---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 265: نیزه و سپر پادشاه روح (۱) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 265: نیزه و سپر پادشاه روح (۱)

0

نیرویی سرکش‌گوش​ و طغیان‌گر به‌بود​ بیرون فوران کرد.

قدرتی مهیب و سرکوبگر—آن‌چنان‌گفت​ سنگین که حتی کانگ‌حضورشان​ ته‌سان نیز نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد.

اراده‌ی کسانی‌اجرا​ که به‌کسی​ اوج قله‌ها رسیده‌اند.

صدای روح با‌نمی‌رفت​ خنده‌ای خشک و‌کلمات​ شیطانی بلند شد.

«این دفعه شمایین؟»

«...قهرمان.»

«پس اون‌ها اون‌قدر ناامید بودن که شما‌آرامش​ دو تا رو کشیدن اینجا... نیزه و سپر‌خفیفی​ پادشاه. یعنی این‌قدر واسه کشتن این حروم‌زاده تشنه‌ن؟»

«ما رو بازخواست‌نمی‌رفت​ نکن. ما فقط دستور‌طعنه‌اش​ پادشاه رو اجرا می‌کنیم.»

کسی که خود‌بدیم​ را سپر می‌نامید،‌مهم​ با آرامش سخن گفت.

بارکازا زیر فشار‌سخن​ سنگین حضورشان ناله‌ی‌زیر​ خفیفی سر داد.

«هوم...»

«تو... یه‌حرف‌هایش​ روح عالی‌موجودی​ هستی، مگه نه؟»

چشمانشان با برقی‌بدیم​ از کنجکاوی بر‌مهم​ بارکازا دوخته شد.

«فکرش رو بکن، احمقی که جرأت‌زیر​ مخالفت با پادشاه رو داره، با‌هوم​ یه روح عالی قرارداد بسته. چه بامزه.»

«خفه شو.»

بارکازا با بی‌اعتنایی پاسخ داد.

گرچه نیزه و سپر ارواحی با‌مهم​ رتبه‌ی بالاتر بودند، اما هیچ اثری‌جنس​ از احترام در لحن بارکازا دیده نمی‌شد.

«شما که وظیفه‌تون رو ول‌بارکازا​ کردین و فرار کردین اینجا،‌خفیفی​ حق ندارین منو نصیحت کنین.»

«ما طبق‌اجرا​ اراده‌ی پادشاه‌کسی​ عمل می‌کنیم.»

کسی که‌حرف‌هایش​ خود را نیزه‌جنس​ می‌نامید پاسخ داد.

«دلیلی نداره‌گوش​ به سرزنش‌های‌معلومه​ تو گوش بدیم.»

«معلومه که نه.»

بارکازا، هر‌اجرا​ چه بود، یک‌خود​ روح عالی بود.

مهم نبود چه‌نمی‌رفت​ می‌گفت، حرف‌هایش به گوش‌طعنه‌اش​ نیزه و سپر نمی‌رفت.

بارکازا.

او موجودی‌آرامش​ از جنس‌گفت​ کلمات بود.

پس طعنه‌اش را قورت داد.

کانگ ته‌سان‌حرف‌هایش​ نگاهی به‌موجودی​ اطراف انداخت.

هر چقدر گشت،‌بدیم​ ماجراجویان رتبه‌ی ششم‌مهم​ جایی دیده نمی‌شدند.

«واقعاً همشون رو کشتن.»

حیف شد.

شکست دادن آن‌ها می‌توانست از‌جنس​ طریق ==سیستم== افزایش تشدید روح‌اطراف​ ==/سیستم== رشد قابل‌توجهی نصیبش کند.

می‌توانست حتی‌گوش​ قوی‌تر از‌معلومه​ اکنون شود.

اما احتمالاً آن‌ها را‌گفت​ کشته بودند تا جلوی‌حضورشان​ همین اتفاق را بگیرند.

حتی اگر از ==سیستم== افزایش تشدید روح‌آرامش​ ==/سیستم== خبر نداشتند، حتماً فهمیده بودند که کشتن‌خفیفی​ ماجراجویان هم‌رده بیشترین پاداش را به همراه دارد.

«به هر‌حرف‌هایش​ حال... شما دو‌جنس​ تا آخریش هستین.»

ته‌سان شمشیرش را بیرون کشید.

دو موجود‌آرامش​ فوق‌العاده قدرتمند در‌بارکازا​ برابرش ایستاده بودند.

==سیستم==

حریف شما دشمنی‌منو​ نیرومند با شانس‌طبق​ پیروزی اندک است.

==/سیستم==

مثل همیشه، پنجره‌ی سیستم‌معلومه​ ظاهر شد و ارزیابی‌می‌گفت​ سردش را تحویل داد.

«اسمتون؟»

«ما وظیفه نداریم به یه موجود پست‌آرامش​ جواب بدیم... ولی شاید آخرین آرزوی یه‌ناله‌ی​ مرد رو به موت رو برآورده کنیم.»

«من حسن هستم.»

«من کویا هستم.»

«ما ارواحی هستیم‌سخن​ که از پادشاه‌زیر​ بزرگ محافظت می‌کنیم.»

کسی که‌اجرا​ سپر خطاب‌کسی​ می‌شد، حسن بود.

و نیزه، کویا.

«به اراده‌ی پادشاه‌بدیم​ بزرگ، ما تورو‌مهم​ خواهیم کشت، انسان.»

ته‌سان پوزخند زد.

«خوبه.»

در نهایت، تنها چیزی که‌جنس​ اهمیت داشت این بود که‌اطراف​ چه کسی پیروز میدان می‌شود.

ته‌سان شمشیرش را بالا برد.

«اونی یکی‌آرامش​ رو می‌سپارم‌گفت​ به تو.»

==سیستم==

شما پادشاه‌ندارین​ روح باد، مینروا‌کنین​ را احضار کردید.

==/سیستم==

باد زوزه کشید.

حسن و کویا‌سخن​ که آماده‌ی یورش بودند،‌فشار​ در جا خشکشان زد.

«این قدرت...»

«غیرممکنه.»

بادهای چرخان و سرکش شکل‌بود​ گرفتند و پیکر زنی با‌نمی‌رفت​ موهای آبی افشان را ساختند.

او دستش را تکان داد.

«سلام.»

«پادشاه... من.»

«آره. بالاخره روزش رسید.»

مینروا با‌آرامش​ چهره‌ای تلخ‌گفت​ قدم پیش گذاشت.

دو روح از‌می‌کنیم​ ظهور ناگهانی یک پادشاه‌آرامش​ روح بهت‌زده شده بودند.

«ته‌سان. کدوم رو من بردارم؟»

«اون یکی.‌گوش​ همونی که به‌بود​ خودش می‌گه نیزه.»

«فهمیدم. بارکازا، بریم.»

هنوز حرفش تمام‌می‌کنیم​ نشده بود که مینروا‌آرامش​ بر هوا ضربه زد.

باد به رگباری از‌موجودی​ تیغه‌های نامرئی تبدیل شد و‌نگاهی​ بر سر کویا فرود آمد.

کویا با عجله‌بدیم​ خود را در‌مهم​ شعله‌های آتش پیچید.

بوووم!

«گه!»

مینروا به سمتش خیز برداشت.

کویا فریاد زد.

«پادشاه من! چرا؟!»

«داری از من دلیل می‌پرسی؟»

مینروا در حالی‌نمی‌رفت​ که بی‌رحمانه او را‌طعنه‌اش​ تحت فشار می‌گذاشت، خندید.

ته‌سان شمشیرش‌گوش​ را به‌معلومه​ سمت حسن گرفت.

«پس شروع کنیم.»

«...می‌بینم.

با یه پادشاه قرارداد بستی.»

«تازه فهمیدی؟»

«ولی چیزی عوض نمی‌شه.»

حسن با خونسردی شمشیری‌کسی​ را بالا برد که به‌گفت​ اندازه‌ی کل بدن ته‌سان بود.

سپر عظیمش‌حرف‌هایش​ را به‌موجودی​ زمین کوبید.

«ما به‌گوش​ دستور پادشاه‌معلومه​ عمل می‌کنیم.

مهم نیست‌آرامش​ با کی‌گفت​ قرارداد بستی.

پس بمیر.»

نبرد آغاز شد.

همزمان، چندین‌گوش​ مهارت پیاپی‌معلومه​ فعال شدند.

باد دور بدن ته‌سان‌گفت​ پیچید و شعله‌های آتش‌حضورشان​ در هوا زبانه کشیدند.

==سیستم==

شما مهارت [تغییر‌منو​ شکل رسول: تاریکی و‌عمل​ آشوب] را فعال کردید.

شما مهارت‌حرف‌هایش​ [ظرف پادشاه]‌موجودی​ را فعال کردید.

==/سیستم==

کانگ ته‌سان ذهنش‌بود​ را متمرکز کرد و‌حرف‌هایش​ به حریفش خیره شد.

سپر پادشاه روح.

بیشتر از آنکه شبیه‌نصیحت​ یک روح باشد، شبیه زرهی‌نداره​ عظیم‌الجثه بود—سه برابر اندازه‌ی ته‌سان.

عجیب برای یک‌فرار​ روح، هم شمشیر‌نصیحت​ داشت و هم سپر.

پای حسن بلند شد.

بوووم!

با غرشی‌ندارین​ کر‌کننده، بدن‌نصیحت​ حسن شتاب گرفت.

او جلو آمد‌فرار​ تا ته‌سان را زیر‌کنین​ سپر عظیمش له کند.

سریع نبود،‌معلومه​ اما به طرز‌نبود​ وحشتناکی سنگین بود.

یورشی مملو از قصد خرد‌معلومه​ کردن و متلاشی کردن هر‌حرف‌هایش​ چیزی که سر راهش بود.

ته‌سان شمشیرش را در برابر سپرِ در‌عمل​ حال نزدیک شدن بالا برد، آماده برای‌بود​ منحرف کردن آن با ==سیستم== دفع ==/سیستم==.

اما غرایزش فریاد کشیدند.

اگر دفاع کنی، می‌میری.

در آخرین لحظه، ته‌سان‌بدیم​ پایش را ستون کرد‌نبود​ و بدنش را تاب داد.

کراش!

سپرِ مهاجم به دیوار‌ندارین​ کوبیده شد و تمام طبقه‌عمل​ را با شدت برخورد لرزاند.

«غرایز تیز.»

بوووم!

حسن دوباره یورش‌منو​ برد و شمشیر‌طبق​ عظیمش را فرود آورد.

ته‌سان شمشیرهای دوقلویش‌فرار​ را ضربدری گرفت تا‌کنین​ با آن مقابله کند.

کلنگ!

و شمشیر‌سرزنش‌های​ ته‌سان به‌بدیم​ کناری پرتاب شد.

دندان‌هایش را روی هم فشار داد تا فشار خالص ضربه‌سرزنش‌های​ را تحمل کند، بدنش را پیچ داد و به زحمت از‌جنس​ ضربه‌ی بعدی که قصد دو‌نیم کردنش را داشت، جا خالی داد.

«قویه.»

اما ماجرا‌معلومه​ به همین‌جا‌مهم​ ختم نمی‌شد.

قدرتی عجیب از‌گوش​ شمشیر و سپر‌بود​ حسن ساطع می‌شد.

ته‌سان شمشیرش را‌منو​ در برابر تیغه‌ی فرود‌عمل​ آمده به جلو راند.

==سیستم==

شما مهارت‌گوش​ [انحراف] را‌معلومه​ فعال کردید.

==/سیستم==

حسن قوی بود، اما نه آن‌قدر‌بود​ قوی که ==سیستم== دفع ==/سیستم== را‌موجودی​ تنها با نیروی خام در هم بشکند.

لحظه‌ای که شمشیرهایشان برخورد کرد، مسیر باید‌عمل​ تغییر می‌کرد—اما تیغه‌ی حسن در ==سیستم== انحراف ==/سیستم==‌مهم​ نفوذ کرد و مستقیماً به شمشیر ته‌سان کوبید.

کلنگ!

ته‌سان با ناخشنودی زبانش‌مهم​ را به صدا درآورد‌نمی‌رفت​ و به عقب پرید.

حسن بی‌رحمانه تعقیبش‌گوش​ کرد و سپرش‌بود​ را به جلو کوبید.

==سیستم==

شما مهارت‌حرف‌هایش​ [چشم‌برهم‌زدن تصادفی]‌موجودی​ را فعال کردید.

==/سیستم==

ته‌سان پشت سر حسن‌مهم​ ظاهر شد و شمشیرش را‌موجودی​ در کمر روح فرو کرد.

==سیستم==

شما مهارت‌اجرا​ [جمع] را‌کسی​ فعال کردید.

۴۰۳ آسیب‌ندارین​ به حسن‌نصیحت​ وارد شد.

==/سیستم==

عددی به غایت ناچیز.

حتی با ۶۰ درصد افزایش آسیب به ارواح‌حضورشان​ از طریق عناوینش و ==سیستم== اثر روح دیوانه‌چشمانشان​ ==/سیستم==، تنها توانسته بود ۴۰۰ واحد آسیب وارد کند.

«رقت‌انگیز!»

حسن فریاد زد‌نمی‌رفت​ و شمشیر طلایی‌کلمات​ را بالا برد.

«ببین.

قدرت اعماق رو.»

==سیستم==

حسن مهارت‌ندارین​ [نابودی طلایی]‌نصیحت​ را فعال کرد.

==/سیستم==

جیغ گوش‌خراشی‌گوش​ فضا را‌معلومه​ پر کرد!

انرژی طلایی از تیغه فوران کرد،‌زیر​ به شکل کره‌ای درآمد که شروع‌هوم​ به بلعیدن همه چیز در اطرافش کرد.

بوووم!

ته‌سان به زحمت توانست‌موجودی​ از نیروی مخربِ خردکننده‌قورت​ فرار کند—اما نه کاملاً.

==سیستم==

اولین [خنثی‌سازی‌معلومه​ مطلق] شما‌مهم​ فعال شد.

==/سیستم==

زمان به عقب برگشت.

بدن ته‌سان و‌نمی‌رفت​ حسن به موقعیت‌کلمات​ قبل از حمله بازگشت.

«هاه.»

برای اولین بار،‌سخن​ گیجی در صدای‌زیر​ حسن موج می‌زد.

ته‌سان ==سیستم== شتاب ==/سیستم==‌کسی​ را فعال کرد و‌سخن​ شمشیرش را تاب داد.

حسن سپرش را بالا آورد.

کلنگ!

==سیستم==

دومین [خنثی‌سازی‌سرزنش‌های​ مطلق] شما‌بدیم​ فعال شد.

==/سیستم==

مردمک‌های ته‌سان گشاد شد.

با وجود اینکه به‌معلومه​ وضوح حمله کرده بود،‌می‌گفت​ ضربه‌اش خنثی شده بود.

منطقی نبود.

نه تنها ==سیستم== دفع ==/سیستم==‌خود​ فعال نشده بود، بلکه حمله‌ی‌بارکازا​ خودش کاملاً بی‌اثر شده بود.

«خنثی کردن‌حرف‌هایش​ حملات... چه‌موجودی​ مهارت عجیبی.»

اما حسن نیز سردرگم بود.

از تبادل کوتاهشان، می‌توانست‌گفت​ حدس بزند که ==سیستم== خنثی‌سازی‌ناله‌ی​ مطلق ==/سیستم== چگونه کار می‌کند.

این مهارت خودِ حمله‌کسی​ را پاک می‌کرد—و حتی‌سخن​ زمان را به عقب برمی‌گرداند.

مهارتی با کالیبر ناشنیده.

«حالا می‌فهمم‌گوش​ چطور تا‌معلومه​ الان زنده موندی.»

حسن شمشیرش را بالا برد.

و کانگ‌اجرا​ ته‌سان حقیقتی را‌خود​ به یاد آورد.

«پس واسه همینه که لی ته‌یئون با اون آمار معمولی تونست یه رتبه S رو بزنه زمین.»

ته‌سان زیر لب زمزمه کرد.

آمار لی‌آرامش​ ته‌یئون چندان‌گفت​ بالا نبود.

اگر ته‌سان اکنون پا به «اعماق»‌می‌نامید​ می‌گذاشت، می‌توانست با برخی از آن‌ها برابری‌حضورشان​ کند یا حتی از آن‌ها پیشی بگیرد.

و در آن نقطه، از نظر تئوری می‌توانست یک رتبه S تمام‌عیار را شکست دهد.

اما آن پیروزی‌بدیم​ متزلزل می‌بود؛ با‌مهم​ فاصله‌ای به باریکی مو.

حتی با مهارت‌هایی که‌گفت​ بسیار فراتر از لی ته‌یئون‌ناله‌ی​ بود، باز هم دشوار بود.

دلیلش ساده بود.

لی ته‌یئون تجهیزاتی‌نمی‌رفت​ داشت که می‌توانست بر‌طعنه‌اش​ چنین مهارت‌هایی غلبه کند.

تجهیزاتی از «اعماق».

هر قطعه، آرتیفکتی بود که‌بارکازا​ منطق معمول را به چالش‌خفیفی​ می‌کشید و قدرتی مقاومت‌ناپذیر داشت.

حریف کنونی‌اش روحی بود‌کسی​ که همراه پادشاه روح آتش‌گفت​ به اعماق هزارتو رفته بود.

و آن‌حرف‌هایش​ پادشاه پا به‌جنس​ «اعماق» گذاشته بود.

گرچه ادعا می‌کردند قدرتشان متعلق‌بود​ به خودشان نیست، اما همچنان‌نمی‌رفت​ «اعماق» را لمس کرده بودند.

یعنی عجیب نبود اگر‌گفت​ یکی‌دو قطعه از تجهیزات «اعماق»‌ناله‌ی​ را در اختیار داشته باشند.

بوم!

حسن یورش برد.

ته‌سان تمرکز‌گوش​ کرد و‌معلومه​ به حرکت درآمد.

«آه!»

کویا قدرتش را رها کرد.

شعله‌ها منفجر شدند‌نمی‌رفت​ و به هر‌کلمات​ سو زبانه کشیدند.

اما چیزی‌گوش​ ناشیانه در‌معلومه​ آن وجود داشت.

به نظر می‌رسید هدفش‌گفت​ کشتن نیست، بلکه بیشتر تلاشی‌ناله‌ی​ برای دور کردن حریفان است.

«حتی بعد از اینکه وظیفه‌ت‌خود​ رو ول کردی، هنوزم به‌بارکازا​ قلب یه روح چسبیدی، نه؟»

مینروا در حالی‌نمی‌رفت​ که طوفانی را احضار‌طعنه‌اش​ می‌کرد، زیر لب گفت.

بادهای تیز‌گوش​ چون تیغ، بدن‌بود​ کویا را دریدند.

«هاه!»

کویا نیرویش را جمع کرد‌خود​ و منفجر ساخت، و باد‌بارکازا​ را با شعله‌ها پراکنده کرد.

مینروا نچ‌نچ کرد.

«قویه. رو مخه.»

اگرچه او پادشاه ارواح بود،‌بارکازا​ اما قدرتش به واسطه قرارداد‌خفیفی​ با ته‌سان محدود شده بود.

کویا اما چنین محدودیتی نداشت.

علاوه بر این، او‌موجودی​ با پایین رفتن در‌قورت​ هزارتو قوی‌تر شده بود.

در این لحظه،‌بدیم​ او از مینروا‌مهم​ پیشی گرفته بود.

با این حال، کویا به‌بارکازا​ زحمت می‌توانست دفاع کند، چه برسد‌داد​ به اینکه بر او چیره شود.

«پادشاه من...»

دلیلش ساده بود.

او پادشاه ارواح بود.

کویا نبود.

افزون بر آن،‌می‌کنیم​ او نیزه و‌می‌نامید​ سپر پادشاه بود.

حتی اگر مینروا پادشاه او‌جنس​ نبود، نقشش به‌عنوان محافظ، حمله مستقیم‌انداخت​ به او را برایش غیرممکن می‌ساخت.

پس از‌گوش​ لحظه‌ای تردید، کویا‌بود​ تصمیمش را گرفت.

خود را در شعله‌ها پیچید‌بارکازا​ و آن‌ها را گستراند تا مینروا‌داد​ و بارکازا را تحت فشار بگذارد.

«منو ببخشید.

فقط تا وقتی نبرد‌نصیحت​ دیگه تموم بشه، این‌دلیلی​ گناه رو مرتکب می‌شم.»

جیغ‌کش!

دیواری از آتش شکل‌مهم​ گرفت و بارکازا و مینروا‌موجودی​ را در خود حبس کرد.

مینروا با انگشتش ضربه‌بدیم​ ملایمی به آن زد‌نبود​ و نیروی دافعه‌ای بازگشت.

«با اینکه پادشاه من بی‌همتا و قوی‌تره،‌عمل​ ولی الان که با یه انسان قرارداد‌بود​ بستی، نمی‌تونی از قدرت من خلاص بشی.»

«هوم.»

مینروا دوباره‌معلومه​ به دیواره ضربه‌نبود​ زد و پرسید:

«واقعاً فکر می‌کنی‌گوش​ اون پسره می‌تونه طرف‌مهم​ قرارداد منو شکست بده؟»

«می‌دونم قویه.

پادشاه با‌حرف‌هایش​ یه ضعیف‌موجودی​ قرارداد نمی‌بنده.

ولی بازم‌کردین​ نمی‌تونه ما‌ندارین​ رو شکست بده.»

کویا با‌معلومه​ اطمینان مطلق‌مهم​ سخن گفت.

«ما پا به اعماق گذاشتیم.

اونجا قدرت‌اجرا​ جدیدی به‌کسی​ دست آوردیم.

کسایی که به‌منو​ اعماق نرسیدن، نمی‌تونن‌طبق​ ما رو شکست بدن.»

مینروا نگاهی به‌فرار​ نبرد میان ته‌سان‌نصیحت​ و حسن انداخت.

قدرتی که از‌بود​ شمشیر و سپر حسن‌حرف‌هایش​ ساطع می‌شد، غیرطبیعی بود.

نه ابزارهایی ساده،‌گوش​ بلکه چیزی که در‌مهم​ ذات خود کامل بود.

حتی یک قدرتمند شناخته‌شده‌نصیحت​ هم برای به کارگیری درست‌نداره​ چنین آرتیفکت‌هایی به زحمت می‌افتاد.

آن‌ها شبیه حلقه‌ای‌فرار​ بودند که ته‌سان‌نصیحت​ در اختیار داشت.

حتی مینروا‌معلومه​ هم غافلگیر‌مهم​ شده بود.

«خب...»

اما مینروا لبخند زد.

دستش را‌کردین​ روی دیواره‌ندارین​ آتشین گذاشت.

کویا در سکوت تماشا کرد، و‌می‌گفت​ حتی برای یک لحظه هم باور‌طعنه‌اش​ نداشت که او بتواند آن را بشکند.

قدرت یک روح‌گوش​ از انسان طرف‌بود​ قراردادش سرچشمه می‌گرفت.

و هیچ‌ندارین​ انسانی نمی‌توانست از‌کنین​ او برتر باشد.

با توجه به اینکه‌ندارین​ تا اینجا پایین آمده‌طبق​ بودند، حتماً مهارت‌های منحصر‌به‌فردی داشتند.

اما او‌معلومه​ پا به‌مهم​ «اعماق» گذاشته بود.

در قدرت‌سرزنش‌های​ خام، برتری‌بدیم​ با او بود.

بنابراین، او‌ندارین​ نمی‌توانست سدش‌نصیحت​ را بشکند.

کویا مطمئن بود.

کراک!

شکافی از‌سرزنش‌های​ زیر دست‌بدیم​ مینروا گسترش یافت.

مینروا در حالی که‌نصیحت​ به کویای وحشت‌زده خیره‌دلیلی​ شده بود، لبخند زد.

«فکر نکنم این‌طور باشه.»

باد منفجر شد‌بود​ و کویا را‌می‌گفت​ در خود بلعید.

کویا دیوانه‌وار‌سرزنش‌های​ نیرویش را‌بدیم​ جمع کرد.

بوم!

سپری تمام‌کردین​ دیدش را‌ندارین​ پر کرد.

ته‌سان با لگد‌بود​ به زمین کوبید‌می‌گفت​ و جاخالی داد.

حسن نعره‌سرزنش‌های​ کشید و‌بدیم​ دوباره حمله کرد.

«فقط جاخالی دادن فایده‌ای نداره!»

او به جلو خیز برداشت.

نبضی طلایی‌معلومه​ از شمشیر‌مهم​ برافراشته‌اش فوران کرد.

حسن [نابودی طلایی] را فعال کرد.

جیغ‌کش!

کره‌ای از نابودی طلایی دور تیغه‌می‌گفت​ شکل گرفت و هر چه در‌طعنه‌اش​ مسیرش بود را نیست و نابود کرد.

«عین گراز وحشی.»

ته‌سان در‌ندارین​ حالی که فاصله‌کنین​ می‌گرفت، زمزمه کرد.

شما [پرش] را فعال کردید.

او به سقف هزارتو رسید،‌معلومه​ از دامنه کره فرار کرد،‌حرف‌هایش​ سپس با یک ضربه فرود آمد.

شما [فرود] را فعال کردید.

اثر [شمشیر توانایی] فعال‌مهم​ شد و تیغه‌اش را‌نمی‌رفت​ با نیرویی عظیم آغشته کرد.

«بی‌فایده‌ست!»

حسن با‌ندارین​ فریاد سپرش‌نصیحت​ را بالا برد.

لحظه‌ای که شمشیر در‌ندارین​ شرف برخورد بود، ته‌سان‌طبق​ به سرعت وردی خواند.

شما [تیر یخی] را فعال کردید.

شما [شتاب جادو] را فعال کردید.

تیر یخی ظاهر شد‌موجودی​ و به سمت سپر‌قورت​ شلیک شد—اما کمانه کرد.

انگار خود حمله‌بدیم​ معکوس شده باشد، تیر‌نبود​ به سمت ته‌سان بازگشت.

سرش را چرخاند‌سخن​ تا جاخالی دهد و‌فشار​ شمشیرش را فرود آورد.

صدای برخورد کرکننده‌ای طنین‌انداز شد.

«آخ!»

۱۰۳ آسیب به حسن وارد شد.

ته‌سان با استفاده‌می‌کنیم​ از پس‌لگد برای‌می‌نامید​ ایجاد فاصله، زمزمه کرد:

«پس با زمان‌بندی فعال میشه.»

اثر سپر همگام با حمله‌بود​ فعال می‌شد و ضربه بعدی‌نمی‌رفت​ را به سمت حریف بازمی‌گرداند.

از مکانیسم دقیقش مطمئن‌گفت​ نبود، اما کلیت ماجرا‌حضورشان​ همین به نظر می‌رسید.

«یه چیزایی دستگیرم شد.»

شمشیر و سپر.

دو برگ برنده حسن.

اثر شمشیر [نابودی‌سخن​ طلایی] بود—کره‌ای از ویرانی‌فشار​ که مرکزش تیغه بود.

تقریباً بدون تأخیر در فعال‌سازی.

زمان بازیابی‌حرف‌هایش​ هم به‌موجودی​ نظر طولانی نمی‌آمد.

با این حال‌بدیم​ قدرت تخریبش درست زیر‌نبود​ جادوی سطح متوسط بود.

و سپری‌آرامش​ که حملات‌گفت​ را بازتاب می‌داد.

علاوه بر آن، دفاعش‌کسی​ آن‌قدر بالا بود که‌سخن​ به ندرت آسیبی وارد می‌شد.

«...زرهش هم مال اعماقه؟»

زره طلایی که روح به‌بود​ تن داشت عادی به نظر‌نمی‌رفت​ نمی‌رسید، اما هنوز تأییدش نکرده بود.

«تو نمی‌تونی منو شکست بدی.»

حسن با جسارت اعلام کرد.

«این‌ها سلاح‌هایی از‌نمی‌رفت​ اعماق هستن که خود‌طعنه‌اش​ پادشاه بهم عطا کرده.

تو که هنوز‌فرار​ به اونجا نرسیدی،‌نصیحت​ هیچ شانسی نداری.

مرگت رو آروم بپذیر.»

«حالا می‌بینیم.»

ته‌سان پایش‌اجرا​ را محکم‌کسی​ بر زمین کاشت.

شمشیری طلایی‌حرف‌هایش​ در دستش‌موجودی​ ظاهر شد.

شما [شمشیر طلایی نابریوس] را فعال کردید.

حسن لحظه‌ای خشکش زد.

شمشیر طلایی در دست ته‌سان‌جنس​ قدرتی ساطع می‌کرد که حتی در‌انداخت​ اعماق هم به ندرت دیده می‌شد.

«اما...»

همین و بس.

حسن سپرش را بالا برد.

ته‌سان عقب ننشست.

شما [شمشیر روح مبارزه] را فعال کردید.

شما [جمع] را فعال کردید.

شما [ضربه سنگین] را فعال کردید.

شما [حملات متوالی] را فعال کردید.

شما [شتاب] را فعال کردید.

در عوض،‌گوش​ سریع‌تر و‌معلومه​ درنده‌تر یورش برد.

حسن با دیدن‌سخن​ فرود شمشیر طلایی‌زیر​ ته‌سان، پوزخند زد.

«می‌خوای با‌اجرا​ زور بازو رد‌خود​ بشی؟ احمقانه است.»

حتماً فرض‌حرف‌هایش​ کرده بود‌موجودی​ سپر محدودیتی دارد.

اما سپر چنین ضعفی نداشت.

اگر زمان‌بندی درست بود،‌گفت​ حتی قدرت یک پادشاه‌حضورشان​ ارواح هم دفع می‌شد.

«بمیر، احمق.»

بوم!

حسن سپرش را کوبید‌معلومه​ و همزمان با فرود‌می‌گفت​ شمشیر، اثرش را فعال کرد.

شما [قضاوت مطلق] را فعال کردید.

کراک!

شمشیر به سپر برخورد کرد.

در آن لحظه، حسن‌گفت​ فهمید چیزی غلط است—اما‌حضورشان​ دیگر خیلی دیر شده بود.

موج ضربه‌ای ویرانگر‌می‌کنیم​ تمام وجودش را‌می‌نامید​ در خود بلعید.

۴۵,۷۵۱ آسیب به حسن وارد شد.

ارتقا سطح‌آرامش​ از طریق‌گفت​ مهارت خالص.

ناولها | novelha.net