چپتر 481: چپتر ۱۳۸ - طبقه ۹۱. اوروبوروس (۴)
0«خودم نمیتونم تورو بفرستم اونجا.ایده همونطور که قبلاً گفتم، حتیدستاوردت ما هم نمیتونیم دخالت کنیم.»
جادوگر فضایی را شکافت.
از میانناباوری آن، کیهانبرخاست بیکران امتداد یافت.
«پس، یه گذرگاه باز میکنم کهکلی به همون نزدیکیها میرسه. برای پیداپاداش کردن مقصدت دردسر زیادی نخواهی داشت.»
«دقیقاً چیو باید پیدا کنم؟»
«دلیل اینکهباشه چرا اوروبوروسکلی دنیارو بلعید.»
جادوگر این را گفت.
«چی دستگاه چرخهرو خراب کرد؟ نیازی نیست دقیقدلیلشو باشه. یه ایده کلی هم کافیه. دلیلشو پیداکوتاه کن. با توجه به دستاوردت بهت پاداش میدم.»
«باشه.»
تهسان پاسخی کوتاه دادکلی و قدم در فضاییدستاوردت گذاشت که جادوگر شکافته بود.
آنچه پیش چشمانروح تهسان پدیدار گشت،زمزمه کیهانی بیکران بود.
فضایی بیحد و مرزباشه که هیچ حیاتی یارایدلیلشو بقا در آن را نداشت.
البته، این موضوعدقیق برای تهسان هیچکلی مانعی به شمار نمیرفت.
او میتوانست حتیایده در خلأ بیوزن فضاتوجه نیز آزادانه حرکت کند.
تهسان بیدرنگ اوروبوروس را یافت.
نه، سخت بوددقیق بگوید که آنکلی را یافته است.
همان لحظهای کهدقیق رسید، اوروبوروس خود راکافیه بر دیدگانش تحمیل کرد.
«اوه.»
«اون دیگه...»
نالهای آمیختهنیست با ناباوریباشه از روح برخاست.
با بهتنیست و تردیدباشه زمزمه کرد.
«واقعاً... خودشه؟»
ماری در فضا حضور داشت.
نه یک استعارهدقیق یا اغراق، بلکهکلی حقیقتی محض بود.
ماری تیرهرنگ که گسترهایباشه از کیهان را بهدلیلشو تسخیر خود درآورده بود.
«تهش... اصلاً معلوم نیست.»
آکاشا نیزناباوری نتوانست بهت خودتردید را پنهان کند.
گویی دیوارینیست در فضاباشه کشیده شده بود.
انتهایش درنیست هیچ کجاباشه به چشم نمیآمد.
آنقدر عظیم بود که میتوانست کهکشانهادلیلشو را ببلعد، یا حتی اگر اراده میکرد،پاسخی فراتر از آن را به کام بکشد.
پیکر غولپیکرش بسیارروح نامحسوس، تقریباً به دورواقعاً از چشم، تکان خورد.
این حرکت چنان ناچیز بودایده که حتی چشمان تهسان نیزدستاوردت نتوانستند بهدرستی آن را شکار کنند.
اوروبوروس را پیدا کردید.
«پس این همون مار چرخهست.»
دستگاهی کهنیست بر چرخهباشه همهچیز فرمان میراند.
عظمتش با نقشیدقیق که بر عهدهکلی داشت، برابری میکرد.
حتی تهسان نیز اکنونکلی تنها میتوانست بخش کوچکیدستاوردت از آن را ببیند.
«...پس باید بریمروح تو اون، درسته؟زمزمه به نظرم غیرممکن میاد.»
«اگه موجودی به اینباشه بزرگی یه ذره تکون بخوره،توجه خود کیهان از هم میپاشه.»
درست در لحظهای که باردری وکلی آکاشا در اندیشه چگونگی نزدیک شدن بهمیدم آن بودند، پیکر مار به حرکت درآمد.
بسیار کُند، اماایده با هدفی مشخص، شروعتوجه به پیچوتاب خوردن کرد.
باردری و آکاشاروح هر دو درزمزمه سکوت فرو رفتند.
با چنین عظمتی، صرفِ حرکت کردن باید نیروی فیزیکیتوجه عظیمی بر کیهان وارد میکرد، اما شاید قانونی آنقدم را سد کرده بود، چرا که هیچ اثری حس نمیشد.
سپس، حرکت مار متوقف گشت.
تهسان نگاهی راایده احساس کرد کهدلیلشو بر پیکرش نفوذ میکرد.
«آه.»
صدای بلعیدنی به گوش رسید.
سر مار پیدادقیق نبود، اما جایکلی هیچ اشتباهی وجود نداشت.
مار چرخه بهوضوح تهسانکلی را شناخته بود ودستاوردت به او خیره شده بود.
تهسان غریزتاً دریافت که اگرتردید این موجود خصومتی نسبت به اواستعاره بورزد، هیچ راه گریزی نخواهد داشت.
تا زمانی که در اینایده کیهان حضور داشت، مار میتوانستدستاوردت تا ابد او را تعقیب کند.
تهسان بهطور غیرارادیدقیق آماده شد تا دفاعکافیه خود را بالا ببرد.
اگر مار کوچکترینایده حرکتی میکرد، قصد داشتتوجه بیدرنگ واکنش نشان دهد.
اما مار کار دیگری نکرد.
پس از آنکه لحظهای بهایده او نگریست، دوباره پیکر غولپیکرشدستاوردت را بهآرامی به حرکت درآورد.
نگاهش رفتهرفته پس کشیده شد.
«هوف!»
«آخ...»
صدای نفسهاینیست بهشمارهافتاده و نالههاییایده به گوش رسید.
باردری بهزورنیست لبخندی برباشه لب نشاند.
«این اصلاًباشه طبیعی نیست. اونکافیه دیگه چه کوفتیه؟»
باردری در زمان حیاتش به درجاتزمزمه والایی دست یافته بود و دراغراق کنار تهسان، شاهد موجودات قدرتمند بسیاری بود.
اما در برابر آنباشه مار، تمام آنها تنهادلیلشو مفهومی ناچیز به شمار میرفتند.
او موجودی در سطحی بسیارایده فراتر بود که غریزتاً طرددستاوردت شدن و وحشت را القا میکرد.
«میخوای چیکار کنی؟ایده شخصاً، دلم میخواد همینتوجه الان برگردم به هزارتو.»
«هیچ دشمنیایناباوری ندارم. دفاعی همتردید در کار نیست.»
تهسان نگاهش رادقیق چرخاند، گویی او راکافیه به داخل دعوت میکرد.
«پس فکرنیست کنم بایدباشه همونطور جوابشو بدم.»
«اگه این چیزیه که میخوای.»
«هرچی ارباب دستور بده.»
آن دو دردقیق سکوت از ارادهکلی تهسان اطاعت کردند.
تهسان به اوروبوروس نزدیک شد.
مار هیچباشه واکنش خاصیکلی نشان نداد.
در نتیجه، تهسانروح درست به مقابلزمزمه چهره اوروبوروس رسید.
فلسهای درهمپیچیده،نیست تمام میدان دیدشایده را تسخیر کردند.
با نگاهینیست دقیقتر، تهسان چندایده چیز را دریافت.
«این ماده نیست.»
از دور شبیه به یکتردید کالبد فیزیکی به نظر میرسید،حضور اما از نزدیک اینگونه نبود.
شکلی بود که ازباشه روی هم افتادن مفاهیمی فراترتوجه از درک، پدیدار گشته بود.
اگر چنیننیست بود، میتوانست بهایده درونش راه یابد.
هالهای خاکستریباشه در دستانکلی تهسان شعلهور شد.
طولی نکشید کهروح همچون زرهی، تمام پیکرشواقعاً را در بر گرفت.
او خود را بهطورباشه کامل از گزند قوانیندلیلشو جهان مصون نگه داشت.
سپس دستانشنیست را بهسویباشه اوروبوروس دراز کرد.
با در هم شکستنکلی مفهوم مرزها و فضا،دستاوردت مسیری برای خود گشود.
تهسان بدون هیچروح مقاومتی به درونزمزمه اوروبوروس قدم گذاشت.
در کمال تعجب، آنچهباشه پیش چشمانش نمایان شد، کیهانیتوجه با ظاهری کاملاً عادی بود.
چندین ستارهنیست در دلباشه تاریکی مطلق میدرخشیدند.
«...اونقدرها همباشه که فکرکلی میکردم عجیب نیست.»
«نه.»
تهسان زمزمهنیست باردری راباشه رد کرد.
در نگاه اول، کیهانی بسیار معمولیکلی به نظر میرسید، اما با بررسیپاداش دقیقتر، چیزی در آن متفاوت بود.
این مکانباشه با اوروبوروسکلی ادغام شده بود.
تمامی مفاهیم ذوب شده وتردید به بخشهایی از اوروبوروس بدل گشتهاستعاره بودند و دیگر بهدرستی عمل نمیکردند.
این وضعیت به فسادباشه خدای برتر شباهت داشت،دلیلشو اما با آن متفاوت بود.
گویی خودِ قانون،دقیق آن را درکلی هم آمیخته بود.
«مقیاسش خیلی بزرگه.»
تهسان دفاعناباوری خود رابرخاست پس کشید.
اوروبوروس تلاش کرد تا درایده او مداخله کند، اما نتوانست ذهنبهت و کالبدش را در هم بشکند.
فعلاً میتوانستنیست بدون هیچباشه محافظتی دوام بیاورد.
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
«اول باید بفهمم چه خبره.»
تهسان نمیدانست مفاهیمدقیق دنیای ادغامشده چه تغییراتیکافیه به وجود آورده است.
بنابراین، قصد داشت مستقیماًباشه به سراغ کسانی برود کهتوجه در این دنیا حضور داشتند.
شما تلهپورت انکار را فعال کردید.
فضایی به سیاهی قیرباشه شکافته شد و تهساندلیلشو را در خود بلعید.
سیارهای آبینیست و زیبا پیشایده چشمانش پدیدار گشت.
تهسان بهباشه سوی سیارهکلی فرود آمد.
چه زمانی که اوروبوروس کیهان را بلعیدکافیه گرفتار شده باشند و چه نه، حضورتهسان جانهای بیشماری در این سیاره حس میشد.
و تمام آنهادقیق توسط اوروبوروس ادغامکلی و فاسد شده بودند.
تهسان میخواست خودشایده شخصاً بررسی کند کهتوجه آنها چطور تغییر کردهاند.
با ورود بهروح سیاره، بزرگترین شهر درواقعاً برابر دیدگانش نمایان شد.
در مرکز شهر، کاخی عظیمایده بنا شده بود که خانههایدستاوردت بیشماری آن را احاطه کرده بودند.
تهسان درنیست بزرگترین میدانباشه شهر فرود آمد.
«هاهاها!»
«آهاهاها!»
صدای خندهنیست از هرباشه سو طنینانداز بود.
خندهای از سردقیق شادی نبود، بلکهکلی پژواک جنون بود.
و صدای شکستنایده و خرد شدندلیلشو بیوقفه به گوش میرسید.
مردی دکهای راروح چنگ زد وزمزمه به گوشهای پرتاب کرد.
تاجری که به نظرباشه میرسید صاحب دکه باشد،دلیلشو با خوشحالی دست میزد.
زنی با ظاهری اشرافی، درایده حالی که دیوانهوار چاقویی رادستاوردت در هوا میچرخاند، قهقهه میزد.
کسانی که تیغه پیکرشانکلی را میدرید، غرق دردستاوردت خون بر زمین میافتادند.
هیچکس بهناباوری این منظرهبرخاست وحشتناک اهمیتی نمیداد.
حتی آنها که بر زمینایده افتاده بودند، طوری لبخند میزدنددستاوردت که گویی زخمهایشان هیچ ارزشی ندارد.
«چه افتضاحیه.»
شبیه به شهرایده ویرانی از دلدلیلشو کتب مقدس بود.
تهسان مردی راروح که با صدایزمزمه بلند میخندید، چنگ زد.
«میخوام حرف بزنم.»
«هاهاهاهاها! هاهاهاها! هاهاهاهاها!»
مرد جوابی ندادایده و تنها بهدلیلشو خندههای کرکنندهاش ادامه داد.
تهسان لحظهای به اوبرخاست خیره شد و سپسخودشه الوهیت خود را متجلی ساخت.
نوری طلاییرنگنیست مرد راباشه در آغوش گرفت.
کیییینگ!
«هاها! هاهاها!»
اما مرد کوچکترین تغییری نکرد.
الوهیت، جسم و ذهنباشه را شفا میبخشید و آنهاتوجه را به حالت اولیهشان بازمیگرداند.
اگر اثرینیست نداشت، تنها دوایده احتمال وجود داشت.
یا فساد اوروبوروس ازکلی نوعی بود که حتی الوهیتبهت هم قادر به درمانش نبود،
یا ذهن مرد آنقدر در اینزمزمه وضعیت باقی مانده بود که این جنونبلکه برایش تبدیل به حالت عادی شده بود.
یا شاید هم هر دو.
تهسان درنیست میان شهرباشه قدم زد.
با وجود اینکه لباسهایش هیچکافیه تناسبی با آنجا نداشت، هیچکسپاداش کوچکترین توجهی به او نمیکرد.
تهسان با بررسیروح شهر، به حقیقتزمزمه دیگری پی برد.
کسانی که دیوانهواردقیق رفتار میکردند، در اقلیتکافیه بسیار کوچکی قرار داشتند.
بیشترشان با چهرههایی تهیباشه دراز کشیده یا نشستهدلیلشو بودند و هیچ کاری نمیکردند.
هیچ نوریباشه در چشمانشانکلی سوسو نمیزد.
هرچند زنده و هوشیاربرخاست بودند، اما همچون مردگان، پوچماری و تهی به نظر میرسیدند.
تهسان وارد کاخ شد.
نگهبانانی که بایددقیق از آنجا محافظت میکردند،کافیه همگی ناپدید شده بودند.
با عبور از راهروهایکلی در هم شکسته، تهساندستاوردت به بلندترین نقطه کاخ رسید.
با گشودنناباوری دری عظیم، تختیتردید پادشاهی را یافت.
پیرمردی بر آن نشسته بود.
بسیار خسته به نظرباشه میرسید و با نگاهیدلیلشو سنگین به تهسان خیره شد.
«...یه غریبه، هه.»
صدایش ضعیف وروح شکسته بود، گویی توانیواقعاً برای سخن گفتن نداشت.
و این بسیار عجیب بود.
زیرا پیرمردی کهدقیق در برابرش قرارکلی داشت، یک نامیرا بود.
چرا نامیراباشه بود؟ دلیلشکلی ساده بود.
چون او موجودی فناناپذیر بود.
بدون دخالت خارجی،دقیق میتوانست تا ابدکلی به تنهایی زندگی کند.
قدرتش هرگز تحلیلدقیق نمیرفت و ذهنشکلی هرگز در هم نمیشکست.
اما پیرمرد آشکاراایده زیر بار جریاندلیلشو زمان فرسوده شده بود.
«...خیلی وقته که یه آدمیزادتردید ندیدم. نه، واقعاً خیلی وقت پیشاستعاره بود؟ یا همین چند روز پیش؟»
پیرمرد طوری زمزمه میکردباشه که گویی گیج شدهدلیلشو بود، انگار زوال عقل داشت.
تهسان درنیست سکوت بهباشه او نگاه کرد.
پیرمرد که مدام باکلی خودش حرف میزد، جرقهایدستاوردت از حیات در چشمانش درخشید.
«...ببخشید که همچین منظرهبرخاست رقتانگیزی رو جلوی یهخودشه موجود بزرگ نشون میدم.»
«مهم نیست.»
«پس میتونمنیست یه چیزباشه دیگه بپرسم؟»
«چیه؟»
«چیز خاصی نیست.»
پیرمرد دستی به صورتش کشید.
«میشه... منو بکشی؟»
«خستهام. دیگه از این وضعیت متنفرم.زمزمه میخوام از این چرخه نفرینشده خلاصاغراق بشم. خواهش میکنم. خواهش میکنم. خواهش میکنم...»
صدای پیرمردنیست لبریز ازباشه اندوه بود.
او ازنیست صمیم قلبباشه تمنای مرگ داشت.
«...متأسفم.»
پیرمرد حرفش را قورت داد.
«فایدهای نداره ازتدقیق بخوام. هیچ موجودیکلی نمیتونه این کارو بکنه.»
«اینجا چهنیست جهنمی بهباشه پا شده؟»
«به زودی خودت میبینی.»
تهسان ازناباوری پنجره بهبرخاست شهر خیره شد.
شهر بهنیست معنای واقعی کلمهایده یک ویرانه بود.
پیدا کردن یکدقیق چیز سالم در آنکافیه میان کار دشواری بود.
«...حالا که بهش فکر میکنم.»
عجیب بود.
آنها زیرنیست فشار جریان زمانایده فرسوده شده بودند.
ذهنهایشان درنیست هم شکستهباشه و فروپاشیده بود.
باید زمان بسیار درازیکلی گذشته باشد، بسیار فراتر ازبهت آنچه تهسان میتوانست تصور کند.
اما باناباوری این وجود، دنیاتردید بسیار تمیز بود.
گویی همین یکدقیق روز پیش کاملاًکلی پاکسازی شده بود.
این موضوع بسیار عجیب بود.
و تهسانباشه خیلی زودکلی دلیلش را فهمید.
کیییینگ!
موجی عظیم کیهان را لرزاند.
قدرتی بودنیست که ازباشه اعماق فوران میکرد.
تمام کیهانباشه و سیاره راکافیه در بر گرفت.
تهسان به طور غریزیبرخاست قلمرو آشوب را برایخودشه محافظت از بدنش بالا کشید.
مداخله اوروبوروس مسدود شد.
بنابراین تهساننیست توانست باباشه چشمان خودش ببیند.
مردگان برمیخاستند.
خونهای پاشیدهشدهناباوری در سراسر جهانتردید به بدنهایشان بازمیگشت.
گوشتها مانند کوکدقیق کردن یک فنر بهکافیه جای اصلی خود بازمیگشتند.
دکه درهمشکستهنیست دوباره خودشباشه را سرهم کرد.
زنی که چاقو میچرخاند،کلی دوباره آن حالت اشرافیدستاوردت و باوقار خود را بازیافت.
«این...»
جهان داشت به عقب برمیگشت.
و تهساننیست این حسباشه را میشناخت.
دقیقاً همان حسی بود کهکافیه وقتی با سنگ یشم خودش رامیدم ترمیم میکرد، به او دست میداد.
ارتقای قدرتناباوری مهارت ازبرخاست طریق تلاش محض.