---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 334: دنیای ویران‌شده روح (۷) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 334: دنیای ویران‌شده روح (۷)

0

شاه شیاطین به حرکت درآمد.

او برای نابودی دنیا، پادشاهی را‌اونم​ در هم کوبید و هر که سد‌چهره‌اش​ راهش شد را از دم تیغ گذراند.

اما آنان که در‌هیولاهایی​ برابر قدرت شاه شیاطین به‌گویی​ خاک افتادند، بیهوده جان ندادند.

آنان جان خود را فدا‌اونم​ کردند تا زمان بخرند، تا مردم‌می‌کرد​ بتوانند نیروی خود را متحد کنند.

به لطف فداکاری آنان،‌نفهمه​ خط مقدمی میان انسان‌ها‌نظر​ و شاه شیاطین شکل گرفت.

«بکشیدشون!»

«برای بشریت!»

«برای دنیا!»

شوالیه‌ها در حالی‌هچلی​ که به سمت هیولاها‌تقصیر​ یورش می‌بردند، فریاد می‌کشیدند.

نیزه‌ها جمجمه دیوان را می‌شکافتند.

وقتی هیولایی غول‌پیکر بازویش‌هچلی​ را تاب می‌داد، سربازان همچون‌شاگرد​ مهره‌های دومینو بر زمین می‌ریختند.

انسان‌ها و هیولاها، یکی‌هیولاهایی​ پس از دیگری در‌بردند​ خون می‌غلتیدند و جان می‌دادند.

روح (باردری) نیز در‌افتادم​ خط مقدم ایستاده بود و‌نفهمه​ هیولاها را از پا درمی‌آورد.

«مراقب باش، احمق.»

پیرمردی در کنار باردری،‌هچلی​ با لحنی خشن سخن گفت‌شاگرد​ و شمشیرش را تاب داد.

ده‌ها هیولا که به‌هیولاهایی​ سمت آن‌ها یورش آورده‌بردند​ بودند، ناگهان دو نیم شدند.

باردری به پیرمرد‌هچلی​ نگاه کرد و‌همش​ لبخند کمرنگی زد.

«اومدین، استاد.»

«خفه شو. تو این سن و‌اونم​ سال، ببین تو چه هچلی افتادم...‌می‌کرد​ اونم همش تقصیر یه شاگرد نفهمه.»

پیرمرد غرغر می‌کرد،‌گذاشت​ اما چهره‌اش بد‌غریدند​ به نظر نمی‌رسید.

ته‌سان قدم‌ببین​ به میدان‌افتادم​ نبرد گذاشت.

هیولاهایی که او به‌نفهمه​ آن‌ها حمله کرد، غریدند‌نظر​ و به سمتش یورش بردند.

گویی می‌دانستند که‌ببین​ اگر ته‌سان بمیرد،‌اونم​ همه‌چیز تمام خواهد شد.

«از قهرمان محافظت کنید!»

سربازان بی‌شماری‌ببین​ شتافتند تا سپر‌اونم​ بلای ته‌سان شوند.

اما ته‌سان‌تقصیر​ نیازی به‌نفهمه​ محافظت آن‌ها نداشت.

شمشیر ته‌سان هوا را شکافت.

ده‌ها هیولا که به‌هیولاهایی​ سمتش می‌تاختند، در یک‌بردند​ آن دو نیم شدند.

«هان؟»

مردم مات و مبهوت ماندند.

ته‌سان مانای‌سال​ خود را‌هچلی​ متمرکز کرد.

[شما تیر نور ستاره را فعال کردید.]

[شما تمرکز جادویی را فعال کردید.]

تیر درخشانی‌نفهمه​ از نور در‌چهره‌اش​ برابرش شکل گرفت.

تیر در حالی که تمام‌ته‌سان​ هیولاهای سد راهش را می‌شکافت،‌هیولاهایی​ در میان آن‌ها منفجر شد.

«گواااااه!»

با غرشی رعدآسا،‌غول‌پیکر​ نور جهان را‌می‌داد​ در بر گرفت.

وقتی مردم به سختی چشمانشان‌چهره‌اش​ را باز کردند، تمام هیولاهای موجود‌نبرد​ در میدان دید ناپدید شده بودند.

«خدای من!»

«او-اون جادو دیگه چیه!»

جادوگران از دیدن قدرتی‌افتادم​ که ته‌سان آزاد کرده‌شاگرد​ بود، شوکه شده بودند.

به عنوان جادوگر،‌شاگرد​ آن‌ها تشخیص می‌دادند‌می‌کرد​ که این جادوست.

و می‌دانستند قدرتی که در آن نهفته‌همش​ است، چیزی است که حتی اگر جانشان را‌نمی‌رسید​ هم فدا کنند، هرگز به آن نخواهند رسید.

«... هیولا،‌نبرد​ هان؟ قدرت‌هیولاهایی​ قهرمان اینه؟»

«این قدرت منه.»

«که این‌طور؟ من که‌افتادم​ سعی داشتم قهرمان بشم،‌شاگرد​ حسابی احساس حقارت می‌کنم.»

باردری در حالی که به‌غرغر​ آن سوی میدان نبرد نگاه‌ته‌سان​ می‌کرد، زیر لب غرولند کرد.

هیولاها دوباره‌سال​ در حال‌هچلی​ یورش بودند.

«ما حساب نوچه‌ها رو‌هیولاهایی​ می‌رسیم. تو برو با‌بردند​ دشمن خودت روبرو شو.»

قدرتی عظیم در‌هچلی​ آن سوی انبوه‌همش​ هیولاها حس می‌شد.

ته‌سان خود را آماده کرد.

[شما شتاب را فعال کردید.]

[شما شتاب مهارت را فعال کردید.]

بدنش در هوا جهید.

تندباد ناشی از حرکتش، چندین‌چهره‌اش​ نفر را که روی زمین‌میدان​ افتاده بودند، به عقب راند.

هیولاها سعی کردند متوقفش کنند، اما‌قدم​ پیش از آنکه بتوانند واکنشی نشان‌غریدند​ دهند، ته‌سان به مقصدش رسیده بود.

آنجا پیکری ایستاده بود که‌غرغر​ سراسر در سیاهی غرق شده‌ته‌سان​ و شمشیری سیاه در دست داشت.

ته‌سان شمشیرش را بیرون کشید.

مرد نیز شمشیرش را‌می‌کرد​ با هر دو دست‌ته‌سان​ گرفت و فرود آورد.

کاااانگ!

شمشیرها به هم برخورد کردند.

ته‌سان قبضه را محکم‌تر‌بازویش​ فشرد و سعی کرد‌همچون​ شمشیر حریف را پس بزند.

سپس تاریکی‌نفهمه​ به دور‌می‌کرد​ بدن حریف پیچید.

تاریکی اوج گرفت‌نظر​ و سعی کرد‌قدم​ ته‌سان را ببلعد.

ته‌سان روحیه خود‌شاگرد​ را متمرکز کرد و‌چهره‌اش​ شمشیرش را تاب داد.

او تاریکی‌هیولایی​ را به‌بازویش​ عقب راند.

«قویه.»

حریف به آرامی‌نظر​ زمزمه کرد و‌قدم​ شمشیرش را چرخاند.

صدای ساییده شدن تیغه‌ها‌نفهمه​ در فضا پیچید و‌نظر​ هر دو عقب کشیدند.

تاریکی لرزید‌هیولایی​ و چهره‌بازویش​ حریف نمایان شد.

مردی با پوستی سفید و رنگ‌بریده، کاملاً‌نمی‌رسید​ تهی از خون، که ردایی سیاه بر‌حمله​ تن و شمشیری عظیم در دست داشت.

[آورنده نابودی، شاه شیاطین ظاهر شده است.]

شاه شیاطین بدون‌غول‌پیکر​ هیچ احساسی به‌می‌داد​ ته‌سان نگاه کرد.

نگاهش به‌نفهمه​ سمتِ کنارِ‌می‌کرد​ ته‌سان چرخید.

«بیا بیرون، پنهان‌شده.»

[...]

روحی که پنهان‌غرغر​ شده بود، خود‌نظر​ را آشکار کرد.

شاه شیاطین پس از‌نمی‌رسید​ لحظه‌ای نگاه کردن به‌نبرد​ روح، سر تکان داد.

«تو قهرمان‌تقصیر​ دنیای قبلی هستی‌غرغر​ که شکست خورد.»

«خیلی تیزی.»

شاه شیاطین از‌شاگرد​ قبل می‌دانست که‌می‌کرد​ این دنیا جعلی است.

روح به آرامی گفت:

«[و تو‌نبرد​ هم شاه‌هیولاهایی​ شیاطین هستی.]»

«درسته. من موجودی‌شاگرد​ هستم که برای نابودی‌چهره‌اش​ این دنیا مقدر شده.»

[...]

روح پس از خیره‌نمی‌رسید​ شدن به شاه شیاطین‌نبرد​ برای لحظه‌ای، دوباره ناپدید شد.

«ساکته. به نظر پریشون میای...‌غرغر​ اما نیازی نیست به کسی‌ته‌سان​ که قبلاً باخته اهمیت بدی.»

شاه شیاطین شمشیر عظیمش‌بازویش​ را بالا برد و‌همچون​ به سمت ته‌سان نشانه رفت.

«تو باید همون جنگجویی‌می‌کرد​ باشی که احضار شده‌ته‌سان​ تا منو شکست بده.»

تاریکی به‌چهره‌اش​ آرامی در‌نمی‌رسید​ جهان گسترش یافت.

ته‌سان قدرتی که‌شاگرد​ در آن نهفته‌می‌کرد​ بود را حس کرد.

«یه هیولا.»

شاه شیاطین‌نفهمه​ از مرگ‌مندی‌می‌کرد​ فراتر رفته بود.

ته‌سان قبلاً سطح‌نظر​ مشابهی از قدرت‌قدم​ را جایی دیده بود.

دنیای هافران.

اراده‌ی دنیای درون آن.

موجودی که ته‌سان جانش را به‌نظر​ خطر انداخته بود تا تنها یک‌گذاشت​ ضربه از او را دفع کند.

قدرت شاه‌چهره‌اش​ شیاطین در‌نمی‌رسید​ همان سطح بود.

«فعلاً... ازت تشکر می‌کنم.»

شاه شیاطین‌هیولایی​ از سپاسگزاری‌بازویش​ سخن گفت.

«به‌خاطر تو، می‌تونم یه بار دیگه دنیا رو نابود‌قدم​ کنم. نه با احمق‌های نادونی مثل دفعه قبل، بلکه‌گویی​ با دنیایی که جونشو میده تا منو شکست بده.»

«ممنون می‌شم اگه‌ببین​ فقط بی سر‌اونم​ و صدا بمیری.»

«غیرممکنه. من شاه شیاطینم.‌نمی‌رسید​ ابزاری برای نابودی دنیا. فقط‌گذاشت​ برای همین هدف عمل می‌کنم.»

شاه شیاطین‌تقصیر​ پایش را‌نفهمه​ بر زمین کوبید.

تاریکی شروع به‌غول‌پیکر​ متمرکز شدن به‌می‌داد​ سمت ته‌سان کرد.

«پس، قهرمانی که‌غرغر​ با من مخالفت می‌کنی،‌نمی‌رسید​ قدرتت رو نشونم بده.»

[حریف دشمنی است که شکست دادن آن غیرممکن است.]

در میان تاریکیِ‌غول‌پیکر​ چرخان، ته‌سان قدرتش‌می‌داد​ را جمع کرد.

[شما تغییر شکل رسول [تاریکی و آشوب] را فعال کردید.]

[شما ظرف پادشاه را فعال کردید.]

[شما تجسد طبیعت را فعال کردید.]

[دشمنی که با اراده عظیم شما مخالفت می‌کند، فعال شده است.]

[مهارت غول‌کش شما فعال شده است.]

[شما تحقیر قدرتمندان را فعال کردید.]

[شما دوئل عادلانه را فعال کردید.]

[شما عطش نبرد را فعال کردید.]

[شما سقوط اجباری را فعال کردید.]

مهارت‌های بی‌شماری‌تقصیر​ به یکباره‌نفهمه​ فعال شدند.

روح و‌هیولایی​ قدرت در وجود‌تاب​ ته‌سان فوران کرد.

ته‌سان انرژی شیطانی‌غرغر​ خود را به سمت‌نمی‌رسید​ تاریکیِ خروشان متمرکز کرد.

[شما امواج هفت‌گانه بلای مارباس را فعال کردید.]

تاریکیِ درنده به‌غول‌پیکر​ سمت تاریکیِ شاه‌می‌داد​ شیاطین یورش برد.

تاریکی با تاریکی درآمیخت‌می‌کرد​ و هر کدام سعی‌ته‌سان​ در بلعیدن دیگری داشت.

شما تقویت اجباری را فعال کردید.

ته‌سان حتی به «تقویت اجباری»‌تاب​ متوسل شد تا سیل تاریکی‌دومینو​ شاه شیاطین را پس بزند.

اما این تقلا بیهوده بود.

جادوی سیاهی که ته‌سان آزاد کرده‌قدم​ بود، در برابر ظلمت شاه شیاطین‌غریدند​ در هم شکست و محو شد.

مسئله تنها‌تقصیر​ تفاوت در‌نفهمه​ قدرت نبود.

شاه شیاطین، تجسم نابودی جهان‌تاب​ بود؛ وجودی که همه چیز‌دومینو​ را می‌بلعید و در هم می‌کوبید.

او موجودی‌نفهمه​ هم‌تراز با اراده‌ی‌چهره‌اش​ دنیای هافران بود.

کسی که‌چهره‌اش​ از مرزهای فانی‌ته‌سان​ فراتر رفته بود.

شکافی پرنشدنی میان قدرت‌نفهمه​ و روح ته‌سان و شاه‌نمی‌رسید​ شیاطین دهان باز کرده بود.

با این حال، ته‌سان قدرتی‌تاب​ در اختیار داشت که می‌توانست‌دومینو​ بر این شکاف پل بزند.

اراده‌ای که در‌غرغر​ شمشیر ته‌سان نهفته‌نظر​ بود، بیدار شد.

طبق پیشگویی، روح و قدرت‌ته‌سان​ ته‌سان برای رویارویی با شاه شیاطین‌حمله​ به سرعت شروع به طغیان کرد.

ته‌سان شمشیرش‌تقصیر​ را با‌نفهمه​ خشم فرود آورد.

با انفجار قدرت‌غول‌پیکر​ درون، تاریکی شکافته‌می‌داد​ و نابود شد.

ته‌سان پاهایش‌نفهمه​ را محکم‌می‌کرد​ بر زمین کوبید.

شمشیر بزرگ شاه شیاطین و تیغه‌ی‌قدم​ ته‌سان به هم برخورد کردند و‌غریدند​ امواج ضربه را به هر سو پراکندند.

«هوم.»

ناله‌ی کوتاهی‌هیولایی​ از گلوی شاه‌تاب​ شیاطین خارج شد.

اکنون شمشیر ته‌سان چنان قدرت و‌نظر​ روحی در خود داشت که حتی‌گذاشت​ او نیز نمی‌توانست به سادگی پسش بزند.

کاکاک!

ته‌سان از برخورد شمشیر به‌غرغر​ عقب پرتاب شد و با‌ته‌سان​ تنظیم گارد خود، فاصله گرفت.

«پس قضیه اینه.»

اراده‌ی درون شمشیر دیوانه‌وار می‌خروشید‌چهره‌اش​ و قدرت و روح ته‌سان‌میدان​ را به زور بالا می‌کشید.

نیرویی که ته‌سان هرگز‌نمی‌رسید​ پیش از این حس نکرده‌گذاشت​ بود، در وجودش لانه کرد.

این قدرتی بود که با‌غرغر​ تحقق پیشگویی به دست می‌آمد؛‌ته‌سان​ نیرویی برای شکست دادن شاه شیاطین.

در همان‌هیولایی​ حالت، ته‌سان مشتش‌تاب​ را گره زد.

شما دنیای منجمد را فعال کردید.

شما تمرکز جادو را فعال کردید.

هوای سرد‌ببین​ به جلو‌افتادم​ هجوم آورد.

شاه شیاطین تاریکی‌اش را‌نفهمه​ متراکم کرد و موجی‌نظر​ از آن را شلیک کرد.

تاریکی‌ای که شاه شیاطین‌هچلی​ در اختیار داشت، همان‌تقصیر​ قدرت نابودی مطلق بود.

قدرتی که همه چیز‌هیولاهایی​ را در جهان می‌بلعید‌بردند​ و به عدم تبدیل می‌کرد.

امواج یخ‌ببین​ و تاریکی با‌اونم​ هم تصادم کردند.

کوگوگوگوگونگ!

تکه‌های انرژی‌سال​ به هر‌هچلی​ سو پرتاب شدند.

هیچ‌کدام عقب‌نبرد​ ننشستند؛ نبردی‌هیولاهایی​ تقریباً برابر بود.

لبخندی بر‌ببین​ لبان شاه‌افتادم​ شیاطین نقش بست.

«خوبه.»

شاه شیاطین همراه‌ببین​ با تاریکی به‌اونم​ سمت ته‌سان یورش برد.

جنگ!

شاه شیاطین ته‌سان را‌افتادم​ به عقب راند و‌شاگرد​ بازویش را تاب داد.

تاریکی طغیان‌تقصیر​ کرد تا ته‌سان‌غرغر​ را یکجا ببلعد.

شما یورش طوفان را فعال کردید.

ته‌سان شمشیرهای دوقلویش‌هچلی​ را فشرد و‌همش​ همچون طوفان حمله کرد.

او با شکافتن‌شاگرد​ تاریکیِ خروشان، شاه شیاطین‌چهره‌اش​ را تحت فشار گذاشت.

کاکاک!

شمشیرها با‌نبرد​ سایش از‌هیولاهایی​ کنار هم گذشتند.

شاه شیاطین چرخید‌هچلی​ و شمشیر عظیمش را‌تقصیر​ با خشونت فرود آورد.

ته‌سان قامت خم کرد‌نفهمه​ تا جاخالی دهد و‌نظر​ به یورش ادامه داد.

شاه شیاطین دستش‌ببین​ را تکان داد و‌همش​ باعث انفجار تاریکی شد.

کوگوگوگونگ!

تاریکی موج برداشت‌هچلی​ تا ته‌سان را‌همش​ در خود غرق کند.

شما چشم‌برهم‌زدن محدود را فعال کردید.

ته‌سان به‌نبرد​ پشت سر شاه‌حمله​ شیاطین منتقل شد.

با چرخش بدن،‌هچلی​ هدف گرفت تا پشت‌تقصیر​ شاه شیاطین را بشکافد.

اما شاه‌تقصیر​ شیاطین نیز‌نفهمه​ واکنش نشان داد.

در یک آن، بدنش را‌افتادم​ تاب داد تا از ضربه بگریزد‌غرغر​ و شمشیر عظیمش را پایین آورد.

کانگ!

شمشیرها به هم کوبیده شدند.

شاه شیاطین سعی‌شاگرد​ کرد با زور بازو‌چهره‌اش​ ته‌سان را عقب براند.

تیغه‌ها در هم‌ببین​ قفل شدند و‌اونم​ نبردی تن‌به‌تن در گرفت.

شما ضربه سنگین را فعال کردید.

کاکاک!

ناگهان، شمشیر ته‌سان‌ببین​ از قدرتی حتی‌اونم​ عظیم‌تر لبریز شد.

شاه شیاطین‌نبرد​ آرام‌آرام شروع‌هیولاهایی​ به عقب‌نشینی کرد.

اراده‌ی درون شمشیر شعله‌ورتر شد.

اراده‌ای برای شکست دادن‌نفهمه​ نابودی و نجات جهان، وجود‌نمی‌رسید​ ته‌سان را در بر گرفت.

در یک لحظه، روح و‌افتادم​ قدرت ته‌سان چنان عظمتی یافت‌نفهمه​ که بر شاه شیاطین چیره شد.

کانگ!

شاه شیاطین که تاب تحمل قدرت‌همش​ نهفته در شمشیر را نداشت، ناله‌ای‌چهره‌اش​ کرد و به عقب رانده شد.

اما ته‌سان اخم کرد.

قدرت و روح‌ببین​ درون شمشیر به سمت‌همش​ خود او هجوم می‌آورد.

گویی وضعیتِ نبرد با شاه شیاطین به مذاقش‌بردند​ خوش نمی‌آمد؛ انگار داشت به زور سطح قدرت‌قهرمان​ ته‌سان را بالا می‌برد تا پیروزی تضمین شود.

اگر چنین روحی به‌افتادم​ کسی تحمیل می‌شد، هرچقدر هم‌نفهمه​ قوی، تاب نمی‌آورد و می‌شکست.

ته‌سان فهمید چرا می‌تواند‌نفهمه​ بر موجود قدرتمندی چون‌نظر​ شاه شیاطین پیروز شود.

خیلی ساده بود.

اگر نمی‌توانی ببری، آن‌قدر به‌حمله​ زور قدرت و روح به‌می‌دانستند​ خودت تزریق می‌کنی تا بتوانی.

هیچ ملاحظه‌ای‌ببین​ برای قهرمان‌افتادم​ در کار نبود.

تنها هدف، تبدیل‌شاگرد​ او به ماشینی برای‌چهره‌اش​ نابودی شاه شیاطین بود.

«اصلاً بامزه نیست.»

چهره‌ی شاه شیاطین رنگ‌هیولاهایی​ کسالت گرفت، انگار او هم‌گویی​ متوجه این موضوع شده بود.

شاه شیاطین می‌خواست‌هچلی​ به دست یک‌همش​ انسان سقوط کند.

او نمی‌خواست مغلوب ابزار دیگری‌غرغر​ شود که تنها برای شکست‌ته‌سان​ دادن او خلق شده بود.

اما اکنون، روح‌ببین​ در سطحی فراتر‌اونم​ از کنترل اعطا می‌شد.

انسان‌ها توان مقاومت‌گذاشت​ در برابر این‌غریدند​ اعطای اجباری را نداشتند.

به زودی، اراده‌ی ته‌سان خرد می‌شد‌همش​ و او به چیزی جز ابزاری‌چهره‌اش​ برای شکست شاه شیاطین بدل نمی‌گشت.

«حداقل وظیفمه قبل‌شاگرد​ از اینکه این‌می‌کرد​ اتفاق بیفته، بکشمت.»

شاه شیاطین قدرت‌ببین​ نابودگر جهان را‌اونم​ در شمشیرش متمرکز کرد.

درست همان لحظه‌گذاشت​ که می‌خواست به‌غریدند​ جلو یورش آورد...

«گم شو.»

شما نفرین انکار را فعال کردید.

ته‌سان نفرین‌نبرد​ را بر‌هیولاهایی​ زبان جاری کرد.

روح و قدرتی که در‌اونم​ شمشیر قصد بلعیدن او را‌غرغر​ داشتند، شروع به عقب‌نشینی کردند.

اراده‌ی سرکوب‌شده‌تقصیر​ درون شمشیر‌نفهمه​ سوسو زد.

مقاومت می‌کرد، گویی می‌خواست بگوید‌افتادم​ اگر سرکوب شود، شکست دادن‌نفهمه​ شاه شیاطین ناممکن خواهد بود.

«خفه شو.»

ته‌سان با قاطعیت گفت.

او هیچ قصدی نداشت که به‌می‌کرد​ اراده‌ی شمشیر تکیه کند یا بدنش‌میدان​ را برای پیروزی به آن قدرت بسپارد.

اعمال او‌سال​ همیشه با اراده‌ی‌افتادم​ خودش پیش می‌رفت.

«قدرتتو بده به من.»

او با اراده‌هچلی​ و روح خود، شمشیر‌تقصیر​ را در هم شکست.

اراده‌ای که از شمشیر‌نفهمه​ فوران کرده بود، جیغی‌نظر​ کشید و فروکش کرد.

اراده‌ی شمشیر خاموش شد.

تبدیل به ابزاری‌گذاشت​ شد که مطیع‌غریدند​ اراده‌ی ته‌سان حرکت می‌کرد.

تسلط نفرین ۱٪ افزایش یافت.

تسلط قدرت ۱٪ افزایش یافت.

شاه شیاطین که در سکوت‌ته‌سان​ نظاره‌گر تمام این ماجرا بود،‌هیولاهایی​ گوشه‌ی لبش را بالا برد.

«تحسین‌برانگیزه.»

او از دیدن انسانی که‌تاب​ سعی داشت با اراده‌ی خودش‌دومینو​ در برابرش بایستد، بسیار خشنود بود.

«اما حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ خوبه‌نظر​ که بهش غلبه کردی، ولی قدرتت هم‌هیولاهایی​ باید به همون نسبت کم شده باشه.»

تاریکی با خشونت‌نظر​ از وجود شاه‌قدم​ شیاطین بیرون ریخت.

ته‌سان روح و قدرت‌نفهمه​ اعطاشده توسط شمشیر را‌نظر​ به زور سرکوب کرده بود.

اثر آن کاملاً از بین‌تاب​ نرفته بود، اما دیگر برای‌دومینو​ شکست دادن شاه شیاطین کافی نبود.

«این تنها‌نفهمه​ چیزی نیست‌می‌کرد​ که دارم.»

ته‌سان پاسخ داد.

تمام تمرکزش روی شمشیر بود.

اگر ذهنش حتی ذره‌ای‌بازویش​ تزلزل پیدا می‌کرد، شمشیر دوباره‌مهره‌های​ سعی می‌کرد او را ببلعد.

او تقریباً هیچ‌غرغر​ مجالی برای استفاده‌نظر​ از قدرت‌های دیگر نداشت.

«پس، من‌چهره‌اش​ و تو فقط‌ته‌سان​ با شمشیر می‌جنگیم.»

شما دوئل اجباری را فعال کردید.

ناولها | novelha.net