چپتر 369: جهان در آستانه نابودی، طبقه ۷۷ (۳)
0حل معضل غذا.
پرورش احشام.
پالایش هوا.
تهسان درجاداره اندیشه تدابیر بسیارتهی دیگری نیز بود.
تهسان بر ذهنش تمرکز کرد.
«بساز.»
کوگوگوگونگ!
ستونهایی ازجاداره دل خاکگلی سر برآوردند.
زمین پیچ و تاب خوردجاداره و جابهجا شد، و خانههاییهمین از جنس خاک شکل گرفتند.
تهسان مشتیجاداره بر یکیگلی از خانهها کوبید.
حتی باجاداره اعمال نیرو، لرزهایتهی بر آن نیفتاد.
«بد نیست.»
مردم ازبیندازند دیدن خانههای ساختهشدهجاداره به وجد آمدند.
با اشتیاق ودرون سراسیمه هجوم بردنداما تا نگاهی بیندازند.
«وای!»
«چقدر جاداره!»
درون خانههای گلی تهی بود.
اما همینجاداره به تنهایی برایتهی مردم کفایت میکرد.
دیگر مجبور نبودند زیرگلی بارانی که از شکافتنهایی سقفها چکه میکرد، خیس شوند.
دیگر لازم نبود درگلی چادرهایی پاره که حتی جلویبرای باد را نمیگرفت، کز کنند.
این همان خوشبختی خالص بود.
پس از آن،درون تهسان کارهای بسیاراما دیگری انجام داد.
مجروحان را درماندرون کرد و دراما اطراف شهر گشتزنی نمود.
اعتماد مردمجاداره به تهسان عمیقتهی و عمیقتر شد.
اما تهسان راضی نبود.
درست است، شهر بهگلی ثبات رسیده بود، اماتنهایی تنها به دلیل حضور او.
این فقطجاداره یک چارهجوییگلی موقت بود.
کشاورزی سادهجاداره در این زمینهایتهی آلوده ممکن نبود.
خاک باید ابتداوای با قدرت الهی یاگلی آیتمهای ویژه پاکسازی میشد.
زمینی که قابلیتدرون کشاورزی ساده رااما داشت، محدود بود.
برای شهری با اینگلی ابعاد مشکلی نبود، اما اگربرای جمعیت افزایش مییافت، ورق برمیگشت.
روزی غذا تمام میشد.
تصفیه هوابیندازند نیز بدونچقدر مینروا غیرممکن بود.
نمیتوانستند تا ابد اینجاگلی بمانند، پس به محضتنهایی رفتن تهسان، مشکلات بازمیگشتند.
آنچه تهسان میخواست، صرفاً بقا در حالهمین حاضر نبود، بلکه محیطی بود که زندگینبودند بتواند در آن ادامه یابد و رشد کند.
دنیایی کهجاداره بدون او فروتهی بریزد، بیمعنا بود.
«چیکار باید بکنم؟»
تهسان مدامجاداره به راههایگلی مختلف فکر میکرد.
البته، اینجاداره تنها تهسان بودتهی که رضایت نداشت.
مردم شهر بسیار خرسند بودند.
مشکل غذا حل شده بود.
اگر زمانجاداره بیشتری میگذشت، حتیتهی میتوانستند گوشت بخورند.
هوا تصفیه شدهدرون و خانههایی مستحکماما بنا گشته بود.
اینجا به سرعتدرون داشت به یکاما بهشت بدل میشد.
«اینجایین؟»
«چی شده؟»
پیرمردی که اولین بارگلی تهسان را ملاقات کردهتنهایی بود، با احتیاط نزدیک شد.
لبخندی زدجاداره و کاسهای فرسودهتهی را پیش آورد.
«اینو بگیرین.»
داخلش تکه نان کوچکی بود.
«نباید گندمی مونده باشه.»
«یه مقدار ذخیره داشتم. داره خراب میشه،همین ولی هنوز قابل خوردنه. مردم با آخریننبودند آرد باقیمونده این نونو برای شما پختن.»
تهسان نانبیندازند را گرفت وجاداره در دهان گذاشت.
پیرمرد باجاداره نگاهی عجیبگلی به تهسان نگریست.
«میدونین که یهدرون عده دارن بهتوناما میگن فرستاده خدایان؟»
«میدونم.»
قدرت الهی بهوای آرامی در وجوددرون تهسان جریان مییافت.
از آنجا که با پذیرش مأموریتاما خدایان به اینجا آمده بود، تفاوتدیگر چندانی نداشت، پس آن را انکار نکرد.
«ایمان، ها؟»
فکری درجاداره ذهن تهسانگلی جرقه زد.
در حالی که داشتچقدر افکارش را منظم میکرد،تهی پیرمرد لب به سخن گشود.
«آیا شما...جاداره واقعاً فرستادهگلی خدایان هستین؟»
اما پیرمردجاداره حرفش راگلی قورت داد.
پیش از آنکه جهانگلی نابود شود، دنیای آنها نیزبرای خدایانی داشت که حافظشان بودند.
همه آن خدایان را میپرستیدند.
اما وقتیجاداره هیولاها ظاهر شدند،تهی خدایان ناپدید گشتند.
آنها توسط خدایان باستانیگلی کشته شده بودند، اماتنهایی مردم این را نمیدانستند.
گمان میکردند خدایان رهایشان کردهاند.
خدایان دیگری ظاهر شدند و جلوی تهاجم هیولاهاتهی را گرفتند، اما پس از ناپدید شدن هیولاها،مجبور آن خدایان نیز بیرد و نشان غیبشان زد.
مردم فکرجاداره کردند دوبارهگلی رها شدهاند.
در چنین وضعیتی، اینکهگلی خدایان فرستادهشان را برای نجاتبرای آنها بفرستند، بسیار عجیب بود.
«ممنونم.»
در نهایت، پیرمرد تنهاچقدر توانست کلماتی حاکی ازتهی سپاسگزاری بر زبان آورد.
«به لطفجاداره شما... میتونیمگلی امید داشته باشیم.»
او زیاد زنده نمیماند.
همیشه نگران بود که نوهاشتهی پس از مرگ او چگونه درمیکرد این دنیای بیرحم دوام خواهد آورد.
خوشبختانه، بهبیندازند لطف تهسان، نگرانیهایشجاداره کمتر شده بود.
«ولی هنوز دلم شور میزنه.»
پیرمرد باجاداره چهرهای نگرانگلی زمزمه کرد.
«اگه بقیه بفهمن، ساکت نمیشینن.»
پیرمرد گفته بود در مجموعجاداره پنج شهر وجود دارد که هرتنهایی کدام توسط گروه متفاوتی اداره میشوند.
به جز شهر رهاشدگان، قدرتهاتهی تقریباً برابر بود و درکفایت وضعیت بنبست تنشزایی قرار داشتند.
تهسان پرسید:
«دقیقاً چطوری تقسیم شدن؟»
«حالا که حرفشوای شد، اون موقعدرون با جزئیات توضیح ندادم.»
پیرمرد شروع به توضیح داد.
در مجموعجاداره پنج شهرگلی وجود داشت.
هر شهرجاداره تحت حاکمیتگلی گروه متفاوتی بود.
آواتار سرخ.
شبنم آبی.
کالِیات.
خدایان رزمی.
رهاشدگان.
«شهرهای دیگه وضعیتشون یه کم بهتر ازهمین اینجاست. یه سری دام درست و حسابینبودند پرورش میدن و تا حدودی کشاورزی میکنن.»
وضعیت عالی نبود،درون اما تعداد کمی میتوانستندهمین بدون نگرانی زندگی کنند.
«و هرجاداره گروه آدمایی باتهی قدرتهای ویژه داره.»
«قدرتهای ویژه؟»
«بعضیها نیروهای نامرئی رو کنترلتهی میکنن و بعضیها تواناییهای بدنیشونکفایت خیلی فراتر از آدمای معمولیه.»
پیرمرد نگاهی به تهسان انداخت.
«مثل شما.»
پیرمرد به نظروای فکر میکرد تهسان یکیگلی از آن افراد است.
تهسان انکار نکرد.
«بعد از اینکه هیولاها ظاهرتهی شدن، سر و کله آدماییکفایت با همچین قدرتهایی پیدا شد.»
از آنجا که هیولاها پدیدار شدهاما بودند، احتمال قوی وجود داشت کهدیگر این موضوع به خدایان مرتبط باشد.
پیرمرد ادامه داد:
«اونایی که قدرتهای خاص دارن، بر مردم عادی حکومت میکنن ومیکرد مثل برده باهاشون رفتار میکنن. کسایی که نمیتونن این وضع رولازم قبول کنن یا بیفایده تشخیص داده میشن، میان به این شهر.»
پیرمرد اخم کرد.
«هنوزم دارن با هم میجنگن. حتی تو این دنیایبرای ویرانشده، به خاطر منافع خودشون همدیگه رو میکشن. بایدسقفها برای زنده موندن با هم همکاری کنن، اما نمیکنن.»
پیرمرد نمیتوانستبیندازند این موضوعچقدر را درک کند.
«اگه اون آدمادرون بفهمن اینجا چهاما خبره... ممکنه خطرناک بشه.»
«که اینطور.»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
پیرمرد با دیدنوای بیتفاوتی تهسان، چهرهاش درهمگلی رفت و جدی شد.
«اونا خیلی قوین. توگلی قدرتهای خاص داری، اماتنهایی مال تو تواناییهای غیررزمیه.»
تهسان هیچجاداره قدرت رزمیایگلی نشان نداده بود.
در بهترین حالت،درون غذا میرویاند واما هوا را تصفیه میکرد.
طبیعتاً مردم فکروای میکردند قدرتهای او درگلی همان زمینه خلاصه میشود.
«در عوض، قدرت اونا روی زوراما بازو متمرکزه. اونا حتی میتونن صخرههاییدیگر به اندازه یه خونه رو خرد کنن.»
پیرمرد طوری صحبت میکردگلی که انگار خطر بسیارتنهایی بزرگی در کمین است.
«حتی تو همدرون نباید بیاحتیاطی کنی.اما باید آماده باشی.»
«میفهمم.»
تهسان پاسخ داد.
پیرمرد از اینکهدرون او هنوز هیچ علاقهایهمین نشان نمیداد، جا خورد.
تهسان از پیرمرد پرسید:
«گفتی پنج تاوای شهر هست. بازماندهدرون دیگهای وجود نداره؟»
پیرمرد باجاداره چهرهای تلخگلی پاسخ داد:
«حداقل تا الان چیزی تاییدتهی نشده. فقط پنج تا شهرکفایت باقی مونده. این واقعیتِ این دنیاست.»
پیرمرد جواب داد.
تمام بازماندگان این جهانچقدر در این پنج شهرتهی گرد هم آمده بودند.
تهسان بهجاداره یک احتمالگلی فکر کرد.
مردی با عضلات برنزی، درتهی حالی که روی مبلی نرم لممیکرد داده بود، با تنبلی آه کشید.
او مالْبره بود،وای فرمانروای آواتار قرمز،درون یکی از پنج شهر.
«حوصلهم سر رفته.»
او بسیار کسل بود.
مدتها بود کهدرون بنبست با گروههایاما دیگر ادامه داشت.
کسی پیشدستیبیندازند نمیکرد، بنابراینچقدر درگیری رخ نمیداد.
مشکل غذا هم وجود نداشت.
به عنوان حاکمدرون شهر، هر نوعاما غذایی که میخواست میخورد.
افراد زیادی بهدرون خاطر او مردهاما بودند، اما اهمیتی نمیداد.
دنیا در آستانهوای نابودی بود، اما اوگلی زندگیای بسیار مجلل داشت.
او حال حاضر راگلی بیشتر از دنیای پیشتنهایی از نابودی دوست داشت.
قبل از نابودی،درون او تفالهای بود کههمین برای پیشرفت تقلا میکرد.
اما در میاندرون نابودی، ناگهان قدرتی عظیمهمین به دست آورده بود.
برای کشتنبیندازند این کسالتچقدر چه باید میکرد؟
«شاید برم چندتا برده بگیرم.»
موجودات پستیجاداره که بدون قدرتتهی روی زمین میخزیدند.
بردگانی کهجاداره برای زندگیگلی التماس میکردند.
با این حال، عواطفیچقدر که هنگام مرگ نشانتهی میدادند، تا حدی تماشایی بود.
درست زمانی کهدرون مالْبره پس ازاما تصمیمگیری قصد برخاستن داشت،
درِ مجلل باز شد.
مردی وارد گشت.
«چه خبره؟»
«گزارشی برای اعلیحضرت دارم.»
مرد تعظیمی عمیق کرد.
همه چیزجاداره طبق دستورگلی مالْبره بود.
او میخواست امپراتور خواندهچقدر شود و اطرافیانش راتهی مجبور به این کار میکرد.
مالْبره چانهاش را بالا گرفت.
«اجازه صادر شد.»
«همونطور که دستوردرون دادین، شهرهای دیگهاما رو شناسایی کردم.»
آن مرد نیز مانندچقدر مالْبره، هنگام هجوم هیولاها قدرتهایاما ویژهای به دست آورده بود.
به لطف سرعت بسیارگلی زیادش، کسی نمیتوانست بهتنهایی راحتی او را بگیرد.
مالْبره وظیفهجاداره شناسایی را بهتهی او سپرده بود.
«اوضاع شهرهای دیگه چطوره؟»
«سه تا شهروای چیز خاصی نداشتن. اما...گلی شهر رهاشدگان فرق داشت.»
«هوم؟»
مالْبره باجاداره شنیدن نامگلی غیرمنتظره اخم کرد.
شهر رهاشدگان مکانی بیهوده بودتهی که تنها کسانی که غذاکفایت هدر میدادند در آن زندگی میکردند.
چیزی آنجا نمانده بودچقدر و داشت آرامآرام میمرد،تهی پس مالْبره نادیدهاش گرفته بود.
«خب که چی؟»
مرد درجاداره صحبت کردنگلی تردید داشت.
مالْبره اخم کرددرون و او رااما به حرف زدن واداشت.
سرانجام مرد لب گشود.
«اونا داشتن ذرت میخوردن.»
«... ذرت؟»
«فقط اینجاداره نیست، هندوانهگلی هم دیده شد.»
«چی؟»
چشمان مالْبره برقی زد.
ذرت.
چیزی کهجاداره این روزها بهتهی ندرت دیده میشد.
به خصوص هندوانهوای که مالْبره مدتهادرون بود ندیده بود.
«تازه خیلی هم زیاد بود.تهی هر کی رو که میدیدم،کفایت ذرت یا هندوانه دستش بود.»
«قضیه چیه؟»
مالْبره اخم کرد.
مرد به آرامی گفت:
«وقتی یواشکی به حرفاشونگلی گوش دادم، میگفتن که رسولبرای خدایان بر اونها نازل شده.»
«رسول خدایان؟»
مالْبره پوزخند زد.
او به خدایان باور نداشت.
قدرتش متعلق به خودشگلی بود و هیولاها راتنهایی شکست میداد چون قوی بود.
گرچه چیزهای عجیبی فراتر ازتهی درکش رخ میداد، اما معتقدکفایت بود همه آنها توهم است.
«حتماً یه نفردرون با تواناییهای تولیدیاما وارد شهر رهاشدگان شده.»
مالْبره نیشخند زد.
«افسرها رو صدا کن.گلی میریم که شهر رهاشدگانتنهایی رو با خاک یکسان کنیم.»
«اطاعت میشه.»
مرد به سرعت پاسخ داد.
با شنیدن دستوروای مالْبره، افسران آواتاردرون قرمز جمع شدند.
مالْبره به آنها گفتگلی که کسی با توانایی تولیدبرای غذا در شهر رهاشدگان است.
آنها شهر رادرون در هم میکوبیدنداما و او را بازمیگرداندند.
«اگه اطاعت نکردن، بقیه روتهی بکشین. ولی کاری به کارکفایت اون یه نفر نداشته باشین.»
افسران یکصدا پاسخ دادند.
مالْبره همراهجاداره با افسرانگلی دیگر بیرون رفت.
بردگانی که با چهرههای فرسودهتهی کار میکردند، او را دیدندکفایت و از ترس پنهان شدند.
مالْبره واکنشجاداره آنها را بهتهی فال نیک گرفت.
او امپراتور بود.
هیچکس نمیتوانستجاداره قدرتش راگلی به چالش بکشد.
طولی نکشیدجاداره که مالْبره بهتهی شهر رهاشدگان رسید.
افزایش قدرتجاداره مهارت ازگلی طریق ترفندها.