چپتر 257: کسانی که به خدای شیطانی کهن باور دارند (۴)
0«مینروا. هنوز جون داری؟»
«فعلاً خوبم، ولیکردند نه اونقدر کهخیالی با همشون بجنگم.»
«پس اون دوتاجهات رو بردار وآورد یه مدت قایم شو.»
هوف...
مینروا آنتشا وطوفانی کواناد را گرفتچرخیدند و بهسرعت عقب کشید.
پیش ازنقاشی رفتن، آنتشا باتصاویر عجله فریاد زد:
«ارباب تهسان! مراقب باشین!»
تهسان سری تکانحداقل داد و شمشیرشمیرسیدند را بالا برد.
پایش را محکم به سمتجهات دهها موجود مسخشده که بهدنبالش سویش یورش میآوردند، بر زمین کوبید.
[شما «شتاب» را فعال کردید.]
کوانگ!
بدنش همچونخیالی انفجاری بهتمام جلو پرتاب شد.
شیطان مسخشدهی مقابلش، پیشاین از آنکه بتواند واکنشیتمام نشان دهد، دو نیم شد.
«بگیرینش!»
«ای خدا!همگی برکتت روسطح به من بده!»
آنها فریادکشان به سمتتمام تهسان هجوم بردند، اماآورد او به میانشان لغزید.
هر دونقاشی دستش رااین حرکت داد.
[شما «ضربات متوالی» را فعال کردید.]
با رسیدن «تسلط» شمشیرتمام توانایی به ۴۰، برخیآورد از مهارتهایش تکامل یافته بودند.
یکی از آنها «ضربات متوالی» بود؛خیالی تکنیکی که یک برش فیزیکی وآورد یک برش توهمی را همزمان رها میکرد.
پستصویرهای شمشیرشتمام هوا راچرخیدند نقاشی کردند.
این تصاویر خیالیحداقل همچون طوفانی درمیرسیدند تمام جهات چرخیدند.
تهسان شمشیرش را فرودتمام آورد و هشت برشآورد خیالی به دنبالش روانه شدند.
«آااارغ!»
«خاک!»
شیاطین مسخشده همگی حداقلسطح سطح ۲۰ بودند و برخیمهارت حتی به سطح ۳۰ میرسیدند.
با این حال،طوفانی همه با یک مهارتفرود سقوط کردند: «ضربات متوالی».
انرژی جاری ازکردند اجسادشان به سویخیالی تهسان گرد آمد.
[شما «ضربه سنگین» را فعال کردید.]
شمشیرش راخیالی با خشونتتمام فرود آورد.
زمین در هم شکست و موج ضربهطوفانی به بیرون گسترش یافت و اندک شیاطینیدنبالش را که بهسختی زنده مانده بودند، محو کرد.
«دنبالش!»
بازماندگان تلوتلوخورانهمگی برخاستند وسطح فریاد زدند.
«بگیرینش! یه پیشکش برای خدامون!»
تهسان از هجوم بیباکانهشاناین که حتی مرگ همتمام جلودارشان نبود، اخم کرد.
به جلو نگریست.
دهها شیطانهمگی دیگر بهسطح سویش میدویدند.
«تمومی ندارن.»
[شما «تیر نور ستاره» را فعال کردید.]
تیری درخشانهمگی در دستسطح تهسان شکل گرفت.
آن راخیالی به سمت شیاطینجهات مهاجم شلیک کرد.
برخی سعینقاشی کردند دفاع کنند،تصاویر اما بیهوده بود.
کوووونگ!
نور فوران کرد.
درخششی که گویی میانتمام مرگ و زندگی سوسو میزد،هشت محیط را در خود بلعید.
وقتی نورنقاشی محو شد، چیزیتصاویر باقی نمانده بود.
«فعلاً پاکسازی شد.»
میتوانست نزدیک شدن تعدادسطح بیشتری را از دور حسمهارت کند، اما هنوز فاصله داشتند.
مدتی طولخیالی میکشید تاتمام به او برسند.
«ارباب. خیلینقاشی سریعی. پا بهتصاویر پات اومدن سخته.»
مینروا باتمام چهرهای کمیچرخیدند خسته فرود آمد.
«ارباب تهسان. حالتون خوبه؟»
«خوبم.»
هرچند از انرژی شیطانی استفادهتصاویر کرده بود، چیزی نبود که نتواندفرود در عرض یک ساعت بازیابی کند.
«این قراره رو مخ باشه.»
او تهدید فوری را رفع کردهمیرسیدند بود، اما اگر آن خدا واقعاً فرمانیاجسادشان الهی صادر کرده بود، آنها همچنان میآمدند.
و مدامخیالی سعی میکردندتمام او را بکشند.
موجی بیپایان بود.
«قصد ندارمتمام بذارم اینچرخیدند چیزا جلومو بگیرن.»
نابود کردن همهشان غیرممکن بود.
باید هسته را پیدا میکرد.
اما تهساننقاشی هیچ ایدهایاین نداشت که کجاست.
«فعلاً بیا جابهجا بشیم.»
با سرعت بالا در برهوتحتی پیش رفت و مدام بهسقوط دنبال هرگونه انرژی متمرکز گشت.
اما هیچخیالی چیز برجستهایتمام وجود نداشت.
زمین چنان وسیع بوداین که حتی آنتشا هم نمیتوانستجهات مرزهایش را کاملاً حس کند.
عجیب نبودتمام اگر جستجوچرخیدند ماهها طول میکشید.
«کار سختیه.»
درست در همان لحظه،تمام تهسان چیزی حس کرد؛آورد حضوری فوقالعاده سریع و قدرتمند.
در جا متوقف شد.
«هاهاها! پیدات کردم!»
شیطان در حالیحداقل که شمشیرش رامیرسیدند فرود میآورد، دیوانهوار خندید.
کا-گاک!
تیغهها به هم برخورد کردند.
حریف بهسادگی تزلزل نشان نداد؛ با ضرباتیهشت بیامان فشار میآورد و دندانهایش را به نمایشحداقل میگذاشت و تهسان را وادار به عقبنشینی میکرد.
«عالیه! چه شانسی! فکرشمسطح نمیکردم اینقدر نزدیک باشی!همه واقعاً خدای بزرگ هوامو داره!»
شیطان با هیجان فریاد زد.
«من دهمین انگشتکردند خدای بزرگم! تو هیچطوفانی شانسی جلوی من نداری!»
«انگشت؟»
«این لقبیه کهحداقل به قویترین شیاطینمیرسیدند این سرزمین داده میشه!»
یعنی شیطانی کهطوفانی مقابلش بود، دهمین فردفرود قدرتمند اینجا محسوب میشد.
شیطان بانقاشی ذوق بهاین تهسان نیشخند زد.
وحی الهی نازلجهات شده بود و خبرهشت به او رسیده بود.
او از اینکه توسط خدای بزرگمیرسیدند انتخاب شده بود، سر از پا نمیشناخت؛اجسادشان بهویژه که نزدیکترین فرد به هدف بود.
این فرصتی بودطوفانی که فقط یک بارفرود در عمر پیش میآمد.
«بیسروصدا تسلیم شو، انسان!»
شیطان با غرش حمله کرد.
تهسان شمشیرش را بالا برد.
[شما «انحراف» را فعال کردید.]
مسیر شمشیرتمام حریف بهطورچرخیدند غیرطبیعی منحرف شد.
نیروی شیطان بهحداقل خطا رفت ومیرسیدند روزنهای عظیم باز شد.
وحشتزده سعی کرد گاردشتمام را دوباره بگیرد، اماآورد تهسان به او امان نداد.
[شما «ضربه سنگین» را فعال کردید.]
کااانگ!
«اوخ!»
شمشیر شیطاننقاشی به کناریاین پرتاب شد.
با درماندگی سعیجهات کرد فاصله بگیرد،آورد اما بیفایده بود.
تهسان پایشهمگی را برسطح زمین کوبید.
[شما «شتاب» را فعال کردید.]
بدنش همچون گلولهای شلیکچرخیدند شد و مستقیم قفسهدنبالش سینه شیطان را شکافت.
«کوک!»
«قوی هستی.»
این حریف ضعیفی نبود.
اگر با هزارتوجهات مقایسه میشد، بهزحمتآورد به طبقه ۵۰ میرسید.
اما همین بود و بس.
«چـ... چطور...؟»
«فقط میپرسم...نقاشی میدونی خاراین و قدیس کجان؟»
«خک! کافر! خفه شو!»
شیطان در حالیحداقل که نعره میکشید،میرسیدند خون بالا آورد.
«خدا از قبلطوفانی نشونت کرده! همه اینجافرود دنبالتن! آرومآروم زجرکش میشی!»
چشمانش پر ازکردند جنون بود؛ هیچخیالی گفتگوی منطقیای ممکن نبود.
ذهنش ازتمام قبل درچرخیدند هم شکسته بود.
حتی مهارت دستکاریحداقل احساسات هم رویمیرسیدند او کار نمیکرد.
«پس بمیر.»
تهسان شمشیرش را فرود آورد.
به حرکت ادامه داد.
«هاها! پیدات کردم!»
شیطان دیگری نفسنفس میزد، پاهایشجهات میلرزید، گویی هر لحظه ممکندنبالش بود از خستگی فرو بریزد.
با این حال،کردند با چهرهای هیجانزده بهطوفانی سمت تهسان یورش برد.
تهسان باتمام بیحوصلگی انگشتشچرخیدند را تکان داد.
[شما «تیر یخی» را فعال کردید.]
پوک!
سر شیطان سوراخ شد.
سکوت بازگشت.
«رو مخه.»
تهسان زبانشنقاشی را بهاین نشانه نارضایتی چرخاند.
سرزمین چنان وسیع بود که مدتیآورد طول میکشید تا بعد از هرخاک درگیری، شیاطین مسخشدهی جدیدی ظاهر شوند.
اما یکیدوتاهمگی مدام مثلسطح قارچ سبز میشدند.
کشتنشان مشکلیخیالی نبود، اماتمام استراحت غیرممکن بود.
تهسان دوباره حرکت کرد.
[شما «جهش» را فعال کردید.]
[شما «شناسایی» را فعال کردید.]
محیط را اسکن کرد.
تنها چیزی که میدید،مسخشدهی شیاطین بیشتری بود که بهنشان سویش میدویدند؛ چیز خاصی نبود.
«پیدا کردنشبدنش به اینانفجاری شکل خیلی سخته.»
به اطلاعات نیاز داشت.
اما تمام شیاطین اینجا درآورد جنون غرق شده بودند وآااارغ نمیتوانستند پاسخهایی را که میخواست بدهند.
اول باید آنشیطان جنون را میشکستآنکه و عقلشان را برمیگرداند.
فعلاً تهسان حرکتهمچون کرد تا «خار»پرتاب را پیدا کند.
در حین سفر،مقابلش چند شیطان را دیدنشان که به سمتش میآمدند.
یکییکی کارشان را ساخت.
«گـ... گرفتمت!»
درست زمانی که یک شیطان اوپرتاب را دید و با شمشیر خیزواکنشی برداشت، حواس تهسان فریاد هشدار سر دادند.
بهطور غریزیمسخشدهی تیغهاش راآنکه حرکت داد.
کاااانگ!
لگدی سهمگین تهسان رامسخشدهی وادار کرد روی زمینواکنشی کشیده شود و عقب برود.
از میانبدنش شیاطین، صداییانفجاری تحسینآمیز بلند شد.
«اونو دفاع کرد؟مقابلش من که عمراًواکنشی میتونستم دوباره انجامش بدم.»
«واسه همین گفتمچرخیدند خودم حلش میکنم.هشت چرا دخالت کردی؟»
«اگه توپرتاب بودی، تو ضدحملهمقابلش سرت قطع میشد.»
صدای خندهبدنش فضا راانفجاری پر کرد.
تهسان نگاهش را چرخاند.
چهار شیطانجهات به سمتفرود او گام برمیداشتند.
«پوف. سریعیها. تعجبیشیطان نداره خدا به اسمبتواند قدیس حکم صادر کرده.»
«اگه این طرفیهمچون نمیاومدی، پیدا کردنتپرتاب یه قرن طول میکشید.»
«آه، آه...»
شیطان بازماندهجهات با وحشتفرود عقب رفت.
حتی آنهایی که عقلمسخشدهی باخته بودند، بهطور غریزی فاصلهنشان گرفتند؛ گواهی بر اقتدار تازهواردان.
«انگشت پنجم،بدنش سوم، اولانفجاری و ششم...»
شیطان ترسمسخشدهی و احترام رابتواند همزمان نشان داد.
اینها چهرههایجهات ردهبالای اینفرود سرزمین بودند.
تهسان پرسید: «شما هم انگشتین؟»
«آره. ده تا ازانفجاری قویترینهای قلمرو شیاطین، بجز قدیس.مقابلش هرچی عدد کمتر باشه، قویترن.»
مردی عضلانی که مشتهایشآنکه حکم سلاح را داشتند،دهد با غرور سخن گفت.
تهسان به او خیره شد.
«پس تو اولی هستی.»
قوی بود.
با آن سطحمقابلش از قدرت، میتوانست تانشان طبقه ۶۰ پایین برود.
«اگه کسی زمان افسانهای صرفآورد کنه، حتی بیرون از هزارتوآااارغ هم میتونه انقدر قوی بشه؟»
«اوه.»
مرد پوزخند زد.
«فقط بامسخشدهی نگاه کردنآنکه فهمیدی؟ ایول.»
«ده تاجهات انگشت، درسته؟فرود بقیهشون کجان؟»
«همکاری نکردن. گفتن میخوان شانس خودشونوآنکه امتحان کنن. احمقهای کودن، حتی وقتی خدایخدا بزرگ حرف زده هنوز چسبیدن به غرورشون.»
«آره؟ چه خوب.»
چهره مردمسخشدهی از حرف تهسانبتواند در هم رفت.
«... فکر کردیچرخیدند حریف هر چهارهشت نفر ما میشی؟ متکبر.»
تهسان سریپرتاب تکان دادمسخشدهی و حرکت کرد.
[شما تغییر شکل رسول (ضربه روح ترکیبی) را فعال کردید.]
[شما ظرف پادشاه را فعال کردید.]
کوب!
فشاری عظیم بر تهسان نشست.
بلافاصله آن را بهآنکه سمت حلقهاش هدایت کرددهد و قدرتش را متراکم ساخت.
حضورش باجهات خشونت فضافرود را پر کرد.
چهره کسی کهشیطان خود را انگشتآنکه اول میخواند، خشک شد.
«تو—؟»
«بیا سریع تمومش کنیم.»
تهسان گامی به پیش برداشت.
در یکپرتاب آن، همگی اومقابلش را گم کردند.
وقتی دوباره ظاهر شد،انفجاری شمشیرش را بر سرمسخشدهی انگشت ششم فرود میآورد.
«ها—؟!»
انگشت ششمجهات با عجله سپرشآورد را بالا آورد.
لحظهای که شمشیر تهسان به آنآنکه برخورد کرد، سپر در هم مچالهبگیرینش شد و او را به زمین کوبید.
در حالی که تهسانانفجاری برای ضربه نهایی حرکت میکرد،مقابلش انگشتهای دیگر به جنبوجوش افتادند.
همزمان حمله کردند.
دست تهسان حرکت کرد.
تیغهاش خطوطی مورب رسممسخشدهی کرد، حملاتشان را منحرفواکنشی ساخت و در هم شکست.
در یک چشمبرهمزدن،همچون سپر را زیرپرتاب پایش خرد کرد.
حفرهای شکل گرفتمقابلش و انگشت ششمواکنشی خون بالا آورد.
«تو—!»
[شما صاعقه سیاه مفیستو را فعال کردید.]
کرزززت!
صاعقه همزمانجهات بدن سه نفرآورد باقیمانده را شکافت.
حرکاتشان برای لحظهای خشک شد.
تهسان شمشیرشبدنش را درانفجاری سپر فرو کرد.
متلاشی شد.
«مـ...من نمیتونم اینجوری بمیرم...!»
این آخرینپرتاب کلمات انگشتمسخشدهی ششم بود.
«حرومزاده!»
بقیه ازمسخشدهی فلج رها شدندبتواند و یورش بردند.
تهسان گارد گرفت.
[شما شعله کاذب مارکوسیاس را فعال کردید.]
مادهای شعلهمانندمسخشدهی فوران کرد وبتواند تهسان را پوشاند.
انگشت اولجهات تمسخر کردفرود و مشت کوبید.
«حقههای رقتانگیز! فکرشیطان کردی این میتونهآنکه منو گول بزنه؟!»
بوم!
شعلههای کاذب پراکنده شدند.
اما این قابل پیشبینی بود.
یک توهم سرسریشیطان روی کسی در سطحبتواند طبقه ۶۰ اثر نمیکرد.
تهسان فقطبدنش میخواست دیدشانانفجاری را کور کند.
[شما استتار را فعال کردید.]
«هـه؟!»
شمشیر توانایی،بدنش استتار راانفجاری تغییر داده بود.
اثرش: هنگام پنهان کردنآنکه فرم، میتوانست برای یکدهد ثانیه از تمام ردیابیها بگریزد.
[شما کفشهای خدای جهنده را فعال کردید.
تلهپورت در فاصلهای بسیار کوتاه.]
درست روبرویمسخشدهی انگشت پنجمآنکه ظاهر شد.
انگشت پنجم که هنوز از ناپدید شدندنبالش تهسان گیج بود، چشمانش گرد شد وحداقل به زحمت شمشیرش را برای دفاع بالا آورد.
[شما ضربه سنگین را فعال کردید.]
[شما لبه روح مبارز را فعال کردید.]
کراک!
شمشیر خرد شد ومسخشدهی بدن انگشت پنجم بهواکنشی دو نیم تقسیم گشت.
«تو—!»
در عرضمسخشدهی چند لحظه، دوبتواند نفر مرده بودند.
تنها انگشتجهات سوم و اولآورد باقی مانده بودند.
اولی دندانقروچه کرد.
«فاصله بگیر!بدنش از پشتانفجاری پشتیبانی کن!»
انگشت سوم حتی در این زمین بایر همدهد نادر بود؛ کسی که قدرت خدای شیطانی قدیمهجوم را که در زمین نهفته بود، به کار میگرفت.
با پشتیبانیجهات او، قدرتشان میتوانستآورد دو برابر شود.
تهسان باپرتاب بیحوصلگی به انگشتمقابلش سوم اشاره کرد.
[شما دوئل اجباری را فعال کردید.]
کانگ!
مشت انگشت اولشیطان لحظه تماس باآنکه تهسان منحرف شد.
سومین نفر دیوانهوار سعیانفجاری کرد قدرت جمع کند، امامقابلش تهسان دیگر بالای سرش بود.
در یکمسخشدهی آن، انگشتآنکه سوم مرد.
«تو... تو لعنتی...!»
[تعداد درپرتاب برابرش دیگهمسخشدهی هیچ معنایی نداره.]
با دوئلبدنش اجباری، مبارزهانفجاری همیشه تنبهتن بود.
مهم نبودمسخشدهی چند نفر باشند،بتواند چیزی تغییر نمیکرد.
[چرا از همونچرخیدند اول از دوئلهشت اجباری استفاده نکردی؟]
«مهارتهایی که با بدبختی به دستآنکه آوردم رو ول کرده بودم به امونخدا خدا. میخواستم یه امتحانی بکنم دستم بیاد.»
مهارتها فقط به کسبانفجاری کردن نبودند؛ باید تمرینمسخشدهی میشدند و رویشان تسلط مییافت.
حالا که آنها راآنکه سرسری آزموده بود، تهسان بهنیم سمت آخرین انگشت باقیمانده رفت.
آن انگشت با نگاهیفرود خالی به یاران برروانه خاک افتادهاش خیره شده بود.
زمانی غیرقابلدرک را بامسخشدهی هم گذرانده بودند، اماواکنشی حالا تکهتکه شده بودند.
«... حرومزاده!»
«واو.»
تهسان شمشیرش را بالا برد.
«کوک!»
انگشت اول قوی بود.
در سطح طبقهمقابلش ۶۰، حتی شاهانواکنشی شیطانی هم حریفش نمیشدند.
اما تهسان اکنون قدرتیفرود داشت که میتوانست ورودیروانه اعماق هزارتو را نظاره کند.
با فعال بودن تقویتمسخشدهی ضربه روح و ظرفواکنشی پادشاه، اصلاً جای رقابتی نبود.
«ها... هاهاها... من؟ من؟!»
انگشت اول واقعیتمقابلش را انکار میکردواکنشی و فریاد میکشید.
او برایجهات ابدیت تمرینفرود کرده بود.
درد بیپایانیپرتاب کشیده بودمسخشدهی تا قویتر شود.
نبردهای بیشماریبدنش را بدونانفجاری استراحت جنگیده بود.
در این سرزمینمقابلش مرگی وجود نداشت، امانشان درد همیشه حاضر بود.
او زندگیایجهات سراسر رنجفرود را زیسته بود.
و درپرتاب پایان، قویترینمسخشدهی موجود اینجا شد.
باور داشت هیچکسهمچون در قلمرو شیاطینپرتاب حریفش نیست، مگر قدیس.
با این حال اکنون،آنکه به دست یک غریبهدهد با مرگ روبرو شده بود.
نمیتوانست بپذیرد.
«این... نمیشه...پرتاب من نمیتونم...مسخشدهی اینطوری بمیرم...»
تهسان شمشیرشبدنش را در گلویجلو مرد فرو کرد.
نور از چشمانشمقابلش رخت بست وواکنشی صدایش خاموش شد.
«هوم.»
تهسان دستشپرتاب را مشتمسخشدهی و باز کرد.
هرچند نمیتوانست پنجره سیستم راجلو چک کند، اما حین نبرد بابتواند انگشتها چیز عجیبی حس کرده بود.
تقویت ضربه روحمقابلش نوعی تغییر راواکنشی رقم زده بود.
اما قبلجهات از بررسی، کارآورد دیگری مانده بود.
تهسان به اطراف نگاه کرد.
جنون از چهره شیاطینانفجاری کجوکوله که نبرد رامسخشدهی تماشا میکردند، محو شده بود.
انگشتهای بینهایت قدرتمندمقابلش (چهار نفرشان) بدونواکنشی هیچ دستاوردی مرده بودند.
این منظره ایمانشانچرخیدند به خدا راهشت در هم شکست.
حالا فرصت مناسب بود.
با رفتن جنونهمچون و بازگشت عقل،پرتاب ترس ریشه دوانده بود.
[شما اخلال احساسی رایوم را فعال کردید.]
[شما تداخل احساسات را فعال کردید.]
«غک!»
چیزی چسبناکمسخشدهی در هواآنکه پخش شد.
تهسان وحشت را،چرخیدند نه جنون، درهشت چهره شیاطین دید.
«خهک! بـ...بهم رحم کن!»
فریادی از سرهمچون جنون نبود، بلکه التماسیشیطان مذبوحانه برای زندگی بود.
تهسان پوزخندمسخشدهی زد و گلویبتواند شیطان را گرفت.
«بهت رحم میکنم.چرخیدند فقط یه چیزیهشت رو جواب بده.»