده است.
بی هیچپاکسازی درنگی، چونهشتاد صاعقه پیش تاخت.
تراک!
بازویش را در هوا چرخاند. موجوداتهشتاد ریز که همچون لشکری از ملخهایعنی یورش میآوردند، در آنی متلاشی شدند.
نیازی به توسلهشتاد به جادو یانیافته جادوی سیاه نبود.
تنها نیروی خامبیش جسمانیاش برای شکافتنطبقهای صفوف دشمن کفایت میکرد.
همزمان باطبقه پیشروی تهسان، روحیلازم از او پرسید:
«راستی، گفتی اینا مهارتهایی نیستنبیش که تو زندگی قبلیت داشته باشی.باشد الان دیگه هرچی میخواستی رو گرفتی؟»
«نه، اینطور نیست.هشتاد هنوز چندتا مهارتنیافته واقعاً قدرتمند مونده.»
«ضرب»، «توقفپاکسازی زمان ساده»،هشتاد «بازنشانی مهارت تعیینشده».
مهارت «ضربه ذات» را میشد با تمرین کافیقبل به کمال رساند، اما آن سه مورد... هیچکسباشه نمیدانست چه زمانی میتوان آنها را به چنگ آورد.
شرایط کسبآورده آن سه مهارتبیش بهغایت سختگیرانه بود.
دشوارتر و پیچیدهتر ازطبقه هر مهارتی که تهسان تایعنی کنون به دست آورده بود.
حتی پس از پاکسازی بیش ازطبقهای هشتاد طبقه، هنوز طبقهای را نیافتهاینکه بود که شرایط لازم را داشته باشد.
«یعنی قبل از اینکه اینجالازم رو تموم کنم، طبقهای پیدا میشهتموم که اون شرایط رو داشته باشه؟»
مطمئن نبود.
قصد تسلیم شدن نداشت،طبقه اما شانس موفقیت چندانباشد بالا به نظر نمیرسید.
حتی اگر همان شرایطهشتاد دوباره فراهم میشد، اطمینان نداشتباشد که بتواند مهارتها را بگیرد.
بیشتر مهارتهایی که تهسان کسب کرده بود چنینقبل ماهیتی داشتند، اما آن سه مورد خاص، علاوهباشه بر تجربه و قضاوت، نیازمند چیزی سادهتر بودند: شانس.
هرچقدر هم نقشه بینقص باشد، هرچقدرهشتاد هم که با تمام متغیرها سازگاریعنی شود، بدون شانس، تصاحب آنها محال بود.
حتی اگر به گذشته بازمیگشتطبقهای تا دوباره تلاش کند، ممکنقبل بود باز هم شکست بخورد.
«حالا چیکار کنم؟»
او قصد تسلیم شدن نداشت.
ارزش آنآورده مهارتها بیش ازبیش حد بالا بود.
اما اینها مهارتهایی نبودند که بتواننیافته صرفاً با برآورده کردن شرایط واینجا تلاش سخت، مانند گذشته، به دستشان آورد.
تهسان افکارش رابیش متمرکز کرد وطبقهای به پیش رفت.
آفات کوچکی که سد راهشلازم شده بودند، آزاردهنده به نظراینجا میرسیدند، پس دستش را تکان داد.
[شما «دنیای یخزده» را فعال کردید.]
زززت!
جادو درطبقه قلمرو شیطاننیافته گسترده شد.
خادم بلیال که در آنبیش نزدیکی بود، با عجله خودلازم را در پوششی از قدرت پیچید.
تراک!
«آخ!»
سرمای یورشبرنده،طبقه دفاعش رانیافته در هم شکست.
خادم با ناامیدی تمامِپاکسازی توانش را جمع کردطبقهای و به سختی دوام آورد.
چشمانش از اضطراب میلرزید.
تهسان مهارت را خیلی سبک به کار برده بودباشد تا فقط از شر موجودات مزاحم خلاص شود، اما خادمباشه مجبور شده بود با تمام وجود در برابرش دفاع کند.
«... تو کی هستی؟»
خادم با صدایی لرزان پرسید.
تا اینبیش لحظه دیگرطبقه نمیتوانست اشتباه کند.
تهسان یک نامیرابیش بود، در سطحیطبقهای برابر با اربابش.
تهسان با بیخیالی پاسخ داد:
«ماجراجو.»
«راستی، امیدوارم زود جوابمو بدی.طبقهای وقتی بقیه قراردادبندها میگفتن صلاحیتقبل دارن، تو یواشکی بهشون میخندیدی، نه؟»
بدن خادم لرزید.
شوک در چهرهاش نمایان شد.
«از کجا فهمی...»
«اینش مهم نیست.»
خادم گمان میکردبیش احساساتش را بینقصطبقهای پنهان کرده است.
اما تهسان، با مهارتنیافته «اراده همه چیز»، حتیقبل احساسات نهان را هم میخواند.
تمسخر و تحقیر بود.
تحقیر کسانی کههشتاد بدون دانستن جایگاهشان،نیافته دیوانهوار خشمگین میشدند.
«انگار که لایق نبودن.»
شیاطین اجازه ورود به «لِمِگِتون» راباشد داده بودند و به قراردادبندها رخصتکنم ورود به قلمرو را بخشیده بودند.
این اساساًآورده گواهی برپاکسازی صلاحیت بود.
اما خادم بلیال یقین داشت.
آنها لایق نبودند.
«... بهطبقه تو ربطی نداره.لازم اونا لایق نیستن.»
خادم باآورده چشمانی درنده بهبیش تهسان خیره شد.
«و این شامل تو همطبقهای میشه. قبول دارم قوی هستی،قبل ولی اون یه بحث جداست.»
«اینجوری نباش دیگه. اگه من اربابطبقهای اینجا بشم، تو نوکر من میشی، مگهاینجا نه؟ پس یه کم بهم اطلاعات بده.»
تهسان با لحنی شوخ گفت.
چهره خادم در هم رفت.
انگار دیگر تابهشتاد گفتگو نداشت ونیافته پا به فرار گذاشت.
«رفت.»
تهسان زحمت تعقیبشطبقهای را به خودباشد نداد، هرچند میتوانست.
«یه حدسایی میزنم.»
از آنجا که خودِ بعل اعتراف کردهلازم بود که او میتواند قلمرویی به دستکنم آورد، تهسان فکر میکرد تصاحب قلمرو ممکن است.
اما بعل هرگزبیش نگفته بود کهطبقهای آسان خواهد بود.
قلعه دور نبود.
تهسان به پیش رفت.
«ایییی!»
پیرمرد دندانهایش را بهنیافته هم فشرد و پایشقبل را بر زمین کوبید.
زمین لرزید و میخهای پیچخورده بیرونهشتاد زدند و با سرعتی که تقریباًیعنی نامرئی بود به دشمنان ریز ضربه زدند.
اما آنها ناپدید نشدند.
از روی زمین کمانههشتاد کردند، تلوتلو خوردند ولازم دوباره برای حمله برخاستند.
پیرمرد دندانقروچهای کرد: «چه کوفتیه!»
بعد از اینکه به سختی ازهشتاد میدان خارپشتها عبور کردند، شمار بیشمارییعنی از خادمان ریزنقش بلیال بیرون جهیدند.
نه تنها تعدادشان زیادطبقه بود، بلکه تکتکشان بهباشد طرز باورنکردنی قوی بودند.
حتی با تمامبیش قدرتشان، از پاطبقهای درآوردن آنها دشوار بود.
مردی عبوسطبقه دستی لرزاننیافته بلند کرد.
بادی تند و خشنپاکسازی وزید و خادمان راطبقهای به عقب پرتاب کرد.
پیرمرد ریشههاییبیش احضار کردطبقه تا مسیری بسازد.
آنها بهپاکسازی سرعت درهشتاد طول مسیر دویدند.
پس از مدتیطبقهای دویدن، سرانجام ازباشد حملات خادمان گریختند.
«هوف، هوف.»
چهار قراردادبند عرقشانهشتاد را پاک کردندنیافته و نفس تازه کردند.
پیرمرد با خشم بههشتاد حالید خیره شد ولازم دندانهایش را به هم سایید.
«توی حرومزاده!»
«چرا؟»
حالید با خونسردی پرسید.
چهرهاش آرامتر از بقیه بود.
پیرمرد فریاد زد:
«احمق! یکی از ماپاکسازی بخاطر کارای بیملاحظه توطبقهای مرد! چرا اون کارو کردی؟»
هنگام دفع خادمانهشتاد بلیال، حالید کارنیافته عجیبی کرده بود.
او ساکوبوسپاکسازی را با جادویطبقه سیاهش هدف گرفت.
ساکوبوس که غافلگیر شده بود،لازم به عقب رانده شد و زیرتموم هجوم خادمان دفن و ناپدید گشت.
حالید لبخند آرامی زد.
«چی میگی؟ چراهشتاد منو سرزنش میکنی؟ بایدلازم ازم تشکر هم بکنی.»
«چـ... چی؟»
«ما همه رقیبیم. فقط یکی از مایعنی میتونه شیطان بشه. من فقط یکی ازمیشه رقبا رو کم کردم، پس باید ممنون باشی.»
«توی روانی.»
حالید اشتباه نمیکرد.
آنها همگی رقیب یکدیگر بودند.
پیوند میانشان محکومطبقهای به گسستن بود،باشد دیر یا زود.
اما دستکم تا زمانپاکسازی عبور از این مکان، عهدنیافته بسته بودند که همکاری کنند.
و حالید نخستینهشتاد کسی بود که اینلازم را بر زبان آورد.
مرد عبوس به آرامی گفت:
«... فعلاً با همیم.نیافته ولی اگه این اتحاد بشکنه،اینکه دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.»
حالید با لحنیحتی بیتفاوت و لبخندیهشتاد تلخ بر لب، گفت:
«اگه نمیخوای، اعتماد نکن.»
«ولی اگه بخوای منو کنارطبقه بذاری، یکی قراره بمیره. من اونقدرقبل قدرت دارم که از پسش بربیام.»
«هه.»
تهدیدی آشکارآورده بود، اماپاکسازی هیچیک انکارش نکردند.
حالید قطعاًبیش از بقیهطبقه قویتر بود.
نه با اختلافبیش فاحش، اما تفاوتطبقهای هم ناچیز نبود.
و از آنجا که در مسیرباشد رسیدن به اینجا نیروی زیادی ذخیره کردهپیدا بود، آسودهتر از دیگران به نظر میرسید.
اگر کار به مبارزهای جدی میکشید،هشتاد حتی اتحاد سه نفرشان هم ممکنیعنی بود به آسیب دیدنشان ختم شود.
در نهایت، چارهای جزطبقه پیشروی مشترک و انتظارباشد برای فرصت مناسب نداشتند.
«تو همونی هستیبیش که مار توطبقهای آستینش پرورش میده.»
«هر چی دلت میخواد بگو.»
حالید خندید.
او بهبیش یک شیطانطبقه بدل میشد.
به جایگاهی فراتربیش از مرگ صعودطبقهای میکرد؛ جاودانه و ابدی.
برای رسیدن بهطبقهای آن، حاضر بود دستیعنی به هر کاری بزند.
آنها بهآورده سمت قلعهپاکسازی به راه افتادند.
و تهسان،بیش پیش ازطبقه آنها آنجا بود.
تهسان دستش راطبقهای بر دروازه عظیمباشد و قیرگون گذاشت.
دروازهای که از قلعهپاکسازی بعل محافظت میکرد، بهطبقهای استحکام آخرین سد دفاعی بود.
سرشار از قدرتی عظیمطبقه که عبور از آن رایعنی برای چالشگران تقریباً ناممکن میساخت.
اما اینپاکسازی برای تهسانهشتاد معنایی نداشت.
پنجهاش را محکم کرد.
قیژژژ!
با صدای خراشیدن فلز،طبقه دروازه همچون ورقهای نازکباشد در هم مچاله شد.
تهسان بازویش را تاب داد.
بوم! دروازه درهمکوبیده متلاشینیافته شد و قطعاتش بهقبل هر سو پرتاب شدند.
تهسان قدمآورده به درونپاکسازی قلعه گذاشت.
در همانبیش لحظه، قلعهطبقه به لرزه افتاد.
زمین، تزئیناتپاکسازی و دیوارهاهشتاد به حرکت درآمدند.
در هم پیچیدندطبقهای و چرخیدند، لبریزباشد از قصد کشت.
تهسان هولآورده نکرد و سلاحشبیش را بیرون کشید.
قلمرو بعل هنوزهشتاد بقایای خودِ بعلنیافته را در خود داشت.
آن بقایا مزاحمان را پس میزدندطبقهای و مکانی که در آن قویتریناینکه حضور را داشتند، همین قلعه بود.
خودِ قلعه برای حذفنیافته تهسان، این مزاحم جسور،قبل به حرکت درآمده بود.
تزئینات آویخته بر دیوارهاپاکسازی همچون موجوداتی زنده بهطبقهای سمت تهسان خیز برداشتند.
بوم! تهسان شمشیرش راطبقه تاب داد و آنهاباشد را دو نیم کرد.
ستونها از جایبیش کنده شدند و بهنیافته سوی تهسان پرواز کردند.
شمشیرش راطبقه بالا برد تالازم سد راهشان شود.
وزن سنگین ستونها برپاکسازی تیغه فشار آورد وطبقهای تهسان را به عقب راند.
کراک! زمین فرو ریختطبقه و قطعات باقیمانده درباشد گردابی چرخنده گرد هم آمدند.
گرداب بهپاکسازی سمت تهسانهشتاد یورش برد.
«قویه.»
تهسان قدرت را تحسین کرد.
نیرویی که بههشتاد سویش هجوم میآورد، تنهالازم بقایای بعلِ مرده بود.
با این حال،بیش قدرت نهفته درطبقهای آن هیولاوار بود.
از نظر قدرتطبقهای خالص، حتی ازباشد تهسان هم برتر بود.
«شیطان یعنی این؟»
قویتر از آینز اول گون.
«اما...»
اینها تنهاطبقه بقایای موجودینیافته مرده بودند.
فقط قطعاتی پراکنده.
بدون وقار، بدون ارادهای زنده.
تهسان وقار وبیش اراده خود راطبقهای در شمشیرش دمید.
و آن راطبقهای بر پیکر بقایایباشد مهاجم فرود آورد.
وووش!
نیروی متراکمبیش توسط تیغهایطبقه نازک متوقف شد.
فشار سنگینپاکسازی حس میشد، اماطبقه تهسان عقبنشینی نکرد.
در عوض، وقار بیشترینیافته در ضربهاش ریخت وقبل گامی به پیش برداشت.
بوم! بقایایآورده قلعه فرو ریختبیش و پراکنده شد.
اما به سرعتهشتاد دوباره شکل گرفتندنیافته و حمله کردند.
تهسان با ارادهاش اعلام کرد:
«فرو بریز،طبقه خرد شو ولازم به لرزه درآ.»
شما [اعلامیه فروپاشی، سقوط و لرزش] را فعال کردید.
وووش!
بقایای گردآمده به شدت لرزیدند.
سعی کردند مقاومت کنند و بههشتاد سمت تهسان یورش بردند، اما اعلامیه بعدیقبل او آنها را کاملاً در هم شکست.
«منفجر شو.»
شما [اعلامیه انفجار] را فعال کردید.
بوم!
بقایا بهبیش هر سوطبقه پراکنده شدند.
اما بقایایپاکسازی بعل هنوزهشتاد ناپدید نشده بودند.
قطعات قلعه غژغژکنانطبقهای برخاستند و دوباره بهیعنی سمت تهسان هجوم آوردند.
شما [دنیای درونی] را فعال کردید.
قدرت وپاکسازی وقار تهسان، قلمروطبقه بعل را بلعید.
در حالت عادی، وقار بعل مانعباشد گسترش دنیای درونی میشد، اما بهکنم عنوان بقایایی بدون ارباب، توان ایستادگی نداشتند.
همین که قلمرو پوشانده شد، قدرتیهشتاد که از بقایا حس میشد بهیعنی طرز چشمگیری ضعیف و کند شد.
زور بازو بهتنهایی پیروز نمیشود.
در نبردهای فراتربیش از مرگ، وقار بیشنیافته از قدرت اهمیت دارد.
شما [فروپاشی عظیم] را فعال کردید.
قیژژژ!
فروپاشی عظیم که همههشتاد چیز را نابود میکند،لازم در جهان تجلی یافت.
شما [جداسازی جادو] را فعال کردید.
کره سیاهی که فروپاشیطبقه عظیم را شکل میداد،باشد به تمام جهات پراکنده شد.
کرههای کوچک فضا را پوشاندند.
کراک!
قطعات قلعه با فروپاشیپاکسازی عظیمِ جداشده برخورد کردند ونیافته شروع به محو شدن نمودند.
تهسان مشتش را گره کرد.
شما [انفجار جادو] را فعال کردید.
فروپاشی عظیمِ پراکنده، منفجر شد.
نیروی شدیدبیش همه چیز راطبقهای پوشاند و بلعید.
تمام قدرت تهبیش نشین شد وطبقهای هیچ چیز باقی نماند.
قلعهای که روزی باشکوه بود،لازم کاملاً ویران شد و حتیاینجا یک قطعه از آن باقی نماند.
«حتی جلویآورده یه شیطانپاکسازی هم انقدر آسونه...؟»
«اینا بقایای یه شیطان مردهن. اگهنیافته زمان فانی بودنم بود، شاید براماینجا دردسر میشد، ولی الان هیچی نیست.»
[اینطوره؟ ولی با اینکههشتاد همه چی نابود شده،لازم تخت پادشاهی هنوز سالمه؟]
«سالمه.»
حتی پس ازحتی نابودی قلعه، قدرت نیرومندطبقه دستنخورده باقی مانده بود.
تهسان به سمتیهشتاد که قدرت حسنیافته میشد قدم برداشت.
[اوه...]
روح (Ghost) بیاختیار نالهای کرد.
در دشت خالی، تختیپاکسازی قیرگون و در حالطبقهای پیچوتاب خوردن آرام قرار داشت.
آنچه ازبیش تخت حس میشد،طبقهای وقاری کامل بود.
قدرت خودِ بعل.
تهسان بهطبقه طور غریزینیافته درک کرد.
اگر بر آن تختپاکسازی مینشست، میتوانست قدرت و قلمرونیافته بعل را به دست آورد.
ارباب جادوی سیاههشتاد که از آغازنیافته زمان وجود داشته است.
قلمرو شیطان.
تهسان گامی به پیش برداشت.
قدرت مهارتآورده در حالپاکسازی افزایش بود.