چپتر 295: جادوگر سبز (۲)
0روح با لحنی کاملاًکشت گیجشده گفت: «این دیگههمه چه جور قلمرو مخفیایه؟»
«نه. جایی که فقط اگه زبان طلسمها رومایع بلد باشی میتونی درکش کنی؟ این یعنی عملاًتمام به بقیه ماجراجوها میگه که دنبالش نگردن، نه؟»
تهسان گفت: «قطعاً خیلی خاصه.»
در واقع، ماجراجوهای دیگرهست اصلاً نمیتوانستند هیچ پاداشنفرینشده مخفیای در اینجا دریافت کنند.
حتی تهسان که رتبه روحش بالاسعی رفته بود هم نزدیک بود دستساخته خالی برگرده و مجبور به عقبنشینی شود.
تهسان در حالی کهکرد پاداشها را چک میکرد، زمزمهباتلاق کرد: «آخه چی اینجا هست؟»
[وو] استفاده شد.
مایع باتلاق نفرینشده به دست آمد.
[مایع باتلاق نفرینشده]
باتلاقی در اعماق جنگلی انبوه که تمام موجودات زنده در آن غرق شدهاند.
مایع گرفتهشده از آن حاوی سم و کینهای است که برای نابودی جهان کافیست.
یک آیتم مواد اولیه.
و تهسان تجهیزاتیکرد داشت که میتوانست چنینمایع آیتمهایی را مصرف کند.
شلاقی که دور دستشود تهسان پیچیده شده بود، تکانیکرد خورد و مایع را بلعید.
رنگ تاکها شروع بهمجبور تیره شدن کرد وپاداشها تقریباً به سیاهی گرایید.
[مچبندِ قصد کشت]
مچبندی که سعی میکند همه چیز را بکشد، جز صاحبش.
ساخته شده با هوس جادوگر.
هنوز اسرار پنهانی دارد.
خارهای رز قرمز، ریشههای تاک سبز، برگهای نفرینشده، خاک قاره سیاه و مایع باتلاق نفرینشده را بلعیده است.
قدرت حمله +۳۲۵
دفاع +۲۰۰
قدرت حمله وکرد دفاع هر کداماستفاده ۱۰۰ واحد افزایش یافت.
این آیتم داشت کمکم ازحالی یک مچبند ساده فراتر میرفت وهست از بسیاری از سلاحها قویتر میشد.
تهسان درخالی سکوت بهمجبور مچبند خیره شد.
این مچبندبرگرده را جادوگرعقبنشینی ساخته بود.
شرط واضح برایکرد پاکسازی طبقه ۶۵،استفاده شکستن قلمرو جادوگر بود.
و اینجامجبور قلمرو جادوگرشود سبز بود.
این یعنی مالکیبرگرده که مچبند را ساختهحالی بود، اینجا حضور داشت.
تهسان در حالی که درشود جنگل قدم میزد، زیر لبکرد گفت: «یه حس بدی دارم.»
صاحب مغازه درباره کسیآخه که مچبند را ساختهباتلاق بود، چه گفته بود؟
تهسان سعیمجبور کرد بهشود یاد بیاورد.
«دقیقاً عجیبغریب نبود، ولی زنی بود باحالی نظرات خیلی تند. بعضیا خوششون میاومد، ولیاستفاده من که قطعاً خوشم نمیاومد. ولی چرا اینطوریه؟»
«شاید اونم اومده اینجا.»
«ممکنه... آره،زمزمه ممکنه. گفت نمیاد،هست ولی خیلی دمدمیمزاجه.»
صاحب مغازهمجبور کسی ازشود همان دنیا بود.
زنی دمدمیمزاج بابرگرده ارادهای قوی، کسیشود که او دوستش نداشت.
و چنین شخصیمجبور قلمرو خود راحالی درون هزارتو ساخته بود.
کوگوگوگونگ...
همانطور کهمجبور تهسان پیش میرفت،حالی ریشهها مقابلش لرزیدند.
درخت عظیمی سربرگرده برآورد و با خشمحالی به تهسان خیره شد.
تهسان بدونبرگرده تردید شمشیرشعقبنشینی را کشید.
کوگوگونگ!
ریشهها زمینمجبور را شکافتندشود و پیش آمدند.
تهسان پایشخالی را برمجبور زمین کوبید.
شما زلزله را فعال کردید.
زمین فرو ریخت.
ریشههای مهاجم زیربرگرده آوارِ در حال ریزش،حالی له و لگدمال شدند.
تهسان به سمت درختیعقبنشینی که شاخههایش را وحشیانهمیکرد تاب میداد، یورش برد.
کاگاگاک!
ضربات شاخهها راعقبنشینی دفاع کرد وپاداشها به جلو فشار آورد.
سنگینی تیزیخالی در دستهمجبور شمشیر حس شد.
دام دام کوونگ!
با جاخالی دادن وآخه دفاع در برابر رگبار حملات،نفرینشده تهسان درخت را قطع کرد.
درختِ زخمیمجبور شروع بهشود طغیان کرد.
تهسان از تمام حملاتش دوری کردشود و به آرامی آسیب وارد کردآخه تا برای ضربه نهایی آماده شود.
کوگوگوگونگ...
افزایش رتبه روح شما فعال شد.
سلامتی شما به طور دائم ۱,۴۳۰ واحد افزایش یافت.
«قویه.» تهسانکرد دسته شمشیرهست را تکان داد.
بنیادی کهمچبندِ توسط خدای آزمونهامچبندی احضار شده بود.
بقایای یک غول.
قدرتش ازعقبنشینی مورچههای آنجاحالی بیشتر بود.
حداقل این دشمنیآخه نبود که باید درباتلاق طبقه ۶۵ ظاهر میشد.
تهسان به آسمان نگاه کرد.
از میان شاخزمزمه و برگهای انبوه،هست آسمانی سبز نمایان بود.
شما درک ذات را فعال کردید.
قلمرو جادوگر سبز.
همه اینها ساخته جادوگر بود.
تهسان عمیقتر رفت.
گیاهان و علفهایبرگرده مزاحم را کنار زدحالی و دریاچهای عظیم یافت.
وقتی تهسان بهمجبور دریاچه رسید، آبحالی به شدت متلاطم شد.
کوگوگوگوگونگ...
دریاچه برخاستمجبور و شکلشود یک غول گرفت.
غول دریاچهای، به بزرگیمجبور یک کوه، نگاه خصمانهاشپاداشها را به تهسان دوخت.
غول دریاچه ظاهر شد.
...
متجاوز.
تهسان زمزمه کرد: «حرف میزنه؟»
غول مانندبرگرده یک حیوانعقبنشینی وحشی غرید.
چطور جرأت کردی پاهای کثیفت را در قلمرو ارباب بگذاری.
بمیر.
دریاچه منفجر شد.
بدن غول فروقصد ریخت و آبسعی به شدت چرخید.
تهسان شمشیرش را تاب داد.
شما ضربه قدرتمند را فعال کردید.
کوانگ!
آب منفجر شدزمزمه و تهسان راهست به عقب راند.
حتی با استفاده ازحالی تکنیک گل رسول، داشتکرد تحت فشار قرار میگرفت.
«تچ.» تهسان نچنچیآخه کرد و دستشمایع را تکان داد.
شما دنیای یخزده را فعال کردید.
جئوجئوجئوجئوک!
دریاچه شروعکرد به یخهست زدن کرد.
اما با غرشیقصد خشن، سرما درسعی لحظه در هم شکست.
استفاده از قدرت خدای دیگر در قلمرو ارباب! غیرقابل بخشش است!
تهسان زمزمه کرد: «بههست هر حال میخواستم بکشمت،نفرینشده پس چه فرقی داره.»
با صدایی پر از خشم،مچبندی دریاچه تبدیل به موجی عظیم شدصاحبش و روی سر تهسان آوار شد.
تهسان شمشیرش را چرخاند.
شما یورش تندباد را فعال کردید.
شما جریان را فعال کردید.
چاجاجاک!
مثل طوفانمجبور یورش بردشود و شمشیر زد.
موج عظیمخالی شکافت ومجبور راهی باز کرد.
پشت موج،برگرده کره کوچکعقبنشینی آبی قرار داشت.
«تو!»
غول ازمجبور نزدیک شدن ناگهانیحالی تهسان جا خورد.
آن شکل واقعیاش بود.
تهسان که سریعمجبور متوجه شده بود،حالی شمشیرش را فرو کرد.
کره با عجلهکرد آب جمع کرداستفاده و منفجر شد.
کوگوگوگوگونگ!
انفجار تمام جنگل را بلعید.
تهسان سریعبرگرده نوع قدرتعقبنشینی را تحلیل کرد.
قدرتی بودزمزمه که درآخه لحظه منفجر میشد.
مدتش خیلی کوتاه بود.
تهسان تصمیمی سریع گرفت.
شما چشمبرهمزدن تصادفی را فعال کردید.
شما «سپر ایجیس» را فعال کردید.
مصونیت در برابر تمام آسیبها برای ۱ ثانیه.
تهسان فاصلهاش راقصد حفظ کرد وسعی سپر را بالا گرفت.
موج انرژی بازمزمه خشم و خشونتهست بر پیکرش کوبیده شد.
«هوف، هوف... اون ضربه باید کارتمیکرد رو تموم میکرد. مرگ بر متجاوزیمایع که پا تو قلمرو ارباب میذاره.»
غول به نفسنفس افتاده بود.
امواج فرو نشستند وکشت تهسان، بیآنکه حتی خراشیهمه برداشته باشد، نمایان شد.
...
چطور؟
«قویه.» تهسانبرگرده سپرش راعقبنشینی کنار گذاشت.
این اغراق نبود؛کرد غول قدرتی دراستفاده سطح رهبران ارشد داشت.
«تو...»
غول غرید وبرگرده دوباره شروع بهشود جمع کردن قدرت کرد.
دریاچه خروشید ومجبور سطح آب روحالی به بالا نهاد.
تهسان در وضعیتکرد تهاجمی ایستاد واستفاده شمشیرش را بالا کشید.
درست زمانی که غول قصدحالی فرود آوردن ضربهای دیگر راآخه داشت، نجوایی ظریف در فضا پیچید.
«اینجا چه خبره؟»
صدایی بسیار کوچک.
آرام و لطیف، اماآخه چنان نافذ که درباتلاق عمق گوشهایشان نفوذ کرد.
با اینکه صدا فاقدشود نیروی تهاجمی بود، غولزمزمه را به لرزه انداخت.
قدرتِ درخالی حال طغیان،مجبور ناگهان متزلزل شد.
«یهو قدرتبرگرده لرزید... بچه.عقبنشینی کار توئه؟»
نه، نه، نه، ارباب.
این...
«نه؟»
بوتهها کنارمچبندِ رفتند و صاحبمچبندی صدا نمایان شد.
موهای سبز و پرپشتیکرد داشت که همچون آبشاریمایع تا مچ پاهایش میریخت.
صورتش صاف و بدون چروک بودمیکرد و لبخندی بر لب داشت، امامایع چشمان سبزش آرام و بیتلاطم بودند.
کلاه جادوگری برآخه سر و رداییمایع همخوان بر تن داشت.
در یک دستش،قصد عصایی به شکلسعی جارو گرفته بود.
تصویر تمامعیار یک جادوگر سنتی.
«جادوگر سبز» ظاهر شده است.
«خب حالا،مچبندِ بچه.» جادوگر عصایشمچبندی را بالا برد.
«چه دردسری باعثزمزمه شده جنگل منو تیکهاستفاده پاره کنی؟ توضیح میدی؟»
تهسان به اطراف نگاه کرد.
جنگل برکرد اثر انفجار غولاستفاده ویران شده بود.
اگر به حال خود رهامچبندی میشد تا بهطور طبیعی ترمیمبکشد شود، دستکم صد سال زمان میبرد.
غول با تردیدزمزمه شروع به عقبنشینیهست و کوچک شدن کرد.
[د-دشمن ظاهرعقبنشینی شد... پس سعیپاداشها کردم شکستش بدم...]
«مگه پونصد سال پیشهست واضح نگفتم که بایدنفرینشده از بازدیدکنندهها استقبال بشه؟»
[ها؟ شما گفتینقصد هر کی اومدسعی باید کشته بشه...]
«اون دستورمیکرد مال هزارکرد سال پیش بود.»
[...]
غول دهانشکرد را بستهست و ساکت شد.
جادوگر آهی کشید.
«تو هزار سال گذشته هیچآخه بازدیدکنندهای نبوده، پس طبیعیه که گیجآمد بشی، ولی این یکم زیادهروی نیست؟»
[م-معذرت میخوام.]
«پس باید تنبیه بشی.»
جادوگر عصایش را تکان داد.
یک تابِ سبک.
قدرتی که جاری شدحالی تنها قطرهای در برابرکرد اقیانوس قدرت واقعی جادوگر بود.
اما همزمان، دریاچهآخه با غرشی مهیب درباتلاق اعماق زمین فرو رفت.
«گووه، گوااااه!»
«بعداً میذارم بیایزمزمه بیرون، پس فعلاًهست به کارات فکر کن.»
جادوگر باعقبنشینی عصایش ضربهایحالی به زمین زد.
جنگلی که از شدتهست قدرت آسیب دیده بود،نفرینشده شروع به رویش مجدد کرد.
در عرض چندقصد ثانیه، همهچیز بهسعی حالت اولش بازگشت.
هر حرکت قدرت،زمزمه فراتر از دسترسهست و درک تهسان بود.
موجی بود کهشود تار و پود خودزمزمه جهان را لمس میکرد.
موجودی فراتر از فانیها.
جادوگر به تهسان نگاه کرد.
«ببخشید که با مهمونکرد انقدر بد رفتار شد. مطمئنباتلاق میشم که پاداشها سخاوتمندانه باشه.»
«... نه،عقبنشینی به نظرحالی میاد سوءتفاهم شده.»
«باادبی.»
چشمان جادوگر با لبخند درخشید.
«نمیخواد تعارف کنی.زمزمه منم یه چیزیهست هست که ازت میخوام.»
او دوبارهعقبنشینی عصایش راحالی تکان داد.
درختان در همآخه پیچیدند و شروع بهباتلاق شکل دادن خانهای کردند.
طولی نکشیدمچبندِ که کلبهایکشت کوچک ساخته شد.
«بیا تو.»
جادوگر وارد کلبه شد.
او ازکرد نظر ناپدید شداستفاده و روح نالید.
چرا همچین موجودی به جای طبقات عمیقتر، تو طبقه ۶۵ ساکن شده؟
تهسان به دنبالش وارد شد.
جادوگر کلاهش راآخه برداشت و ازمایع کتری کوچکی چای ریخت.
«بفرما، یکم بخور.»
نشست ومیکرد فنجان چای راآخه روی میز گذاشت.
تهسان روبرویشعقبنشینی نشست و چایپاداشها را مزه کرد.
چای بهطور عجیبی معمولی بود.
نه آمار راقصد افزایش میداد و نهمیکند ذهن را تیز میکرد.
جادوگر که متوجه حالتکرد چهره تهسان شده بود، بهباتلاق چایش فوت کرد و گفت:
«از چیزای خاص خستهحالی شدم. اینجوری برمیگردم بهکرد روزایی که همهچی ساده بود.»
«که اینطور.»
جادوگر نگاهیمچبندِ به روح پشتمچبندی سر تهسان انداخت.
لبخند محوی زد.
«پس اونعقبنشینی موجود پرسروصدایحالی این روزا تویی.»
...
منظورت منم؟
روح با احتیاط پرسید، احتمالاًحالی انتظار نداشت جادوگر به جایآخه تهسان با او صحبت کند.
جادوگر سر تکان داد.
«آره. در عجبممجبور که چه انتخابیحالی میکنی. یکم کنجکاوم.»
انتخابِ روح.
تعداد کمیمجبور بودند که ازحالی آن سخن میگفتند.
همگی موجوداتی متعالی بودند.
تهسان دهان باز کرد.
«میتونم یه سوال بپرسم؟»
«بپرس.»
«تو نامیرا هستی؟»
دست جادوگر که چایعقبنشینی را نگه داشته بود،میکرد در هوا خشک شد.
لحظهای بهزمزمه تهسان نگاه کردهست و لبخند زد.
«جسوری. خوشم اومد.»
فنجان را زمین گذاشت.
ناگهان، موجبرگرده عظیمی ازعقبنشینی قدرت حس شد.
بیرون کلبه، همهچیز میلرزید.
آسمان و زمین بهشود لرزه افتادند و خودزمزمه جهان شروع به تغییر کرد.
تهسان با نگاهیبرگرده نافذ به ورایشود جنگل نگریست و دریافت.
اندازه این جنگلمجبور در حد یکحالی سیاره کوچک بود.
جادوگر روبرویش، از همانجاآخه که نشسته بود، با خونسردینفرینشده تمام آن را کنترل میکرد.
«همونطور که حدس زدی.»
جادوگر در حالیبرگرده که جهان را درحالی هم میپیچید، سخن گفت.
«من از فانیها فراتر رفتم اما تعالی پیدا نکردم. ولیکرد نامیرایی رو به دست آوردم. من جادوگر جنگل نفرینشدهام، کسیجنگلی که سعی داره چیزی رو بگیره که دستنیافتنیه. جادوگر سبز.»
یک نامیرا.
کسی که متعالی نشده بود.
به همین دلیل، از فانیهاییعقبنشینی که هنوز پتانسیل داشتند متنفر بودکرد و سعی در کشتن آنها داشت.
تهسان قبلاً یکمجبور بار این راحالی تجربه کرده بود.
با اینکه میدانستکرد بیفایده است، بدنش بهطورمایع غریزی گارد دفاعی گرفت.
اما تهسانمجبور به آرامی تنششحالی را فرو نشاند.
جادوگر ساکت نشسته بود،مجبور درست مثل قبل ازپاداشها اینکه هویتش را فاش کند.
جادوگر ازبرگرده واکنش تهسانعقبنشینی به وجد آمد.
«تحسینبرانگیزه. هیچ فانیایکرد تا حالا جلویاستفاده من انقدر آروم نبوده.»
«یه کم تجربه دارم.»
و او میدانست.
برخلاف نامیرایانی که دیدهعقبنشینی بود، این یکی انگارمیکرد قصد کشتنش را نداشت.
از اولزمزمه گفت کهآخه او مهمان است.
که چیزی از او میخواهد.
جادوگر دوبارهخالی شروع بهمجبور نوشیدن چای کرد.