چپتر 467: طبقه ۸۹، پیشقراولان خدایان باستانی (۲)
0«جو اینجا بهتر از چیزیه کهسکوت انتظار داشتم. فکر میکردم همه گارد گرفتننظر و میخوان سر به تن همدیگه نباشه.»
«اولش همه همین فکرو میکنن. ولی مگهجشنی ما هممون تفالههای این دنیای لعنتی نیستیم؟نزدیک باید با هم بسازیم، حداقل بین خودمون.»
«که اینطور.»
آنها حقیقتاً طرد نشده بودند.
آنها خودشانبرد جهان رابیاین رها کرده بودند.
با این حال،کوچک ادعا میکردند کهسکوت متروک و فراموششدهاند.
تهسان پوزخندی راخوش پنهان کرد ومیزدند جامش را بالا برد.
«بیخیال! بیاین خوش باشیم!»
آنها با خوشحالیوضعیت گپ میزدند و ازکلهگندهها جشنی کوچک لذت میبردند.
تهسان در سکوت جام را بهسکوت لبانش نزدیک کرد و با نگاهیزیردستان سرد، زیردستان را از نظر گذراند.
«در سطح جاودانهها هستن.»
آنها به زحمت واجد شرایطراستی شده بودند، اما هر کدام قدرتیوضعیت همتراز با «جاودانهها» در سینه داشتند.
ابداً ضعیف نبودند.
هر یک قادر بود دنیایی معمولیاون را، گویی که به پیادهروی رفتههمهچیزو باشد، در هم بشکند و نابود سازد.
اما برای تهسانِ کنونی،لذت این فاصله فرسنگها بود ونزدیک دستشان هرگز به او نمیرسید.
تهسان پس ازخوش لحظهای نظاره کردن، دوبارهجشنی لب به سخن گشود.
«راستی، این یه کم عجیبه.راستی فکر میکردم تنهام. انتظار نداشتم اینهمهوضعیت آدم تو وضعیت مشابه من باشن.»
«خب، اون کلهگندهها دقیقاً از اوناون تیپهایی نیستن که مهربون باشن وهمهچیزو همهچیزو توضیح بدن. هرچی باشه سرشون شلوغه.»
«من شانسی به پست یکیشون خوردمسکوت و قرارداد بستم، واسه همین اززیردستان جزئیات اینجا خبر ندارم. میتونم بپرسم؟»
«البته! هرچیبیاین میخوای بپرس!باشیم چی میخوای بدونی؟»
مرد رفتاری بسیارسخن دوستانه نسبت بهعجیبه تهسان نشان داد.
تهسان از او پرسید:
«فقط... کلاً کنجکاوم. راجعبیاین به خدایان باستانی، ومیزدند راجع به همهی شماها.»
«از اونجا،فرسنگها ها؟ باشه.هرگز برات توضیح میدم.»
مرد شروع به صحبت کرد.
او شروع کردسخن به توضیح دادنعجیبه این و آن.
وجود «خدایان باستانی»هرگز و چگونگی بستننظاره قرارداد با آنها.
بیشترش چیزهاییبرد بود که تهسانخوش از قبل میدانست.
اما چون از زاویه دید «خدایانسکوت باستانی» بیان میشد، نسبت به دانستههایزیردستان تهسان کاملاً تحریفشده و وارونه بود.
«این دنیا در اصل مال اونا بود!جشنی اون به اصطلاح «متعالیها» که هیچ حقنزدیک و حقوقی نداشتن، بیرونشون کردن و جاشونو دزدیدن!»
«خدایان باستانی» حتیسخن پیش از خودِعجیبه جهان هستی وجود داشتند.
«متعالیها» بعداً پدیدار شدند.
ساده بگویم،آدم حرفهای مردمشابه اشتباه نبود.
اما «بعل»،جشنی آن شیطانلذت بزرگ، گفته بود:
«خدایان باستانی» و شیاطینیهرگز که پیش از خلقت وجوددوباره داشتند، حامل گناه نخستین بودند.
آنها کسانی بودندخوش که جریان زمانمیزدند را انکار میکردند.
اگر صلاحیت وفاصله شایستگی حقیقی داشتند،هرگز چنین چیزهایی نمیگفتند.
«میفهمم.»
تهسان بابرد آرامش سربیاین تکان داد.
مرد هیجانزدهجشنی شد ولذت بلندتر فریاد زد:
«من به یه مقام والاخوشحالی رسیدم! دنیا رو مال خودممیبردند کردم. این نتیجهی برحق تلاشهای منه!»
مرد با چهرهایسخن درهمرفته، جامش راعجیبه محکم روی میز کوبید.
«ولی اون «متعالیهای» لعنتی تو دنیای من دخالت کردن!تیپهایی گفتن مجاز نیست و سعی کردن منو بکشن! بهشلوغه زور فرار کردم، ولی بخاطر همین همهچیزمو از دست دادم!»
«منم همینطور!»
همه داستانهایبیاین خود راباشیم فریاد میزدند.
مرد دستانشکنونی را ازفرسنگها هم گشود.
«متعالیها فاسدن! حقشونههرگز که بمیرن، باید ازکردن این دنیا محو بشن!»
«درسته!»
فریادهای دیوانهوارشان قطع نمیشد.
تهسان آرامبیاین پاسخ میدادباشیم و گوش میسپرد.
پس از مدتی طولانی، وقتیراستی کمی آرام گرفتند، اطلاعاتی که تهسانوضعیت میخواست سرانجام از دهانشان بیرون آمد.
«آخرسر، منآدم خدمتگزار «پلیدِمشابه فاسد» شدم.»
نام آنجشنی «خدای باستانی» برایمیبردند تهسان تازگی داشت.
چشمانش درخشید.
«گفتی «پلیدِ فاسد».»
«اون کسیه که بیشترین علاقه رو نشون میده.دوباره چون قدرتش نسبتاً بار و فشار کمتری داره،آدم بیشتر از نصف آدمای اینجا به اون خدمت میکنن.»
«آهان.»
«غیر از اون، «گسترانندهیهرگز تاریکی بیپایان» هم هستکردن که زیاد مداخله میکنه.»
«آره مگه نه؟ بهفرسنگها نظر میاد این دو تانظاره بیشتر از همه ظاهر میشن.»
هر دو نامهاییهرگز بودند که تهساننظاره هرگز نشنیده بود.
او باآدم دقت اطلاعاتمشابه را طبقهبندی کرد.
«یعنی اینجشنی ماهیت قدرتِلذت خدایان باستانیه؟»
اگر قدرتشان هنگام مداخله درخوشحالی این دنیا فشار کمی داشت،میبردند احتمالاً به قوانین جهان نزدیک بودند.
و هرچه قدرت بهفرسنگها قوانین نزدیکتر باشد، مداخلهلحظهای در جهان آسانتر است.
تهسان پسدستشان از لحظهاینمیرسید تأمل، پرسید:
««خردکننده جهان»برد هم زیادبیاین مداخله میکنه؟»
«نه. واسه همینه کههرگز تو عجیبی. تا حالا نشنیدهدوباره بودم که اون خدمتگزار بگیره.»
مرد باکنونی تعجب بهفرسنگها تهسان نگریست.
«اونقدر گندهست که سخته همینجوری الکینظاره بیاد تو این دنیا. راستی، اگه باهاشتنهام قرارداد بستی، شکل واقعیشو دیدی؟ چقدر بزرگه؟»
آنچه تهسانبرد دیده بود، هفتمینخوش قطرهی خون بود.
فرسنگها باجشنی بدن اصلیلذت فاصله داشت.
مجبور بود کمی دروغ بگوید.
تهسان سرشکنونی را به نشانهدستشان نفی تکان داد.
«نمیدونم. حداقلشدستشان اینه کهنمیرسید نتونستم درکش کنم.»
«فکرشو میکردم...»
آنها طوری بهدستشان تهسان نگاه کردند کهنظاره انگار حرفش منطقی است.
حتی اگر تهسان قدرتش راخوشحالی پنهان میکرد، آنها میدانستند کهمیبردند او در سطح «جاودانهها» است.
طبیعی بود که حتی یکدستشان «جاودانه» هم نتواند ابعادِ شکل حقیقیدوباره یک «خدای باستانی» را درک کند.
تهسان دوباره پرسید:
««پلیدیِ تهی»برد چی؟ اونبیاین زیاد مداخله میکنه؟»
«ها؟ توفرسنگها از کجاهرگز اونو میشناسی؟»
«فرصتش پیش اومد.»
«نه، اونم راحت مداخله نمیکنه.لحظهای خیلی به ندرت، شاید هرگشود چند صد سال یه بار.»
«حالا که حرفش شد...»
مرد میانسالیفرسنگها که گوش میداد،نمیرسید وارد بحث شد.
«یه تجسم داشت.فاصله همیشه اینور اونور میچرخیدنمیرسید و دردسر درست میکرد.»
«آه، همونی که یه دندهلحظهای بود و به جای قدرت اونا،راستی فقط از قدرت خودش استفاده میکرد؟»
«راست میگی، تازگیهابیخیال خبری ازش نشنیدم.باشیم چه غلطی میکنه؟»
«کی میدونه؟ شایددستشان رفته یه جای دورنظاره و داره بازیگوشی میکنه.»
آنها نظراتشان رافاصله با هم ردهرگز و بدل کردند.
تهسان متوجهدوباره شد درباره چهراستی کسی صحبت میکنند.
حتماً همان تجسمی بود کهلحظهای در دنیای «لوینِنوف» منتظر بودگشود و تهسان شکستش داده بود.
«به هم وصلنبیخیال و میتونن آنی حرفخوشحالی بزنن، ها؟ نه دقیقاً.»
آنها خادمان «خدایان باستانی»هرگز بودند، اما در اصل،کردن تفاوت چندانی میانشان وجود نداشت.
«احتمالاً داره تکیفاصله زندگی میکنه. کسان دیگهاینمیرسید هم مثل اون هستن.»
اطلاعات مربوط بههرگز خدایان باستانی، بیوقفهنظاره از دهانشان جاری میشد.
آنکه بیارزش است.
پادشاه فراسو.
آنکه جهان را میچرخاند.
آنکه همه در یکی است.
غاصب.
«همهشون فعلاً مخفیان.دستشان بینشون، غاصب کسیهلحظهای که فقط اسمشو میدونیم.»
«واقعاً؟»
«خیلی وقت پیش، تو جنگ علیه متعالیهاکردن حسابی فعال بود... اما اونقدر قدیمیه کهنداشتم ما چیز زیادی نمیدونیم. قدرتش هم یه رازه.»
[......]
آکاشا کهفرسنگها ساکت مانده بود،نمیرسید برای لحظهای لرزید.
لرزشی بسیار خفیف، کهفرسنگها حتی خودش هم بهلحظهای سختی متوجه آن شد.
«یعنی بهدستشان اسم غاصبنمیرسید واکنش نشون داد؟»
تهسان اینبرد اطلاعات را درخوش ذهنش بایگانی کرد.
مرد ادامه داد.
«و اون هیولایی که دردستشان زمان قدم میزنه. همونی کهکردن مدیر اینجا بهش خدمت میکنه.»
«مدیر؟»
«یه تجسم از اون اینجاست.خوش همون یارو که اینجا روکوچک اداره میکنه. لعنتی خیلی قویه.»
«الان نیستش؟»
هیچ نشانی ازفاصله چنان حضور قدرتمندی درنمیرسید این سیاره حس نمیشد.
«موقتاً رفته تاهرگز یه دنیا رو نابودکردن کنه. آدم خیلی شلوغیه.»
«حسودیم میشه... منمبیخیال دلم میخواد یکیباشیم از تجسمهای اونا باشم...»
کسی بافرسنگها حسرت زیرهرگز لب زمزمه کرد.
چشمان تهسان در سکوت درخشید.
«متوجه شدم.»
«کافیه؟»
«آره، ممنون.»
«حرفشم نزن.»
مرد لبخندیدستشان زد و بهلحظهای شانه تهسان کوبید.
«ما رفیقاییم و تا وقتی یکیمون نمیره، بامیزدند هم میمونیم. هر وقت کاری داشتی فقط لبنزدیک تر کن. هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.»
«باشه.» تهسان آرام پاسخ داد.
پس از آن،فاصله آنها شروع بههرگز صحبت با یکدیگر کردند.
بیشتر حرفها داستانهای پراکندهای بود درباره اینکه کدامدوباره دنیاها را نابود کردهاند و با چه مقاومتی روبرووضعیت شدهاند، اما گهگاه اطلاعات مفیدی هم به میان میآمد.
در حالی که تهسان ساکتخوش گوش میداد، ناگهان کسی انگار چیزیلذت را به یاد آورده باشد، گفت:
«راستی، اون یارو چی شد؟»
«کی؟»
«میدونی دیگه، همونیهرگز که بالادستیها تو اینکردن دنیا بهش علاقه دارن.»
«آها، اون یارو هزارتویی؟ عجیبه.خوش حتی قرارداد هم نبسته، پسکوچک چطور از قدرت اونا استفاده میکنه؟»
بحث را به تهسان کشاندند.
«ما همکنونی نباید بریمفرسنگها جلوشو بگیریم؟»
«نمیدونم. ارباب اولش انگار میخواست یه حرکتی بزنه، ولیسخن اخیراً خبری نیست. دلم میخواد کله اون احمقی رومشابه که جرأت کرده جلوشون وایسه، با دستای خودم له کنم.»
کسی با غرغر گفت.
تهسان بافرسنگها نگاهی خالیهرگز به آنها نگریست.
«بس کن. فکرفاصله کردی با اون قدرتینمیرسید که داره میتونی ببریش؟»
«چرا نتونیم؟ حتی اگه تنهاییلحظهای نتونم، اگه همه با همگشود متحد بشیم، شاید بشه، نه؟»
لحظهای سکوت برقرار شد.
«میخوای بگیفرسنگها خودمون دستهرگز به کار شیم؟»
«به هر حال که کار دیگهایهرگز نداریم. اونا اون رو یه مشکلسخن بزرگ میبینن. بیایین خیالشون رو راحت کنیم.»
«هوم...» دوباره سکوت حاکم شد.
آنکه اول صحبتبیخیال کرده بود، به متقاعدخوشحالی کردن دیگران ادامه داد.
«هر چقدر هم قویهرگز باشه، اگه همه بریزیمکردن سرش، میتونیم ببریم. نکنه ترسیدین؟»
«چرت و پرت نگو. حتی اگه ازنمیرسید قدرتشون استفاده کنه، یه دزده که هیچراستی حق و حقوقی نداره. چرا باید بترسیم؟»
«پس از چی میترسین؟ راه بیفتین. پیداش کنیمدوباره و تیکه پارش کنیم. به عنوان قربانی تقدیمشآدم کنیم به اونا! اونوقت حسابی بهمون لطف میکنن!»
او زمزمهکنان گفت:
«مگه لطف اونادستشان رو نمیخواین؟ اگهلحظهای بکشیمش، به دستش میاریم.»
جو تغییر کرد.
کسانی کهدستشان مردد بودند، آرامآراملحظهای جذب پیشنهاد شدند.
«هوم...»
«بد نیست...فرسنگها خودمون میریم تانمیرسید تهسان رو بکشیم.»
نظرها در حال تغییر بود.
«ولی ما حتیهرگز نمیدونیم چه شکلیه.نظاره چطور پیداش کنیم؟»
«نگران نباش. من میدونم.»
کسی کهفرسنگها با اطمینانهرگز حرف میزد، گفت:
«من یه جاسوس دارم. داستاندستشان رو دست و پا شکستهکردن شنیدم. موهای سیاه، چشمای سیاه.»
«اوه...»
«سفیدپوست هم نیست. نژاد زرده.»
«و؟»
«همه میدونن کهفاصله از قدرت اوناهرگز استفاده میکنه. و صورتش...»
او شروع کرد بهنمیرسید توصیف ویژگیهای چهره تهسان،دوباره یکی پس از دیگری.
تهسان دربرد حال گوشبیاین دادن، جا خورد.
توصیفات کاملاً دقیق بود.
او بهکنونی دنیاهای بسیاریفرسنگها سفر کرده بود.
عجیب نبود اگر جاسوسینمیرسید از خدایان باستانی دردوباره میان آنها بوده باشد.
داستان ادامه یافت.
مرد کمحرف گفت:
«شبیه تازهواردمون نیست؟»
نگاهها به سمت تهسان برگشت.
کسی که ویژگیهایبیخیال تهسان را توصیف میکرد،خوشحالی با لحنی بیخیال گفت:
«...درسته.»
«آه، حتماً تصادفیه. چطور ممکنهدستشان اومده باشه اینجا؟ حتی متعالیها همدوباره نمیتونن به راحتی اینجا دخالت کنن.»
«ولی اوندستشان میتونه از قدرتلحظهای اونا استفاده کنه.»
دوباره سکوت حاکم شد.
جو بار دیگر تغییر کرد.
تهسان بیهیچکنونی حالتی بهفرسنگها آنها نگاه کرد.
«...حتماً یه تصادف سادهست.»
مرد بابرد خوشرویی شانهبیاین تهسان را گرفت.
«امکان نداره تازهواردمون همچین آدم فاسدیلحظهای باشه. تازه چرا باید بیاد اینجا؟راستی اینجا قلمرو اوناست. خودکشیه، مگه نه؟»
تهسان پاسخی نداد.
تنها بادستشان چهرهای بیحالتنمیرسید به آنها نگریست.
چهره مردبرد آرامآرام درهم رفتخوش و خشک شد.
دستش رافرسنگها از رویهرگز شانه تهسان برداشت.
همانطور که مردفاصله مردد بود و عقبنمیرسید میرفت، تهسان لب گشود.
«یه سوال دارم.»
«ها، بله؟»
«بین خدایانفرسنگها باستانی همهرگز رتبهبندی وجود داره؟»
«آآم... شنیدمکنونی که هست...فرسنگها ولی جزئیاتشو نمیدونیم.»
«فهمیدم. اگه خردکننده جهان اونقدر بزرگهنظاره که نمیتونه راحت وارد بشه، پسعجیبه حتماً رتبهاش بالاتره؟ خیالم راحت شد.»
اگر حتی هفتمین قطعه چنان قدرتیباشیم داشت و جزو ردههای پایین خدایانمیبردند باستانی محسوب میشد، کار بسیار دشوار میشد.
[وقتشه کهفرسنگها کار روهرگز تموم کنی.]
«هر چیکنونی لازم داشتمفرسنگها رو فهمیدم.»
تهسان از جا برخاست.
باردری پیشاپیشبرد در دستشبیاین فشرده شده بود.
اتاق غرق در تنش بود، کشیدهلحظهای و سفت، بسان نوار لاستیکی کهراستی تا آستانه پاره شدن کشیده شده باشد.
تهسان روکنونی به گروهفرسنگها خشکشدمه گفت:
«گفتین میخواین منوهرگز بکشین، نه؟ ببینمنظاره چه غلطی میخواین بکنین.»
«...»
«بکشیدش!»
ده-دوازده خادم خدایانفاصله باستانی به سمتهرگز تهسان هجوم بردند.
تهسان شمشیرشدستشان را چنگ زدلحظهای و تاب داد.
نوری خاکستری منفجر شدبیاین و آن ساختمان کوچک، بیهیچجشنی رد و نشانی ناپدید گشت.