چپتر 286: لایه انرژی پیشین: پیکر شاه غولها (۳)
0«کییییی!»
هزارپایی از میانفاصله شکافِ گوشت وگویی پی، زوزهکشان بیرون خزید.
سپس، قلب کوبیدن آغاز کرد.
تپتپ.
تپتپ.
ضربانِ وحشیانه،برداشت لجنهای لزج راحرکت به لرزه درآورد.
خونی که تا پیش از اینکووومب آرام نشت میکرد، اکنون هماهنگ باشکافت کوبشِ قلب، چون آبشاری سرخ فرو ریخت.
سیلابِ خون، پاها راموجِ خیس کرد و محیطکووومب را در خود غرق ساخت.
و آنگاه، خون قیام کرد.
«کییی.»
هزارپا فریاد کشید.
در آن فریاد،حوالهی خصومتی آشکار برایسخت کشتن تهسان موج میزد.
«فهمیدنش آسونه.»
بکش یا کشته شو.
فقط یکیموجِ از اینسخت دو لازم بود.
نیازی به هیچ گفتگویی نبود.
خونی که برخاسته بود،موجِ در هوا معلق ماند وگردبادی شکلِ کرهای به خود گرفت.
سپس به سوی تهسان هجوم آوردگویی و به خارهای تیزی بدل شدذات که قصد داشتند بدنش را سوراخسوراخ کنند.
تهسان شمشیرش را بالا برد.
جرینگ!
او ضربه زدحوالهی و خارهای خونینسخت را منحرف کرد.
خون متلاشیبرداشت شد و بهحرکت هر سو پاشید.
اما پیش از آنکه قطراتِ خونکووومب به زمین برسند، دوباره اوج گرفتندشکافت و به سمت تهسان یورش بردند.
تهسان مشتی حوالهی موجِ خونیمیرفت کرد که میرفت تا بدنشمشتها را سخت در هم بپیچد.
کووومب!
گردبادی از مشتها وزیدن گرفت.
و خون، پیشمیرفت از آنکه گردبادکووومب به آن برسد، شکافت.
خون از حملهی تهسانموجِ جا خالی داد وکووومب دوباره به سویش خیز برداشت.
تهسان فاصله گرفت.
خون چنان حرکتفاصله میکرد که گویی ارادهایارادهای از آنِ خود دارد.
[شما «درک ذات» را فعال کردید.]
[خونِ «شاه غولهای» مرده.
هزارپایی که قلب را میبلعد، با ارادهی خود آن را کنترل میکند.]
«بدقلقه.»
قدرتِ خودِخالی هزارپا آنچنانسویش زیاد نبود.
تهسان پیشتر از سطحِمیزد لایهی انرژی فراتر رفتهکشته بود، پس پیروزی دشوار نمینمود.
اما حرکاتِ خون دردسرساز بود.
هیچ نشانهایموجِ از قدرتسخت دیده نمیشد.
پیشبینی حرکاتش تقریباً غیرممکن بود.
از یکتهسان جهت، طبیعیمیزد هم بود.
این قدرتِموجِ یک موجودِسخت مرده بود.
دیگر تغییریموجِ در کار نبود،بپیچد حرکتی وجود نداشت.
هزارپا به زور آن را بهبرداشت حرکت وامیداشت، پس نه مسیرش خوانده میشددارد و نه تجلیِ قدرتش قابل درک بود.
«کییی.» هزارپاتهسان نالهی کوتاهیمیزد سر داد.
در همان لحظه،میرفت تهسان ارادهای را ازگردبادی جانب هزارپا حس کرد.
تهسان بلافاصلهموجِ پا برسخت زمین کوبید.
او خود را ازسویش خونی که زمین راچنان بلعیده بود، دور کرد.
شاژا-جاجاک!
همزمان با کوبشِ پایسخت تهسان، خون روی زمینمشتها با خشونت بالا زد.
اگر پیشدستیموجِ نکرده بود،سخت همانجا سیخ میشد.
تهسان بالهایش را گشودسویش و آرام به خونیچنان که از آسمان میبارید، نگریست.
هیچ نشانهایتهسان در حرکتِمیزد خون نبود.
پیشبینیاش تقریباً محال بود.
اما تهسان آنمیرفت را پیشخوانی کردکووومب و جا خالی داد.
«مهارت مفهومی.»
مهارتی که از دنیای ویرانشدهیفهمیدنش هافران به دست آمده بود؛یکی برای خواندن و تنظیمِ اراده.
چون خون توسط اراده کنترل میشد، تهسانگردبادی ارادهای قویتر از هر دشمنی که تاخالی کنون دیده بود، از هزارپای مقابلش حس میکرد.
و «مهارت مفهومی» تهسانسخت پس از شکست دادن ملکهیوزیدن مورچهها به ۶۰٪ رسیده بود.
حالا تهسان میتوانستداد ارادهی خودش رابرداشت بر جهان تحمیل کند.
«کییییی!» هزارپا زوزه کشید.
جریانِ خون وحشیتر شد.
سطح زمین را پوشاند وبپیچد به گردابی بدل شد کهگردباد میخواست تهسان را یکجا ببلعد.
تهسان باخالی خونسردی دستشسویش را دراز کرد.
«واییستا.»
آنگاه خون منفجر شد.
خونِ منفجرموجِ شده رویسخت صورت تهسان ریخت.
وضعیت بسیار خطرناکی بود.
هزارپا میتوانست خونموج را به هرآسونه شکلی کنترل کند.
میتوانست خونی را که بابپیچد تهسان تماس داشت تیز کندگردباد تا به او آسیب بزند.
«کییییی!»
و هزارپاخالی فرصت راسویش از دست نداد.
ارادهاش را آزاد کرد تافهمیدنش خونی را که بر تنیکی تهسان نشسته بود، کنترل کند.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
«کییی؟ کییییی؟»موجِ هزارپا گیجسخت شده بود.
تهسان زیر لب گفت:
«هنوز نمیتونمتهسان اونجور کهمیزد میخوام کنترلش کنم.»
تهسان به خونِ پخششدهسخت روی زمین نگاه کردمشتها و ارادهاش را بالا برد.
سپس خون به ارادهیسخت تهسان پاسخ داد ومشتها شروع به برخاستن کرد.
تهسان پا بر زمین کوبید.
خون به تیزیِموج پیکان به سمتآسونه هزارپا شلیک شد.
«کییی!» هزارپا نالید.
خونی که در هواسخت پرواز میکرد، با برخوردِمشتها ارادهها از هم پاشید.
روح متوجهخالی شد تهسانسویش چه میکند.
[...
کنترلِ خون؟]
او ازموجِ مانا یاسخت جادو استفاده نمیکرد.
با نیرویمشتی فیزیکی همموجِ کنترلش نمیکرد.
تهسان خون راحوالهی صرفاً با ارادهیسخت خودش کنترل میکرد.
«کییییی...» هزارپا نمیتوانست درک کند.
از همان آغازمیرفت که هوشیاری یافتهکووومب بود، اینجا بود.
گرچه هوشیاریاش بارها قطع شدهمیرفت بود، اما همیشه مدفون درمشتها گوشت و پی زیسته بود.
هرگاه گرسنه میشد،حوالهی گوشتِ قلب را میبلعیدبپیچد و خون را مینوشید.
در گذرِ زمانِ بیشمار،چنان بقایای «شاه غولها» آرامآرامآنِ جزئی از هزارپا شد.
در نهایت، هزارپامیرفت توانست خونِ «شاهکووومب غولها» را کنترل کند.
با استفاده از این قدرت، بسیاریسخت از کسانی را که به اینجاگردباد آمدند، به بخشی از خود تبدیل کرد.
هیچکدام نتوانستندمشتی در برابر قدرتِمیرفت هزارپا مقاومت کنند.
از جایی به بعد،چنان دیگر کسی نیامد، اما هزارپادارد هوشِ درکِ آن را نداشت.
با گذشت زمان،میرفت هزارپا باور کردکووومب که مطلق است.
تا زمانی که اینموجِ مکان پر از خونکووومب بود، او شکستناپذیر بود.
اما حالا،مشتی آن شکستناپذیری داشتمیرفت در هم میشکست.
«کییییی!» هزارپا تشنجفاصله کرد و ارادهاشگویی را رها ساخت.
همزمان، تهسانموجِ به خونِ زیربپیچد پایش نگاه کرد.
خون موج برداشت،حوالهی گویی میخواست برخیزد،سخت اما آرام گرفت.
هزارپا که سعی داشت خونِ زیر پایبپیچد تهسان را بالا بیاورد تا او راشکافت سوراخ کند، بیش از پیش گیج شد.
خونی که همیشهفاصله با ارادهی اوگویی حرکت میکرد، تکان نمیخورد.
حس میکردموجِ کسی داردسخت مداخله میکند.
[قطعیه.]
روح با تحسین زمزمه کرد.
[تنظیم اراده... یا بهترسخت بگم، تحقق؟ تکون دادنمشتها اجسام فقط با اراده؟]
«اونقدرها هم بزرگ نیست.موجِ کار خارقالعادهای ازم برنمیاد.کووومب ولی... فعلاً همین کافیه.»
اراده به حرکت در آمد.
خون به خروش افتاد.
هزارپا چنان زوزهمیرفت کشید که گوییکووومب دچار تشنج شده است.
خون به هرحوالهی سو فواره زد وبپیچد با ارادهی هزارپا درآویخت.
تهسان مستقیممشتی به سویموجِ هزارپا یورش برد.
هزارپا سعی کرد تقلاچنان کند، اما قدرتش تنهاآنِ در خون خلاصه میشد.
گرچه قدرت تهسان کمسخت نبود، اما فاصلهی زیادیمشتها تا شکست دادن او داشت.
کِرَک.
«کییییی!»
شمشیر تهسانبرداشت عمیق درچنان قلب فرو رفت.
هزارپا در حالی کهسخت شمشیر در مرکز بدنشمشتها گیر کرده بود، زوزه کشید.
تهسان دستشمشتی را عمیق درمیرفت قلب فرو برد.
حسی از لولیدنحوالهی چیزی را رویسخت دستش احساس کرد.
تهسان مشتش را محکم کرد.
با صدایی خردکننده، بدنسخت دراز هزارپا کمکم ازمشتها آن سوی قلب بیرون زد.
«کییییی!»
تهسان هزارپامشتی را برموجِ زمین کوبید.
خون دیوانهوار بر زمین پاشید.
بر بدن درهمپیچیدهی او پا گذاشت،کووومب شمشیرش را در آن فرو کردشکافت و شکافی طولانی بر آن انداخت.
هزارپا چندمشتی بار دیگرموجِ تقلا کرد.
پاهای بیشمارش را تکان داد تاسخت فرار کند و آروارههایش را بهگردباد هم کوبید تا تهسان را گاز بگیرد.
تهسان با خونسردیفاصله تمام مقاومتها راگویی در هم شکست.
«کییییی...» وموجِ خیلی زود، بدنبپیچد هزارپا شل شد.
شما هزارپای قلبخوار را شکست دادید.
عروج رتبه روح شما فعال شد.
استقامت شما به طور دائمی ۱۰۲۱ واحد، قدرت ۱۵۰ واحد و هوش ۳۰۰ واحد افزایش یافت.
عروج رتبه روح شما فعال شد. تسلط مهارت ؟؟؟ به میزان ۲٪ افزایش یافت.
مأموریت فرعی کامل شد.
در حال محاسبه پاداشها...
روح پرسید:
«دقیقاً چطور این کارو کردی؟»
«یه لحظه صبر کن.»
تهسان ذهنشمشتی را رویموجِ خون متمرکز کرد.
سپس خونمشتی شروع بهموجِ برخاستن کرد.
فیششش.
خون به دور تهسان چرخید.
تهسان چشمانش را بست.
خون چرخان فرو ریخت.
«همینه؟»
[هوه.] روحموجِ نفسش راسخت حبس کرد.
دستکاری اجسام تنهاحوالهی با اراده وسخت تأثیر گذاشتن بر واقعیت.
تهسان داشت قدرتی راموجِ نشان میداد که موجوداتکووومب متعالی از آن برخوردار بودند.
اما تهسان خونسرد بود.
«اونقدرها هم بزرگ نیست.»
او توانست ارادهی ملکه مورچههامیرفت را سرکوب کند چون اختلافمشتها قدرت میانشان بسیار زیاد بود.
همچنین، مورچههای کارگر هیچموجِ خودآگاهی نداشتند، پس تأثیرکووومب گذاشتن روی آنها آسان بود.
و هزارپابرداشت هم تفاوتچنان زیادی نداشت.
خونی کهموجِ هزارپا کنترل میکرد،بپیچد قدرت خودش نبود.
داشت در قدرتحوالهی از پیش موجودِسخت شاه غولها مداخله میکرد.
به عبارت دیگر، مسئله اینمیرفت بود که چه کسی ومشتها چگونه در قدرت بیصاحب مداخله کند.
به همین دلیل ارادهیچنان تهسان به راحتی آنآنِ را در هم شکست.
کسانی که قدرتمیرفت معمولی را کنترلکووومب میکردند، نمیتوانستند مداخله کنند.
این بامشتی قدرت موجودات متعالیمیرفت فاصله زیادی داشت.
[حتی با در نظرموجِ گرفتن اون هم، بهکووومب نظر قدرت باورنکردنیای میاد...]
اما روح هنوز شگفتزده بود.
به عبارت دیگر، این یعنیبپیچد فرد میتوانست نفوذی تقریباً مطلقگردباد بر قدرتهای بیصاحب اعمال کند.
«باید جزئیاتشومشتی چک کنم. بایدمیرفت برم سراغ هافران.»
تهسان زمزمه کرد.
همزمان، پنجره سیستم ظاهر شد.
محاسبه کامل شد.
شما پاداش پاکسازی طبقه ۶۳ را دریافت کردید: کفشهای قرمز ماگوبانیا.
شما پاداش اتاق مخفی طبقه ۶۳ را دریافت کردید: گوی جادویی حاوی تاریکی عمیق.
شما پاداش پاکسازی طبقه ۶۳ را دریافت کردید: هان؟؟
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
منطقه تداخل اومَن کاهش یافت.
اومَن شما را به قلمرو خود دعوت میکند.
تهسان سری تکان داد.
«قبول میکنم.»
کووون!
سپس دنیا تغییر کرد.
همه چیز در هم پیچیدمیرفت و بدن تهسان شروع بهمشتها حرکت به سوی قلمرو خدایان کرد.
و جایی که تهسانچنان به آن رسید، درآنِ برابر دروازهای عظیم بود.
دروازهای بزرگتر از اکثرسخت کوهها که باز کردنشمشتها غیرممکن به نظر میرسید.
در آن فضای تاریک،موجِ تنها یک دروازهی تیرهکووومب رنگ قابل مشاهده بود.
[علاقهمندی؟]
صدایی ازبرداشت پشت سرچنان تهسان پژواک یافت.
صدایی سبک، کهمیرفت نه موقر بودکووومب و نه سنگین.
[الان حقمشتی باز کردن اونمیرفت دروازه رو نداری.
اون داستانی برای خیلی بعدتره.
ولی اگهمشتی بخوای بازشموجِ کنی، جلوتو نمیگیرم.
میخوای امتحان کنی؟]
«نه.»
تهسان سرشخالی را تکانسویش داد و برگشت.
آنجا مردیتهسان با موهایمیزد سیاه ایستاده بود.
چهرهاش لبخندیموجِ شاد برسخت لب داشت.
مرد جوان کهمیرفت لباس ماجراجویان را بهگردبادی تن داشت، صحبت کرد.
[از دیدنت خوشبختم.]
«درود بر خدای بزرگ.»
تهسان زانو زد.
اومَن دستش را تکان داد.
[نیازی به این کارا نیست.
راحت باش.]
با گفتنمشتی این حرف،موجِ اومَن بشکن زد.
دو صندلی چوبی ظاهر شدند.
[بشین.]
اومَن نشست و صحبت کرد.
تهسان ازمشتی حرف اوموجِ پیروی کرد.
[برای توبرداشت هم خیلی وقتحرکت گذشته، مگه نه؟]
[...به آنموجِ مقام بزرگسخت درود میفرستم.]
روح که ساکتحوالهی مانده بود، با تردیدبپیچد لب به سخن گشود.
اومَن لحظهای بهحوالهی روح نگاه کردسخت و زیر لب گفت:
[برای وضعیتت متأسفم.
فکر میکردمموجِ شاید یه روزیبپیچد به آخرش برسی.]
[از لطف کلامتان سپاسگزارم.]
روح با تلخی سخن گفت.
او پیشتر شکست خورده بود.
و حتی اگرمیرفت به پایان میرسید، میدانستگردبادی که آرزویش برآورده نمیشد.
این حرفها تسکینی برایش نبود.
اما اومَن ادامه داد:
[تو، کسی که شکست خوردی،بپیچد حالا به فرصتی که نصیبتگردباد شده چه واکنشی نشون میدی؟]
[...منظورتون چیه؟]
[از زرواند شنیدی، درسته؟]
[...]
زرواند به روحمیرفت گفته بود که بایدگردبادی سه انتخاب انجام دهد.
هشدار داده بودمیرفت که انتخاب اشتباه نکندگردبادی و بعداً پشیمان نشود.
[اون زمان داره نزدیک میشه.
پس بهت میگم، پشیمون نشو.]
[...ممنونم.]
روح سکوت کرد.
تهسان پرسید:
«آینده رو دیدین؟»
[چیز خیلی بزرگی نیست.
بعضی از کساییمیرفت که ازت متنفرنکووومب دارن حرکت میکنن.
پیشبینی اینکهبرداشت چیکار میخوانچنان بکنن سخت نیست.]
اومَن سرشموجِ را تکانسخت داد و گفت:
[این آزمون روحوالهی بهت دادم تا یهبپیچد چیز رو مطمئن بشم.]