---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 35: طبقه چهارم، خدای پیروزی. بالتازار (۴) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 35: طبقه چهارم، خدای پیروزی. بالتازار (۴)

0

«آها؟»

تغییرات هزارتو‌پیش​ مرا به‌تیغه‌ای​ بیرون رانده بود.

روح که کمی‌اگر​ دیر متوجه ماجرا‌می‌توانست​ شده بود، قاه‌قاه خندید.

«پس واسه همین‌برازنده​ بود که هم‌خونه‌ای‌سمت​ به این ناجوری داشتین؟»

«اه... چرا‌قفل​ هزارتو یهو‌خوشحالی​ داره تغییر می‌کنه...»

زن نالید، انگار‌آورد​ که واقعاً در‌هیکل​ حقش ظلم شده بود.

در حالی که در فضای خودش‌می‌توانست​ زندگی می‌کرد، ناگهان بیرون انداخته شده و‌نبود​ با یک جنگجوی اورک هم‌اتاق شده بود.

حتماً حسابی دستپاچه شده بود.

«همش تقصیر این یاروئه.»

«چی؟»

بهت و‌منم​ حیرت چشمان زن‌اینجا​ را پر کرد.

نگاهی به ته‌سان انداخت‌هیکل​ و حرفش را خورد،‌رفت​ انگار که باورش نمی‌شد.

«این که شبیه‌کورروک​ یه ماجراجوییه که‌بزرگش​ تازه وارد هزارتو شده...»

«خب، بگذریم.

بعداً حرف می‌زنیم.

اول حساب اینو برسیم.»

جنگجو شمشیرش را بالا برد.

ته‌سان نیز‌پیش​ به همان‌تیغه‌ای​ شکل پاسخ داد.

«وو، وو.»

زن زیر لب‌برازنده​ زمزمه کرد و‌سمت​ تنش را شکست.

«یه لحظه‌قفل​ وایسا. اون ماجراجو‌شمشیر​ قراره... با اون...»

«چیزیش نمیشه.»

روح با صدایی‌اگر​ سرشار از اعتماد‌می‌توانست​ و ایمان صحبت کرد.

«فقط تماشا کن.»

گرچه پشت سرش‌کورروک​ هیاهو می‌کردند، ته‌سان‌بزرگش​ تقریباً چیزی نمی‌شنید.

نگاهش تنها‌پیش​ بر جنگجوی اورک‌برازنده​ قفل شده بود.

«کورروک.»

جنگجو با خوشحالی‌برازنده​ خندید و شمشیر‌سمت​ بزرگش را پیش آورد.

تیغه‌ای که برازنده‌کورروک​ هیکل تنومندش بود، به‌پیش​ سمت ته‌سان نشانه رفت.

«هدف منم؟»

اگر زن از زمان تغییر‌اینجا​ هزارتو اینجا بود، او می‌توانست‌گرفت​ هر لحظه او را بکشد.

اما جنگجو او‌برازنده​ را نادیده گرفت، انگار‌نشانه​ که حشره‌ای بیش نبود.

تنها پس از ورود ته‌سان‌شمشیر​ بود که حرکت کرد و‌برازنده​ شمشیرش را به سمت او گرفت.

آنها به‌پیش​ آزمون خدا‌تیغه‌ای​ رضایت داده بودند.

این یعنی‌منم​ هدفشان ته‌سان بود،‌اینجا​ و فقط ته‌سان.

در این صورت،‌برازنده​ او کاملاً قصد داشت‌نشانه​ با آنها همراهی کند.

ته‌سان از زمین کنده شد.

شما شتاب را فعال کردید.

باد به صورتش سیلی زد.

چابکیِ از پیش‌کورروک​ بالای او، با‌بزرگش​ شتاب حتی سریع‌تر شد.

جنگجو با عجله شمشیرش را‌برازنده​ بالا برد، اما ته‌سان پیش‌تر‌رفت​ از کنارش عبور کرده بود.

۳۱ آسیب به جنگجوی اورک وارد شد.

«کورروک!»

جنگجو شمشیر‌پیش​ بزرگش را‌تیغه‌ای​ دیوانه‌وار تاب داد.

ته‌سان رو‌منم​ در رو با‌اینجا​ حمله مواجه شد.

صدای برخورد‌تیغه‌ای​ شمشیرها در سراسر‌تنومندش​ هزارتو طنین‌انداز شد.

همان‌طور که‌قفل​ انتظار می‌رفت،‌خوشحالی​ یک باس بود.

قدرتی که حس‌آورد​ می‌کرد، تنها کمی کمتر‌تنومندش​ از قدرت خودش بود.

با وجود اینکه قدرتش پس از ورود به طبقه‌نادیده​ چهارم از طریق عروج رتبه روح و ارتقای سطح‌خدا​ به شدت افزایش یافته بود، اورک حریف دست‌وپابسته‌ای نبود.

و جنگجو‌تیغه‌ای​ مهارت شمشیرزنی‌هیکل​ هم داشت.

شمشیر بزرگ به نرمی‌خوشحالی​ حرکت می‌کرد و نقاط‌آورد​ ضعف ته‌سان را هدف می‌گرفت.

با دیدن مسیری که‌تیغه‌ای​ برای قطع کردن بازویش می‌آمد،‌نشانه​ ته‌سان مهارتی را فعال کرد.

شما کانتر را فعال کردید.

شما حمله بعدی حریف را کانتر خواهید کرد.

بدنش به‌باورش​ طور طبیعی‌شبیه​ حرکت کرد.

شمشیر جنگجو را کنار‌شمشیر​ زد و در عوض،‌تیغه‌ای​ به سینه‌اش خنجر زد.

اما جنگجو فقط‌شمشیر​ آنجا نایستاد تا‌آورد​ ضربه را دریافت کند.

دستان و پاهایش را‌رفت​ حرکت داد تا آسیب‌زمان​ را به حداقل برساند.

با این حال، گاردش محکوم‌ماجراجوییه​ به شکستن بود و ته‌سان‌حرف​ این فرصت را از دست نداد.

کانگ!

شمشیر بر‌خوشحالی​ سر اورک‌بزرگش​ فرود آمد.

زانوهای اورک خم شد.

اما بر زمین نیفتاد.

هر چقدر هم نیرو‌شمشیر​ وارد می‌کرد، تنها می‌توانست‌تیغه‌ای​ وضعیت فعلی را حفظ کند.

شما ضربه قدرت را فعال کردید.

حمله بعدی شما آسیب عظیمی وارد خواهد کرد.

ضربه قدرت.

یک حمله قوی.

این مهارت صرفاً آسیب را‌تنومندش​ افزایش نمی‌داد؛ بلکه به معنای واقعی‌اگر​ کلمه وزن و نیرو اضافه می‌کرد.

این ویژگی پنهانی بود‌خوشحالی​ که حتی کاربرانش هم به‌تیغه‌ای​ خوبی از آن آگاه نبودند.

کییییک!

نیروی اضافه شده بر‌زمان​ اورک فشار آورد، گویی‌اما​ می‌خواست آن را له کند.

با ناامیدی تقلا کرد‌هیکل​ تا رها شود، اما حرکات‌هدف​ ته‌سان راهش را سد کرد.

ناتوان در تحمل وزن،‌خوشحالی​ بدنش آرام‌آرام شروع به بریده‌تیغه‌ای​ شدن توسط شمشیر خودش کرد.

چهره جنگجو سرخ شد.

«کورررروک!»

جنگجوی اورک وارد حالت دیوانگی شده است.

حالت دیوانگی،‌پیش​ که از سطح‌برازنده​ جنگجو فعال می‌شود.

تأثیراتش کاهش توانایی‌اگر​ شناختی و دو برابر‌بکشد​ شدن آمار قدرت بود.

اورک با‌تیغه‌ای​ خشونت شمشیر‌هیکل​ را کنار زد.

با این تغییر ناگهانی در‌شمشیر​ قدرت، اکثر بازیکنان وحشت‌زده شده‌برازنده​ و جانشان را از دست می‌دادند.

اما ته‌سان از‌آورد​ قبل شرایط فعال شدن‌تنومندش​ حالت دیوانگی را می‌دانست.

او در لحظه فعال شدن‌اینجا​ فاصله گرفته بود، بنابراین شمشیر‌گرفت​ جنگجو بیهوده هوا را شکافت.

جنگجو که قادر‌برازنده​ به کنترل نیروی نابجای‌نشانه​ خود نبود، تلوتلو خورد.

شما شتاب را فعال کردید.

بدن شتاب‌گرفته‌اش‌منم​ سینه جنگجو‌زمان​ را شکافت.

«کورررروک...»

با نگاهی‌قفل​ آمیخته به تحسین،‌شمشیر​ جنگجو ناپدید شد.

شما در برابر جنگجوی اورک پیروز شدید.

شما باس طبقه چهارم را شکست دادید.

شما پاداش پایه [محافظ مچ خاکستری] را به دست آوردید.

شما عنصر پنهان طبقه چهارم را کشف کردید.

شما پاداش [U؟؟] را به دست آوردید.

سطح شما افزایش یافت.

شما یک شمشیر بزرگ سنگین به دست آوردید.

ته‌سان شمشیرش را غلاف کرد.

حتی برای‌تیغه‌ای​ یک باس، پیروزی‌تنومندش​ چندان دشوار نبود.

او همین چند لحظه پیش‌شمشیر​ رئیس گابلین‌ها را در طبقه‌برازنده​ سوم به راحتی شکست داده بود.

ارباب گابلین یک مورد غیرعادی بود؛‌هیکل​ برای یک باس معمولی، تقویت ۳۰‌منم​ درصدی کافی نبود تا حریف ته‌سان شود.

این تفاوت نه در‌زمان​ آمارهای ساده، بلکه در‌اما​ تجربه و اطلاعات بود.

متأسفانه، پاداش‌تیغه‌ای​ پیروزی بر دشمن‌تنومندش​ دشوار وجود نداشت.

این یعنی حریفی در سطح جنگجو‌بزرگش​ دیگر به عنوان دشمن دشوار قضاوت نمی‌شد،‌سمت​ و در حقیقت، سطح دشواری همین بود.

این بدان‌پیش​ معنا نبود که‌برازنده​ پاداش‌ها ناچیز بودند.

با ترکیب عروج رتبه روح و پاداش ارتقای‌اما​ سطح، سلامتی او ۵۰ واحد، چابکی ۴ واحد،‌آنها​ قدرت ۶ واحد و هوش ۱ واحد افزایش یافت.

آمار قدرت او در حال‌تنومندش​ حاضر نزدیک به آماری بود که‌اگر​ در گذشته به آن رسیده بود.

حتی لی ته‌یئون قبل از طبقه دهم به آمارهای فعلی‌برازنده​ او نرسیده بود، و با در نظر گرفتن رشد تصاعدی‌اینجا​ هنگام پایین رفتن در هزارتو، سرعت پیشرفت او فوق‌العاده سریع بود.

سپر او نیز به اندازه‌برازنده​ ۱۰ درصد از سلامتی‌اش افزایش یافت‌هدف​ و اکنون روی ۱۷ ایستاده بود.

و به لطف‌اگر​ نبردهای مداوم، توضیحات چند‌بکشد​ مهارت تغییر کرده بود.

مهارت غیرفعال ویژه: تداوم مبارزه

تسلط: ۲۰٪

شما می‌توانید مبارزه را برای مدت طولانی ادامه دهید.

شما به سادگی خسته نمی‌شوید.

زمانی که می‌توانید در شرایط بهینه بجنگید افزایش می‌یابد.

تداوم مبارزه مهارتی بود‌هیکل​ که تسلط بر آن‌رفت​ به سادگی بالا نمی‌رفت.

اما شاید به لطف مبارزه با‌بزرگش​ دشمنان دشوار متعدد، او توانسته بود تنها‌سمت​ در طبقه چهارم به ۲۰ درصد برسد.

حالا دیگر‌پیش​ با مسائل‌تیغه‌ای​ پیش‌پاافتاده خسته نمی‌شد.

حتی اگر بدون استراحت‌زمان​ به نبرد ادامه می‌داد، می‌توانست‌نادیده​ بیش از یک ساعت بجنگد.

رسیدن به‌تیغه‌ای​ ۲۰ درصد‌هیکل​ چنین معنایی داشت.

مهارت غیرفعال ویژه: تقویت حواس

تسلط: ۲۱٪

حواس شما تقویت شده است.

شما می‌توانید چیزهایی مانند قصد کشتن را حس کنید.

شما همچنین می‌توانید نقاط کور خود را حس کنید.

توانایی بررسی نقاط‌کورروک​ کور به آن‌بزرگش​ اضافه شده بود.

حالا می‌توان گفت که عملاً‌برازنده​ هیچ شانسی برای غافلگیر شدن‌رفت​ از پشت سر وجود نداشت.

هنوز پاداش‌های بیشتری وجود‌زمان​ داشت، اما نمی‌توانست فوراً‌اما​ آن‌ها را بررسی کند.

شاید به لطف تقویت حواس، می‌توانست‌سمت​ دائماً نگاه بی‌اعتمادی را که به‌زمان​ او دوخته شده بود، حس کند.

«چطور... چطور یه ماجراجوی طبقه‌شمشیر​ چهارم می‌تونه یه جنگجو رو‌برازنده​ شکست بده، اونم به این راحتی...»

زن طوری‌پیش​ زمزمه کرد که‌برازنده​ انگار باورش نمی‌شد.

«... تو کی هستی؟»

«یه بازیکن.»

ته‌سان با بی‌تفاوتی جواب داد.

زن مدتی زیر لب تکرار کرد که این‌سمت​ غیرممکن است، اما پس از شنیدن توضیحات روح،‌می‌توانست​ به نظر می‌رسید آرامش خود را بازیافته است.

با چهره‌ای‌منم​ آرام به‌زمان​ ته‌سان نزدیک شد.

«اهم. ممنون. نجاتم دادی.»

ته‌سان در حالی‌کورروک​ که گوشت گابلین را‌پیش​ می‌جوید، سر تکان داد.

زن طوری به‌آورد​ او خیره شد که‌تنومندش​ انگار موجودی عجیب‌وغریب است.

«پس واقعاً‌منم​ کسی هست که‌اینجا​ اونو بخوره... خوبه؟»

«نه.»

مزه‌اش تهوع‌آور بود،‌کورروک​ اما می‌توانست شکمش را‌پیش​ تا حدی پر کند.

از آنجا که گابلین‌ها شبیه انسان بودند،‌تنومندش​ زمانی بود که احساس ناراحتی می‌کرد، اما‌زمان​ حالا حتی آن حس را به یاد نمی‌آورد.

«خب، تو کی هستی؟»

قهرمان او را می‌شناخت.

حتماً کسی بود‌کورروک​ که مدت زیادی در‌پیش​ اینجا دوام آورده بود.

زن مو آبی‌آورد​ گرد و خاک‌هیکل​ ردایش را تکاند.

«من لیلیث هستم. کسی که تشنه‌ی‌می‌توانست​ جادوست. زنی که وارد اینجا شد‌بیش​ تا اسرار والای اونو یاد بگیره.»

«جادو؟»

«به نظر می‌رسه از دنیایی‌شمشیر​ بدون جادو هستی، همونطور که‌برازنده​ قهرمان بهم گفت... چه دنیای عجیبی.»

لیلیث با‌پیش​ نگاهی کنجکاو‌تیغه‌ای​ جواب داد.

«جادو رو فقط کسایی می‌تونن یاد بگیرن که استعدادشو داشته‌گرفت​ باشن. این یه استعداد ذاتیه. من هیچ استعدادی نداشتم، اما بیشتر‌بودند​ از هر کسی می‌خواستم جادو یاد بگیرم. واسه همین اومدم اینجا.»

او با‌تیغه‌ای​ حالتی دور از‌تنومندش​ ذهن زمزمه کرد.

«اینجا هزارتوئه. جایی که می‌تونی‌شمشیر​ رویاهاتو پیدا کنی. به لطف اون،‌هیکل​ منم یه چیزی به دست آوردم.»

[یه دستاورد خیلی‌آورد​ ناچیز، مثل نور کرم‌تنومندش​ شب‌تاب، در بهترین حالت.]

چهره لیلیث‌منم​ از این حرف‌های‌اینجا​ نیش‌دار درهم رفت.

دستش را تکان داد.

نوری شکل گرفت.

و در‌پیش​ تمام اتاق‌تیغه‌ای​ پخش شد.

در فضای‌منم​ روشن‌شده، لیلیث‌زمان​ غرغر کرد.

«درسته. تا همین‌جا پیش‌هیکل​ رفتم. این هزارتوی لعنتی‌رفت​ هم بین آدما فرق می‌ذاره.»

[با این حال، چیزی به دست آوردی‌پیش​ که در غیر این صورت نمی‌تونستی، مگه‌نشانه​ نه؟ باید به اندازه کافی راضی باشی.]

«هنوز کافی نیست. من همه‌برازنده​ چیزو ول نکردم بیام اینجا‌رفت​ که فقط به این برسم.»

ته‌سان ساکت‌منم​ به او‌زمان​ خیره شد.

او گفت سطحش ناچیز است.

اما جادوی نوری که ظاهر کرد، جادویی بود‌آورد​ که همه آرزویش را داشتند، اما فقط تعداد‌هدف​ کمی خوش‌شانس بودند که به آن دست یابند.

چون اثرات روی عصاهای‌تیغه‌ای​ جادو تصادفی بود، شانس گرفتن‌نشانه​ جادوی دلخواه بسیار پایین بود.

ته‌سان هم‌منم​ از این‌زمان​ قاعده مستثنی نبود.

لیلیث، بی‌خبر‌تیغه‌ای​ از نگاه ته‌سان،‌تنومندش​ یک‌ریز شکایت می‌کرد.

«خب من اینجا کز کرده بودم و‌پیش​ تحقیق می‌کردم، یهو اتاق خراب شد و‌نشانه​ پرت شدم بیرون. آخه چرا همچین اتفاقی افتاد؟»

[بهت که گفتم.

همش تقصیر این پسره‌ست.]

«به من دروغ نگو.»

صورت لیلیث مچاله شد.

«آره، قبول دارم قویه. اما به نظر نمیاد در‌بعداً​ سطحی باشه که بتونه قوانین رو دستکاری کنه، مگه‌بالا​ نه؟ حتی تو هم نتونستی این کارو بکنی، قهرمان.»

[معلومه که این پسره نمی‌تونه.]

روح با خونسردی گفت.

[اما یکی‌سمت​ هست که‌رفت​ می‌تونه، نه؟]

چشمان لیلیث‌باورش​ در حین فکر‌ماجراجوییه​ کردن گرد شد.

«نکنه منظورت... یه خداست؟»

[پس می‌دونی.]

«اما واسه تغییر‌نشانه​ هزارتو، اونا نباید‌منم​ قلمرو خودشونو قربانی کنن؟»

[معنیش اینه‌باورش​ که این پسره‌ماجراجوییه​ انقدر ارزش داره.]

«آه...»

لیلیث با نگاهی آمیخته‌بزرگش​ به ترس و احترام‌برازنده​ به ته‌سان نگاه کرد.

«بعضی از ما اینجا گیر‌هدف​ افتادیم و داریم جون می‌کنیم‌می‌توانست​ فقط واسه اینکه جادو یاد بگیریم...»

[الان داری شکایت می‌کنی؟]

«فقط یه‌کورروک​ گلایه‌ست. واقعاً‌شمشیر​ دنیای ناعادلانه‌ایه.»

لیلیث در حالی‌شمشیر​ که کمرش را‌آورد​ صاف می‌کرد غرغر کرد.

«هعی. چون هزارتو به‌رفت​ این روز افتاده، باید‌زمان​ یه پایگاه جدید پیدا کنم.»

[می‌خوای بری پایین؟]

«مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟ باید برم یه اتاق‌برازنده​ مخفی پیدا کنم و مستقر بشم. طبقه ۵ هم‌زمان​ همین شکلیه، پس حدس می‌زنم باید برم طبقه ۶.»

[اصلاً می‌تونی بری اون پایین؟]

طبقه ۵ به‌نشانه​ یک مسیر مستقیم‌منم​ تبدیل شده بود.

طبقه ۶ هم هیولاهای‌شبیه​ قوی‌تری داشت، پس عبور از‌بعداً​ آن بدون دردسر دشوار بود.

«اونقدرام مشکل نیست.»

لیلیث بشکن زد.

پرده‌ای شفاف‌سمت​ او را‌رفت​ در بر گرفت.

شکلش از نظر پنهان شد.

[جادوی نامرئی‌کورروک​ شدن؟ تا این‌بزرگش​ حد یاد گرفتی؟]

«تا طبقه ۹ متوجه‌بزرگش​ من نمی‌شن، پس می‌تونم‌برازنده​ با این برم پایین.»

قبل از‌سمت​ رفتن، به‌رفت​ ته‌سان نگاه کرد.

«به هر حال، ممنون‌شبیه​ بابت کمک. دلم می‌خواد‌بگذریم​ جبران کنم، اما... هیچی ندارم.»

«داری.»

ته‌سان آرام گفت.

لیلیث چهره‌ای‌سمت​ گیج به‌رفت​ خود گرفت.

«من واقعاً آس و‌شبیه​ پاسم، می‌دونی؟ کاتالیزورها و‌بگذریم​ موادم همشون از بین رفتن.»

«قدرتی که داری.»

چهره لیلیث سفت شد.

«جادو. می‌خوام اونو یاد بگیرم.»

«اوم...»

حرفش را خورد.

چهره‌اش بی‌میلی را نشان می‌داد.

«شرمنده‌م، اما این چیزیه که‌هدف​ تمام عمرمو پاش گذاشتم. بابت کمکت‌بکشد​ ممنونم، اما نمی‌تونم همین‌جوری بدمش بهت.»

او پیشنهاد‌باورش​ ته‌سان را‌شبیه​ رد کرد.

واکنشی بود‌کورروک​ که تا حدی‌بزرگش​ انتظارش را داشت.

از حرف‌هایش مشخص بود‌بزرگش​ که احتمالاً برای یادگیری‌برازنده​ جادو به اینجا آمده است.

او چیزی مثل‌نشانه​ این را به‌منم​ هر کسی یاد نمی‌داد.

از اینجا‌باورش​ به بعد،‌شبیه​ نوبت مذاکره بود.

درست وقتی ته‌سان‌خوشحالی​ می‌خواست دهان باز‌پیش​ کند، روح پیش‌دستی کرد.

[چرا بهش یاد نمی‌دی؟]

«چی؟»

لیلیث با‌باورش​ تعجب به‌شبیه​ او نگاه کرد.

ته‌سان هم‌کورروک​ نگاهش را به‌بزرگش​ سمت روح چرخاند.

روح با‌خوشحالی​ آرامش شروع‌بزرگش​ به صحبت کرد.

[تو که هیچی نداری،‌رفت​ مگه نه؟ چیزی داری‌زمان​ که باهاش جبران کنی؟]

«خب...»

[تنها چیزی که داری جادوته.

می‌دونم خیلی برات‌اگر​ ارزشمنده، اما از‌می‌توانست​ دید کلی، هیچی نیست.

بهای منصفانه‌ای واسه جونت نیست؟]

«خب... اون که... اما...»

هنوز مردد به نظر می‌رسید.

ارزش نسبی است،‌خوشحالی​ پس جادویش باید‌پیش​ واقعاً برایش عزیز باشد.

[تازه این‌خوشحالی​ معامله بدی واسه‌پیش​ تو هم نیست.]

«چی؟»

[تا کدوم طبقه رفتی پایین؟]

«... طبقه ۹.»

آرام جواب‌خوشحالی​ داد، انگار‌بزرگش​ خجالت می‌کشید.

قهرمان طوری حرف‌نشانه​ زد که انگار‌منم​ انتظارش را داشت.

[درسته.

با مهارت‌هایی‌پیش​ که داری، احتمالاً‌برازنده​ نمی‌تونی جلوتر بری.

اما اون یه‌خوشحالی​ ماجراجوئه که داره‌پیش​ میره پایین هزارتو.

تازه، اون کسیه‌اگر​ که توسط یه‌می‌توانست​ خدا تایید شده.

طبیعتاً به جاهای عمیق‌تر میره.

این یعنی می‌تونه‌برازنده​ چیزایی از اون‌سمت​ اعماق به دست بیاره.

این فرصتی نیست که‌رفت​ جادویی رو که نتونستی‌زمان​ یاد بگیری، یاد بگیری؟]

«آه.»

چشمان لیلیث گرد شد.

[فکر کنم‌خوشحالی​ یه معامله‌بزرگش​ دو سر برده.

نظرت چیه؟]

«حالا که فکرشو می‌کنم...»

چهره لیلیث روشن شد.

«در این‌منم​ صورت، قبوله! عالیه!‌اینجا​ بهت یاد می‌دم!»

ته‌سان با‌تیغه‌ای​ گیجی سر‌هیکل​ تکان داد.

نگاهی به روح انداخت.

روح چیزی نگفت.

لیلیث با‌منم​ چهره‌ای شاد بازوهایش‌اینجا​ را باز کرد.

«وای! فکرشو که می‌کنم، تو یه ماجراجویی! این قراره زندگی‌منم​ رو باحال کنه. الان نمی‌تونم بهت یاد بدم چون هیچی‌بیش​ ندارم. تو طبقه ۶ مستقر می‌شم، پس اونجا همدیگه رو می‌بینیم!»

«باشه.»

دستانش را به هم کوبید.

هیچ ورد قابل مشاهده‌ای نبود.

بدنش آرام محو‌برازنده​ شد تا اینکه‌سمت​ دیگر چیزی دیده نمی‌شد.

«تو طبقه ۶ می‌بینمت!»

او رفت.

این‌طور فکر می‌کرد.

فقط می‌توانست حدس‌برازنده​ بزند، چون اصلاً‌سمت​ چیزی حس نمی‌کرد.

اگر حرف نمی‌زد،‌کورروک​ حتی نمی‌توانست حضورش‌بزرگش​ را تشخیص دهد.

«پس جادو اینه.»

به نظر می‌رسید‌اگر​ بیشتر از این‌ها ارزش‌بکشد​ وقت گذاشتن داشته باشد.

ته‌سان ساکت‌تیغه‌ای​ به روح‌هیکل​ خیره شد.

«قضیه چیه؟»

[چی؟]

«چرا یهو‌منم​ انقدر باهام‌زمان​ مهربون شدی؟»

[مگه چیه؟‌تیغه‌ای​ اجازه ندارم‌هیکل​ مهربون باشم؟]

روح غرغر کرد.

ناولها | novelha.net